۱۳۸۳/۰۴/۲۹

فلسفه زندگي از ديدگاه  محمود
قسمت اول
 
اولش از اون جا شروع شد كه تو كتاب ديني دبيرستان نوشته بود هدف از خلقت    خيلي خوشحال شدم فكر كردم بايد يه راه جديد باشه يه دنياي ديگه يه جاي جديد يه مقصد, اون درس رو خيلي خوندم خيلي ولي كم بود خيلي كم
آتش درونم خاموش نمي شد هي كتاب بخر از شريعتي از روانشناساي ايروني و خارجي همش  مي خوندم سير نمي شدم كم بود خيلي كم
گفتم محمود براي خودت زندگي كن خودت فكر كن خودت راه بذار جلوي خودت
بازم فكر بازم فكر فكراي جديد راههاي جديد مقصدهاي دور  ونزديك
به نتايجي رسيدم اول علم گفتم بايد عالم بشم علمم رو زياد كنم هرچه علمم بيشتر بشه راههاي زيادي مي بينم ولي بعد از دو سه ماه ديدم نه اينم فايده نداره دو سه روزم هم پول تو فكرم رفت گفتم با هاش اين كا ر مي كنم اون كار مي كنم ديدم نه اينم مقصود نيست رسيدم به سال پيش دانشگاهي بازم همون تيتر هدف از خلقت انسان 
واي دوباره
نه دوباره همون فكرا ولي اين يه مقصد جديد خدا
خدا انسان را فقط براي عبادت آفريد
خدا انسان را آفريد تا او را امتحان كند
خدا انسان را آفريد تا..........
.
.
.
و بالا خره انسان را آفريد چون انسان ارزش اينو داشت كه انسان باشه ارزششو داشت كه خليفه خدا باشه ارزششو داشت كه ملايك بهش سجده كنند
مگه چي بود كه ملايك بهش سجده كنند(سجده كردن يعني سر به زمين گذاشتن براي كسي كه خيلي با عظمت تر از  سجده كننده هست)       خلاصه رفتيم دنبال اين كه انسان چيه؟
به عبارات زيادي رسيديم
حيوان ناطق
خليفه خدا
چه قدر تفاوت؟
نه, پس ما با حيوونا فرق داريم با اين طبيعت سازگار نيستيم مال اينجا نيستيم
؟
پس كجايي هستيم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
باغ ملكوت كجاس چه جوريه
بازم سوالاي ديگه
راههاي ديگه
به دنبال هدف بودم و هدف رو رسيدن به مبدامون پيدا كردم
رسيدن به خدا 
تازه اول راه بود
 
 
ادامه دارد..............
 

۱۳۸۳/۰۴/۲۸

به نام حق
ايام سوگواري فاطمه زهراست
تنها زني كه عالم امكان به خاطرش بوجود آمد
يا زهرا در آن زمان نبوديم علي رو همياري كنيم
ولي نمي دونم آيا حالا مهدي(عج)رو كمك مي كنيم آيا ميل به ظهور تنها منجي عالم داريم يا به اين بسنده كرديم كه چهار روز زندگي كنيم و بعد بميريم
نمي دونم, راه رو بهمون نشون بده
 
يا علي
 

۱۳۸۳/۰۴/۲۵

اينو تقديم مي كنم به آيداي كاپي ديمه مرحوم:
پيرزن براي مراجعه به پزشك نزد فرزندان خود به شهر ديگري مي رود. پيرزن بيمار است. دكتر بستري اش مي كند. پيرمرد تلفني خبردار مي شود. او در خانه تنهاست. او، براي اولين بار در خانه تنهاست. او به تنهائي عادت ندارد. از تنهائي مي ترسد و براي گريز از تنهايي به گذشته اش پناه مي برد. خاطرات غبار نشسته را گردگيري مي كند. حافظه اش به خوبي ياري اش مي كند. به ياد دارد زماني را كه جواني 23 يا 24 ساله بود. سال 1334 خورشيدي. هم اكنون، 23 سال آغاز جوانيست ولي آنوقتها نيمي از عمر بود! بگذريم، به واسطه شغلش در همه روستاهاي اطراف مي شناختندش. او تاجركي بود كه از روستايي به روستاي ديگر كالا مي برد. از روغن حيواني و كشك بگير تا نفت و بنزين. به رسم زمان و اقتضاي سنش ازدواجش اجتناب ناپذير بود. سيد رضا را مي شناخت. همه سيد رضا را مي شناختند! معتمد آن ناحيه. شنيده بود كه دختركي 15 يا 16 ساله دارد. به ديدار سيدرضا رفت و از دخترش خواستگاري كرد. سيد رضا هم او را مي شناخت! عروسي مفصلي گرفتند. زير سايه كهنترين درخت آن اطراف. بنا به سنت رسول خدا. برنج و روغن حيواني و آبگوشت. غذاي اشرافي مردمان آن روزگار. و زندگي آغاز شد، مرد كار مي كرد و زن خانه داري كه البته آنوقت ها يك شغل بود! 50 سال گذشت سريعتر از برق. ما حصل زندگي اش ، ما حصل 50 سال زندگي اش 9 فرزند ، يك خانه زيباي شهري، اضافه شدن پير به مردي اش، تبديل راه مكه اش به كهكشان! و البته زندگي روزمره ي شهري است. ده سالي هست كه شهر نشين شده اند.پيرمرد از شلوغي بيزار است. از خانه هاي كوچك بيزار است. از خانه هاي خسيس كه جايي براي رشد گياهان ندارند. او، بع ياري وانتش اي وضع را تحمل مي كند. صبح زود به روستا مي رود و عصر برمي گردد و سرشب مي خوابد كه سحرخيزي راز سلامتي اش است. هنوز تاجر است ولي حالا فرش و پسته خريد و فروش مي كند. خود را از زمين كشاورزي رهانيده است و حال در گوشه ي خانه اي بزرگ، از نظر شهرنشينان و كوچك ، از ديد روستائيان كز كرده و به ياد پيرزن است كه تا اين لحظه تنهايش نگذاشته بود. گريه اش مي گيرد. دل نازكي دارد و هيچ گاه سر سختي نشان نمي دهد. اشكش كه بيايد مي آيد! فرزندانش هم افراد مهمي شده اند و خود به آنان افتخار مي كند. پيرمرد تحصيلات عالي ندارد. نه، در حد مكتبخانه هاي قديم. ولي، خبرها را از جواني پيگير بوده و تحولات را درك كرده است. از نظر من از هر روشنفكري روشنفكرتر است! از برنامه هاي تلويزيون نفرت دارد (البته به جز اخبار) معتقد است كه تلويزيون وقت را به بطالت مي كشد و ارزش كتاب را منسوخ مي كند ( يا كرده است!). از تنهايي مي ترسيد. تلفن را برداشت و به عروسش زنگ زد. از حال پيرزن پرسيد و باور نكرد كه فقط براي آزمايش چند روزي بستري است. دلش شور مي زد و از تنهائي مي ترسيد! به ياد فرزندش افتاد. علي. قرن ها پيش شهيد شده بود. اشكي غلتان گونه اش را پيمود و در گودالهاي بيشمار فرش فرورفت. تلخي جنگ را با مغز استخوان مي چشيد. از جنگ بيزار بود. پسر شهيدش چفيه به گردن نمي انداخت بلكه مي جنگيد! و در هيچ عكس و فيلمي حاضر نبود.او، شهيدش را مي گويم، از هر چيزي كه رنگ تعلق پذيرد آزاد بود. پيرمرد دلشوره داشت و از تنهائي مي ترسيد. خاطرات سال هاي دور هم به ياريش نيامد. تلفن وسيله سوء تفاهم است! گمانش قويتر شد. برخاست و لباش پوشيد. دامادش هم اكنون مي آيد. مي خواهند به شهر ديگر روند و به بيمارستان براي ملاقات. از راه نرسيده به بيمارستان مي روند. خيالش راحت نمي شود. ديدتش، ولي باز هم دلشوره دارد. او از تنهائي مي ترسد. به خانه پسر بر مي گردد و شام مي خورد و مي خوابد. بازهم از تنهايي مي ترسد حتي در خواب. ظهر ديگر روز باز به بيمارستان مي رود و جاي نوه اش كنار پيرزن مي ماند. همه رفته اند. او تنهاست ولي از تنهايي نمي ترسد! تعجب مي كند. پيرزن خواب است و او تنهاست ولي نمي ترسد.خنده اش مي گيرد. از اشتباه خود خنده اش مي گيرد. آري، اشتباه مي كرده است. او از تنهائي نمي ترسد. نه، او از نبودن پيرزن مي ترسد. او پيرزن را دوست دارد. به همين سادگي؟! مي انديشد كه عشق اين همه ساده است؟ حال مي فهمد كه چقدر زندگي را سخت گرفته است. چه ديروزهايي را، كه امروز گذشته اند، از سر دلشوره امروز، كه فرداي گذشته اند تباه كرده است! افسوس مي خورد و آه مي كشد چرا كه فردا مهم نيست. ولي نه، افسوس براي چه، گذشته هم مهم نيست! مهم امروز است، امروز. مي خندد از ته دل مي خندد و خشنود است كه پس از هفتاد سال زندگي حداقل به اين راز پي برده است.
خدايا، خداوندا آسان بودن دشوار است، آسانم كن.
آذرماه 82
بيمارستان باهنر كرمان

۱۳۸۳/۰۴/۲۴

يك: آره يك ساله ديگه پشت كنكور موندم. البته امسال پشت كنكور موندن واسم منافع زيادي داشت كه نمي گم تا دلتون بسوزه! ضرر هم داشت و يكي از ضررهاش ننوشتن وبلاگ بود. منم مثل همه فقط ضررهاي كنكور رو مي گم.
دو: حدودا دو سال پيش بود. يه روز وقتي داشتم چك ميل مي كردم به يه ايميل برخوردم از طرف يكي از بچه هاي گروهي كه توش عضو بودم (از كلوپ هاي اونموقع ياهو كه اسمش يادم نيست). از يه وبلاگ (يه گاز سيب سرخ) تعريف كرده بود. وبلاگ؟ اسم تازه اي بود منم عاشق چيزاي تازه. زدم روي لينكش و رسيدم به وبلاگ عليداد ابن الدين. شروع كردم به خوندن. خوندم و خوندم تا تموم شد. تازه فهميدم عجب چيزيه اين وبلاگ. به عليداد ايميل زدم، گفتم: مي خوام وبلاگ بزنم چي كار كنم؟ گفت: برو وبلاگ حسين درخشان همه چي رو توضيح داده. خلاصه اينجوري شد كه وبلاگ نويس شدم. از كار گروهي خوشم مياد به خاطر همين هم سعي كردم وبلاگ رو گروهي كنم.
سه: سه نفر شديم، من و محمود و محمد كه هر دو از دوستاي نزديكم هستن. گرچه هيچ كدوم درستو حسابي ننوشتيم ولي از حالا من كه مي خوام بنويسم.نيما هم هست نمي دونم بنويسه يا نه.
چهار: چهار قسمت واسه وبلاگ طراحي كردم و چون اصلا HTML بلد نبودم (و البته هنوزم نيستم!) به صورت ساده تايپ مي كردم. يكي نوشته معمولي بود ، يكي يه سؤال از خواننده ها، سوميش نظرخواهي بود (كه اونموقع انقدر عام نشده بود) چهارميش هم يه كاري بود كه پيشنهاد مي كردم خواننده ها انجام بدن.
پنج: پنجمين كاري كه انجام دادم اين بود كه يه ساعت واسه وبلاگ گذاشتم. يه روز آيداي مرحوم (كارپه ديم) گذارش افتاد به وبلاگ ما. بهم گفت: «آخه توي وبلاگ ساعت مي ذارن؟ نبايد بفهمي چند ساعت وبلاگ خوندي!» منم ديدم اي بابا، راست مي گه ها، اينجوري بود كه ساعت رو بر داشتم.
شش: شش يا شايدم هفت بار كه نوشتم ديگه مطلبي براي نوشتن نداشتم. كم آوردم. نويسنده ذهن خلاق مي خواد، الكي كه نيست. نمي دونستم چي كار كنم. آخه اونموقع من فقط مي نوشتم، چيزي نمي خوندم. از قديم هم گفتن نخوانده نتوانست چيزي نوشت! اينجوري بود كه گفتم بخونم.
هفت: از هفت تا وبلاگ خيلي خوشم ميومد. يه گاز سيب سرخ، كارپه ديم، هيس، يادداشت هاي يك زن منسجم، تهراندخت (كه همگي تعطيل شدن)، خورشيد خانم و دخترك شيطان. نحوه نگارش و ديدشون نسبت به موضوعات برام جالب بود. البته اينها تنها وبلاگ هايي كه مي خوندم نبودن ها!
هشت: هشت هفته اي به اين منوال گذشت. ديگه بيشتر از نوشتن به خوندن مي پرداختم. نه تنها ايده اي واسه نوشتن نداشتم، بلكه ديگه ازش لذت هم نمي بردم. يه وقتايي كه جو مي گرفتم خوب مي نوشتم تا اينكه يهو فهميدم بابا كنكور دارم! وارد پيش دانشگاهي مي شدم و ديگه نه حال خوندن داشتم نه نوشتن.
نه: نه ماه تا كنكور وقت بود. بايد خودم رو بارور ميكردم و بعد نه ماه مي زائيدم. مثل يه حلزون (اونموقع اينطوري فكر مي كردم). بعدش فهميدم من نبايد بعد نه ماه بزام، بلكه خود به خود زائونده مي شم (چند بارش بماند كه توان شمارشش نيست!). القصه ديگه دل و دماغ نوشتني نمانده بود چرا كه هر چه دل ودماغ داشتم خرج خوندن درس مي كردم.
ده: دقيقا ده تا هزار، فكر مي كردم رتبم ده هزار بهتر از اوني بشه كه آوردم. يعني بشه بيست و سه هزار. اما نشد و موندم پشت سد كنكور. قصد داشتم بعد از كنكور وبلاگ نويسي رو شروع كنم. بعد كنكورم يه سال به تعويق افتاد!
يازده: يازده بار سعي كردم خوندن رو واسه كنكور دومم شروع كنم. شنبه، اول هر هفته. ولي نمي شد. شنبه حالم نمي يومد، يكشنبه كار داشتم، دوشنبه مهمون داشتيم! تا مي شد وسط هفته. بعدشم مي گفتم باشه يه بارگي از اول هفته آينده (اينه).
دوازده: (در مورد دوازده چي بنويسم؟ هووووم؟ آهان) دوازده تقسيم بر چهار مي شود سه!! سه تا از دوستاي نزديكم توي كتابخونه ملي كرمان درس مي خوندن. همشون هم پر حرف و بيخيال درس. اين شد كه با رفتن به كتابخونه به جاي درس خوندن مي شستيم آواز مي خونديم. از صبح تا شب حرف مي زديم اينم از درس خوندن قبل از عيد من! تا اينكه يه كتابخونه ساكت و خلوت پيدا كردم مخصوص درس خوندن.
سيزده: تمام سيزده روز عيد رو مي خواستم بخونم ولي دلم نيومد نرم تهران ديدن اقوام درجه اول. واسه خستگي در كردن هم بد نبود (نه كه من خودم رو كشته بودم!) ايد شد كه سيزده روز عيد هم (كه به خودي خود نحسه) به نحوست ارتدراس (درس خوندن) نپرداختم. اينجا بود كه وجدان آگاهم كاملا ناآگاهانه بهم گفت هي خره! امسالم داري مثل پارسال گند مي زني ها. بدبخت، مجبوري با اين روح لطيفت بري سربازي! در همين هنگام آگاهانه و با اختيار كامل و برحسب شرايط و اقتضاء زمان تبديل به موجودي عشق درس (يا به روايتي خرخون) شدم.
چهارده: چهارده هفته برنامهريزي طي دو طرح نوروز83 و مرور و جمع بندي كه توسط گزينه دو اجرا مي شد باعث شدن اميدوار بشم. با اين كه دو هفته رو از دست داده بودم ولي توي دوازده هفته باقي مونده روزي 20 ساعت درس خوندم و حميت ها به خرج دادم تا قبول شم. البته بدونيد روزهاي من معادل 5 روز آدمواره! يعني به حساب آنسانها روزي چهار ساعت!!!!
پانزده: فكر كنم پانزده كتاب اختصاصي رو براي شركت در كنكور سراسري بايد مي خوندم كه البته نخوندم! يعني همش رو نخوندم. ما اينيم ديگه!
شانزده: به طور متوسط شانزده فرمول براي هر فصل كتاب فيزيك! آخه اين چه ظلميه؟ چه جوري ميشه اينا حفظ كرد؟ چه آشي چه كشكي؟! وقتي نمي شه منم هيچ سعي و تلاشي در اين رابطه نكردم!!
هفده: هفده ساعت در روز درس بخونم كه چي؟ مهندس بشم؟ مي خوام صد سال سياه نشم! مگه عقل و شعور آدم به مهندس بودنشه؟ مگه علم فقط تو دانشگاه پيدا ميشه؟ (نه فقط توي چت روما ريخته!)
هجده: آره خود هجده ساله ها توي خارج عشق و حال مي كنن ما هم توي ايران بايد بشينيم واسه كنكور بخونيم. اه اه اه! (اين سه بند گذشته رو گفتم بفهميد من ايرونيم و توي ايرون زندگي ميكنم و البته جوونم هستم! به همين دلايل همه زمين و زمان مقصرند جز من!)
نوزده: نوزده عددي است اول يعني فقط به يك و خودش بخش پذير است مگر اينكه منظور طراح سؤال چيزه ديگه هاي باشه!!!!!
بيست: دقيقا بيست تا نه، حول حوش بيست تا وبلاگ فارسي بيشتر وجود نداشت زماني كه ما عاشقانه رو ساختيم. حالا كه فكر كنم صد برابر رو شده باشه؟

اين همه ضغري كبري چيندم بگم:من بعد دوسال دوباره برگشتم به دنياي ديجيتال. دوسال واسه ديجيتاليون خيلي زياده به همين خاطر همه كس و كارم رو از دست دادم! غريبه غريب شدم. يه همت كنين نذارين غريب بمونم. ميدونم شما ميتونين. من دنباله فاميل مي گردم. پس منزل خودتونه:

۱۳۸۳/۰۴/۲۳

به نام دل
به نام شاهد ومي

گفتيم مي خوايم از عشق بگيم
ولي عشق تنها كلمه تعريف نشده اي هست كه وجود داره حتي تريف نشده تر از نقطه خط يا صفحه چون برا اينا براي همه در كل يه تصور هست ولي برا عشق نه
كسي نمي تونه عشق رو به همه ياد بده
آخه عشق ياد دادني نيست ذاتيه
يه غربت عميق
يه اشنايي دور
يه جور حس عجيب كه عقل رو از سر مي بره

خلاصه عشق يه جور جبر گونه هست بايد دوستش بداري راهي نداري وجودت رو فرا مي گيره تو رو به دنبالش ميكشه
به زمينت مي زنه بلندت مي كنه
خلاصه هر كاري به سرت ميده
خلاصه عاشق نشو اگه تونستي
به هوش كه دل به كس نسپارم
شمايل تو ديدم نه ماندو نه هوشم

ياعلي ذاتت ثبوت قل هوالله احد
حرف بعد=هدف

۱۳۸۳/۰۴/۲۲

سلام
مهدي هم بالاخره تكوني به خودش داد
اونم چه تكوني ما هم از تعجب شاخ در اورديم
خلاصه اي ول
خيلي قشنگ شده
مرسي
يا حق

۱۳۸۳/۰۳/۰۶

salam bacheha man nimahastam hakere mashhure shahr .hatman hame shenakhtin .
agha mahmood lotf kardan goftan to ham bia benovi maham ke kharab bafighim goftim bash.
bacheha rastiatesh badjuri delam munde tu zendune....bale eshg
shoma egin chekar konam?
ous mamood mige miduni bozorgtarin risk zendegi chie?
migam eshg
migena
migam pas chie ousta?
mige.....mige inke...inke shal bashio beguzi
(matno ba ehsas be khunin.mer30)
khodahafez.
سلام
سلام
نیما می خواد به ما اضافه شه یکی نیس بگه شما چه قدر فعالین که یکی دیگه رو هم به خودتون اضافه کردین
خب حالا
آقا نیما یه پسر کاکل زری خوبه خوشکله مامانیه!!
پس حتمن متناشو بخونین
طنزش خوبه و قدرت سخنرانی فوق العاده ای داره هر کی تو سخنرانی هاش شرکت نکرده نصفه عمرش به باده!

۱۳۸۲/۱۰/۲۱

علی وار باش
علی وار بجنگ و عبادت کن و صبر کن و ....

۱۳۸۲/۱۰/۱۷

شطرنج باز ماهری که بازی را باخته است صادقانه یقین دارد که باختنش به علت اشتباهی است که جایی در آغاز بازی مرتکب شده است و نمیداند که هیچ یک از قدم هایی که در تمام طول بازی برداشته است از همین خطاها پاک نبوده است و فقط اشتباهی توجه او را جلب می کند که چون حریف از آن سود جسته است بر او نمایان شده است. (جنگ و صلح اثر لئوتولستوی)
فکر کنم دیگه وقتشه به قبل از شکستهای دیگه ای به بزرگی بم دنبال حرکات اشتباهمون بگردیم.
پی نوشت:
برای اطلاع از اسامی اسکان یافته ها به اینجا مراجعه کنید.
http://www.kerman.ac.ir

۱۳۸۲/۱۰/۰۸

سلام
من با وجود بودن شرایط به بم نرفتم. فکر کردم توی کرمان خیلی کارهای مفید برای انجام دادن هست. روز شنبه مشغول بسته بندی کردن نان برای فرستادن به بم بودم. اونروز حدود 8 کامیون نان از فرمانداری به بم ارسال شد. شنبه شب و یکشنبه در مرکز اطلاع رسانی دانشکده علوم پزشکی کرمان مشغول وارد کردن اسامی جدید و جواب دادن به تلفن ها بودم. عزیزانی که میخوان از وضع آشنایان خود مطلع بشن به این آدرس برن:
http://bam.kmu.ac.ir
تا نیمه شب گذشته بیشترین کمکهای خارجی از طرف آمریکا بوده با 11فروند هواپیما و بعد از اون عربستان. زلزله زدگان در بهترین شرایط ممکن به سر میبرن. هدایای رسیده به حدی زیاده که قابل تصور نیست. به زلزله زدگان مستقر در بم حتی بیشتر از نیازشون کنسرو و پتو و غیره داده میشه. شنبه شب به همه عزیزانی که در بم هستن برای اولین بارغذای گرم در ظروف یکبار مصرف داده شد. همشهریان کرمانی غذای بیماران رو تامین میکنن. مثلا یکی از مواردی که خودم به چشم دیدم عزیزی بود که ظهر و شب شنبه و ظهر یکشنبه هر نوبت به هزار نفر غذا داد. نیروهای خارجی گهگاه در کرمان دیده میشن. بزرگترین مشکل فعلی پیدا کردن و دفن مردگان هست. روز یکشنبه بم از بوی تعفن مردگان پر بود. مجروحانی که چند روز زیر آوار موندن به بیمارستانهای مختلف منتقل شدن. جمعه شب اکثر مدرسه های کرمان و مصلای کرمان مملو از آسیب دیدگان بود ولی حالا همه رو منتقل کردن. هر کسی که آشنایی در بم داشته رفته و جنازه اونو یا همونجا دفن کرده و یا برده به شهر دلخواهش. توی کرمان چیزی که واقعا نایابه گورکن و غسال هست. در بم که اصلا این حرفا نیست. مردگانی که آشنایی ندارن توسط نیروهای امدادی دفن میشن. بوسیله یک بیل مکانیکی کانالی کنده میشه بعد جنازه ها رو 3تا 3تا کنار هم میذارن و لودر هم روشون خاک میریزه. از همه اونایی که دفن میشن فیلم و عکس گرفته میشه تا در آینده شناسایی بشن. 2 تا شایعه در کرمان پیچیده. یکیش مبتلا شدن مجروحان به بیماریهایی مثل کزاز و مننژیت هستش که میگن هیچکس به اونها نزدیک نشه و دومیش شایعه زلزله ای در کرمان! که قرار بود شب گذشته یعنی یکشنبه شب بیاد و باعث شد که همه مردم شب رو بیرون از خونه بگذرونن. هم اکنون آیت الله خامنه ای وارد بم شده. عزیزان بهتون بگم که دیگه مردم بم به هیچ چیزی احتیاج ندارن. حتی نه به پزشک متخصص. استاد ایرج بسطامی دیروز در بم دفن شد. در ضمن در مورد اون کسائی که تحت تاثیر تبلیغات صدا و سیما فکر میکنن هیچکس به روستاها برای کمک نرفته باید بگم که همه خرابی در شهر بم بوده و حتی در بروات که کشته هم داده خرابی در مقابل بم اصلا وجود نداره. غیر از 2 یا 3تا از روستاهای اطراف بم دیگه هیچ روستایی مشکلی نداشته. عزیزان اگه فیلم هوایی که از تلویزیون پخش شد دیده باشین توی اون فیلم خیلی از خونه ها سالم معلوم میشد. باید بگم از اون خونه ها غیز از سقف چیزی نمونده و حتی مردم جرئت نمیکنن از ده متری اونها رد بشن. در کل بم بازم میگم در کل شهر بم فقط یک اتاق قابل سکونت قرار داره که اونهم پاسگاه نظامی بوده و وزیران و همراهانشون در ارگ جدید بم تقریبا در بیست کیلومتری شهر بم مستقر هستن. باید بگم که فردا برای اولین بار در ایران هیئت دولت در شهر کرمان تشکیل جلسه میده. در پایان بگم باید از همه عزیزانی که در دانشکده علوم پزشکی برای نوشتن برنامه کامپوتری آمار زلزله زدگان شبانه روزی کار کردن تشکر کنم. واقعا کار جالب و بدرد بخوریه.
پینوشت:
باید به اون عزیزانی که زنگ میزنن به ستاد بحران یا به مرکز اطلاع رسانی دانشکده و مزاحم میشن بگم آدمای باشعور شما اگه یکی از هزاران تلفنی که به اونجا میشه رو می شنیدین مطمئن باشین که دیگه هیچ تلفنی رو توی عمرتون جواب نمیدادین

۱۳۸۲/۱۰/۰۶

سلام
فاجعه خیلی بزرگه. صدا و سیما داره همه چیزو برعکس نشون میده. نمیدونم واسه یه چی؟ ولی تعداد کشته های پیدا شده بیشتر از بیست هزار نفره و پیش بینی میشه به چهل هزار نفر هم برسه. از اون طرف بر خلاف گزارشات تلویزیونی کمک مردم عالیه و همه مسئولان استان از صبح دیروز به بم رفتن. تا نیمه شب گذشته 65 هزار نان به وسیله پنج کامیون توسط فرمنداری کرمان به بم فرستاده شده. به علت تجربه قبلی نیروهای انتظامی در گلباف اینبار از لحاظ امنیتی مشکلات زیادی نداریم. از همون صبح واقعه نیروهای قرارگاه مرصاد در بم مستقر شدن و عبور و مرور رو کنترل میکنن. همه مردم در کرمان بسیج شدن. مصلای کرمان و مسجدها و تکایا مملو از مجروح. مردم با ماشینای شخصی پتو و وسایل مورد نیاز رو به بم میبرن تا به نیروهای امدادی کمک کنن. سرمای دیشب در بم -5 درجه بود. مردم برای نگهداری مجروهین و همراهان آنها در خانه ها اعلام آمادگی کردن. توی شهر تقریبا هیچ نون باگت و لواش ، و بطریهای آبمعدنی پیدا نمیشه. همه توسط مردم برای کمک به مردم بم خریداری شده. خانم ها توی خونه ها غذا درست میکنن و به آسیب دیدگان میدن. لیست اسامی کشته شدگان که پشت درهای ورودی بیمارستانهاست مرتب عوض میشه و بیشتر میشه. توی بیمارستانها برای راه رفتن جا نیست. یک متخصص داخلی میگه: "ما اینجا هیچ کاری نمیتونیم بکنیم غیر از اینکه مرده ها رو از روی تخت بر داریم و مجروح دیگه ای بذاریم تا اونم بمیره. " این مشکل به خاطر کمبود امکانات یا متخصص نیست بلکه90 درصد مصدومین که در کرمان بستری هستن شرایط وخیمی دارن. اکثرا به خاطر ضربه و صدمه های جدی دستگاههای داخلی حتی در بهترین شرایط پزشکی هم میمیرن. شهرستان بم با حدود 200 هزار نفر جمعیت با خاک یکسان شده. مشکل اصلی اینجاست که خیلی ازمردم در روستاهای دور افتاده زندگی میکنن که حتی هیچ کس محل اون روستاها رو به طور کامل نمیدونه. روستاهایی با 2 یا 3 خانوار جمعیت که زیر کپر زندگی میکنن. این شهرستان باهمه شهرتش خیلی فقیره. وضعیت روحی شهر واقعا خرابه. پدرها با دستهای خود فرزندانشان را دفن میکنند و چه غریبانه میگریند. خبرنگارها آنچه را که میخواهند میبینن!! یکی از آشنایان که همه اقوامش در بم هستن بعد از شنیدن خبر از اولین مسئولان مستقر در بم بوده امروز ساعت 5 صبح تماس گرفت وقتی از بستگانش پرسیدم بغضش ترکید و گفت: برادرم و 2تا بچه هاش. زن اون یکی برادرم و 3تا از بچه هاش . عموم و 7 تا بچش و زن عموی دیگم خواهرم و .... خلاصه انقدر گفت که من وقتی گوشی تلفن رو گذاشتم هیچ کدوم یاد م نیومد و فکر کردم با همه مردم بم قوم و خویشه!! بسیاری از بچه ها بی سرپرست شدن و خیلی از مادرها در پیری همه فرزندان را یکجا از دست دادن. تلویزیون ایران فقط به فکر تحریک احساسات مردمه و بجای اینکه مردم رو آروم کنه داره داغ دلشون رو تازه میکنه. اکثر مهمانخانه ها از همراهان آسیب دیدگان به صورت رایگان پذیرایی میکنن. مردم ماهان (یکی از شهرهایی که در جاده بم کرمان قرار داره) نزدیک 500 هزار تومان بنزین به ماشین های شخصی توی راه که مجروحان رو می آوردن دادن. به اینصورت که این ماشین ها به علت عجله ای که داشتن نمیتونستن توی صف پمپهای بنزین وایسن و مردم با گالنهای 20 لیتری بنزین رو توی باک این ماشینها خالی میکردن. عزیزان کرمانی میتونن با همراه داشتن بیل و کلنگ و غذای 2 روز به هلال احمر کرمان برن تا به محل اعزام شن. سگهای زنده یاب سوئیسی و کیسه های حمل جنازه به محل ارسال شده. سردخونه های کرمان پر شده و ناچار از سرد خونه های صنعتی برای نگه داری مردگان استفاده میشه. خیلی از جنازه ها قابل شناسایی نیستن. فرمانداری کرمان از ظهر دیروز شروع به جمع آوری کمکهای غیر نقدی و ارسال آنها به محل کرده. کمکهای کشورهای خارجی نشونه سیاست خارجی عالی دولت خاتمیه. من به هر دری میزنن که به بم برم. فعلا خدانگهدار

۱۳۸۲/۱۰/۰۵

دیشب زود خوابیدم. حوالی ساعت 11 بود. آخه امروز کنکور آزمایشی داشتم. داشتم خواب بچگیا رو میدیدم. وقتی که لی لی بازی میکردیم و می خندیدیم. اونوقتا که غصه هیچ چیزی رو نمی خوردیم. توی خواب داشتیم دنبال هم می کردیم که یهو احساس کردم دارم تکون می خورم. با وحشت از خواب بیدار شدم. دیدم پرده ها اینور اونور می شن. اولش فکر کردم مثل همیشه خوابای قشنگ بچگی هام آخرش به کابوس ختم شده ولی نه بیدار بودم. خوشحال شدم ولی هنوز ترس توی وجودم بود. هنوز همه چیز می لرزید فکر کردم سر گیجه دارم ولی نه فرق میکرد. ترسم صد برابر شد زلزله بود زلزله. زمین لرزه حدود 30 یا 40 ثانیه طول کشید و همه این افکار درهمین مدت از ذهنم گذشت. وقتی از جام بلند شدم دیگه زمین نمی لرزید. با اینکه هوا سرد بود من گرمم شده بود. ساعت رو نگاه کردم دقیقا پنج و نیم صبح رو نشون میداد.توی خونه همه بیدار شده بودن. یه ربع ساعتی نشستیم تا دلهرمون بریزه. بعدشم نماز صبح رو خوندم و رفتم بخوابم ولی خوابم نمیومد! هنوز ترس توی وجودم بود. متعجب بودم از اینکه چطور بیدار شدم؟ من اگه بمبم می ترکوندن از جام تکون نمیخوردم. چه برشه به یه لرزشه کوچیک. خلاصه هرچی جون کندم یه کم بخوابم تا سر جلسه کنکور خوابم نبره نشد. صدای آقاجونم(من پدرم رو با این اسم صدا میکنم) رو میشنیدم که با موبایلش همهش به این و اون زنگ میزد تا خبر بگیره که این زلزله جایی رو خراب نکرده باشه. اول به بخشدار گلباف زنگ زد آخه اونجا به زلزله خیزی معروفه ولی اینبار اونجا خبری نبود!! من که اصلا باورم نمیشد جایی خرابی بار اومده باشه و اونو یه زمین لرزه کوچولو میدونستم. ولی دلهره آقاجون بیخودی نبود بعد از چند تا تماس ساعت شش بود که فهمیدیم نزدیکای بم مرکز زلزله بوده و هرچی به موبایل فرماندارش تماس گرفتیم اشغال بود و بعدش معلوم شد که همه خطوط تلفن و موبایل بم فطع شدن. من اصلا فکرشو نمی کردم که خیلی جدی باشه.ساعت هفت و نیم صبحانه میخوردم. آقاجون اینا قرار بود برن خونه پدربزرگم که 100 کیلومتری کرمانه (رفسنجان) منم چون تا ظهر گیر کنکور آزمایشی بودم گفتم نمیام. آماده شدم و رفتم واسه کنکور. تا ساعت دوازده و نیم درگیرکنکور بودم. وقتی از حوزه امتحانی اومدم بیرون دیدم شهر چقدر آشفته است. وقتی شلوغی جلوی بیمارستان باهنر که سر راهم بود رو دیدم فهمیدم اتفاقی افتاده. به خونه که رسیدم دیدم آقاجون اینا خونه هستن. وقتی رفتم تو داداش کوچیکه خبرارو داد و گفت بم داغون شده. رنگم رفت. آقاجون رفته بود به مرکز ستاد حوادث غیر مترقبه. نشستم پای اخبار. آشناهای دور و نزدیک زنگ میزدن تا از احوال اقوامشون که توی بم بودن با خبر بشن. من یه دم با آقاجون در ارتباط بودم. وقتی به هرکی زنگ میزد میگفتم هیچ راه ارتباطی نیست طرف پشت تلفن وا میرفت منم بغضم میترکید. هنوز ارتباط تلفن و موبایل قطع بود. ساعت 7 صبح توسط بی سیم یکی از مراکز نظامی بم (که البته اونم ویران شده بود) با کرمان تماس گرفته بودن و گفته بودن که اوضاع خیلی وخیمه. الآن هم به وسیله موبایل ماهواره ای با بم در ارتباط بودن. الآن که ساعت 7 عصر خوب میفهمم چه خبره. آقاجون هنوز نیومده وبه فکر جور کردن پتو و غذا واسه اعزامه. حالا خوب میفهمم که بیدار شدن من از لرزش زمین نبود. آره من از صدای همه اونایی که داشتن خواب بچگیاشونو میدین بیدار شدم. همه اونایی که خواب بچگیاشون آخرین خوابیه که دیدن. همه اونایی که حدود 12 ساعت پیش بودن و الآن نیستن. همه اونایی که از تلخی این شب تا مدتها دیگه خواب نمیبینن. بعد از حرف اون پیرمرد توی تلویزیون شبکه کرمان می فهمم. همونی که با صورت زخمی روی زمین خوابیده بودو گریه نمیکرد(آخه گریه کردن بیفایده بود.از بس گریه کرده بود اینو فهمیده بود)و میگفت من از مردم هیچ انتظاری ندارم غیر از اینکه جنازه عزیزامو از زیر آوار در بیارن.حالا میفهمم که بنای 2500 ساله ارگ بم به خاطر لرزش زمین نریخت. نه ، اون از این چیزا زیاد تحمل کرده و خم به ابرو نیوورده ، بیدی نیست که با این بادا بلرزه. اگه ریخته فقط از غصه است. مدتهاست که چشمه اشکش خشک شده و دیگه نمیتونه با گریه خودشو آروم کنه. دیگه تحمل از دست دادن عزیزاشو نداره ، دیگه نمیتونه.می لرزه و خراب میشه . درسته خیلی بزرگه ، خیلی عظمت داره ، بزرگترین بنای خشتی دنیاست ولی پدربزرگ هم هست. پدربزرگ مهربون همه خونه های خشت و گلی دنیاست. بچه های عزیزشو نزدیک خودش نگه داشته بود. ولی حالا همه رو یهو از دست داده. کوهم که باشه آب میشه چه برسه به یه بنای خشتی؟ الآنه که میفهمم اون نمرد، ارگ بم رو میگم، همون پدر بزرگه همه خونه های واقعی ساخته شده از خشت و گل، همون خونه هایی که هرچقدر هم که فقر توشون باشه صفا وصمیمیت توشون بیشتره ، آره ارگ بم نمرد بلکه خودکشی کرد. آره خودکشی کرد که غم انگیزترین غروب عمرشو نبینه!!

پی نوشت:

اگه آشفته است ببخشید آخه خودم آشفتم قاطی کردم.

اینجاکه شباخیلی سرده، بم که سردتره ، بیچاره مردم.

۱۳۸۲/۰۹/۲۱

در اندوه غرق نشو ، بلكه نظاره گر آن باش و از آن لذت ببر، زيرا اندوه زيبايي هاي خاص خود را دارد . وقتي كه آدم شاد است، هيچ گاه مانند زماني كه غمگين است، عميق نيست . شادي مانند موج درياست كه بر روي سطح آب روان است . در حالي كه اندوه، عميق همچون اقيانوس است . اندوه يكي از قطبهاي زندگي است.
اگر غمگين هستي، شروغ كن به آواز خواندن، دعا كردن، رقصيدن؛ هر كاري كه مي تواني بكن و خواهي ديد كه به تدريج عنصر پست به عنصر برتر، يعني طلا تبديل ميشود . هنگامي كه رمز و كليد اين كار را بيابي، زندگي بكلي دگرگون خواهد شد و هيچ گاه مانند سابق نخواهد بود. با اين كليد ميتواني هر دري را بگشايي. و اين شاه كليد چيزي جز ((جشن)) نيست . اگر اندوه خود را به جشن تبديل كني، آنگاه خواهي توانست از مرگ خود نيز حياتي دوباره بيافريني. پس تا وقت هست‌ ): اين هنر را فرا بگير.

نگذار قبل از اين كه هنر تبديل عنصر پست به عنصر برتر را فرا نگرفته ايي ، مرگ تو را بربايد): اگر بتواني ماهيت اندوه را تغيير بدهي ماهيت مرگ هم تغيير خواهي داد (:

اگر بتواني بي قيد و شرط جشن بگيريو پايكوبي كني، هنگامي كه مرگ به سراغت بيايد ميتواني بخندي، جشن بگيري وبا شادي از دنيا بروي. هنگامي كه با جشن و شادي بروي ، مرگ نمي تواند تو را بكشد برعكس اين تو هستي كه مرگ را كشته اي . اين كار را شروع كن، امتحانش كن. چيزي براي باختن وجود ندارد. ولي بعضي مردم با اينكه مي دانند چيزي براي از دست دادنوجود ندارد، حتي زحمت امتحان كردن را به خود نمي دهند. واقعا چه چيزي براي از دست دادن وجود دارد ؟؟

۱۳۸۲/۰۹/۱۹

In the name of God
today I think about LOVE!
what's love ?and who fell in love?
love is only for rich people ?or everyone can fell in love?
love is the best gift from God!really!
Is love only with 2 people or someone can loves everyone?
these questions aren't enough !
We must say why I love he/she?
it's better ,no?
I don't know why I love someone and hate another I really haven't a good reason about this!!
Why?
say me

۱۳۸۲/۰۹/۱۸

The name of God
Every thing is right?
Do you know what's the big question in the world?
Who Am I?
this is really a hard question can you answer this?
I read some books and everybody say something different because eveybody think different!
When we can know ourselves then we go to be a perfect person.
Art & scince are really help us ,we should start to learn they are.
o o I really need your ideas,please say me in WAITING FOR COMMENTS .

۱۳۸۲/۰۹/۱۷

In the name of Allah
Today ,we work to earn money and we will sick so we earn money to get health!
and It's our life !
We can't change our life until change our selves.
We can't change our country until change our selves.
We can't change our personality until change our selves.
We haven't very time we must start now.

۱۳۸۲/۰۹/۱۵

Hi
we are 2 friend from Iran and write about everything we decide to type English to you can know what we say.
I like to say you something
we are in Iran
maybe you think Iran is a bad country but I say you why some countries say that.
because Iranian doesn't like somebody else lead them.
They like life for theirselve not for USA or some big countries.
We can provide and produce something we need.
and They can't see this development !
what you say?
We aren't people who someone can lead us.

۱۳۸۲/۰۹/۱۰

سلام
این کتاب اروپاییها اثر هنری جیمز هم یه شاهکاره ها یه تیکشو داشته باشین:
منظره گورستانی باریک و دراز در دل شهری شلوغ و بی اعتنا، آن هم از پنجره ی مسافرخانه ای دلگیر و خفه هرگز الهام بخش تخیلات شاد و زنده نیست. و آنگاه که برفی تر و سنگین به سنگ قبرهای فرسوده و سایبان های غمبارطراوتی بی رمق بخشیده باشد، منظره چندان بهتر نمی شود. حال اگر در این هنگام که هوا از این بارش ریز یخزده سنگین است تقویم نشان بدهد که شش هفته از فصل فرخنده بهار می گذرد ، باید اذعان کرد که همه اسباب ملال فراهم است. این احساس زنی بود که بیش از سی سال قبل در 12 ماه مه روزی در کنار پنجره بهترین هتل!شهر باستانی بوستون ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد.

کتاب خیلی قشنگیه یهنی یه جوریه که کمتر کتابی اینجوریه!! شخصیت های داستان خوب طراحی و تصویر شدن جوری که میتونه تصمیمات و نظراتشون رو پیش بینی کنی و حدس بزنی کاملا چند بعدی بودن اخلاقیات توش محسوسه و تفاوتهای فرهنگی آمریکای 1850 با اروپای همون زمان. خیلی باحاله و جالب اینه که در اون زمان اروپاییها از نظر امریکاییها افراد هرزه و بی اعتقادی بودن!!! اینه دیگه
:)>-