‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمرگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمرگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۹/۱۸

اون ور دیوار یه دیوار دیگه‎ست

 
بعد هر فریاد یه سکوته
توی هر سکوت، یه شعر دیگهست
توی هر شعری، هر سکوتی،
یه فریاد دیگهست
دل هر لبخندی توی اشکه
هر اشکی یه درد،
 قصه ای دیگه‎ست
توی هر گریه، توی هر درد،
یه لبخند دیگه‎ست
اون ور دریا بازم یه ساحل و
پشت این کوه یه کوه دیگه‎ست
بعد هر فردا، پشت هر تکرار
 یه تکرار دیگه‎ست
اونور ساحل یه دریای شور
پشت این جنگل یه جنگل دیگه‎ست
بعد هر تکرار، بعد هر فردا
یه فردای دیگه‎ست

۱۳۸۸/۰۵/۳۱

رمضان

«رمضان» یعنی «رمض». یعنی باران اول پاییز که میبارد و گرد و غبار تابستانی را میزداید.

روحم را برهنه کنم.

درب زیرزمین را باز کنم. پلهها را یکی‌‌دوتا بروم تا روی حیاط،

آنجا پابرهنه و سربرهنه زیر این باران بدوم...

چشم برهم بگذارم و باز کنم، سیروز باران باریده و آفتاب «فطر»...

ادامه مطلب...

۱۳۸۸/۰۴/۲۵



۱۳۸۸/۰۴/۰۵

گرگ‎ها

گرگ ها خوب بدانند، در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
دکتر زهرا رهنورد

۱۳۸۶/۱۱/۰۲

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز من اندر هوای دیگری هستم

های
نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های
نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی، دل

لحظه دیدار نزدیک است

۱۳۸۶/۰۹/۰۷

کثافت

از کثافت خودم رنج می‎برم. یعنی از اینکه می‎دانم چه کثافتی هستم رنج می‎برم. با تمام وجودم حس می‎کنم که خدایم تحت نظرم دارد و حواسش به من معطوف است و اینکه راه برایم روشن است ملکه‎ی ذهنم شده! راه هست و یار هست و این وسط اراده من کجاست؟
خدا بر من حجت تمام کرده و من می دانم که هیچ جواب و دلیلی بر این گونه زیستنم ندارم. و من ... همچنان از کثافتی که هستم، رنج می برم.
اینکه لمس و حس و ادراک می کنم و می دانم کجای دنیا هستم و کثافت خودم را و لجنی که در آن غوطه ورم را وجدان کرده ام، خود یکی از بزرگترین کثیفی هایی است که دچارم.
از اینکه درگیرم و با اینکه در لجن مستغرق هستم، حداقل دست و پایی می زنم و شلنگ تخته ای می اندازم احساس غرور می کنم و خودِ این غرور نیز به عمق کثافت و میزان فرورفتگی ام می افزاید.
کم کم، کم کم عادت می کنم، به تمام لجن ها، به تمام غرایز بدبوی کثافتم عادت می کنم و عادت می کنم و عادت می کنم و عادت می کنم... همین!
عادت می کنم...
عادت می کنیم!
ع ا د ت م ی ک ن ی م ...
لابد!

پی نوشت:
یاسی، همون یاسی درگوشی هستی دیگه؟

۱۳۸۶/۰۷/۱۳

شب قدر



تقدیم به همه ی شب زنده دارا!
میگن هر کسی اندازه ی لیاقتش توشه میبره.
شکرت خدا.
لیاقتم رو بیشتر کن.

۱۳۸۶/۰۱/۲۴

انتظار



میخواد ماشین برقی سوار شه.


۱۳۸۵/۱۱/۲۹

Stay

لایلا: وقتی می‎خواستم خودکشی کنم با خودم دوتا تیغ بردم تو حموم... می‎دونی چرا؟
سَم: .....
لایلا: می‎دونستم وقتی شریان اصلی یه دستمو بزنم ضعف می‎کنم، ممکنه تیغ از دستم بیوفته! می‎تونی تصور کنی؟ انقدر از زندگی نفرت داشته باشی که با خودت یه تیغ زاپاس ببری!

پی‎نوشت:
بمان (Stay)
فیلم دوست داشتنی‎ای بود.

۱۳۸۵/۱۱/۱۵

...

1- دفترم رو بعد از حدود یک‎ سال باز می‌کنم. چند صفحه‎ی آخر نوشته‎های نصفه و نیمه است که قرار بوده تموم کنم. وقتی می‎خونمشون تازه یادم میاد چه موضوعی رو می‎خواستم بنویسم و لذت می‎برم از دنیا و تفکراتی که وقت نوشتنش داشتم. انگاری نویسنده‎ش اونقدر عمرش به دنیا نبوده که نوشته‎ها رو کامل کنه. شایدم وسط نوشتن یهو مُرده. همینجوری یهو! عین سبز شدن یه کامیون جلوی ماشینت وقتی داری می‎ری شمال که خوش بگذرونی!
2- این روزا همه‎ش به اونی که هستم، اونی که بودم و اونی که می‎خوام باشم فکر می‎کنم. بین دیروز و امروز و فردا پا در هوام. خُب تقریبا فهمیدم اونی که می‎خوام باشم تقریبا همونیه که قبلا بودم. اما نمی‎دونم چجوری بودم یا اصلا چجوری هستم که قبلا نبودم؟! من فرق کردم؟ نکردم؟ نمی‎دونم... اگر کسی می‎دونه چه جوری بودم، یا چجوری هستم، به همه‎ی با هم بودنمون قسم بهم بگه!
3- می‎دونی! بهش فکر کردم. نمی‎دونم تو چجوری بودی ها! یا حتا چجوری هستی... اما من از اولش ندار بودم. نه با تو که با همه! یا با کسی نیستم یا اگه هستم ندارم باهاش. این جزو اخلاقاییه که از زمانی که یادم میاد داشتم. خلاصه من نمی‎خوام اینجوری بمونم. یا تمومش می‎کنم، یا یه کاری می‎کنم که سنگینی‎ای رو که حس می‎کنی ازش حذف کنم. می‎شه! نمی‎شه؟ تو چی؟ پایه‎ای؟!