‏نمایش پست‌ها با برچسب تنهایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تنهایی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۹/۲۱

این شب‎ها

امشب انگار خبری از قهوه نیست.
انقدر منتظر آب جوش میمونم تا خوابم ببره!

۱۳۸۹/۰۹/۲۰

یغما گلرویی

این روزهام علاوه بر یه عالمه تنهایی و کلی بیکاری، شدیدا با شعرای یغما میگذره. البته به واسطه صدای و سلیقه خوب رضا یزدانی

۱۳۸۹/۰۹/۱۶

دوباره برمی‎گردم به امن آغوشت

کلا خیلی وقته که ترانه خوب که خوب هم خونده شده باشه نشنیدم. این یکی مدتیه حسابی لذتم بخشیده.

شاعر تمام شده
شاهین نجفی


۱۳۸۹/۰۳/۱۲

چه طوفانی ...

چه توفانی...
دلم پر است
نازنین!
بگذار
در سوگ یک سلام بگریم
دیروز
با هر سلام تازه
آفتابی می تابید بر برف:
«چه کار میتوانم برایت بکنم»
امروز
انتظارت دیری نمی پاید
هر سلام تازه
بی درنگ
می رسد به ترجیع همه دوستی های این روزگار:
«چه کار می توانی برایم بکنی»
***
چه توفانی از سر این باغ گذشته است!

۱۳۸۸/۰۴/۲۳

تنهایی

خوب یا بد ماه‎هاست که احساس تنهایی نکردم. تنها بودم ها! اما احساس تنهایی نکردم. مردادماه 87 بود - دو هفته‎ای که درست بعد از عقد رفته بودم عمره - بعضی وقت‎هاش احساس تنهایی می‎کردم و دلم بهونه می‎گرفت. اما بعد از برگشتنم نه دیگه. نا سلامتی به تنها دختری که توی تمام عمرم دوستش داشتم رسیده بودم. حالا که نزدیکای یه سال داره می‎شه تازه یادم افتاده که احساس تنهایی چی بود و چه دردی داشت. کلی خدا رو شکر کردم بابت این نعمت بزرگی که بهم داده و تنهایی رو ازم گرفته.
می‎پرسی احساس تنهاییم واسه چیه؟ خُب خودمم می‎پرسم از خودم! و جوابش رو درست نمی‎دونم. فقط می‎دونم تقصیر تو نیست. شاید به خاطر خرابی یک ماهه‎ی اس‎ام‎اس‎هاست و اینکه چه خوب، چه بد، من و تو خیلی کم پشت تلفن تونستیم مثله آدم حرف بزنیم!! فکر کنم توام قبول دارم که اس‎ام‎اس چیز دیگه‎ایه.
القصه، نگران نباش بلدم با تنهایی سر کنم. یه هفته که چیزی نیست. می‎بینمت.

پی‎نوشت:
امروز می‎خواستم بهت بگم هفته‎ی دیگه این ساعت کنار همیم. نمی‎دونم چی شد یهو رفتی و نشد بگم.

۱۳۸۸/۰۴/۱۱

بهشتی

به طلاب و فضلای حوزه پیشنهاد دارم که به مردم ایران فرصت بدهید تا آگاهانه و آزادانه خود را بر مبنای معیارهای اسلامی بسازند و این خودسازی را بر مردم ما تحمیل نکنید. به مردم ما کمک کنید، آگاهی بدهید، ولی بر مردم هیچ چیز را تحمیل نکنید.انسان بالفطره خواهان آزادی است. می خواهد خودسازی داشته باشد، اما خودش، خودش را بسازد. بر خلاف دستور قرآن، مبادا مسلمان بودن و مسلمان زیستن را بخواهید بر مردم تحمیل کنید، که اگر تحمیل کردید آنها علیه این تحمیل، طغیان خواهند کرد. بگذارید مردم، همانطور که با آزادی به راه اسلام آمدند و رهبری اسلام را پذیرفتند، در تداوم انقلاب هم، آزادانه راه اسلام را انتخاب کنند.»

بخشی از سخنرانی دکتر بهشتی در مسجد اعظم قم، ص5روزنامه اطلاعات،15اسفند57 و ص6 کیهان همان روز

۱۳۸۸/۰۴/۰۵

گرگ‎ها

گرگ ها خوب بدانند، در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
دکتر زهرا رهنورد

۱۳۸۶/۰۷/۱۹

دلتنگی

دلت که واسه کسی تنگ می‎شه، همین‎که دل دل می‎کنی از نبودنش، اونوقته که اینجوری می‎شه...!
همه‎ی آدما عین اون راه می‎رن! همه‎ی لباسا شکل لباساش می‎شه! همه عین اون می‎خندن! ... حتا زنگ موبایل همه عین زنگ موبایلش می‎شه.
پی‎نوشت:
1- خدایا شکرت.
2- ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ ......... کی با ما راه میایی؟ جون مادرت! (محسن نامجو)
3- هوا رو بگیر ازم.... خنده‎هاتو هرگز!

۱۳۸۶/۰۶/۱۵

هر چی فکر کردم یادم نیومد.
میخواستم یه چیزی بنویسم ها.
آهان! میخواستم از دیشب بنویسم که چقدر وحشتناک بود خوابیدنم!
الآن یه چیزی شد که حوصلشو ندارم دیگه.
نوشتنم نمیاد.
میرم خودمو بغل کنم.

۱۳۸۶/۰۳/۰۳

در کویر چیزی که خوب می روید خیال است!

از خواب می‎پرم. هوای خنک شبای کویر از پنجره میاد تو. ستاره‎ها هم هنوز سرجاشون هستن! به سختی و آروم بلند می‎شم. به راه رفتن تو تاریکی عادت کردم. دیگه سروصدا نمی‎کنم، زمین نمی‎خورم! توی مسیر به پارچ آب توی یخچال فکر می‎کنم. یادمه قبل از خواب پُرش کردم و خدا خدا می‎کنم که به یخ شده باشه. نمی‎دونم چقدر از قبل از خوابم گذشته. زبونم رو به زحمت حرکت می‎دم و می‎کشم روی لبم تا یه کم از خشکی‎شون کم شه اما فایده نداره. حسش نیست لیوان بردارم. لبه‎ی پارچ رو می‎ذارم رو لبم و ...

پارچ رو که میارم پایین انقدر سبکه که خالی به نظر می‎رسه. یه لحظه مکث می‎کنم: پارچ رو آب کنم و دوباره بذارم توی یخچال؟ یا بذارمش روی کابینت و برم بخوابم؟ بیخیال! کی اهمیت می‎ده؟ ...

پی‎نوشت:

خوابت رو که می‎بینم کویرِ تمنا می‎شم!

۱۳۸۶/۰۲/۰۱

بی تاب

بی‌تابِ چيزی که نمی‌دانم چيست
بی‌تابِ عشق که می‌دانم نيست
بی‌تابِ تو-اَم شايد
که زُل زده‌ام به اين‌همه پيکسِل –هيچِ مجازی.
بروم
گفتی ماه صدايم زد؟

پی نوشت:

نمی دونم مال کیه. شاید خودم. شاید یکی دیگه.

۱۳۸۶/۰۱/۲۶

م ی خ و ا م ب ا ه ا ت ح ر ف ب ز ن م.
کجایی؟
با خودتم!

۱۳۸۶/۰۱/۲۳

بهش میگن زندگی...

هیچ وقت نتونستی از احساساتت مثه آدم حرف بزنی. یعنی بعد از اینکه کلی جون می‎کنی و احساست رو بیان می‎کنی یا باعث می‎شی طرفت بخنده، یا گیج بشه و یا اگه خیلی با معرفت باشه همینجوری الکی سرشو تکون بده! دیگه عادت کردی دیگه. عادت کردی... فک کنم واسه همین بود که وقتی گفت هیچ‎وقت باور نکرده که دوسش داری فقط سکوت کردی. آخه چیکار می‎شه کرد؟ تقصیر اون که نیست. اونم مثه همه... همه‎ی دنیا که عیب و ایراد نداره. این تویی که خُل و چل به دنیا اومدی. تویی که کم داری. تویی که عرضه نداری احساست رو منتقل کنی. حتا اگه هزار بارم داد بزنی هیچکس باورش نمی‎شه. هیچ‎کس... (این هیچ‎کس هم فحش بزرگیه ها!)

اوهووووم. اوهووووم. می‎دونم. عادت کردی دیگه. می‎دونی کسی نمی‎فهمه احساست رو. خُب به نظرم تنها راهشم همینه. نیس؟ آره دیگه. حالا خودتی‎و حوضت! نه، خودتیو خودت... علی مونده و حوضش. چه فرقی می‎کنه؟ تو که دوسش داری و از این دوست داشتن لذت می‎بری. هر چی هم جون کردی همونی شد که اولش هم بود! خُب، آروم خودتو بغل کن (مثه همیشه)، نفس بکش و خدا رو شکر کن که حداقل خودت می‎دونی که از تهِ تهِ تهِ‎ش... یه جایی که نمی‎دونی کجاس اما مقدس بودنش رو حس می‎کنی... از همونجا دوسش داشتی و داری. همین!

حلوا که خیرات نمی‎کنن! بهش می‎گن زندگی...

پی‎نوشت:

توی تنهایی‎هام با خودم حرف می‏‎زنم. این‎که معلومه؟؟

۱۳۸۵/۱۲/۲۷

تنهایی

تنهایی واسه خیلیا دوست داشتنیه. منم تنهایی رو دوست دارم. شاید بیشتر از خیلیا! اما خیلی فرق هست بین تنهایی‎ای که خودت انتخاب می‎کنی تا تنهایی‎ای که تو رو انتخاب می‎کنه. آدما... همه‎ی آدما یه لحظه‎هایی رو واسه تنها بودن، واسه خودشون بودن یا واسه خیلی چیزای دیگه نیاز دارن که تنها باشن. اصلن به نظرم تنهایی یکی از نیازهای آدماست... مثه سکس! منتها به اندازه‎ش حال می‎ده. از یه جایی به بعد تنهایی بزرگترین شکنجه‎ی دنیا می‎شه!

۱۳۸۵/۱۲/۱۹

با این تب و تاب، تشنه‎ی عباس است

مجنون و خراب، تشنه‎ی عباس است

بر دوش فکنده مَشک شرمندگی‎اش

عُمریست که آب، تشنه‎ی عباس است!

۱۳۸۵/۱۲/۱۲

الهی

الهی، توفیق ترک عبادتم در عبادتم ده!
الهی، آنکه در نماز جواب سلام نمیشنود هنوز نمازگزار نشده، مارا با نمازگزاران بدار!
الهی، نور برهانم دادی، نار(آتش) وجدانم بده!
الهی، توبه از گناهان آسان است. توفیق ده از عبادتمان توبه کنیم.
الهی، از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بیشتر!
الهی، من واحد بی شریکم، چگونه تو را شریک باشد؟
الهی، چون است که در خود می نگرم به تو نزدیک می شوم و در تو می نگرم از تو دور؟
الهی، آنکه سحر ندارد، از خود خبر ندارد!

۱۳۸۵/۱۲/۰۸

بالاخره میاد...

یه کش بلند ساختم، یه عده رو می‎بندم بهش. می‎رم اون دوردورا وای میستم... هی نوسان می‎کنن... دور می‎شن... نزدیک می‎شن... اما یه طناب دارم که بهش یکی رو می‎بندم. به فاصله‎های نزدیک هم گره داره. یه سرش دست من، یه سرش دست اون. من می‎رم اون دوردورا می‎ایستم و طرف خودمو سفت می‎گیرم. اون... یکی یکی گره‎ها رو رد می‎کنه و میاد پیش من... آخه اون مثه بقیه نیس! نوسانی نیس... مطمئنم... مطمئنم که میاد...

۱۳۸۵/۱۲/۰۳

فقط همین...

طوری‎ام نیست
خرد و خمیرم، فقط همین
کم مانده است که بی تو بمیرم!
فقط همین...
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز،
در نزد چشم‏‎های تو گیرم
فقط همین...
با دیدنت زبان دلم بند آمده‎ست
شاعر شدم که لال نمیرم
فقط همین...

۱۳۸۵/۱۱/۲۴

تنهایی

حرف‎هایی که نمی‎گویندم
دل‎هایی که نمی‎فهمندم
خسته‎هایی که منم!
تنهایی‎هایی که پُرم نمی‎کنند
و...
و در پایان
غم است و
غم است و
غم ...
و همین لابد!

پی‎نوشت:
بعد عمری این کاغذ ماغذای روی میز و، زیر میز و هر جای دیگه‎ای که فکر کنین تو اتاقم... بعد عمری اتاقمو جمو جور کردم بالاخره... گرچه کار طاقت‎فرسایی بود... گرچه تحمل اتاقم حالا که مرتبه خیلی سخته!! اما خب، یه سری نوشته‎ی باحال و قدیمی پیدا کردم. اونایی که سر کلاسا می‎نوشتم. اینم از هموناس