۱۳۸۹/۰۹/۲۱
۱۳۸۹/۰۹/۲۰
یغما گلرویی
۱۳۸۹/۰۹/۱۶
دوباره برمیگردم به امن آغوشت
شاعر تمام شده
شاهین نجفی
۱۳۸۹/۰۳/۱۲
چه طوفانی ...
دلم پر است
نازنین!
بگذار
در سوگ یک سلام بگریم
دیروز
با هر سلام تازه
آفتابی می تابید بر برف:
«چه کار میتوانم برایت بکنم»
امروز
انتظارت دیری نمی پاید
هر سلام تازه
بی درنگ
می رسد به ترجیع همه دوستی های این روزگار:
«چه کار می توانی برایم بکنی»
***
چه توفانی از سر این باغ گذشته است!
۱۳۸۸/۰۴/۲۳
تنهایی
میپرسی احساس تنهاییم واسه چیه؟ خُب خودمم میپرسم از خودم! و جوابش رو درست نمیدونم. فقط میدونم تقصیر تو نیست. شاید به خاطر خرابی یک ماههی اساماسهاست و اینکه چه خوب، چه بد، من و تو خیلی کم پشت تلفن تونستیم مثله آدم حرف بزنیم!! فکر کنم توام قبول دارم که اساماس چیز دیگهایه.
القصه، نگران نباش بلدم با تنهایی سر کنم. یه هفته که چیزی نیست. میبینمت.
پینوشت:
امروز میخواستم بهت بگم هفتهی دیگه این ساعت کنار همیم. نمیدونم چی شد یهو رفتی و نشد بگم.
۱۳۸۸/۰۴/۱۱
بهشتی
بخشی از سخنرانی دکتر بهشتی در مسجد اعظم قم، ص5روزنامه اطلاعات،15اسفند57 و ص6 کیهان همان روز
۱۳۸۸/۰۴/۰۵
گرگها
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
دکتر زهرا رهنورد
۱۳۸۶/۰۷/۱۹
دلتنگی
همهی آدما عین اون راه میرن! همهی لباسا شکل لباساش میشه! همه عین اون میخندن! ... حتا زنگ موبایل همه عین زنگ موبایلش میشه.
پینوشت:
1- خدایا شکرت.
2- ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ ......... کی با ما راه میایی؟ جون مادرت! (محسن نامجو)
3- هوا رو بگیر ازم.... خندههاتو هرگز!
۱۳۸۶/۰۶/۱۵
۱۳۸۶/۰۳/۱۹
۱۳۸۶/۰۳/۰۳
در کویر چیزی که خوب می روید خیال است!
از خواب میپرم. هوای خنک شبای کویر از پنجره میاد تو. ستارهها هم هنوز سرجاشون هستن! به سختی و آروم بلند میشم. به راه رفتن تو تاریکی عادت کردم. دیگه سروصدا نمیکنم، زمین نمیخورم! توی مسیر به پارچ آب توی یخچال فکر میکنم. یادمه قبل از خواب پُرش کردم و خدا خدا میکنم که به یخ شده باشه. نمیدونم چقدر از قبل از خوابم گذشته. زبونم رو به زحمت حرکت میدم و میکشم روی لبم تا یه کم از خشکیشون کم شه اما فایده نداره. حسش نیست لیوان بردارم. لبهی پارچ رو میذارم رو لبم و ...
پارچ رو که میارم پایین انقدر سبکه که خالی به نظر میرسه. یه لحظه مکث میکنم: پارچ رو آب کنم و دوباره بذارم توی یخچال؟ یا بذارمش روی کابینت و برم بخوابم؟ بیخیال! کی اهمیت میده؟ ...
پینوشت:
خوابت رو که میبینم کویرِ تمنا میشم!
۱۳۸۶/۰۲/۰۱
۱۳۸۶/۰۱/۲۶
۱۳۸۶/۰۱/۲۳
بهش میگن زندگی...
هیچ وقت نتونستی از احساساتت مثه آدم حرف بزنی. یعنی بعد از اینکه کلی جون میکنی و احساست رو بیان میکنی یا باعث میشی طرفت بخنده، یا گیج بشه و یا اگه خیلی با معرفت باشه همینجوری الکی سرشو تکون بده! دیگه عادت کردی دیگه. عادت کردی... فک کنم واسه همین بود که وقتی گفت هیچوقت باور نکرده که دوسش داری فقط سکوت کردی. آخه چیکار میشه کرد؟ تقصیر اون که نیست. اونم مثه همه... همهی دنیا که عیب و ایراد نداره. این تویی که خُل و چل به دنیا اومدی. تویی که کم داری. تویی که عرضه نداری احساست رو منتقل کنی. حتا اگه هزار بارم داد بزنی هیچکس باورش نمیشه. هیچکس... (این هیچکس هم فحش بزرگیه ها!)
اوهووووم. اوهووووم. میدونم. عادت کردی دیگه. میدونی کسی نمیفهمه احساست رو. خُب به نظرم تنها راهشم همینه. نیس؟ آره دیگه. حالا خودتیو حوضت! نه، خودتیو خودت... علی مونده و حوضش. چه فرقی میکنه؟ تو که دوسش داری و از این دوست داشتن لذت میبری. هر چی هم جون کردی همونی شد که اولش هم بود! خُب، آروم خودتو بغل کن (مثه همیشه)، نفس بکش و خدا رو شکر کن که حداقل خودت میدونی که از تهِ تهِ تهِش... یه جایی که نمیدونی کجاس اما مقدس بودنش رو حس میکنی... از همونجا دوسش داشتی و داری. همین!
حلوا که خیرات نمیکنن! بهش میگن زندگی...
پینوشت:
توی تنهاییهام با خودم حرف میزنم. اینکه معلومه؟؟
۱۳۸۵/۱۲/۲۷
تنهایی
تنهایی واسه خیلیا دوست داشتنیه. منم تنهایی رو دوست دارم. شاید بیشتر از خیلیا! اما خیلی فرق هست بین تنهاییای که خودت انتخاب میکنی تا تنهاییای که تو رو انتخاب میکنه. آدما... همهی آدما یه لحظههایی رو واسه تنها بودن، واسه خودشون بودن یا واسه خیلی چیزای دیگه نیاز دارن که تنها باشن. اصلن به نظرم تنهایی یکی از نیازهای آدماست... مثه سکس! منتها به اندازهش حال میده. از یه جایی به بعد تنهایی بزرگترین شکنجهی دنیا میشه!
۱۳۸۵/۱۲/۱۹
۱۳۸۵/۱۲/۱۲
الهی
الهی، آنکه در نماز جواب سلام نمیشنود هنوز نمازگزار نشده، مارا با نمازگزاران بدار!
الهی، نور برهانم دادی، نار(آتش) وجدانم بده!
الهی، توبه از گناهان آسان است. توفیق ده از عبادتمان توبه کنیم.
الهی، از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بیشتر!
الهی، من واحد بی شریکم، چگونه تو را شریک باشد؟
الهی، چون است که در خود می نگرم به تو نزدیک می شوم و در تو می نگرم از تو دور؟
الهی، آنکه سحر ندارد، از خود خبر ندارد!
۱۳۸۵/۱۲/۰۸
بالاخره میاد...
۱۳۸۵/۱۲/۰۳
فقط همین...
خرد و خمیرم، فقط همین
کم مانده است که بی تو بمیرم!
فقط همین...
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز،
در نزد چشمهای تو گیرم
فقط همین...
با دیدنت زبان دلم بند آمدهست
شاعر شدم که لال نمیرم
فقط همین...
۱۳۸۵/۱۱/۲۴
تنهایی
دلهایی که نمیفهمندم
خستههایی که منم!
تنهاییهایی که پُرم نمیکنند
و...
و در پایان
غم است و
غم است و
غم ...
و همین لابد!
پینوشت:
بعد عمری این کاغذ ماغذای روی میز و، زیر میز و هر جای دیگهای که فکر کنین تو اتاقم... بعد عمری اتاقمو جمو جور کردم بالاخره... گرچه کار طاقتفرسایی بود... گرچه تحمل اتاقم حالا که مرتبه خیلی سخته!! اما خب، یه سری نوشتهی باحال و قدیمی پیدا کردم. اونایی که سر کلاسا مینوشتم. اینم از هموناس