۱۳۸۹/۰۹/۳۰
خوشبختی
۱۳۸۹/۰۹/۲۱
۱۳۸۸/۰۴/۱۲
۱۳۸۸/۰۴/۰۵
گرگها
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
دکتر زهرا رهنورد
۱۳۸۷/۱۱/۱۵
۱۳۸۶/۰۹/۰۸
دیوانگی بیست و چهارم
چه جذاب،
چه ساده،
چه عادلانه،
چه منصفانه،
و در نهایت...
چه تخمی!
پی نوشت:
ندارد!
۱۳۸۶/۰۸/۱۲
ديوانگي بيست و سوم
اصلا شايدم اصل باشه ها!
ولي هرچي كه هست يه ربطي به شيمي داره!
آخه هرچي اصل و قانون تو شيمي هست استثناء داره!
درستش اينه:
اصل بريدن: از هركه دل ببري از تو دل مي برد!
استثناء: خداي من!
مثال نقض: ازش بريدم ولي خيلي غير منتظره يه سفرمشهد بهم هديه كرده!
پي نوشت:
سه شنبه عازمم.
به كوري چشم همه،همچنان ديوونگي ميكنم!
۱۳۸۶/۰۷/۲۴
اینم یه جور دیوونگی فک کنم!
2. مدتی بود که توی اون موسسه کار میکردم. تازگیها یه دختری رو استخدام کرده بودن و کارای پرمسئولیتی رو بهش میسپردن. دو سه سالی از من بزرگتر بود و تازه فارغالتحصیل شده بود. اولین تجربهی کاریش بود. یه دختر جا افتاده، خوش صحبت و هدفمند. برای موفق بودن فقط تجربه رو کم داشت. فکر میکنم به نظر اکثر مردا و پسرا جذاب هم بود! و البته به نظر من هم بود. یه روز که توی موسسه تنها بودیم بهش گفتم زیاد به رئیس موسسه اعتماد نکنه. آخه قبلا به جناب رئیس شک کرده بودم. به نظرم مشکلات مالی داشت و حس میکردم دیگه داره به آخر خط میرسه. به همین خاطر به اون دختر گفتم که چک امضا نکن. حواستو جم کن. و چیزایی ازین قبیل. کم کم توی کاراش ازم نظر میخواست و بهانهی بیشتری برای همصحبتی پیش اومد. یکی دوهفته گذشته بود و نمیدونم سرچی صحبت میکردیم. واقعا نمیدونم. بهم گفت که با بقیه فرق دارم و راحت میشه بهم اعتماد کرد و چیزایی مثل اینا. دفعهی اول نبود که کسی (دختری) این چیزا رو بهم میگفت. هیچوقت حس اون لحظهم رو یادم نمیره. باورم نمیشه که اونقدر از خودم متفر شده بودم.
این تنها دفعهای نبود که این اتفاق برام افتاد و هر دفعه هم حسم همون تنفر از خودم بود. هر دفعه!
3. بعد از مدتها امین رو میدیدم. خوشحال بودم. و از دیدنش لذت بردم. ماها دوستای خوبی هستیم. (نه؟ امین؟) کلی حرف زدیم. ساعتها حرف زدیم. و طبق معمول همیشه هر موضوعی که به ذهنمون رسید رو مطرح کردیم. وسط یه عالمه موضوع بی ربط و با ربط فقط میخوام اینو بگم که امین بهم گفت مهدی! چرا اینجوری شدی؟ چرا انقدر دلت برای دخترا میسوزه؟ و یا چیزی مثل این. و من چی میتونستم بگم؟ باید فکر میکردم.
4. این یکی رو امین یادم انداخت. یه زمانی توی دانشگاه یه اتفاقی افتاده بود که منم ازش اینجا نوشتم. راجع به یکی از دخترای همکلاسی بود که پسرا اذیتش کرده بودن و من توی نوشتهم براش دلسوزی کرده بودم. یکی دو نفر کامنتهایی گذاشته بودن با این مضممون که نیازی به دلسوزی تو نیست و اگه بخواد خودش میتونه از حقش دفاع کنه.
چندتا از خاطرههایی که یادم اومد رو نوشتم. مدتیه که توی خودم فرو رفتم و به برخورد و نوع رابطهم با جنس مقابل دقت میکنم. این رابطهها چه ربطی به هم دارن؟ خب، درست نمیدونم. توی رابطه با جنس مقابل غریزه خیلی دخالت داره و من همیشه سعی کردم که غریزهم رو توی این رابطه مهار کنم و اجازه دخالت بهش ندم. اینه که برخوردم گاهی تند میشه، گاهی غیر منطقی و به طور کلی برخورد جذابی ندارم. این نقشیه که بازی میکنم و تازگیها به شدت توی این روابط وحشیتر شدم.
اینا رو اینجا مینویسم که اگر دوستام یا کسایی که من رو میشناسن (چه اینترنتی و چه غیره!) بخونن و نظر بدن. البته فک نمیکنم چیز زیادی دستگیرشون بشه.
به هرحال اگر چه بعید میدونم ولی اگر کسی احتمالا زبون من رو فهمید دوست دارم بهم بگه و در موردش باهام صحبت کنه. اوهووووم؟
۱۳۸۶/۰۶/۱۵
دیوانگی بیست و دوم
آخه الآن، توی ساعت بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه! من کیو دارم که آرومم کنه؟
هوووووووووووووووووووووم؟
بیا نشونم بده دیگه!
۱۳۸۶/۰۳/۲۶
۱۳۸۶/۰۲/۳۰
دیوانگی بیستم
هرچی که توی این زندگی هست دو حالت داره:
یا هضمش میکنیم، یا نمیکنیم!
کاری به هضم نشدههاش ندارم... فرض کن انقدر خوش هستی که بتونی همهش رو هضم کنی. خیلی راحتها. بدون دلدرد.
بعد از یه روز پر از هضم کردنی! داری توی خیابون قدم میزنی و میرسی به یه توالت عمومی... بالاخره هر هضمی یه دفعی هم داره دیگه!
القصه، شاد و شنگول و بیدرد میپری توی توالت و کلی کیف میکنی که چقدر معدهت درست حسابی کار میکنه و دنیا تخمت نیست و همهچی خوبه و .... و این توالت چقدر تمیزه و اینا.
جونم واستون بگه که وسط همین فکر کردن دو زانو میزنی روی سنگ توالت و همینطور که به اینجور چیزا فکر میکنی و کلی کیفوری یهو میبینی یه جایی داغ شد. بلند میشی و میبینی سبک که نشدی هیچ، کلی هم سنگینتر شدی. خب، یه اتفاق سادهی کوچولو افتاده! انقده توی چُس خودت گرم بودی که اصلن یادت رفته یه چیزی به اسم شلوارم هست که باید میکشیدی پایین!
خلاصه، من تا اینجاشو گفتم... شما یه زحمتی بکش یه جوری خودت رو با اون گندی که بالا آوردی برسون خونه!
پینوشت:
مَرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بیدردی، علاجش آتش است
۱۳۸۶/۰۲/۱۷
دیوانگی بیستم
هر چه هستی، هر که هستی
تخم ما هم نیستی...
پی نوشت:
خواننده گرامی: خداوکیلی با شما نیستم!
۱۳۸۶/۰۲/۰۸
دیوونگی نوزدهم
هر چیزی که تا حالا به ذهنت رسیده قبلش به ذهن یکی دیگه رسیده بوده!
مطمئن باش.
باور نداری؟
خب برو تو گوگل سرچش کن.
۱۳۸۶/۰۲/۰۶
۱۳۸۶/۰۱/۳۰
۱۳۸۶/۰۱/۱۰
۱۳۸۵/۱۱/۲۶
دیوانگی هفدهم
یادته کز میکردم رو تخت و میگفتم اگه هستی نشونم بده ... !
یادته هر وقت دلم میگرفت... هر وقت وسط زندگی گُهگیجه میگرفتم؟ یادته چه آروم میشم با نماز خوندن؟ یادته نیت میکردم قرآنتو باز میکردم و میخوندم و آدم میشدم؟
یادته وقتایی که از همهچیز و همهکس تنگ میومدم؟ یادته چطور سرت غر میزدم؟ میگفتم زندگی چه نعمتیه؟ اگه من این بهترین نعمتت رو نخوام کیو باید ببینم! وایی! یادته؟
خداجوون! اگه من تورو نداشتم چیکار میکردم؟
پینوشت:
چه خوش شانسیم ما که خدا نیستیم!!
۱۳۸۵/۱۱/۲۵
دیوانگی شانزدهم
فک نمیکنی این زندگی داره زیادی تخمی میشه؟
هااااااااا؟
پینوشت:
اینو خودِ خودِ خودم نوشتم
دیوانگی پانزدهم
اگرم مي گم تنها نيستي براي اينه كه ميدونم واقعا تنها نيستي. اگرم اشتباه ميكنم واسه اينه كه يه احمقم. يه نفهم. خوبه؟ اگرم ميگم عادته واسه اينه كه ميدونم عادته. من الان هر چيزي رو عادت ميبينم. ميدونم كه اگه همين الان بيفتم بميرم گريههايي كه برام حواله ميكنيد (اگه بكنيد!) فقط واسه اينه كه بهم عادت كردين. واسه اينه كه ترك عادت موجب مرضه. مرض هم باعث گريه ميشه. باعث غم. حالا بازم بگو نه. تنهايي تو چه ربطي به من داره؟ يعني چون من بهت گفتم فقط عادته مطمئن شدي كه خدا تنها آفريدهات؟خب به سلامتي. چه آدم باهوشي هستي كه از چيزاي بيربط نتيجهگيري ميكني؟ من هنوزم ميگم خدا تنها نيافريدهات. هر چي دلت ميخواد بگو. حاليم نيست!
پینوشت:
اول - دوست دارم!
دوم – تا کسایی مثه تو هست معلومه تنها نیستم. حرفمو پس گرفتم!
سوم – این دیوونگی کار من نیست!
۱۳۸۵/۱۱/۲۰
دیوانگی چهاردهم
وقتی حس میکنم که به مرگ نزدیکم. یعنی وقتی میبینم تو این سرعت بالا هر لحظه امکان داره بمیرم، از این نزدیکی به مرگ هیجان زده میشم... هیجان هم که آخر حاله دیگه!
