۱۳۸۹/۰۹/۳۰
خوشبختی
۱۳۸۸/۰۴/۲۳
تنهایی
میپرسی احساس تنهاییم واسه چیه؟ خُب خودمم میپرسم از خودم! و جوابش رو درست نمیدونم. فقط میدونم تقصیر تو نیست. شاید به خاطر خرابی یک ماههی اساماسهاست و اینکه چه خوب، چه بد، من و تو خیلی کم پشت تلفن تونستیم مثله آدم حرف بزنیم!! فکر کنم توام قبول دارم که اساماس چیز دیگهایه.
القصه، نگران نباش بلدم با تنهایی سر کنم. یه هفته که چیزی نیست. میبینمت.
پینوشت:
امروز میخواستم بهت بگم هفتهی دیگه این ساعت کنار همیم. نمیدونم چی شد یهو رفتی و نشد بگم.
۱۳۸۸/۰۴/۱۶
...
2. گفتم بهت. گفتم بهت کاش اینجا بودی. گفتم جای درستت اینجاست. نگفتم؟
3. نمیدونم چمه. نمیفهمم کجام. فقط میدونم نمیتونم تکون بخورم از جام.
4. میخوامت. حوصلهتم دارم خیلی.
5. ببخشید.
پینوشت:
میخواهمت چنان که مرد خسته خواب را
۱۳۸۷/۱۱/۱۶
۱۳۸۶/۰۷/۰۹
هوس!
دلم میخواد گوشی رو بردارم و شمارتو بگیرم و فقط نفس کشیدنتو گوش کنم.
نه، نه...
نه فقط نفس کشیدنتو.
می تونی پای هرچی بذاری!
ولی الآن، اینجا که نشستم، درست 5 روزه که دلم میخواد بهت زنگ بزنم
و هیچی نگم. هیچی نگم.
خب! گیرم که خلم! بیخیال.
دلم میخواد زنگ بزنم و گوش کنم.
دلم ابراز علاقه کردنتو می خواد...
۱۳۸۶/۰۲/۲۷
عاشقت هستم وقتی كه عاشقت نيستم
تو را دوست می دارم و ندارم
چندان كه هر باشنده ای
آميزه ای است از هر دو سو.
تا آرامش را حتی
نيمه سردی است
و هر واژه را سكوتی.
تو را دوست می دارم
چرا كه اين آغاز عشق توست
آغازی به بی نهايتی كه پايانش نيست
و دوستت نمی دارم
زان رو كه جاودانه ای.
عشق من دو گونه زيست می كند:
عاشقت هستم وقتی كه عاشقت نيستم
و تو را دوست می دارم وقتی كه دوستت نمی دارم.
ادبیات یک بوسه|صدشعر عاشقانه از پابلو نرودا | ترجمه شاهکار بینش پژوه.
۱۳۸۶/۰۱/۰۸
اشک!
تشک رو پهن کردم. پاهام رو دراز کردم روش. تکیه دادم به دیوار و تو تاریکی اتاق قایم شدم. خیره شدم به نور مهتابی که از لای در میاد تو و طبق معمول چند هفتهی اخیر اشکام پشت چشمم منتطرن که بریزن بیرون. از پایین صدای خنده میاد. دلم توی مستند 4 جا مونده. پیش اون هنرمند عجیب و غریب که با سنگ و چوب ... معجزه میکرد. تا آخرش ندیدم. نشد خو!
میخوام آروم آروم دریچهی چشمم رو باز کنم تا اشکام قطره قطره بیاد و سر بخوره رو صورتم. از حرکت آروم و اصطکاکشون با پوست صورتم لذت میبرم. اما یهو همهش میریزه. راه گلوم بسته میشه و خدا خدا میکنم صدام در نیاد. یه عالمه اشک میریزم و هیچ دلیلی هم نداره! اشک الکی! چند هفتهس همیشه پشت چشمش اشکه... همهش باید حواسم باشه که سرازیر نشن. همه جا، تو سلام و روبوسی کردن، وقت شیرینی خوردن، وقت سفره رو پاک میکنم، وقتی تلویزیون میبینم، وقتی لامپ خاموش میشه، وقتی میخندی... هر وقتی!
میترسم از این همه اشک پشت چشمام، میترسم از دلی که با یه تلنگر میشکنه، میترسم از دل نازک شدنم.
نمیخوام باور کنم. نه ...
اگه وا بدم...
اگه وا بدم، خب وا دادم!
کارم تمومه ... تمومه.
۱۳۸۵/۱۲/۲۴
پارمیدا - 2
زندگی کردن برای من کار خیلی سختیه... خودت میدونی، یه اتفاق ساده، یه جمله، یه برخورد... تا مدتها من رو درگیر خودش میکنه. فک میکنم دیده باشی بعضی وقتا که حواسم به هیچجا و هیچکس نیست! و توی خودمم. نمیخوام از زندگیم بگم... از درگیریهام... از شلنگتخته انداختنام... ازینکه چقدر جون میکنم تا محیط اطرافم یه ذره، یه کوچولو بهتر بشه... به اندازهی کافی از زندگی غر زدم! بسّه دیگه...
راستش میخوام بگم اينا همهش خوبه!، خوبيش اينه که توی روز خستهت میکنه، اعصابت رو خورد میکنه، بيچارهت میکنه، ولی شب نيمساعت که آهنگ گوش کنی، یه فیلم یا سریال ببینی، یه نمه اینترنت کار کنی و یا گاهی چت... همینکه پشت تلفن چرت و پرت بگی یا با هرکی گیر آوردی بشينی گپ بزنی همهش رفته. شب که میخوابی خوابش رو نمیبينی. شبا فکرت رو نمیگيرن... ولی چيزهايی هستن که توی روز خيلی خستهت نمیکنن، ولی شبا... نمیذارن بخوابی... توی خوابم ولت نمیکنن... راحتت نمیذارن...
میفهمی! میدونم... تو بهتر از هرکسی سعی کردی من رو بفهمی... حالا که نیستی... حالا میفهمم انقده بدی دیدم، انقده از کثافت زندگی گفتم و غرغر کردم! که خوبیاش رو ندیدم...
یه چیز بزرگ بهم یاد دادی:
"همهی زندگی، با دونه دونه کثافتاش، با همهی بدبختیاش، به بودن تو میارزید..."
م ه د ی
پی نوشت:
۱۳۸۵/۱۲/۲۰
بغض!
خیلی وقت بود بغض کرده بودم! راه گلوم رو بسته بود، اما اشک نمیشد... خیلی جون کَندم یه چیزی بنویسم، نشد. خیلی خواستم گریه کنم اما گریهم نیومد. میدونی! بزرگ شدم. وقتی بغض میکنم، وقتی که دلم هی خودشو میکوبه اینور و اونور که یه قلم بدم دستش و بنویسه، وقتی از دست این بیصاحابِ سگ مصّب (دلم) خون به دل میشم! میچسبم به کار... کار که نه، خر حمالی واسه یه مشت آدم مفتخورِ لش به اسم دانشجو! انقدر خودم رو سرگرم میکنم تا وقتی واسهش نَمونه. هیچ وقتی واسهی دلم و تویی که توشی نَمونه! بهتون فکر نمیکنم. نه به تو و نه به دلم! شبا قبل از خواب تا میخوام بفهمم که دیگه نیستی خوابم میره... کاری به خوابهام ندارم... اونا رو یه بار دیگه واسهت میگم. صُبحا میزنم بیرون... میرم دانشگاه... هی طرح میدم به امورفرهنگی و هی برنامه اجرا میکنم واسه انجمن علمی عمران!! البته به اسم اون... کار میسازم واسه خودم. مجبورم... باید انقده کار کنم که بعد از ظهر که میام خونه جنازه باشم! که دیگه مغزم کار نکنه... اما نمیفهمم چه حکمتیه! کار میکنه لامصّب! بازم یادت میکنم. بعد روز بعدش بیشتر خر حمالی میکنم...
...
و باز یادت میکنم
...
اینم یه جورشه!
پینوشت:
میدونم آن میشی... حس میکنم اینجا رو هم میخونی... مخاطب همهی نوشتههام تو نیستی! اسم نوشتههایی که مال توئه رو میذارم پارمیدا. خوبه؟ شایدم پرندهی آبی! ها؟