۱۳۸۳/۱۰/۰۴
۱۳۸۳/۱۰/۰۳
فراموشی...فراموشی...فراموشی...فراموشی...فراموشی... فراموش کن...فراموش کن...فراموش کن...فراموش کن...فراموش کن... فراموشی نعمت بزرگیست.... فراموشی چیز خوبیه... فراموشی تنها راهه... اه خره باید فراموش کنی... فراموش...فراموش...فراموش...فراموش...فراموش...فراموش...فراموش...فراموش...
اه بی عرضه!! نمی تونی فراموش کنی حداقل مخفیش کن!!!
۱۳۸۳/۱۰/۰۱
۱۳۸۳/۰۹/۳۰
۲- چه کساني براي ما تصميم مي گيرند ؟ چه کساني برامون الگو هستند ؟ چه کساني مي خواهند ما جوري زندگي کنيم که خودشون دوست دارند؟يعني کساني هستند که مي خوان ما براي اونا زندگي کنيم همين جوري که اونا مي خوان؟آخه مگه ميشهولي ميشه !!!!!!!!!!امپرياليسم با شعار کثرت گرايي در عين وحدت اين راه رو دنبال مي کنه جالبه که بزرگترين کارتل هاي نفتي همون دارندگان شبکه هاي اول خبري وصاحبان دانشگاههاي معتبر و دارندگان بزرگترين سينماي دنيا همون هاليوود هستن !!(فقط ده کمپاني بزرگ براي ۶ ميليارد انسان تصميم مي گيرند به گفته خودشون ما از محيط اجتماعي تا اتاق خواب انسان براشون برنامه داريم!! اينها همه دارن مثل پتک سرم رو منفجر مي کنن)اول تو فيلم به تماشاچي کاراشو رو اين قدر نشون ميدن که برا همه عادي ميشه تو دانشگاهها فکرشو رو ميسازند تو شبکه هاي خبري پخشش مي کنند به راحتي خبر رو مي چرخونن وبه افکار مالي يا ماديشون ميرسند !!جالب اينه برا اون ۹۰ درصدي که گفتم خيلي کار مي کنند يعني سازندگان فيلمهاي جنسي و تخيلي هم همين سرمايه داران عزيزي هستن که دوست دارند ما براشون زندگي کنيم .
پس اونايي که با اون ۹۰ در صد کار دارند رو جذب ميکنند و اونايي که با عقل کار مي کنند هم به طرف دانشگاههاش ميرن بدون اين که بدونند که چه استفاده اي از علمشون ميشه .پس همه رو جذب مي کنن........
۳- بعضي وقتا از از همه چيز و همه کس بيزار ميشم زود مي فهمم از خودم بايد بيزار بشم چوم من مسئول همه کارام هستم .
۴- دشمن نه از هيکل تو هراسي داره نه از چهره تو خوشش مياد تنها از فکر تو مي ترسه پس بيشتر فکر کن.
۱۳۸۳/۰۹/۲۹
۱۳۸۳/۰۹/۲۳
۱۳۸۳/۰۹/۲۲
۱۳۸۳/۰۹/۱۹
سلامي به طراوت باراني که امروز دلم را برد
........به اميد روزي با هم
سلام
شبه و همه خوابن. می دونم فردا سالگرد روزیه که وبلاگ نویس شدم. باید چیزی بنویسم و الآن بهترین فرصته. همه تاریکه. تنها چیزی که میبینم خطهای کاغذ کلاسوره. نوشیتن بدون اینکه ببینی چی مینویسی!! تجربه جالبیه. دقیقا در چنین روزی (نهم دسامبر 2001) من اولین نوشته وبلاگ رو پست کردم. از سالگرد خوشم نمیاد و دقیقا به همین خاطر هیچ وقت فراموششون نمیکنم. نه اینکه هیچ وقت خوشم نمیومده. چند سالی میشه خوشم نمیاد. روزای تولدم غمگین ترم با اینکه اطرافیام خیلی شادن. مدتیه عجله ای برای بزرگ شدن ندارم. واقعا ترجیح میدم کوچیکتر شم! روزای تولدم همش تو این فکرم که سال گذشته رو چه جوری گذروندم و همیشه هم به این نتیجه میرسم که میتونستم بهتر استفاده کنم و نکردم! امروزهم برام همین حس رو داره. یاد اون موقع ها می افتم. دوستانی که داشتم و دیگه ندارم. ارتباط تنگاتنگی که بین من و وبلاگ نویسای دیگه بود. احساس گناه میکنم. نباید اینترنت و دوستای مجازیم رو فدای درس خوندن میگردم. به هر حال معتقدم حسرت گذشته رو خوردن کار بیخودیه. امروزدیگه از دنیای وبلاگها جدا افتادم. دیگه ارتباط چندانی با هیچ وبلاگی ندارم. دوستای قدیمی رو از دست دادم. همش هم به خاطر اینه که من قبل از کنکور وبلاگ نویس بودم. سه سال وبلاگ نویسی! هه. این دنیای دیگه اونی نیست که من میشناختم. دیگه نمیشه با همه وبلاگ نویسا دوست شد. درسته، اون دهکده کوچولو حالا بعد از سه سال تبدیل به یه شهر خیلی خیلی بزرگ شده. شایدم یه کشور! من چه میدونم؟ ولی توی شهرهای بزرگ، توی کشورهای بزرگ، آدما دوستای خودشون رو دارن. نمیدونم میتونم دوباره خودمو به این شهر وصل کنم یا نه ولی میدونم که دوست دارم این کار رو بکنم. وبلاگ نویسی رو خیلی دوست دارم. اگه کسی اتفاقی این طرفا پیداش شد حتما یه خبری بده، یه نشونی بذاره! کسی چه میدونه؟ شاید دوستای خوبی شدیم!
پ.ن.: فکر کنم باید این وبلاگ رو دوباره متولد کنیم!! خیلی خوب.
یاعلی
۱۳۸۳/۰۹/۱۶
۱۳۸۳/۰۹/۱۵
بعضی وقتا که حس نوشتن بهم دست می ده می رم روی حیاط خونه و یه چند دوری دور باغچه می چرخم و به درختای به خواب رفته نگاه می کنم خلاصه اینقدر می چرخم و می چرخم تا یه چیزجدید جلوی چشام بیاد و توجهمو به خودش جلب کنه مثل همین قفس پرنده ای که گوشه ی حیاط زیر داربست درخت انگور آویزونه و توش هیچ پرنده ای نیست راستش این یه تله هست برای یه طوطی ی مزاحم که تموم انارای باغچه رو سوراخ کرده و از بین برده قفس برای پرنده مثل زندون می مونه ولی هر زندونی مثل فقس میله نداره خیلی وقتا خیلی آدما خودشونو توی زندون تعصباتشون اسیر می کنن اونوقت دیگه قدرت فکر کردن در مورد مسائلی که درش تعصب دارن رو از خودشون صلب می کنن درست مثل این که دست و پاشون زنجیر شده و دارن به یه سمت کشیده می شن بعدش هم خدا می دونه آخر و عاقبت تصمیم هایی که گرفته می شه چه طورییه مسلما اینجوری هم خودشون رو از پیشرفت و ترقی باز می دارن و هم اطرافیانشون رو چون انسان هیچ وقت نمی تونه بدون فکر و اندیشه قدم در مسیر ترقی و پیشرفت بذاره و جلو بره مثلا همین دختر شمسی خانوم دلم براش می سوزه 10 سال پیش توی کنکور سراسری شرکت کرد و با رتبه ای که آورد نتونست توی دانشگاه شهر خودش قبول بشه در عوض توی یکی از شهر های اطراف یه رشته ی خوب قبول شد ولی از شانس بدی که داشت بابا جونش یه آدم تعصبی بود اون موقع یه چرخی به سبیلای چنگیزیش داد وغرش بلندی هم کرد وگفت حق نداری پاتو از این شهر بیرون بذاری دختر شمسی خانوم هم با بغضی که توی گلوش داشت دوید توی اتاقشو روی تختش خوابید و شروع کرد به گریه کردن ولی الان که ده سال از اون روز می گذره و بهترین سال های جوونیشو کنج خونه به سر برده بابا جونش مدام بهش سر کوفت می زنه که چرا از این خونه بیرون نمی ره و چرا برای خودش کاری پیدا نمی کنه و باز هم دختر شمسی خانوم بغض می کنه و می ره روی اون تخت همیشگی گریه می کنه براستی چرا ما آدما اینقدر تابع هوس های زندگی هستیم من فکر می کنم این تعصب داشتن هم خودش یه هوسه چرا که یه وقت دلمون می خواد ناموسمون پاشو از خونه بیرون نذاره که نکنه چشم یه نا محرم تو چشش بیفته و یه وقتم قافیمون تنگ می شه و برخوردمون خلاف گفته های قبلیه این هوس ها انسان رو اونچنان حلقاویز می کنه که حتی زندگیشو به تباهی می کشه ولی ما باید پند بگیریم باید یاد بگیریم که همیشه جانب عقل روداشته باشیم و از احساسات و تعصبات دوری کنیم در برخورد با تمام مسائل زندگی باید اول فکر کرد بعد حس کرد و بعد عمل کرد نه مثل بابای دختر شمسی خانوم اول حس کرد بعد عمل کرد و 10 سال بعد تازه فکر کرد ولی من فکر می کنم نمی شه تمام تقصیرا رو گردن بابایی انداخت شاید اگه اون روز دختر شمسی خانوم جلوی بغضشو گرفته بود و مظلومانه روی تختش گریه نکرده بود اگه ذره ای به خود متکی بود و اعتماد به نفس داشت مسلما امروز حسرت 10 سال گذشته رو نمی خورد چرا که من مثل خیلی های دیگه معتقدم در جامعه ی انسانی این رفتار ما هست که تعیین می کنه که اطرافیان ما به ما چه قدر آزادی عمل و احترام و اختیار بدند به عبارتی این ما هستیم که با نمایش مرزهای توانمندی و با رعایت همه ی اصول اخلاقی به اطرافیان خود اعلام می کنیم که حریم حرمت ما رو درک و رعایت کنند من معتقدم که همه ی ما باید برای زندگی خود هدف مشخصی تعیین کنیم و با اقتدار در مسیر رسیدن به این هدف گام برداریم و از پستی ها و بلندی های پیش رومون نهراسیم تا بتونیم قله های موفقیت رو یکی پس از دیگری فتح کنیم نظر شما در این رابطه چیه؟
۱۳۸۳/۰۹/۱۳
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذراست
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
دنگ . . .، دنگ . . .
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است.
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:
خندة لحظة پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر اومي ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ . . .
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهانيده از انديشة من رشتة حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.
پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
دنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ:
دنگ . . .، دنگ . . .
دنگ . . .