۱۳۸۵/۰۹/۲۰

Carpe Diem!

...بعد ها باز هم تنهايي به سراغم آمد. بارها و بارها . تنهايي تلخ بود،اما بد نبود . مثل مزهءزيتون ميماند . تلخ است،اما اگركشف شود آدم عاشق زيتون مي شود. بعدها خيلي پيش مي آمد كه دلم براي تنهايي تنگ مي شد. بعدتر فهميدم كه آدم تنها نمي شود،تنها هست،وتلخي هم مزه ايست مثل شيريني.
پشت تنهايي
دستي ست بي درخواست
طنابي پاره شد ديروز
امروز پشت تنهايي ست...

http://ayda.blogspot.com

۱۳۸۵/۰۹/۱۵

ترس!

اونم مثل من بود... خیلی طول کشید تا به این زندگیُ آدماش عادت کنه. توی 26 ، 27 سالگی تازه یاد گرفت دست از خُل‎و چل بازیاش برداره. اون‎موقع بود که فهمید توی این دنیای لعنتی، نمی‎شه واسه دلت زندگی کنی! تازه 3، 4 سال بود که قانونای زندگیِ کثیفِ امروزی رو یاد گرفته بود. کسی چه می‎دونه؟ شاید هنوزم تهِ دلش از نکبتِ این زندگی خون بود! لابُد. وگرنه که با زن و بچه‎ش نمی‎مُرد! اونم موقعی که تازه داشت زندگی‎ش سروسامون می‎گرفت.

من از مرگ نمی‎ترسم... اینو هزاربار گفتم. اما نمی‎تونم ازین دنیا دل بکنم! به خاطر مامانی که دوسم داره (دوسش دارم) یا بابایی که بهم تکیه می‎کنه (بهش تکیه می‎کنم). به خاطر دختر و پسرایی که دوسم دارن و دوسشون دارم. به خاطر خودِ تو!!

می‎ترسم... خیلی می‎ترسم که اگه یه روزی، بعد کلی سال که گذشت و من به کثافت این زندگی عادت کردم و دیگه هی شیلنگ‎تخته ننداختم و آروم سرم رو انداختم پایین و سرم به آخور خودم گرم بود و مثلن به موهام رسیدم و با آهنگای زاغارت (؟) تیریپِ حامد حاکانی حال کردم و خلاصه یه جورایی بقیه به چشم آدم حسابی نیگام کردن، یهو... مثلن دُرُس وقتی که دارم با چند نفر می‎رم شمال که مثلن عشق کنیم! یه کامیون جلو ماشینم سبز بشه و .... یهویی‎ ها!! همینجوری الکی!

یکی نیس بگه آخه تو که اون بالایی....

همین!

۱۳۸۵/۰۹/۱۳

دیوانگی یازدهم:

که چی؟ حالا هی شیلنگ تخته بنداز،
هی بگو جام کمه!
آخه که چی؟
خره! فوق فوقش زندونت بزرگتر میشه خو! هووووم؟
می فهمی؟؟ فک نکنم!!

۱۳۸۵/۰۹/۰۹

قشنگ

قشنگ یعنی اون لحظه که اونقدر تنهایی... اونقدر تنهایی... که حتا اگه خدا نباشه، حتا اگه خدا یه دروغ گنده باشه، باز دلت میخواد یه خدا بسازی بذاری وَر دلِ بی صاحاب مونده ت!

پی نوشت:
یه وقتایی یه حرفایی رو نوک زبونت گیر می کنه!
یه وقتایی یه تاپیک تو یه فاروم باعث می شه حرفای رو نوک زبونت بریزه رو صفحه کلید!

۱۳۸۵/۰۹/۰۶

وقتی بغلم می کرد چند دقیقه همونجا نگهم می داشت... می گفت :"عمو!بذار قلبامون رو هم باشه!"
خدا بیامرزتش.

۱۳۸۵/۰۹/۰۴

خوشا به حال لک لکا!

خوشا به حال لک لکا
که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا
که لک لکن... که لک لکن!
با بالای سپیدشون
تو آسمون پر می زنن
رها و شاد، بی دغدغه...
هر جا بخوان سر می زنن
اوج می گیرن تو آسمون
تو آسمون بی نشون...
سر به هوا به عشقشون
از عشق، پرپر می زنن.
(فک کنم شعر مال حسین پناهی باشه)

۱۳۸۵/۰۹/۰۲

...
يه روز يه ماره داشت مي رفت
از لاي در باز يه خونه ويلايي
يه دونه مار خوش خط و خال بين سبزه هاي باغچه ديد
...
اما ديد... شلنگه!

..............
پ.ن: 1- طنز تلخ
2- شلنگ ها موجوداتي سطحي، فاقد اعتماد به نفس كافي و خط و خال بين هستند!
3- هرروز به جمعيت شلنگ ها اضافه مي شود... بيچاره مارها!
4- شلنگ ها فكر مي كنند كه اگر مارها در مقابل حركات بچه گانه و تصميمات بي فكرانه آن ها سكوت كرده اند؛ به خاطر ترس از تهديدات آنهاست... در حالي كه مارها در نهايت به اين نتيجه مي رسند كه يك شلنگ، حتي ارزش اعتراض يا سوال كردن هم ندارد!....
5- يك مار عاقل هرگز از يك باغچه دوبار گزيده نمي شود!
.
.
.
n- شلنگ ها به بهشت نمي روند!

پی نوشت:
متن کاملش رو از اینجا بخونین.

۱۳۸۵/۰۸/۳۰

Evanescence

Listen to each drop of rain (listen listen)
whispering secrets in vain, (listen listen)
Frantically searching for someone to hear
their story before they hit ground.
Please don't let go!
Can't we stay for awhile?
It's just too hard to say goodbye.
Listen to the Rain!
Listen listen listen ...to the Rain
Weeping.
Listen I
stand alone in the storm.
Suddenly sweet words take hold:
"Hurry!" they say, "for you haven't much time!"
Open your eyes to the love around you;
"you may feel you're alone,
"but I'm here still with you.
"You can do what you dream,
"just remember to
"Listen to the Rain." Listen...

۱۳۸۵/۰۸/۲۹

حس می کنم توی یک سال گذشته فقط غر زدم اینجا!
نی؟
می خوام دیگه غر نزنم! می خوام به جای ناشکری کردنای پشت سرهم، همه ش بگم شکر!
مثه اون وقتایی که باغ زندگیم پر گنجیشک بود و همه ش شکر می کردم!

۱۳۸۵/۰۸/۲۳


۱۳۸۵/۰۸/۲۲

دیوانگی دهم:

خب!
گفته بودم! بخوای نخوای عشق همون تپه هه است که گفتم... البته،
هرکی که ازش بالا می ره خر نیست، اما هر خری ازش بالا می ره!
بعضیام می رن بالا و وقتی می رسن تازه می فهمن چقده خر بودن!
اما این وسطا، میون عرعر خودخواهانه ی خرا، کسایی هستن که تا می رسن بالای تپه، تپه ی بعدی رو می بینن و عاشقش می شن، بدون اینکه حس کنن خر شدن، حرکت می کنن که یه تپه گنده ترو فتح کنن! کسی چه می دونه؟ شاید رسیدن به تپه ای که هیچ خری ازش بالا نرفته!هوووووم؟

۱۳۸۵/۰۸/۱۸

دیوانگی نهم:

عشق مثه یه تپه ی سرسبزه،
که هر خری ازش بالا می ره!

۱۳۸۵/۰۸/۱۴

خودخواهی!


طی یک سری احساس های خودپرستانه یهو دیدم میز تحریرم این شکلی شده!

۱۳۸۵/۰۸/۱۳

هر طور می خوای

از آن جمله هایی ام
که انتهایش سه نقطه می خواهد .
حالا
هر طور می خواهی تفسیرم کن !
(ساراحجازی)

پی نوشت:
برای لیلا! امیدوارم بچه شو صحیح سالم دنیا بیاره و دوباره اینورا پیداش بشه... و دوباره بنویسه...
یه تیکه از آخرین پست وبلاگش:
"نوشتن بسیار ساده است... انقدر ساده که میتوان هزاران بار پاره کرد و پاک کرد و دوباره نوشت.. فرصت بسیار است .. اما برای من چیزی که نوشتن را بسیار آسان تر میکند همین چند نقطه است.... پایانی زیبا برای حرفهایی که یا نمی شود نوشت ویا نمیتوان گفت.."

فوتوبلاگِ من به روز شد!

دانشگاه من...

۱۳۸۵/۰۸/۱۰

بغلم کن!

۱۳۸۵/۰۸/۰۸

قشم...

چیزی که توی قشم خیلی عجیب بود ساحل خیلی خیلی خیلی خلوت اون بود... درکنار فروشگاه ها و پاساژهای شلوغ تقریبن هروقت لب دریا رفتم کسی لب دریا نبود... جز چند نفر بومی و همین!
انگار جاذبه ی فروشگاه ها بیشتر از دریاس! لابد!

۱۳۸۵/۰۸/۰۶

دیوانگی هشتم:

می گه: "چرا وسط نماز می خندی؟ نمازت باطل می شه!"
اگه مردی، برو یقه ی خدا رو بگیر که هی جوک واسه م تعریف نکنه خو؟!
تو که می دونی اون خیلی خداس، جوکاشم خیلی خداس!
اصلن چیه؟ واسه تو جوک نمی گه حسودیت می شه؟!

پی نوشت:
چه بسیار آرزوها...
چه بسیار تجربه ها که با فتواها و نصیحت های رنگ و وارنگ از دست داده ایم.

۱۳۸۵/۰۷/۲۹

فکر می کنی قرار چی بشه؟ هوووووووم؟
هیچی... هیچی نمی شه...
حالا هی کابوس ببین و نخواب!
هی بگو من با بقیه فرق دارم!
هی وبلاگ بنویس!
اصـّن انقده خون دماغ شو تا بمیری!
والا!

۱۳۸۵/۰۷/۲۷


گفتم که، غلظت خدا توی آسمون اینجاها بیشتره!
اون ستونای فلزی که گوشه پایین سمت چپ معلومه دانشکده فنی جدیدمونه! ایشالله از ترم آینده می ریم اونجا.
اون ساختمون نما سفالی سمت راست هم سلف سرویسِ دانشگاهه