يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد : " کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ " دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد : " کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.
او اينگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد ؟ " اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد. "
" خيلی از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده می شيم . در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. " ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه.
۱۳۸۲/۰۶/۱۸
آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: در انتخاب همسر دقت کنید.
نتیجه گیری عاشقانه : مواظب باشید وقتی عاشق موجودی می شوید عشق چشم هایتان را کور نکند.
۱۳۸۲/۰۶/۱۷
hello
I have read this poem and I want you to read it ,please
You take my breath away
when you know just what to say
that melts my soul into
when it comes down to me and you
You swept me off from my feet
and held me with your heat
of you body next to mine
and you stopped the hands of time
Your warmth feels like heaven above
and we fell deeply in love
You took away all of the pain
and kissed me in the rain
In your eyes I see so deep
we made love until we fell asleep
In the morning when I woke
The first words that you spoke
you whispered in my ear
the things I wanted to hear
I love you with all my heart
we can make a brand new start
and wish upon a star
and together we will go far
and I will give you all I can
and you will be my man
from this moment on you will be mine
to love all of the time
In your arms I lay
You take my breath away
thank you a lot........
I have read this poem and I want you to read it ,please
You take my breath away
when you know just what to say
that melts my soul into
when it comes down to me and you
You swept me off from my feet
and held me with your heat
of you body next to mine
and you stopped the hands of time
Your warmth feels like heaven above
and we fell deeply in love
You took away all of the pain
and kissed me in the rain
In your eyes I see so deep
we made love until we fell asleep
In the morning when I woke
The first words that you spoke
you whispered in my ear
the things I wanted to hear
I love you with all my heart
we can make a brand new start
and wish upon a star
and together we will go far
and I will give you all I can
and you will be my man
from this moment on you will be mine
to love all of the time
In your arms I lay
You take my breath away
thank you a lot........
۱۳۸۲/۰۶/۱۲
سلام
الان يه هفته اي هست كه از تهران بر گشتم عروسي پسر خالم بود كلي حال كردم. بعدشم خالم رو يعني مادر دامادو ورداشتم آووردم كرمون. امروز هم ساعت 5:20 حركت قطارشون به سمت تهران بود. داريم با محمد و محمود يه كار نظرسنجي انجام ميديم در مورد شبكه فاضلاب شهري كرمان (چه كلاسي!). خلاصه فعلا خيلي درگيرم. انقدر دوست دارم اين كتاب كارلوس فوئنتس رو تموم كنم منظورم خويشاوندان دوره، ولي وقت نميشه! خيلي قشنگه. خوب اين از روزمرگي من.
الان Defrage ميكنم خيلي با اين نرم افزار ويندوز حال ميكنم . وقتي Show Detail رو ميزنم و اون پنجره باز ميشه اگه بدونين چه حالي ميده! هميشه به يه جور آشفتگي بدون بي نظمي علاقه داشتم
اطلاعات روي هارد در كمال آشفتگي و از روي عجله ذخيره ميشن ولي خود هارد جاي هر كدوم رو ميدونه نه كس ديگه. خيلي لذت بخشه نيست! ولي من به خاطر سرعت بيشتر اين آشفتگي بدون بي نظمي ديجيتال رو با صرف وقت و انرژي! به هماهنگي تبديل ميكنم. عاقلانه است؟ بيشتر شبيه كار آدم بزرگاست. نه؟ اصلا ميدونين اينكه چيزي نيست اين ديجيتاله مجازيه. من خودم رو از اين لذت محروم ميكنم (منظورم آشفتگي بدون بي نظمي اتاقمه!) واسه اينكه ديگران كه نميفهمن آشفتگي بدون بي نظمي يعني چي اين ديگه آخر خريته ديگه نيست؟ و تازه از همه بدتر اينه كه من اينو ميدونم با اين حال دوباره به اين كار ادامه ميدم يعني اتاقم رو با خواسته هاي ديگران هماهنگ ميكنم جدا خيلي بده اتاق منه ولي به سليقه ديگرانه! يا اينكه موي منه ولي مدل موي ديگرانه! لباس منه و رنگ دلخواه ديگرانه! اين بدبختيه! نيست؟ اينكه آدم واسه ديگران زندگي كنه! بدون لهجه صحبت كنه تا فلان كس خوشش بياد!!! بدترين موردش ميدونين چيه؟ اينه كه آدم اون حرفي رو بزنه كه خودش قبول نداره ولي مورد نظر ديگرانه.
جالبه نه!!!!!!!!!!! پس تا برنامه بعد
الان يه هفته اي هست كه از تهران بر گشتم عروسي پسر خالم بود كلي حال كردم. بعدشم خالم رو يعني مادر دامادو ورداشتم آووردم كرمون. امروز هم ساعت 5:20 حركت قطارشون به سمت تهران بود. داريم با محمد و محمود يه كار نظرسنجي انجام ميديم در مورد شبكه فاضلاب شهري كرمان (چه كلاسي!). خلاصه فعلا خيلي درگيرم. انقدر دوست دارم اين كتاب كارلوس فوئنتس رو تموم كنم منظورم خويشاوندان دوره، ولي وقت نميشه! خيلي قشنگه. خوب اين از روزمرگي من.
الان Defrage ميكنم خيلي با اين نرم افزار ويندوز حال ميكنم . وقتي Show Detail رو ميزنم و اون پنجره باز ميشه اگه بدونين چه حالي ميده! هميشه به يه جور آشفتگي بدون بي نظمي علاقه داشتم
اطلاعات روي هارد در كمال آشفتگي و از روي عجله ذخيره ميشن ولي خود هارد جاي هر كدوم رو ميدونه نه كس ديگه. خيلي لذت بخشه نيست! ولي من به خاطر سرعت بيشتر اين آشفتگي بدون بي نظمي ديجيتال رو با صرف وقت و انرژي! به هماهنگي تبديل ميكنم. عاقلانه است؟ بيشتر شبيه كار آدم بزرگاست. نه؟ اصلا ميدونين اينكه چيزي نيست اين ديجيتاله مجازيه. من خودم رو از اين لذت محروم ميكنم (منظورم آشفتگي بدون بي نظمي اتاقمه!) واسه اينكه ديگران كه نميفهمن آشفتگي بدون بي نظمي يعني چي اين ديگه آخر خريته ديگه نيست؟ و تازه از همه بدتر اينه كه من اينو ميدونم با اين حال دوباره به اين كار ادامه ميدم يعني اتاقم رو با خواسته هاي ديگران هماهنگ ميكنم جدا خيلي بده اتاق منه ولي به سليقه ديگرانه! يا اينكه موي منه ولي مدل موي ديگرانه! لباس منه و رنگ دلخواه ديگرانه! اين بدبختيه! نيست؟ اينكه آدم واسه ديگران زندگي كنه! بدون لهجه صحبت كنه تا فلان كس خوشش بياد!!! بدترين موردش ميدونين چيه؟ اينه كه آدم اون حرفي رو بزنه كه خودش قبول نداره ولي مورد نظر ديگرانه.
جالبه نه!!!!!!!!!!! پس تا برنامه بعد
۱۳۸۲/۰۶/۱۰
سلام
در كودكي ما به جهان خود شكل ميدهيم؛ در بزرگسالي جهان به ما شكل ميدهد. نوجواني دوران آزمون نفرين شده اي است كه در آن بايد قانونهاي بزرگسالان را بپذيريم يا رد كنيم... اينكه تقريبا هميشه بزرگسالان پيروز مي شوند، پيروزي كساني را كه بستر مخملي كودكي و نهانگاههاي محرمانه آن را حفظ كرده اند بزرگتر مي سازد، گر چه بالغان و عاقلان اين را بيماري بخوانند. «خويشاوندان دور - كارلوس فوئنتس»
در كودكي ما به جهان خود شكل ميدهيم؛ در بزرگسالي جهان به ما شكل ميدهد. نوجواني دوران آزمون نفرين شده اي است كه در آن بايد قانونهاي بزرگسالان را بپذيريم يا رد كنيم... اينكه تقريبا هميشه بزرگسالان پيروز مي شوند، پيروزي كساني را كه بستر مخملي كودكي و نهانگاههاي محرمانه آن را حفظ كرده اند بزرگتر مي سازد، گر چه بالغان و عاقلان اين را بيماري بخوانند. «خويشاوندان دور - كارلوس فوئنتس»
۱۳۸۲/۰۶/۰۷
Salam
Be Site Zir Ie sari bezanin. Vaseie SMS ferestadan be mobile. kheily bahale.
http://www.parssms.com
Be Site Zir Ie sari bezanin. Vaseie SMS ferestadan be mobile. kheily bahale.
http://www.parssms.com
۱۳۸۲/۰۶/۰۶
بنام آن كه همه بهش نيازمندن و به هیچ کی نیاز مند نیست
بار دیگر به اینجا آمدم تا سفره دل باز کنم
هر چی تایپ می کنم دوباره پاک می کنم چون اشنایی نیست که برایش درد و دل کنم و نباید هر چه را به هر کس گفت .
راز داری ندیدم در این شام تار شرح دل گویم برایش باز
دل پر از شوق گناهست و من هر روز توبه می کنم و روز بعد توبه می شکنم دارم از خودم سیر می شم نمی دونم چرا زندگی واقعا شیرینه ولی من لیاقت اونو ندارم من لیاقت رحمات خدا رو ندارم من لیاقت یک زندگی راحت یه پدر ومادر خوب دوستیه با طراوت احترامات بی جا لطف های مخلص و صدها نعمت که قدر هیچ کدومو نمی دونم من لیاقت ندارم
من نمی تونم ببینم این همه به من کمک می کنن ولی من قدر نمی دونم من نمی تونم من نمی تونم شاید بخاطر خود خواهی خود بینی و شاید صدها عیب دیگه باشه من قادر به درک محبتهای دوستام که از عشقی که تو قصه ها می گن نیستم من نمی تونم درک کنم
من شاید این جوری باید باشم من باید بیشتر بهاطرافم توجه کنم شاید باید بیشتر به دوستام عشق بورزم باید اونا رو بیشتر درک کنم باید با اونا بهتر باشم چون دوستی بهتر از عشقه چون در عشق معشوق خودشو بالا تر می بینه ولی دوستی برابریه دوستی لطفه دوستی همراهیه دوستی بدون کبره پاک و آراسته دوستی خوبیه دوستی شور دوستی لطیف تر از نسیم سحر گاهیه زلالتر از نغمه ابشار روشن تر از آسمان کرمان گرم تر از کویر مایه حیاته دوستی بالاتر از نور یه رابطه الهیه یه حس غریبه یه شور بی انتها یه صدای بی صدا دوستی به ظرافته یه گل رزه خوشبو تر از گل محمدی زیبا تر از دختر پادشاه چین ..................................................
دیگه نمی تونم تایپ کنم چون دارم بغض می کنم
یا حق
بار دیگر به اینجا آمدم تا سفره دل باز کنم
هر چی تایپ می کنم دوباره پاک می کنم چون اشنایی نیست که برایش درد و دل کنم و نباید هر چه را به هر کس گفت .
راز داری ندیدم در این شام تار شرح دل گویم برایش باز
دل پر از شوق گناهست و من هر روز توبه می کنم و روز بعد توبه می شکنم دارم از خودم سیر می شم نمی دونم چرا زندگی واقعا شیرینه ولی من لیاقت اونو ندارم من لیاقت رحمات خدا رو ندارم من لیاقت یک زندگی راحت یه پدر ومادر خوب دوستیه با طراوت احترامات بی جا لطف های مخلص و صدها نعمت که قدر هیچ کدومو نمی دونم من لیاقت ندارم
من نمی تونم ببینم این همه به من کمک می کنن ولی من قدر نمی دونم من نمی تونم من نمی تونم شاید بخاطر خود خواهی خود بینی و شاید صدها عیب دیگه باشه من قادر به درک محبتهای دوستام که از عشقی که تو قصه ها می گن نیستم من نمی تونم درک کنم
من شاید این جوری باید باشم من باید بیشتر بهاطرافم توجه کنم شاید باید بیشتر به دوستام عشق بورزم باید اونا رو بیشتر درک کنم باید با اونا بهتر باشم چون دوستی بهتر از عشقه چون در عشق معشوق خودشو بالا تر می بینه ولی دوستی برابریه دوستی لطفه دوستی همراهیه دوستی بدون کبره پاک و آراسته دوستی خوبیه دوستی شور دوستی لطیف تر از نسیم سحر گاهیه زلالتر از نغمه ابشار روشن تر از آسمان کرمان گرم تر از کویر مایه حیاته دوستی بالاتر از نور یه رابطه الهیه یه حس غریبه یه شور بی انتها یه صدای بی صدا دوستی به ظرافته یه گل رزه خوشبو تر از گل محمدی زیبا تر از دختر پادشاه چین ..................................................
دیگه نمی تونم تایپ کنم چون دارم بغض می کنم
یا حق
۱۳۸۲/۰۶/۰۴
سلام
بالاخره از سفر برگشتم! تهران بودم جمعه شب عروسي پسر خالم بود. حيف كه مجبور بودم زود برگردم وگرنه حالا حالاها اونجا ميموندم! ولي هروقت از تهران بر ميگردم خدا شكر ميكنم كه كرمنا انقدر شلوغ پلوغ نيست. خوب خوش باشيد تا بعد.
سر به سوي كعبه و پا در ره ميخانه دارم
با خدا دست دعا من در ره پيمانه دارم
بهر من كنج قفس با آشيان فرقي ندارد
عاشقم، عاشقم، عاشقم، در وادي بي خانماني خانه دارم!
بالاخره از سفر برگشتم! تهران بودم جمعه شب عروسي پسر خالم بود. حيف كه مجبور بودم زود برگردم وگرنه حالا حالاها اونجا ميموندم! ولي هروقت از تهران بر ميگردم خدا شكر ميكنم كه كرمنا انقدر شلوغ پلوغ نيست. خوب خوش باشيد تا بعد.
سر به سوي كعبه و پا در ره ميخانه دارم
با خدا دست دعا من در ره پيمانه دارم
بهر من كنج قفس با آشيان فرقي ندارد
عاشقم، عاشقم، عاشقم، در وادي بي خانماني خانه دارم!
۱۳۸۲/۰۶/۰۳
۱۳۸۲/۰۵/۳۰
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
عشق چون آید محال سر تعظیم فرو می آورد
مهدی هم رفته تهرون من بیچاره تنها باید باشم تا یار از سفر به سلامتی باز گردد .
الهی هر چه دارم از تو دارم و تو از نظرم زیبایی و تو آن چنانی که من دوست دارم مرا چنان کن که خود دوست داری.
ای مهربانترین مهربانها
راستی یه چیز هم بهتون بگه تا حالا که یکساله ما وب لاگ زدم هنوز کسی به من ایمیل نزده !!
دمتون گرم
عشق چون آید محال سر تعظیم فرو می آورد
مهدی هم رفته تهرون من بیچاره تنها باید باشم تا یار از سفر به سلامتی باز گردد .
الهی هر چه دارم از تو دارم و تو از نظرم زیبایی و تو آن چنانی که من دوست دارم مرا چنان کن که خود دوست داری.
ای مهربانترین مهربانها
راستی یه چیز هم بهتون بگه تا حالا که یکساله ما وب لاگ زدم هنوز کسی به من ایمیل نزده !!
دمتون گرم
خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینا رو بنویسم یا نه. بالآخره نوشتم:
من مهدی اسماعیلی هستم 19 ساله از کرمان فرزند بزرگ خانواده و......
توی این دنیای مجازی خیلیا دنبال مشخصات مادی هر فرد هستن. مخصوصا توی چت روما. ولی به نظر من اینا اصلا مهم نیست. یعنی توی این دنیای مجازی کسی جای کسی دیگه رو تنگ نمیکنه. اینترنت جاییه که میشه فارغ از ملیت ، جنس و سن به راحتی با افکار دیگران آشنا شد. اون اوایل موقعی که تازه وارد اینترنت شده بودم توی یه گروهی عضو بودم که اسمش الآن یادم نیست. یکیاز بچه های گروه ایمیل زد و گفت به این وبلاگ یه سری بزنین. وبلاگ علیداد بود اولین و آخرین وبلاگی که همشو آنلاین خوندم! وقتی وبلاگ رو کاملا خوندم یه ایمیل به علیداد زدم گفتم میخوام وبلاگ بسازم در جواب تشویقم کرد و لینک چگونه وبلاگ فارسی بسازیم هودرخان رو برام فرستاد. بعد از اینکه عاشقونه رو ساختم به علیداد ایمیل زدم و گفتم چند سالته از کجائی؟ جوابش خیلی نظرم رو عوض کرد توی جواب گفته بود: مهم نیست من کیم یا چند سالمه مهم اینه که چی فکر میکنم آخر نامشم گفته بود: اگه بازم برات مهم بود چند سالمه دوباره ایمیل بزن. اونموقع معنی حرفاش رو نفهمیدم ولی الآن بعد تقریبا 2 سال خوب می فهمم چی میگفت . الآن میفهمم چه لذتی داره که آدم با یه کسی دیگه راتر از جنسیت و ملیتش صحبت کنه. الآن دارم دربه در کسی میگردم که براش اینجور چیزا مهم نباشه فقط فکر داشته باشه و اهل تبادل نظر باشه. راستش رو بخواین دلم واسه علیداد تنگ شده. خیلی مفت از دستش دادم! همیشه وبلاگش رو میخونم ( یه گاز سیب سرخ) ولی دیگه بهش ایمیل نزدم. نمیدونم چرا ولی دوستای خیلی خوبی رو الکی از دست دادم. دلیلش رو نمی دونم . نمی دونم چرا یا از کجا رابطمو قطع کردم؟ ولی همونجوری یا به همون دلیل دیگه با آیدا چت نمیکنم. شادی بخاطر کنکوربوده چون مدت زیادی از اینترنت جدام کرد شایدم مشکل از خودم بوده. نمیدونم ولی هر چی که بوده الآن دارم به گذشته غبطه میخورم و این خیلی بده که آدم جوری زندگی کنه که حسرت گذشته همیشه همراهش باشه. وقتی من عاشقونه رو ساختم 50 تا وبلاگ فارسی نبود ولی هیچ وقت کنتور عاشقونه از 5000 رد نکرد. در اصل چیزی نمینوشتم که خواننده داشته باشه! من یه وبلاگ راه انداختم تا هر چی خواستم بنویسم و از انتقاد دیگران ناراحت نشم. نه، من وبلاگ زدم تا فهمیده بشم تا احساساتم رو بنویم که تلمبار نشه. نه ، نه ، اصلامن عاشقونه رو راه انداختم تا مشهور بشم تا با دروغ گفتن و نفاب گذاشتن رفیق پیدا کنم. آره این درسته من وبلاگ رو با ریا و دروغ راه انداختم. هر چی نوشتم واسه جلب توجه بود. آره، بود بودولی الآن نیستبه خاطر همین کنتور رو صفر کردم من رسما از امروز وبلاگنویسی رو به صورت واقعی شروع کردم. آرشیو رو پاک نمیکنم چون معتقدم هر آدمی به گذشتش وابسته است و اگه از گذشتش فرار کنه ساخته نمیشه! من گذشتمو میپذیرم هر قدر هم کثیف بوده باشه از حالا میخوام صادق باشم و راست بنویسم شاید بدتر از گذشته و حداقل صادقانه. اگه من عکس و مشخصاتم رو توی یاهوکامل کردم به خاطر جلب توجه نبود باور کنید نبود. اینکار رو کردم که همه منو بشناسن و حالا باید با جرات نظراتم رو بگم. با این کار دورنگی رو از بین میبرم میشم همونی که هستم. از این لحظه اونی رو می نویسم که قبول دارم قول میدم قول میدم
تا بعد
۱۳۸۲/۰۵/۲۷
اينارو يكي از بچه هاي گروه ميعادگاه به گروه ميل كرده بود:
حافظ :
اگـر آن تـــرک شــيــرازی بــه دســت آرد دل مـا را
بــه خـال هـنـدویــش بخـشـم سـمرقـنـد و بخارا را
پاسخ صائب تبریزی :
اگــــر آن تـــرک شـــيــــرازی بــــه دســــت آرد دل مــا را
بــه خــال هنــدویش بخـشم سـر و دسـت و تـن و پـا را
هر آنکس چيزی می بخشد، ز مال خويش می بخشـد
نـه چـون حـافظ کـه مـی بــخشــد ســمرقـند و بـخارا را
پاسخ شهریار :
اگـــر آن تــرک شــيـــــرازی بــــه دســـــت آرد دل مــــا را
بــــه خـــال هــنــدویــش بــخشــم تــمـــام روح و اجزا را
هـر آنـکـس کــه می بــخــشــد، بـسان مرد می بخشد
نــه چـون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
ســـر و دســـت و تن و پـــا را بـــه خاک گور می بخشند
نـــه بـــر آن تـــرک شــيــرازی کــه بـــرده جـــملـه دلها را
پاسخ عاشق پيشه :
اگــــر آن تـــرک شـــيــــرازی بـــه دســـت آرد دل مــــا را
بـــه خــــال هــنـــدویــش بـخـشــم تـمـام ديـن و دنيا را
پاسخ عصبانی مزاج :
اگــــر آن تــــرک شــيــــرازی بــــه دســــت آرد دل مـــا را
دهــانــش ســرويــس خـواهم کرد ، که برگرداند دل ما را
حافظ :
اگـر آن تـــرک شــيــرازی بــه دســت آرد دل مـا را
بــه خـال هـنـدویــش بخـشـم سـمرقـنـد و بخارا را
پاسخ صائب تبریزی :
اگــــر آن تـــرک شـــيــــرازی بــــه دســــت آرد دل مــا را
بــه خــال هنــدویش بخـشم سـر و دسـت و تـن و پـا را
هر آنکس چيزی می بخشد، ز مال خويش می بخشـد
نـه چـون حـافظ کـه مـی بــخشــد ســمرقـند و بـخارا را
پاسخ شهریار :
اگـــر آن تــرک شــيـــــرازی بــــه دســـــت آرد دل مــــا را
بــــه خـــال هــنــدویــش بــخشــم تــمـــام روح و اجزا را
هـر آنـکـس کــه می بــخــشــد، بـسان مرد می بخشد
نــه چـون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
ســـر و دســـت و تن و پـــا را بـــه خاک گور می بخشند
نـــه بـــر آن تـــرک شــيــرازی کــه بـــرده جـــملـه دلها را
پاسخ عاشق پيشه :
اگــــر آن تـــرک شـــيــــرازی بـــه دســـت آرد دل مــــا را
بـــه خــــال هــنـــدویــش بـخـشــم تـمـام ديـن و دنيا را
پاسخ عصبانی مزاج :
اگــــر آن تــــرک شــيــــرازی بــــه دســــت آرد دل مـــا را
دهــانــش ســرويــس خـواهم کرد ، که برگرداند دل ما را
۱۳۸۲/۰۵/۲۵
۱۳۸۲/۰۵/۲۰
دهانت را مي بويند
ميادا گفته باشي دوستت مي دارم.
دلت را مي بويند
...............روزگار غريبي ست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.
...............عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
دراين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان مي دارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبي ست، نازنين
آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك، قصابانند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
و ترانه بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست، نازنين
ابليس پيروزمست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روز31 تيرماه 1358 ........................... احمد شاملو
ميادا گفته باشي دوستت مي دارم.
دلت را مي بويند
...............روزگار غريبي ست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.
...............عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
دراين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان مي دارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبي ست، نازنين
آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك، قصابانند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
و ترانه بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست، نازنين
ابليس پيروزمست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روز31 تيرماه 1358 ........................... احمد شاملو
اشتراک در:
پستها (Atom)