۱۳۸۴/۰۱/۰۲


ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خورده ی داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد سودای زر اندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعلست
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
بصحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
بگلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان بفیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
ندانم نوحه ی قمری به طرف جویباران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
مئی دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی
جدا شد یار شیرینیت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
بعجب علم ثوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی
می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرئه ی جامت جهان را ساز نوروزی
نه حافظ می کند تنها دعای خواجه توران شاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی
جنابش پارسیان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی


نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همی می دهدت پند ولی
وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه ی دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه ی مشکل باشی
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

۱۳۸۳/۱۲/۳۰

عیدانه

دوست دارم اشک تو باشم
توی چشمات جون بگیرم
روی گونه های نازت ، خودمو رها کنم
تا بیوفتم توی اون گودیِ کوچیکِ رو لپت
- همونی که
توی لحظه های گریه ت
پیدا می شه! -
بعدش آروم و یواش
سُر بخورم
روی انحنای اون لب غریبت،
گُر بگیرم
جون بدم،
آروم بمیرم...
اما،
اگه تو اشک چشای من بشی
دیگه گریه رو فراموش می کنم
چشمامو می بندمُ
با خیالت،
- توی تاریکی مطلق -
سفری تازه رو
آغاز می کنم.
آخه من دوست ندارم
تو رو از دست بدم.

پ.ن: این شعر رو به عنوان عیدی ازم قبول کنید. عیدتون مبارک هوارتا. ازینم خوشم اومد میذارمش اینجا:




۱۳۸۳/۱۲/۲۵

کبوتر
آسمون بغضشو خالی میکنه
آدمو حالی به حالی میکنه
کوچه ها رنگ زمستون میگیرن
شیشه ها بخارو بارون میگیرن
آدما چتراشونو وا میکنن
گریه ابرو تماشا میکنن
نمی خوان مثه درختا تر بشن
از دل قطره ها باخبر بشن
نمیخوان بی هوا خیس آب بشن
زیر بارون بمونن خراب بشن!
اما تو چترتو بستی کبوتر
زیر بارونا نشستی کبوتر
رفتیو سنگا شکستن بالتو
اومدی هیشکی نپرسید حالتو
بعضیا دشمنای خونی شدن
بعضیا غول بیابونی شدن
بعضیا میگن که بارون کدومه؟
بوی نم، شرشر ناودون کدومه؟
دیدی آسمون خراب شد سرمون؟
غصه شد وصله ی بال و پرمون
حالا تو سایه نشینی مثل من
خوابای ابری میبینی مثل من
چقد اینجا میخوری خون جگر
کبوتر عصاتو بندازو بپر
کبوتر عصاتو بندازو بپر
پ.ن: کمتر پیش میاد از یه آهنگ انقدر خوشم بیاد. مخصوصا اگه سنتی هم نباشه.
خواننده: فریدون
آهنگساز: بهروز صفاریان
آلبوم: غریبه

۱۳۸۳/۱۲/۲۲

آری...
"آری، روح من یک اسب است" (1)
اسبی سرکش و رام!
خسته است اما،
می گذرد از هر دام
می کشد شیحه ای از مستی و باز
می دهد مرغ دلم را پرواز...
می رسد تا بی نهایت
تا اوج
کودکی می بیند ساده و ناز
" رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور" (2)
می کند هی فریاد:
« من خودِ معرفتم » ...
بال ها بسته، چشمانم باز
می تپد قلبم تند،
مادرم با لبخند...
آه ، ای داد!
ای بیداد
خواب می دید دلم،
خواب،
رویا؟
هذیان...
و هنوز می پرسم:
"خانه ی دوست کجاست؟" (3)
------------------------------------------------
1- دکتر علی شریعتی
2و3- سهراب سپهری

پ.ن: شب ها مرغ لب بسته منم
دل شکسته منم
تا سحر بیدارم
سر به زانو دارم
بر نخیزد از من های و هویی
بی تو سیر گل را چه کنم؟
گل ندارد بی تو رنگ و بویی
نوشتن یه حال می خواد. یه حسی که معمولا مواقع سردرگمی و غمگینی بهم دست می ده و می گه بنویس. برای من که نویسنده نیستم نوشتن یه تفریح سالم، یه جور خالی کردن عقده هاس. معمولا از دانشگاه که برمی گردم خیلی حس دارم. این حس با این که اشکها رو پشت چشمم جمع می کنه، با این که دلتنگم می کنه، با این که کلافم می کنه و یادم میاره عاشقم، ولی دوسش دارم. اکثر اوقات حس دارم ولی حال نوشتن ندارم. یه جوری خودم رو سرگرم می کنم تا حسم یادم بره، ولی بعضی وقتا همه کار می کنم تا توی این حس بمونم. شاید یه جور خلسه است! هوووم؟ مثل الآن. از سرویس که پیاده شدم خیلی حس داشتم. مواقع خستگی یا بعد از یه تفریح و خنده حسابی اینجوریم. قاطی بودم. دفتر خاطرات رو باز کردم و هرچی خواستم نوشتم. از چیزهایی که دغدغه های منن، از روزمرگی ها، گلایه ها. چیزایی که هیشکی نباید بخونه. دیدم این بار حسم خوب مونده شروع کردم به نوشتن اینجا! معمولا با یه موسیقی سنتی و ملایم حسم شدیدتر و طولانی تر می شه بعدش هم با یه نماز درست و حسابی تموم می شه. سبک می شم. اگه دلم گرفته باشه هم دو قطره اشکی از چشام میوفته. می بینی؟ حس هام هم مسخره ان.
یکشنبه 16/11/1383 ساعت هفت عصر- رفسنجان - مهدی اسماعیلی

۱۳۸۳/۱۲/۰۲

در قبايل عرب همواره جنگ بود، اما مكه "زمين حرام" بود و سه ماه "زمان حرام"، يعني كه در آن جنگ حرام است. دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتاً تعطيل مي كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه محرم رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت، سنت بود كه بر قبه ي خيمه ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي بر مي افراشتند، تا دوستان، دشمنان و مردم، همه، بدانند كه جنگ پايان نيافته است.
اما مي بينند كه بر قبه ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است.
بگذار اين "سالهاي حرام" بگذرد!

نقل از دکتر علی شریعتی با کمی خلاصه کردن البته!

۱۳۸۳/۱۱/۲۲



حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست
پنج روزی که در این مرحله فرصت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است وگر نه دل و جان این همه نیست
منت سدره و طوبا زپی سایه مکش
که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست
بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

۱۳۸۳/۱۱/۲۰


من و دیوانگی شاید
به یکدیگر بپیوندیم
و عزمی تازه برگیریم
و طرحی نو دراندازیم.
من و دیوانگی حتی
برای خاطر ماهی قرمزهای توی حوض
به همراهی یک فریاد
در روزی زمستانی
به گنداب درون حوض
رنگی تازه می بخشیم.
من و دیوانگی هرگز
در مزار آرزوهامان نمی گرییم
و در اندیشه نمی مانیم
به دشمن ها نمی گوئیم:
اگر مردی نرو، برگرد!
می گوییم:
تو که مردی!
بیا با من مدارا کن.
من و دیوانگی هرگز
به عاقل ها نمی گوییم:
خوردن سیب چه کیفی دارد
می گوییم:
آری، آری
سیب هم جان دارد!
من و دیوانگی باید
به یکدیگر بپیوندیم...
و طرحی نو دراندازیم.

۱۳۸۳/۱۱/۱۹



دهه فجر یادآور حضوری فعاله که مدت هاست فراموش کردیم. سالگرد چنین حماسه ای مبارک. دههه فجرتون مبارک.

۱۳۸۳/۱۱/۱۷

به دلم می گویم:
هی فلانی، زندگی شاید همین باشد؟
دل به من می خندد
خنده ای تلخ، همچون دم مار!
و به من می گوید:
" من چه احمق بودم
با خودم می گفتم
مزه ی عشق چشیدی و دگر
جز ره عشق، راهی نروی"
من به خود لرزیدم
ضربان قلبم آتش ثانیه را می سوزد
عمر در رهگذر رود جریان دارد
خنده ام می گیرد، می گریم!
عاقبت خواهم مرد
بی آنکه بدانم
مزه عشق چه بود؟
و دل من
در این رود
به کدامین لحظه
آخرین جرعه را
بالا برد
من چه احمق بودم!!

پی نوشت اول: عصری هر چی نوشتم به نظرم چرت اومد. حالا این باز کمی قابل تحمل هست. یه وقتایی حال نوشتن هست، حسش نیست! یه وقتایی حسش هست، حالش نیست. بعضی وقتا هم هردوتاش هست ولی عرضش نیست!!!!
پی نوشت دوم: دوشنبه ساعت یک ونیم ظهر اولین کلاسم شروع میشه و رسما دانشجو میشم.
پی نوشت سوم: دستگاه ماهور از کتاب اول آموزش سه تار استاد ذوالفنون رو تموم کردم. حالا دیگه رفتم توی شور. فکر کنم تا عید نوروز کتاب اول ذوالفنون رو تموم کنم. بعدش هم کتاب اول استاد علیزاده رو باید کار کنم. این کتاب رو که تموم کنم دیگه ذره ذره ردیفها رو یاد میگیرم.
پی نوشت چهارم: یاحق!

۱۳۸۳/۱۱/۰۸

جايگاه عيد غدير در مكتب
1- عيد خلافت و ولايتروى زياد بن محمد قال: دخلت على ابى عبد الله(ع) فقلت: للمسلمين عيد غير يوم الجمعة والفطر والاضحى؟ قال: نعم، اليوم الذى نصب فيه رسول‏الله(ص) اميرالمؤمنين(ع). مصباح المتهجد: 736. زياد بن محمد گويد: بر امام صادق(ع) وارد شدم و گفتم: آيا مسلمانان عيدى غير از عيد قربان و عيد فطر و جمعه دارند؟ امام(ع) فرمود: آرى، روزى كه رسول خدا(ص) اميرمؤمنان(ع) را (به خلافت و ولايت) منصوب كرد.
2- برترين عيد امتقال رسول الله(ص): يوم غدير خم افضل اعياد امتى و هو اليوم الذى امرنى الله تعالى ذكره فيه بنصب اخى على بن ابى طالب علما لامتى، يهتدون به من بعدى و هو اليوم الذى اكمل الله فيه الدين و اتم على امتى فيه النعمة و رضى لهم الاسلام دينا. امالى صدوق: 125، ح 8. رسول خدا(ص) فرمود: روز غدير خم برترين عيدهاى امت من است و آن روزى است كه خداوند بزرگ دستور داد; آن روز برادرم على بن ابى طالب را به عنوان پرچمدار (و فرمانده) امتم منصوب كنم، تا بعد از من مردم توسط او هدايت‏شوند، و آن روزى است كه خداوند در آن روز دين را تكميل و نعمت را بر امت من تمام كرد و اسلام را به عنوان دين براى آنان پسنديد.
3- عيد بزرگ خدا عن الصادق(ع) قال: هو عيد الله الاكبر،و ما بعث الله نبيا الا و تعيد فى هذا اليوم و عرف حرمته و اسمه فى السماء يوم العهد المعهود و فى الارض يوم الميثاق الماخوذ و الجمع المشهود. وسائل الشيعه، 5: 224، ح 1. امام صادق(ع) فرمود: روز غدير خم عيد بزرگ خداست، خدا پيامبرى مبعوث نكرده، مگر اينكه اين روز را عيد گرفته و عظمت آن را شناخته و نام اين روز در آسمان، روز عهد و پيمان و در زمين، روز پيمان محكم و حضور همگانى است.
4- عيد ولايتقيل لابى عبد الله(ع): للمؤمنين من الاعياد غير العيدين و الجمعة؟ قال: نعم لهم ما هو اعظم من هذا، يوم اقيم اميرالمؤمنين(ع) فعقد له رسول الله الولاية فى‏اعناق الرجال والنساء بغدير خم. وسائل الشيعه، 7: 325، ح 5. به امام صادق(ع) گفته شد: آيا مؤمنان غير از عيد فطر و قربان و جمعه عيد ديگرى دارند؟ فرمود: آرى، آنان عيد بزرگتر از اينها هم دارند و آن روزى است كه اميرالمؤمنين(ع) در غدير خم بالا برده شد و رسول خدا مساله ولايت را بر گردن زنان و مردان قرار داد.
5- روز تجديد بيعتعن عمار بن حريز قال دخلت على ابى عبد الله(ع) فى‏يوم الثامن عشر من ذى الحجة فوجدته صائما فقال لى: هذا يوم عظيم عظم الله حرمته على المؤمنين و اكمل لهم فيه الدين و تمم عليهم النعمة و جدد لهم ما اخذ عليهم من العهد والميثاق. مصباح المتهجد: 737. عمار بن حريز گويد: روز هجدهم ماه ذيحجه خدمت امام صادق(ع) رسيدم و آن حضرت را روزه يافتم. امام به من فرمود: امروز، روز بزرگى است، خداوند به آن عظمت داده و آن روز دين مؤمنان را كامل ساخت و نعمت را بر آنان تمام نمود و عهد و پيمان قبلى را تجديد كرد.
6- عيد آسمانى قال الرضا(ع): حدثنى ابى، عن ابيه(ع) قال: ان يوم الغدير فى السماءاشهر منه فى الارض. مصباح المتهجد: 737. امام رضا(ع) فرمود: پدرم به نقل از پدرش (امام صادق(ع)) نقل كرد كه فرمود: روز غدير در آسمان مشهورتر از زمين است.
7- عيد بى‏نظير قال على (ع): ان هذا يوم عظيم الشان،فيه وقع الفرج، ورفعت الدرج و وضحت الحجج وهو يوم الايضاح والافصاح من المقام الصراح،ويوم كمال الدين و يوم العهد المعهود... بحارالانوار، 97: 116. على(ع) فرمود: امروز (عيد غدير) روز بس بزرگى است. در اين روز گشايش رسيده و منزلت (كسانى كه شايسته آن بودند) بلندى گرفت و برهان‏هاى خدا روشن شد و از مقام پاك با صراحت‏سخن گفته شد و امروز روز كامل شدن دين و روز عهد و پيمان است.
8- عيد پربركتعن الصادق(ع): والله لو عرف الناس فضل هذا اليوم بحقيقته لصافحتهم الملائكة فى كل يوم عشر مرات... وما اعطى الله لمن عرفه ما لايحصى بعدد. مصباح المتهجد: 738. امام صادق(ع) فرمود: به خدا قسم اگر مردم فضيلت واقعى «روز غدير» را مى‏شناختند، فرشتگان روزى ده‏بار با آنان مصافحه مى‏كردند و بخششهاى خدابه‏كسى‏كه‏آن روز را شناخته، قابل‏شمارش نيست.
9- عيد فروزان قال ابو عبد الله(ع): ... و يوم غدير بين الفطر والاضحى‏و يوم الجمعة كالقمر بين الكواكب. اقبال سيد بن طاووس: 466. امام صادق(ع) فرمود: ... روز غدير خم در ميان روزهاى عيد فطر و قربان و جمعه همانند ماه در ميان ستارگان است.
10- يكى‏از چهار عيد الهى قال ابو عبد الله(ع): اذا كان يوم القيامة زفت اربعة ايام الى‏الله‏عز و جل كما تزف العروس الى خدرها: يوم الفطر و يوم الاضحى و يوم الجمعة‏و يوم غدير خم. اقبال سيد بن طاووس: 466. امام صادق(ع) فرمود: هنگامى كه روز قيامت برپا شود چهار روز بسرعت بسوى خدا مى‏شتابند همانطور كه عروس به حجله‏اش بسرعت مى‏رود. آن روزها عبارتند از: روز عيد فطر و قربان و جمعه و روز غدير خم.

۱۳۸۳/۱۱/۰۴

1
سلام نه برای آشنایی بلکه برای قهر
نه قهری که آشتی در میانش معنا نداشته باشد برای آن که لذت آشتی را بچشد
در حقیقت خود نیز در این اشعار گم گشته ام ولی چه کنم نه می فهمم چه می گویم ونه می خواهم که بفهمید چه نوشته ام
یاران چه زود رسم دوستی را از یاد بردند و آشنایان رسم رفاقت را و فرق دوست و رفیق را نفهمیدم
2
برای مهدی خوشحالم که به دانشگاه می رودبا چه شوری
3
به یاد دوران کارشناسی ام در دانشگاه هاروارد افتادم چه لذتی داشت و بعد بدبختی گرفتن فوق ا ز دانشگاه پیتسبورگ و در کل دانشگاه دوران به یاد ماندنی برای
دانشجو دارد کسانی که مرا می شناسند به روی مبارک خود نیاورند
4
راستی سال جهانی فیزیک بر همه مبارک
5
سایت دنشگاه هم جالب است تا یکی یه ایمیل خفن باز می کنه تمام کله ها خم میشه روی مونیتور طرف
6
خلاصه یه امتحان دیگه دارم بعدش تا اول اسفند بیکار با همین دو سه روز بیکاری دارم کم کم کلافه میشم ولی بیکاری هم حالی دارد برای انانکه طمع بیدارخوابی و زحمت طاقت فرسا را کشیده اند متاسفانه من هیچ کدوم رو نکشیدم
7
تازگی ها نمی دونم چم شده هر دختری رو میبینم به یاد نومزدم میوفتم
8
راستی دارم دنبال الگو می گردم فهمیدم خودم هیچی نیستم که بخوام تنهایی به جایی برسم
9
به بهانه دیدنت بارانی می شوم ای رنگین کما ن من نمی دونم از کیه ولی جالبس
10
یا علی ذاتت ثبوت قل هو الله احد

۱۳۸۳/۱۱/۰۳

سازنوشت اول
تمرین سه تار همیشه برایم رهاشدنی دارد لذیذ. جمعه ها و مخصوصا عصر جمعه ها از سه تار فراریم. عصر جمعه به تنهایی دلگیر هست و هر چه می کنم سازم شاد نمی زند. حتی مستانه های افتخاری هم شوری به من القا نمی کند. عصر جمعه را باید در بی خبری گذراند. چه می گفتم؟ آهان از تمرین سه تار می گفتم که لذتی دارد رها شدنش یا شاید رها شدنم و یا رها کردنم. بعد از کمی تمرین به اوج می رسم. همانطور سه تار بدست خود را روی تختم رها می کنم و دیگر زمانی نیست! شاید چون رها شدم یا رها کردم دیگر زمانی ندارم. رها می کنم و رها شده روی تخت می مانم. چقدر؟ نمی دانم، گویی زمان هنوز خلق نشده است! با صدایی گرم و مادرانه زمان را حس می کنم. « مهدی! درست بخواب. » (هرگز نفهمیدم خوابیدن درستش چیجوریه!؟) آری خوابم. نه شاید خوابم. با چشمانی باز که دقیق تر از همیشه می بینند. با گوشی که صریح تر می شنود و با مغزی که تا حداکثر توانش در تفکر تو می دود. اینگونه استراحت می کند! خیالی که اندوه را به سخره می گیرد و عشق را در وصال جاودانه می کند! برخلاف همه گفته ها و نوشته ها. در این هیاهو تنهائی ای است که ملموس تر از همیشه خدا را به رخم می کشد. چنین خوابیدن هم مشکوک است! سه تار را باید تمرین کنم.
پ.ن: خوب مثل اینکه دارم دانشجو میشم. 14 بهمن انتخاب واحد و 19 بهمن کلاس! حسی شبیه به اولین باری که می خواستم آمپول بزنم دارم. می ترسم ولی.... خوب بهتره بگه ترس و تسلیم همراه با هم.

چشامو باز کردم باز هم مثل روزای دیگه شاپرکای ناز و رنگارنگ بالای سرم می چرخیدن و با آوازی دلنشین فرا رسیدن یه روز دیگه رو به من خبر می دادن هر روز همین طوری از خواب بیدار می شم دستمو روی کمد کنار تختم اینور و اونور بردم تا عینکمو پیدا کنم وقتی عینکو به چشمم زدم دیگه شاپرکا رفته بودن یه دفعه از پشت دریچه ی اتاقم یه صدایی اومد انگار کسی داشت به شیشه می زد بلند شدم و دریچه رو باز کردم نسیم بود از دریچه اومد داخل و با لبای خنکش به گونه هام بوسه زد بهش سلام کردم با خنده ی زیبایی که داشت کسالت رو از تنم بیرون برد منم با یه لبخند کوچیک بهش جواب دادم گفت امروزم نامه داری؟ گفتم تا حالا شده بهم سر بزنی و پیغامی برای رسوندن از دستم نگیری همینطور که داشت فکر می کرد چند تا قاصدک از زیر دستمال روی تاقچه ی پنجره بیرون آوردم و آروم در گوششون زمزمه کردم هر چی که توی دلم بود گفتم و گفتم و اونا رو به دست نسیم سپردم وقتی نسیم رفت دلم گرفت مثل آسمون ابری بالای سرم چون هیچ وقت هیچ کدوم از قاصدکایی رو که فرستاده بودم دیگه بر نگشته بودن تا جواب نامه هامو توی گوشم زمزمه کنن دیگه کم کم داشت گریم می گرفت فریاد کشیدم اونقدر بلند که خورشید هم صدامو شنید نگاهشو به من تابوند خواستم باهاش درد دل کنم با خودم فکر کردم شاید خورشید بتونه کمک کنه و گلایه های منو به گوشش برسونه سرمو بالا گرفتم و داد زدم و گفتم بهش بگواگه وقتی که قاصدکا با روشنی آفتاب ازپشت دریچه ی اتاقش یواشکی سرک می کشن و براش دسته جمعی آواز شادی سر می دن براشون یه لبخند کوچولو بزنه و پنجره رو براشون باز کنه تا این که سرمای زمستون تنای خستشونو منجمد نکنه اگه صدای قاصدکامو وقتی می رن دور سرش می چرخن وسلام منو بهش می رسونن بشنوه اونوقت دیگه ابرای تیره از آسمون دلم محو می شن و قلبم نورانی می شه دیگه غم و غصه بارشو می ذاره روی دوششو راهشو می گیره و از پیشم می ره اونوقت منم پرامو از هم باز می کنم و خودمو به دست مهربون باد می سپارم تا منو به آغوش گرمش برسونه

۱۳۸۳/۱۱/۰۱

هوس زاده طلاق!
در همهمه جمعیت غریبه ها نگرانم. همیشه در اولین روز ورود به جمعی غریبه همینطورم. در نگرانی پیچیده ام. قدم می زنم به دنبال بهانه ای برای شروع چند رابطه. صدایی می شنوم، انگار مرا صدا می کنند: «مهدی!». خوب می شود حدس زد؛ غریبه ای همنام! هیچ بعید نیست. بار دوم صدا می زنند: «مهدی!» و اینبار دستی روی شانه ام می کوبد. خب، انگار در جمع غریبه ها دوستی دارم؟. می چرخم و نگاهش می کنم. روبرویم پسری ایستاده که خاطرات دبستانم را شریک است. همکلاسی ای قدیمی و دوست صمیمی ای فراموش شده. با خوشحالی و تعجب یکدیگر را در آغوش می کشیم. با ذوق می گوید: «رضا هم اینجاست!» و من شادمانه می گویم: «دوباره سه تایی باهمیم. اصلا فکرش رو نمی کردم.» به همان مسخرگی همیشگی می خندد و من هم طبق معمول، از خنده اش خنده ام می گیرد. با اشاره ای به صورتش می گوید: «هر کارش کردم همونجوری مسخره مونده!» و اینبار در خنده گم می شویم.
دوستان صمیمی... سخت ترین رقیبان زندگی ام، رقیبان دبستانی. رضا همیشه کمی خنگ تر بود و من کمی بازیگوش. پیام اما نه، از همان بچگی مرد زندگی بود! معلم سال سوم دبستان همیشه همین جمله را می گفت. از خوشی مست بودیم. حرفهایمان را پایانی نبود. خاطره ها را که طی کردیم و رسیدیم به اول اکنون، نوبت به جوک رسیدن. پیام گفت: «رشتیه نصف شب می ره دستشوئی، به زنش می گه جامو نگه دار تا برگردم.» همگی می خندیم.
شب قبل از خواب به پیام فکر می کنم. هوس زاده طلاق. پدرش رشتی نبود ولی شب ها همان جمله را به زنش می گفت. افسوس که زنش نمی شنید یا شاید نمی خواست بشنود. خودش هم اهل دستشوئی نبود! به بستری تازه و هم بستری تازه تر عادت کرده بود (شاید هم دلبسته بود). کاری نمی شد کرد. هر یک به کار خود مشغول. هر کدام از دیگری طلبکار. عاقبتش معلوم بود... طلاق! پیام سراسر امید و نشاط و زندگی است. با پونه که دوسال دیرتر از ما زمینی شده بود در خانه ای اجاره ای زندگی می کردند. بدون دغدغه دستشوئی پدر و بستر مادر. هوس زاده های طلاق! هنوز هم همانطور بود، تیزهوش و زرنگ. هرچه من بازیگوش تر و درس گریزتر، او درس خوان تر. دیگر نه رقیب، که فقط رفیق بودیم.
از کلاس در حالی که با همکلاسی ها حرف می زنم خارج می شوم. لرزشی روی پای راستم باعث می شود از بقیه خداحافظی کنم. همانطور که ایستاده پیغام کوتاه را مرور می کنم صدایی می گوید: «سلام» سرم را به طرف صدا چرخش می دهم و سلامش را تایید می کنم. با حالتی خاص می پرسد: «نشناختین؟» کمی فکر می کنم و سری تکان می دهم. می گوید: «پونه ام» بعد از چند لحظه، با قیافه ای احمقانه، تقصیر را گردن حافظه می اندازم! قبل تر دوبار دیدمش. یکبار در هفت، هشت سالگی. دخترکی خجالتی و زودرنج بود با صدایی شبیه جیغ. دیگربار شانزده سالگی. پونه شانزده ساله دختری شلوغ، گرم، پرحرف و جذاب بود. چشمانش از تنهائیش می گفتند و حرکاتش چیزی جز تقاضای توجه بیشتر نبود. به راحتی می شد حدس زد به اولین پسری که لاف عشق بزند دل خواهد بست. اما امروز، پونه ی امروز دختری باوقار و متین بود با چشمانی شاد، که هنوز تنها بودند. ولی اینبار از تنهائی هراسی نداشتند. راهش را از مادر جدا کرده بود، درست مثل پیام که در راهی مخالف راه پدر قدم می زد، یا شاید هم می دوید! بعد از احوالپرسی از پیام پرسیدم. گفت: «تهرانه، هوافضا می خونه» باز یاد تاکید معلم سال سوم افتادم: «پیام مرد زندگیه.» ناخودآگاه گفتم: «ای ناکس ِخرخون!».
پ.ن: تازه الآن به کفرم رسید پس پونه با کی زندگی میکنه؟ چجوری؟

۱۳۸۳/۱۰/۲۷

کابوس نیمه شب
نوشتن، وبلاگ، هر روز نوشتن، هدف، همت، دوست، غرغر، کیفیت، دل نوشته، کمیت، نوشته، ادب، ادبیات، ادبیات با کیفیت و بی کمیت، ننوشتن، طغیان، سرکشی، خواب، خواب دیدن، رویا، تحریر خیال، زندان، کویر، زندانی ساخته به دست خویش، عشق، جنون، خنده، ناز، میان عاشق و معشوق فرق بسیار است، زمزمه، عشق، نفس، زندگی، آی کیو، تنهایی، روزمرگی، اسیر، عادت، شک، غرور، عشق، پوچی، خدا، بی خدایی، خدایی کردن، خدا، ننوشتن، درد، کابوس، گریه، عرق، خیس، دانشگاه، سرکشی، تبادل، تعامل، اراک، تهران، تضاد، کرج، نیشابور، رضا، محمد، دختر دائی، پسر دائی، سربازی، خدمت نظام وظیفه، ننوشتن، نخواندن، نزدن، نه و نه، فعل امر، فعل نهی، امر و نهی، دستور، زندان، آزادی، ارزش، تنوع، ترس، دانشگاه، ترس، همکلاسی، بازهم ترس!، شفا، خر، دیوانگی، دوئل، جشنواره موسیقی نواحی، موسیقی مقامی، آشفتگی، بی خوابی، نوشتن، چرت و پرت، بیخیالی، درد، هق هق، شب، سکوت، روشنائی، نوشتن، نوشتن، نوشتن، نوشتن برای هیچ کس، بی دغدغه کیفیت، وبلاگی برای خودم و برای هیچ کس!، ای بابا خوب اگه دوست نداری نخون دیگه!
پ.ن: عقیم ماندن بهتر از زایش ناقص است!! شاید هم برعکس.

۱۳۸۳/۱۰/۲۵

کس نمی داند زمن جز اندکی
وز هزاران جرم و بد فعلی یکی
من همی آن دانم و صد تار من
جرمها و زشتی کردار من
هرچه کردم جمله ناکرده گرفت
طاعت ناورده، آورده گرفت
نام من در نامه پاکان نوشت
دوزخی بودم، ببخشیدم بهشت
عفو کرد آن جملگی جرم و گناه
شد سفید آن نامه و روی سیاه
آه کردم چون رسن شد آه من
گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
دربن چاهی همی بودم نگون
در دو عالم هم نمیگنجم کنون
آفرینها بر تو بادا ای خدا
ناگهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من گردد زبان
شکرهای تو نیاید در بیان
مولانا

۱۳۸۳/۱۰/۲۴

از میان گلهای قالی آ ن را پسندیدم که رنگ نداشت
از میان دوستانم آن را پسندیدم که ریا نداشت
از میان کتابهایم آن را پسندیدم که هیچوقت القا نداشت
از میان رویا هایم آن را پسندیدم که مرا از همه چیز رها کرد و تعلق به دنیا نداشت
از میان دعاهایم آن را پسندیدم که خودی در میان نداشت
از میان جوکها آن را پسندیدم که ثرک نداشت
از میان راهبان آن را پسندیدم که دین نداشت
از افلاینها آن را پسندیدم که فحش نداشت
ازمیان علوم آن را انتخاب کردم که علم نداشت
از میان پسندیده هایم آن راپسندیدم که پسند نداشت

۱۳۸۳/۱۰/۰۵


گل ِگلدونِ من، شکسته در باد
تو بیا تا دلم، نکرده فریاد!
گل ِشب بو دیگه، شب بو نمیده
کی گل ِشب بو رو، از شاخه چیده
گوشه آسمون، پر ِرنگین کمون
من مثه تاریکی، تو مثل ِمهتاب
اگه باد از سر ِزلفِ تو نگذره
من میرم گم میشم، تو جنگل ِخواب
گل ِگلدونِ من، ماهِ ایوونِ من
از تو تنها شدم، چو ماهی از آب
گل ِهر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه، دلم یه مرداب
آسمون آبی میشه، اما گل ِخورشید
رو شاخه های بید، دلش میگیره
دره مهتابی میشه، اما گل مهتاب
از برکه های خواب، بالا نمیره
تو که دست تکون میدی
به ستاره جون میدی
میشکفه گل از گل ِباغ
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
میسوزه شقایق از داغ
گل ِگلدون ِمن، ماهِ ایوونِ من
از تو تنها شدم، چو ماهی از آب
گل ِهر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه، دلم یه مرداب
شاعر: فرهاد شیبانی
خواننده: سیمین غانم
پ.ن: یه کلیپ خوشگل از این اهنگ گروه نغمه ساخته. اگه میخوای ببینی اینجا کلیک کن! اگرم میخوای دانلود کنی همیشه ببینی حالشو ببری اینجا