۱۳۸۸/۰۴/۱۶
...
2. گفتم بهت. گفتم بهت کاش اینجا بودی. گفتم جای درستت اینجاست. نگفتم؟
3. نمیدونم چمه. نمیفهمم کجام. فقط میدونم نمیتونم تکون بخورم از جام.
4. میخوامت. حوصلهتم دارم خیلی.
5. ببخشید.
پینوشت:
میخواهمت چنان که مرد خسته خواب را
۱۳۸۸/۰۴/۱۳
رئیس
کوچههای بی سرانجام روبرو
یه نفر جونشو بالا میاره
توی بُهت این شب بی آبرو
روی آسفالت سیاهِ روزگار
دیدنِ سرخیِ خون دیدنی نیست
همه جادهها به دره میرسن
همه کوچهها به تابلوهای ایست!
تو خیمه شب بازی شهر
عروسک بازی نباش
اون که سر نخ دستشه
خونشو رو صحنه بپاش
تنها رفیق قیمتیه
اینو هزار بار بنویس
زانو نزن به سایهها
تن نده به امر رئیس
موسیقی تیتراژ پایانی فیلم رئیس ساخته مسعود کیمیایی
آهنگساز و خواننده: رضا یزدانی
ترانهسرا: یغما گلرویی
دانلود
۱۳۸۸/۰۴/۱۲
او میآید.
گهگاه احساس میکنم آرامش اندر خم همین جمله آرمیده است:
بعضی وقتها هم فکر میکنم میان جماعتی که برای قرآنِ رویِ نیزه گریستهاند اسیرم ... من نگرانم برای لحظهای که او میآید و باور نمیشود. پینوشت: این حرف روزهاست راه گلوم رو بسته! نتونستم بزنمش تا امروز دیدم لیلا خیلی قشنگ حرف دل منو زده.
۱۳۸۸/۰۴/۱۱
بهشتی
بخشی از سخنرانی دکتر بهشتی در مسجد اعظم قم، ص5روزنامه اطلاعات،15اسفند57 و ص6 کیهان همان روز
۱۳۸۸/۰۴/۰۵
گرگها
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
دکتر زهرا رهنورد
۱۳۸۸/۰۳/۲۰
میرِ ما!
گر پدر مُرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهوارهی چوبی، پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافلهمان
دلِ دریایی و چشمانِ تری هست هنوز...
(به امید ایرانی سبز، با دولت امید)
۱۳۸۸/۰۲/۰۳
فریاد مورچهها (YouTube)
ببینید:
http://www.youtube.com/watch?v=3GGjaI_XRyw
۱۳۸۸/۰۱/۲۴
فریاد مورچهها
-جواب خدا به این همه بدبختی و فقر چیه؟
- مطمئن باش جواب خدا به تو سوسیالیسم الهی نیست! جواب خدا به فقرا، خوشبختیای کوچیک کوچیکه. وقتی گرسنهای یه لقمه نون خوشبختیه! میدونی، وقتی تشنهای یه قطره آب خوشبختت میکنه. وقتی خوابت میاد یه چُرت میزنی خوشبخت عالمت میکنه. تو برا اینکه خوشبخت بشی باید یه چیزی از دست بدی، نه اینکه به دست بیاری. خوشبختی یه خط نیست، خوشبختی یه مُشتی از لحظاته! میدونی؟ لحظهای که میخندی. درسته که این لحظات مثه نقطههای ریزن ولی به هم نزدیک میشن یه خط درست میکنن. من فکر میکنم فقرا خیلی خوشبختترن تا اون آدمایی که، مثلن مثل ما فکر میکنن به انتهاش رسیدن. اونوقت مردم فکر میکنن که خدا چرا پولدارا رو بیشتر دوست داره! پس چرا فقرا رو آفریده؟ ولی من فکر میکنم فقرا خیلی خوشبختترن. خدا بیشتر دوسشون داره. خدا فقرا رو آفریده که با چیزای کوچیک کوچیک خوشبختشون کنه.
- ببین! این سئوال هنوز به حال خودش باقیه. اگر میگی خدا پولدارا رو دوست نداره، کی اینا رو پولدار کرده؟ کی اینا رو خلق کرده غیر از خودش؟ پس یا خدا نیست، یا اگر هست عادل نیست! البته میبخشیدا.
۱۳۸۷/۱۱/۱۶
۱۳۸۷/۱۱/۱۵
۱۳۸۷/۰۹/۱۲
گردگیری با کلمات
بعضی در حال گریز از عشق
و بعضی را عشق در میان است...
من اما...
من...
فقط تو رو میخوام
دغدغهی عشق مال همون بعضی
دوستت دارم.
پینوشت:
-همه کس اسیر رنگه
همه جا غروبه تنگه
افقش چرا سیاهه؟
اگه آسمون قشنگه!
- به خاطر یه ارتباط قدیمی گردگیری کردم
به خاطر مریم!
۱۳۸۷/۰۴/۱۰
۱۳۸۷/۰۴/۰۴
مادر!
مامان...
ننه...!
هر چي كه اسمش هست
تنها چيزيه كه همه ي آدماي دنيا بهترينش رو دارن!
پي نوشت:
دهانت را مي بويند...
روزگار قريبي است نازنين
(شعر و صداي احمد شاملو)
دانلود با حجم تقريبي 400 كيلوبايت
۱۳۸۶/۱۱/۱۶
۱۳۸۶/۱۱/۱۴
هنوز درد دامنه دارد
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه خاک
و طعم میوه ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد...
۱۳۸۶/۱۱/۰۲
۱۳۸۶/۰۹/۱۲
زلف بر باد مده
زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن، تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر
سر مکش، تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن، تا نکنی در بندم
طره را تاب مده، تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو، تا نبُری از خویشم
غم اغیار مخور، تا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو، تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما، تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو، حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام، آزادم
۱۳۸۶/۰۹/۱۰
عکس موضوعی
ازین به بعد عکسا رو هم همینجا میذارم!
عکس موضوعی!
-چرا این عکس رو اینجا گذاشتم؟ چون ازش خاطره دارم خب!
-یه اردوی سه روزه رفتم مشهد. با چهارتا از بچه های دانشگاه توی یه سوئیت بودیم! وسط خندیدنو جمع کردن وسایل برای برگشت من دوربینمو برداشتمو شروع کردم به عکاسی! هی عکس میگرفتم که یکی از بچه ها انطوری وایساد و گفت بیا عکس موضوعی بگیر! همین!
۱۳۸۶/۰۹/۰۸
دیوانگی بیست و چهارم
چه جذاب،
چه ساده،
چه عادلانه،
چه منصفانه،
و در نهایت...
چه تخمی!
پی نوشت:
ندارد!
