۱۳۸۵/۰۷/۲۷

Free Hugs

Free Hugs


پی نوشت:
گر پسری کشته شود، دختری ترشیده شود
گر پسران کشته شوند کل جهان لیته شود!!!

۱۳۸۵/۰۷/۲۱

مسجد دانشگاه


تو آسمون کویر غلظت خدا بیشتره!
باور نداری؟...به خدا...!
بازم باور نداری؟
خب به درک!
من که دارم.
:دی

...

اگه این آرامشی که توی ماه رمضون دارمُ ازم بگیرن، دیگه جز تشنگی و بی حالی چیزی واسه م نمی مونه!
می دونم. می دونم که این آرامش وسطه! قبلش یه طوفان بوده و بعدشم یه طوفان هست... اما واسه منِ همیشه طوفانی این آرامش لحظه لحظه ش مقدسه!
خدایا شکرت که وسط این همه نعمت یه نموره هم به من ماسید!

پی نوشت:
1- حسودیم می شه با ماه رمضون پارسال که لیاقت نعمت بیشتری رو داشتم
2- البته ماه رمضون پارسال هم به ماه رمضون سال قبلش حسودیم می شد!
3- دیگه دیگه.
4- فوتوبلاگِ من آپدیت شد

۱۳۸۵/۰۷/۱۲

نوستالوژی - 2

گر بمیرد دختری بر قبر او روید گُلی
گر بمیرند دختران، دنیا گلستان می شود

۱۳۸۵/۰۷/۰۸

دیوانگی هفتم:

...
همین!

پی نوشت:
فوتوبلاگِ من به روز شد!

بی آبِ بی آب بود...
انار خوشگله ی باغِ خانه ی بچگی ام!

۱۳۸۵/۰۷/۰۶

آتش فشون

من خودِ آتش فشونم! پُرم از باورِ شک!
این که پیشِ تو نِشسته یه جهانه! دخترک!
دستِ کم نگیر نگاهُ عشقُ التهابشُ
زانوهاش خَم نشدن پیشِ خداهای کَلَک!
این که دستاتُ می بوسه، دستِ دیوُ پَس زَده!
این که می میره بَرات، هر روز به دنیا اومده!
این که پا به پای توس تو کوره راهِ گُرگُ میش،
واسه صدتا آدمِ گمشده مثلِ بَلَده!
من مثِ زلزله اَم! شبیهِ طوفان طبس!
یاغیِ یاغیِ یاغی! دشمنِ هرچی قفس!
لاله ی وحشیِ عشقم تو کویر! اما نترس،
واسه اهلی شدنم بارونِ چشمای تو بَس!
من سفر می کنم از من به تو، از تو به جنون!
می نویسمت به با قلم، با قطره ی خون!
خوش دارم خودم رُ زندونی کنم تو چشمِ تو!
قدر آزاده ترین بَرده ی عاشق رُ بدون!
منُ دستِ کم نگیر! من آخرین شورشی ام!
دیگه عادتم شده معجزه های دم به دم!
کهکشونم ولی دوس دارم برات سایه بشم!
خوش به حالِ سایه یی که با تو باشه همقدم!
رقص در سلول انفرادی یغما گلروئیتهران:دارینوش 1384

...


بالاخره پیش میاد دیگه!
حتا موجودی مثل من هم می تونه یه خواهر کوچولوی دوست داشتنی داشته باشه!

۱۳۸۵/۰۷/۰۴

دیوانگی ششم:

... که چی؟ اگه فکر کردی من یه روزی می گم دارم کیف می کنمُ حالم خوبه و بهت دروغ نمی گم خیلی از مرحله پرتی!

...نمی گم زندگی رو دوس ندارم من حتا اون موقعی که پله ها رو با عصبانیت تمام دوتا یکی می کردم تا برسم به پشت بوم، همون موقع که قوانین سقوط آزاد رو توی ذهنم مرور می کردم، همون موقع که هرکار کردم در پشت بوم باز نشد... همون موقع هم زندگی رو دوس داشتم! انقدر دوسش داشتم که در باز نشه... هیچ ربطی ام نداره که تو و همه ی خیلیا، تو این زندگی باشین یا نباشین. اما دلیل نمی شه که بگم چون زنده ام حالم خوبه...

... اصلن واسه اینکه زندگی رو دوس دارم قرار نیس مثه خر کیف کنم که... هوووووووووووووووووووم؟

دوسش دارم چون دوس داشتنیه، لابد!

...خودم خوشم نمیاد وقتی از یکی می پرسم خوبی! الکی یه چیزی بپرونه... اما خودم همیشه تو جوابش دروغ می گم! خیلی خیلی که راس بگم می گم: "هستم"! .... من دارم تاوان همین بودنو می دم دیگه! دِ آخه اگه من نبودم به کی و کجا بر می خورد؟

...اصلن از همه ی اونایی که دوسم دارن بدم میاد! هرچی بیشتر دوسم دارن بیشتر می پرسن چته؟! منم مجبورم بیشتر دروغ بگم. تو اصلن می دونی دروغ گفتن به کسی که دوسِت داره چقدر نفرت انگیزه!؟ ها؟ ها؟ ها؟

...من از دانشگاه بدم میاد اما مجبورم تحملش کنم چرا؟ چون اگه دانشگاه نرم باید برم سربازی و از سربازی هم بدم میاد. از تفنگ بدم میاد.. از نظم بدم میاد... اصلن من از زندگی بدم میاد... حرفیه؟!

...ولی... خب ... دوسش دارم!

می دونم ... می دونم که زندگی یعنی این که هستی! می دونم... اما خوب هستم که هستم که چی؟ اصلن چرا باید باشم یا چرا باید بودن رو دوس داشته باشم؟ ...

کاش دوسش نداشتم، اگه دوسش نداشتم اینقدر جون نمی کندم!

لابد!

پی نوشت:
فوتوبلاگِ من به روز شد

...



توی ماه رمضونا لحظه های کوچولویی هست که توشون اونقدر آرومم که دلم می خواد همه ی زندگیم رو بدم تا اون لحظه ابدی بشه!
این یک ماه از سال رو زندگی نمی کنم! نفس می کشم...

۱۳۸۵/۰۷/۰۱

فالاچی

قدیم ترا فکر می کردم شخصیتی که چیزی خلق می کنه خیلی مهمه! یعنی مثلن از یه کتاب خوشم میومد فکر می کردم باید از نویسنده ش هم خوشم بیاد. بعدترا خیلی اذیت می شدم. آخه مثلن از فلان کتاب، فیلم، آهنگ و... خوشم میومد، حتا ازبازی بعضی بازیگرا خوشم میومد اما از آدمایی که پشت اونا بودن نه!
الآن دیگه کاری به آدما ندارم! من از موسیقی و فیلم و کتاب و همه و همه لذت می برم. همین.
در مورد فالاچی هم همینطور
هرکی و هرچی که بود! جدا از همه ی بدی ها یا خوبی هاش، خوب می نوشت!!
از" نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"ش خیلی لذت بردم. کسی چه می دونه! شایدم به خاطر ترجمه ی یغما گلرویی بود.
هووووووووم؟

پی نوشت:
- فوتوبلاگ من به روز شد

۱۳۸۵/۰۶/۳۱

عکس من!


حتا آدما هم یه وقتایی هوس می کنن با دوربینِ جدیدشون یه عکسم از خودشون بندازن
چه برسه به من!!!!

۱۳۸۵/۰۶/۲۶

نکته

همونقدر که حق داری حرف بزنی، حق داری سکوت کنی!
همونقدر که حق دارم بنویسم، حق دارم ننویسم!
همونقدر که حق دارم وبلاگ بخونم، حق دارم نخونم!
همین.

۱۳۸۵/۰۶/۲۰

دیو گله داره!


هر وقت که درد و غم زندگی زیادی بهم فشار میاره به ادبیات پناهنده می شم.
به احمد شاملو و فروغ...

پریا




شعر: احمد شاملو
خواننده و آهنگساز: سهیل نفیسی
آلبوم: ری را
نشر هرمس

پی نوشت:

1- برای دانلود کردن آهنگ اینجا رو کلیک کنین.(ا مگابایت)

2- متن کامل شعر رواز اینجا دانلود کنین.(300 کیلوبایت و PDF)

3- سفر بودم.

۱۳۸۵/۰۶/۱۹

وقتی داری از ساحل بر می گردی ممکنه یه پروانه هم ببینی!
همین!
پی نوشت:
فکر نکنم بشه با گوشی موبایل عکس بهتری انداخت

۱۳۸۵/۰۵/۲۸

بوق نه، آیفون!!

پشت همچین دری،
که نه بتونی بوق بزنی
نه زنگ!
بهتره وای نستی خو!

۱۳۸۵/۰۵/۲۵

درد گنگ:

این وسط ها، مثل هر روز که از خواب بلند می شوم، هر لحظه ام حالتی دارد، حسی دارد، چیزی هست، - خوش بین باشم؟ - دردی است شاید! نمی دانم چیست اما هست و همین بودنش چیستی اش را مهم کرده برایم. نمی فهمم چطورم! کجایم اینطوری است که نمی دانم چیست!
به هرحال، هر صبح که با بخشندگی او زنده می شوم، این نمی دانم چه ای که نمی دانم از کجا می آید! مثل یک ویروسِ سال ها خوابیده به روحم و فکرم رخنه می کند و می کُشد همه ی رویاهای شبانه ام را، و کرخت می کند ذهن زیبایم را. دیگر نمی نازم، نه به اصالت روحم و نه به ذهن زیبایم!
چندتا اس ام اس، و چند ورق مثنوی! نه، این کرخت شدگی مرا از همه چیز می اندازد دوباره. خسته می شوم. خسته می شوم از خسته شدن هایم! خسته می شوم از خسته شدنم از خستگی هایم! چه می دانم؟ هر طور که می شوم تقصیر همان نمی دانم چه ای است که نمی دانم از کجا می آید!
بعد از ظهر همان طور می شوم که نمی دانم چطور است اما می دانم تقصیر همان نمی دانم چه ای است که نمی دانم از کجا می آید! روی تختم ولو می شوم و ... .
لابُد!

پی نوشت:
1- به من اگر بود به اصالت همین سه نقطه ی آخر نوشته ام قسم می خوردم!
2- نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز، بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه می خواهم بگویم

۱۳۸۵/۰۵/۱۹

فوتوبلاگِ من

داشتن فوتوبلاگ یکی از آرزوهای دیرینه ی من بوده بیده!
القصه، اینجا فوتوبلاگ منه:
http://mahdi-photo.blogspot.com

Breath


اهم اهم! شروع می کنم...
نقدن چون خودم بی دوربین شدم، از عکسایی که دیگران انداختن استفاده می کنم

۱۳۸۵/۰۵/۱۸

دیوانگی پنجم:

می گن عشق معجزه می کنه!
اصلن رسوندن دو تا کوه که کاری نداره واسش
حیف،
حیف که ما دو تا آدم شدیم!
زیاد رو حرف قدیمیا حساب کردیم! نه؟