۱۳۸۷/۰۴/۰۴
۱۳۸۶/۱۱/۱۶
۱۳۸۶/۱۱/۱۴
هنوز درد دامنه دارد
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه خاک
و طعم میوه ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد...
۱۳۸۶/۱۱/۰۲
۱۳۸۶/۰۹/۱۲
زلف بر باد مده
زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن، تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر
سر مکش، تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن، تا نکنی در بندم
طره را تاب مده، تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو، تا نبُری از خویشم
غم اغیار مخور، تا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو، تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما، تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو، حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام، آزادم
۱۳۸۶/۰۹/۱۰
عکس موضوعی
ازین به بعد عکسا رو هم همینجا میذارم!
عکس موضوعی!
-چرا این عکس رو اینجا گذاشتم؟ چون ازش خاطره دارم خب!
-یه اردوی سه روزه رفتم مشهد. با چهارتا از بچه های دانشگاه توی یه سوئیت بودیم! وسط خندیدنو جمع کردن وسایل برای برگشت من دوربینمو برداشتمو شروع کردم به عکاسی! هی عکس میگرفتم که یکی از بچه ها انطوری وایساد و گفت بیا عکس موضوعی بگیر! همین!
۱۳۸۶/۰۹/۰۸
دیوانگی بیست و چهارم
چه جذاب،
چه ساده،
چه عادلانه،
چه منصفانه،
و در نهایت...
چه تخمی!
پی نوشت:
ندارد!
۱۳۸۶/۰۹/۰۷
کثافت
خدا بر من حجت تمام کرده و من می دانم که هیچ جواب و دلیلی بر این گونه زیستنم ندارم. و من ... همچنان از کثافتی که هستم، رنج می برم.
اینکه لمس و حس و ادراک می کنم و می دانم کجای دنیا هستم و کثافت خودم را و لجنی که در آن غوطه ورم را وجدان کرده ام، خود یکی از بزرگترین کثیفی هایی است که دچارم.
از اینکه درگیرم و با اینکه در لجن مستغرق هستم، حداقل دست و پایی می زنم و شلنگ تخته ای می اندازم احساس غرور می کنم و خودِ این غرور نیز به عمق کثافت و میزان فرورفتگی ام می افزاید.
کم کم، کم کم عادت می کنم، به تمام لجن ها، به تمام غرایز بدبوی کثافتم عادت می کنم و عادت می کنم و عادت می کنم و عادت می کنم... همین!
عادت می کنم...
عادت می کنیم!
ع ا د ت م ی ک ن ی م ...
لابد!
پی نوشت:
یاسی، همون یاسی درگوشی هستی دیگه؟
۱۳۸۶/۰۸/۱۲
ديوانگي بيست و سوم
اصلا شايدم اصل باشه ها!
ولي هرچي كه هست يه ربطي به شيمي داره!
آخه هرچي اصل و قانون تو شيمي هست استثناء داره!
درستش اينه:
اصل بريدن: از هركه دل ببري از تو دل مي برد!
استثناء: خداي من!
مثال نقض: ازش بريدم ولي خيلي غير منتظره يه سفرمشهد بهم هديه كرده!
پي نوشت:
سه شنبه عازمم.
به كوري چشم همه،همچنان ديوونگي ميكنم!
۱۳۸۶/۰۷/۲۴
اینم یه جور دیوونگی فک کنم!
2. مدتی بود که توی اون موسسه کار میکردم. تازگیها یه دختری رو استخدام کرده بودن و کارای پرمسئولیتی رو بهش میسپردن. دو سه سالی از من بزرگتر بود و تازه فارغالتحصیل شده بود. اولین تجربهی کاریش بود. یه دختر جا افتاده، خوش صحبت و هدفمند. برای موفق بودن فقط تجربه رو کم داشت. فکر میکنم به نظر اکثر مردا و پسرا جذاب هم بود! و البته به نظر من هم بود. یه روز که توی موسسه تنها بودیم بهش گفتم زیاد به رئیس موسسه اعتماد نکنه. آخه قبلا به جناب رئیس شک کرده بودم. به نظرم مشکلات مالی داشت و حس میکردم دیگه داره به آخر خط میرسه. به همین خاطر به اون دختر گفتم که چک امضا نکن. حواستو جم کن. و چیزایی ازین قبیل. کم کم توی کاراش ازم نظر میخواست و بهانهی بیشتری برای همصحبتی پیش اومد. یکی دوهفته گذشته بود و نمیدونم سرچی صحبت میکردیم. واقعا نمیدونم. بهم گفت که با بقیه فرق دارم و راحت میشه بهم اعتماد کرد و چیزایی مثل اینا. دفعهی اول نبود که کسی (دختری) این چیزا رو بهم میگفت. هیچوقت حس اون لحظهم رو یادم نمیره. باورم نمیشه که اونقدر از خودم متفر شده بودم.
این تنها دفعهای نبود که این اتفاق برام افتاد و هر دفعه هم حسم همون تنفر از خودم بود. هر دفعه!
3. بعد از مدتها امین رو میدیدم. خوشحال بودم. و از دیدنش لذت بردم. ماها دوستای خوبی هستیم. (نه؟ امین؟) کلی حرف زدیم. ساعتها حرف زدیم. و طبق معمول همیشه هر موضوعی که به ذهنمون رسید رو مطرح کردیم. وسط یه عالمه موضوع بی ربط و با ربط فقط میخوام اینو بگم که امین بهم گفت مهدی! چرا اینجوری شدی؟ چرا انقدر دلت برای دخترا میسوزه؟ و یا چیزی مثل این. و من چی میتونستم بگم؟ باید فکر میکردم.
4. این یکی رو امین یادم انداخت. یه زمانی توی دانشگاه یه اتفاقی افتاده بود که منم ازش اینجا نوشتم. راجع به یکی از دخترای همکلاسی بود که پسرا اذیتش کرده بودن و من توی نوشتهم براش دلسوزی کرده بودم. یکی دو نفر کامنتهایی گذاشته بودن با این مضممون که نیازی به دلسوزی تو نیست و اگه بخواد خودش میتونه از حقش دفاع کنه.
چندتا از خاطرههایی که یادم اومد رو نوشتم. مدتیه که توی خودم فرو رفتم و به برخورد و نوع رابطهم با جنس مقابل دقت میکنم. این رابطهها چه ربطی به هم دارن؟ خب، درست نمیدونم. توی رابطه با جنس مقابل غریزه خیلی دخالت داره و من همیشه سعی کردم که غریزهم رو توی این رابطه مهار کنم و اجازه دخالت بهش ندم. اینه که برخوردم گاهی تند میشه، گاهی غیر منطقی و به طور کلی برخورد جذابی ندارم. این نقشیه که بازی میکنم و تازگیها به شدت توی این روابط وحشیتر شدم.
اینا رو اینجا مینویسم که اگر دوستام یا کسایی که من رو میشناسن (چه اینترنتی و چه غیره!) بخونن و نظر بدن. البته فک نمیکنم چیز زیادی دستگیرشون بشه.
به هرحال اگر چه بعید میدونم ولی اگر کسی احتمالا زبون من رو فهمید دوست دارم بهم بگه و در موردش باهام صحبت کنه. اوهووووم؟
۱۳۸۶/۰۷/۱۹
دلتنگی
همهی آدما عین اون راه میرن! همهی لباسا شکل لباساش میشه! همه عین اون میخندن! ... حتا زنگ موبایل همه عین زنگ موبایلش میشه.
پینوشت:
1- خدایا شکرت.
2- ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ ......... کی با ما راه میایی؟ جون مادرت! (محسن نامجو)
3- هوا رو بگیر ازم.... خندههاتو هرگز!
۱۳۸۶/۰۷/۱۳
۱۳۸۶/۰۷/۱۱
۱۳۸۶/۰۷/۰۹
هوس!
دلم میخواد گوشی رو بردارم و شمارتو بگیرم و فقط نفس کشیدنتو گوش کنم.
نه، نه...
نه فقط نفس کشیدنتو.
می تونی پای هرچی بذاری!
ولی الآن، اینجا که نشستم، درست 5 روزه که دلم میخواد بهت زنگ بزنم
و هیچی نگم. هیچی نگم.
خب! گیرم که خلم! بیخیال.
دلم میخواد زنگ بزنم و گوش کنم.
دلم ابراز علاقه کردنتو می خواد...
۱۳۸۶/۰۷/۰۷
۱۳۸۶/۰۶/۱۵
دیوانگی بیست و دوم
آخه الآن، توی ساعت بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه! من کیو دارم که آرومم کنه؟
هوووووووووووووووووووووم؟
بیا نشونم بده دیگه!
۱۳۸۶/۰۳/۳۱
بدون تیتر
اولا فک میکردم من خیلی تنهام، و تنهایی بزرگترین عذابه
بعدش فهمیدم همه تنهان، خودشون نمی دونن! فهمیدم هیچکس تنها نمیشه بلکه همه از همون اول تنها هستن. و البته بازهم به نظرم تنهایی بزرگترین عذابه.
چندوقت پیش درکم از تنهایی کاملتر شد. تنهایی چیزی نیست که بشه به دستش بیاری یا از دستش بدی. کسی یا چیزی نمیتونه تنهائیت رو از بین ببره. تنهایی وصلهی زندگی آدماست. آدما نمیتونن تنهایی رو از هم دیگه بگیرن. فک میکنن میتونن، اما نمیتونن. اینم یکی از خداتا خریتیه که آدما دارن! آخه کسی که خودش تنهاست چطوری میتونه تنهایی یکی دیگه رو درمون کنه؟ فوق فوقش دوتایی تنهاییاشونو شریک میشن تا کمتر درد بکشن. به اینجا که رسیدم فهمیدم خدا باید باشه. و البته تا اینجا تنهایی همچنان بزرگترین عذابه!
تازگیا فهمیدم تنهایی با احساس بیپناه بودن فرق داره. خیلی هم فرق داره. آدما همه تنها هستن اما خیلی کمن آدمایی که پناه و تکیهگاه ندارن. وقتی بیپناهی رو تجربه کردم، به خودم گفتم: "ریدی! به تنهایی هم میشه گفت عذاب؟ درد؟ "
آگهی بازرگانی:
آهااااااااااااااااااااای! ملت، یه تکیهگاه مفت و دردآشنا اینجا هست! بیاین تکیه کنین!