۱۳۸۷/۱۱/۱۵
۱۳۸۷/۰۹/۱۲
گردگیری با کلمات
بعضی در جستجوی عشق
بعضی در حال گریز از عشق
و بعضی را عشق در میان است...
من اما...
من...
فقط تو رو میخوام
دغدغهی عشق مال همون بعضی
دوستت دارم.
پینوشت:
-همه کس اسیر رنگه
همه جا غروبه تنگه
افقش چرا سیاهه؟
اگه آسمون قشنگه!
- به خاطر یه ارتباط قدیمی گردگیری کردم
به خاطر مریم!
بعضی در حال گریز از عشق
و بعضی را عشق در میان است...
من اما...
من...
فقط تو رو میخوام
دغدغهی عشق مال همون بعضی
دوستت دارم.
پینوشت:
-همه کس اسیر رنگه
همه جا غروبه تنگه
افقش چرا سیاهه؟
اگه آسمون قشنگه!
- به خاطر یه ارتباط قدیمی گردگیری کردم
به خاطر مریم!
۱۳۸۷/۰۴/۱۰
۱۳۸۷/۰۴/۰۴
مادر!
مادر...
مامان...
ننه...!
هر چي كه اسمش هست
تنها چيزيه كه همه ي آدماي دنيا بهترينش رو دارن!
پي نوشت:
دهانت را مي بويند...
روزگار قريبي است نازنين
(شعر و صداي احمد شاملو)
دانلود با حجم تقريبي 400 كيلوبايت
مامان...
ننه...!
هر چي كه اسمش هست
تنها چيزيه كه همه ي آدماي دنيا بهترينش رو دارن!
پي نوشت:
دهانت را مي بويند...
روزگار قريبي است نازنين
(شعر و صداي احمد شاملو)
دانلود با حجم تقريبي 400 كيلوبايت
۱۳۸۶/۱۱/۱۶
۱۳۸۶/۱۱/۱۴
هنوز درد دامنه دارد
هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه خاک
و طعم میوه ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد...
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه خاک
و طعم میوه ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد...
۱۳۸۶/۱۱/۰۲
۱۳۸۶/۰۹/۱۲
زلف بر باد مده
زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن، تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر
سر مکش، تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن، تا نکنی در بندم
طره را تاب مده، تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو، تا نبُری از خویشم
غم اغیار مخور، تا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو، تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما، تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو، حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام، آزادم
۱۳۸۶/۰۹/۱۰
عکس موضوعی
ازین به بعد عکسا رو هم همینجا میذارم!
عکس موضوعی!
بعد از تحریر:
-چرا این عکس رو اینجا گذاشتم؟ چون ازش خاطره دارم خب!
-یه اردوی سه روزه رفتم مشهد. با چهارتا از بچه های دانشگاه توی یه سوئیت بودیم! وسط خندیدنو جمع کردن وسایل برای برگشت من دوربینمو برداشتمو شروع کردم به عکاسی! هی عکس میگرفتم که یکی از بچه ها انطوری وایساد و گفت بیا عکس موضوعی بگیر! همین!
-چرا این عکس رو اینجا گذاشتم؟ چون ازش خاطره دارم خب!
-یه اردوی سه روزه رفتم مشهد. با چهارتا از بچه های دانشگاه توی یه سوئیت بودیم! وسط خندیدنو جمع کردن وسایل برای برگشت من دوربینمو برداشتمو شروع کردم به عکاسی! هی عکس میگرفتم که یکی از بچه ها انطوری وایساد و گفت بیا عکس موضوعی بگیر! همین!
۱۳۸۶/۰۹/۰۸
دیوانگی بیست و چهارم
هستی از ما آلت خورده،
ما از هستی!
چه جذاب،
چه ساده،
چه عادلانه،
چه منصفانه،
و در نهایت...
چه تخمی!
پی نوشت:
ندارد!
۱۳۸۶/۰۹/۰۷
کثافت
از کثافت خودم رنج میبرم. یعنی از اینکه میدانم چه کثافتی هستم رنج میبرم. با تمام وجودم حس میکنم که خدایم تحت نظرم دارد و حواسش به من معطوف است و اینکه راه برایم روشن است ملکهی ذهنم شده! راه هست و یار هست و این وسط اراده من کجاست؟
خدا بر من حجت تمام کرده و من می دانم که هیچ جواب و دلیلی بر این گونه زیستنم ندارم. و من ... همچنان از کثافتی که هستم، رنج می برم.
اینکه لمس و حس و ادراک می کنم و می دانم کجای دنیا هستم و کثافت خودم را و لجنی که در آن غوطه ورم را وجدان کرده ام، خود یکی از بزرگترین کثیفی هایی است که دچارم.
از اینکه درگیرم و با اینکه در لجن مستغرق هستم، حداقل دست و پایی می زنم و شلنگ تخته ای می اندازم احساس غرور می کنم و خودِ این غرور نیز به عمق کثافت و میزان فرورفتگی ام می افزاید.
کم کم، کم کم عادت می کنم، به تمام لجن ها، به تمام غرایز بدبوی کثافتم عادت می کنم و عادت می کنم و عادت می کنم و عادت می کنم... همین!
عادت می کنم...
عادت می کنیم!
ع ا د ت م ی ک ن ی م ...
لابد!
پی نوشت:
یاسی، همون یاسی درگوشی هستی دیگه؟
خدا بر من حجت تمام کرده و من می دانم که هیچ جواب و دلیلی بر این گونه زیستنم ندارم. و من ... همچنان از کثافتی که هستم، رنج می برم.
اینکه لمس و حس و ادراک می کنم و می دانم کجای دنیا هستم و کثافت خودم را و لجنی که در آن غوطه ورم را وجدان کرده ام، خود یکی از بزرگترین کثیفی هایی است که دچارم.
از اینکه درگیرم و با اینکه در لجن مستغرق هستم، حداقل دست و پایی می زنم و شلنگ تخته ای می اندازم احساس غرور می کنم و خودِ این غرور نیز به عمق کثافت و میزان فرورفتگی ام می افزاید.
کم کم، کم کم عادت می کنم، به تمام لجن ها، به تمام غرایز بدبوی کثافتم عادت می کنم و عادت می کنم و عادت می کنم و عادت می کنم... همین!
عادت می کنم...
عادت می کنیم!
ع ا د ت م ی ک ن ی م ...
لابد!
پی نوشت:
یاسی، همون یاسی درگوشی هستی دیگه؟
۱۳۸۶/۰۸/۱۲
ديوانگي بيست و سوم
مي دوني! از هركي ببري اونم ازت مي بُره! يه جورايي اين قانونه!
اصلا شايدم اصل باشه ها!
ولي هرچي كه هست يه ربطي به شيمي داره!
آخه هرچي اصل و قانون تو شيمي هست استثناء داره!
درستش اينه:
اصل بريدن: از هركه دل ببري از تو دل مي برد!
استثناء: خداي من!
مثال نقض: ازش بريدم ولي خيلي غير منتظره يه سفرمشهد بهم هديه كرده!
پي نوشت:
سه شنبه عازمم.
به كوري چشم همه،همچنان ديوونگي ميكنم!
اصلا شايدم اصل باشه ها!
ولي هرچي كه هست يه ربطي به شيمي داره!
آخه هرچي اصل و قانون تو شيمي هست استثناء داره!
درستش اينه:
اصل بريدن: از هركه دل ببري از تو دل مي برد!
استثناء: خداي من!
مثال نقض: ازش بريدم ولي خيلي غير منتظره يه سفرمشهد بهم هديه كرده!
پي نوشت:
سه شنبه عازمم.
به كوري چشم همه،همچنان ديوونگي ميكنم!
۱۳۸۶/۰۷/۲۴
اینم یه جور دیوونگی فک کنم!
1. گرچه خیلی وقت نیست که میشناسمش و فقط از طریق اس ام اس با هم آشنا شدیم و رابطه داشتیم ولی از حرف زدنش، از جنس نگرانیهاش معلوم بود که دختر خوبیه. با من به عنوان یه پسر راحت و صریح بود و به نظرم حتا پررویی هم داشت! درست مثل همه دخترای پایتختنشین (و البته کلانشهرهای دیگه). همیشه اما سرد بودم باهاش. اینطوری هم نه! یه وقتایی که حواسم نبود گرم و خوب بودیم و خودم بودم و بعضی وقتا – به قول ملیحه – میزدم تو برجکش! توی آخرین اس ام اسی که بهش زدم بهش گفتم: "نه همیشه، اما معمولن میری روی اعصابم!"
2. مدتی بود که توی اون موسسه کار میکردم. تازگیها یه دختری رو استخدام کرده بودن و کارای پرمسئولیتی رو بهش میسپردن. دو سه سالی از من بزرگتر بود و تازه فارغالتحصیل شده بود. اولین تجربهی کاریش بود. یه دختر جا افتاده، خوش صحبت و هدفمند. برای موفق بودن فقط تجربه رو کم داشت. فکر میکنم به نظر اکثر مردا و پسرا جذاب هم بود! و البته به نظر من هم بود. یه روز که توی موسسه تنها بودیم بهش گفتم زیاد به رئیس موسسه اعتماد نکنه. آخه قبلا به جناب رئیس شک کرده بودم. به نظرم مشکلات مالی داشت و حس میکردم دیگه داره به آخر خط میرسه. به همین خاطر به اون دختر گفتم که چک امضا نکن. حواستو جم کن. و چیزایی ازین قبیل. کم کم توی کاراش ازم نظر میخواست و بهانهی بیشتری برای همصحبتی پیش اومد. یکی دوهفته گذشته بود و نمیدونم سرچی صحبت میکردیم. واقعا نمیدونم. بهم گفت که با بقیه فرق دارم و راحت میشه بهم اعتماد کرد و چیزایی مثل اینا. دفعهی اول نبود که کسی (دختری) این چیزا رو بهم میگفت. هیچوقت حس اون لحظهم رو یادم نمیره. باورم نمیشه که اونقدر از خودم متفر شده بودم.
این تنها دفعهای نبود که این اتفاق برام افتاد و هر دفعه هم حسم همون تنفر از خودم بود. هر دفعه!
3. بعد از مدتها امین رو میدیدم. خوشحال بودم. و از دیدنش لذت بردم. ماها دوستای خوبی هستیم. (نه؟ امین؟) کلی حرف زدیم. ساعتها حرف زدیم. و طبق معمول همیشه هر موضوعی که به ذهنمون رسید رو مطرح کردیم. وسط یه عالمه موضوع بی ربط و با ربط فقط میخوام اینو بگم که امین بهم گفت مهدی! چرا اینجوری شدی؟ چرا انقدر دلت برای دخترا میسوزه؟ و یا چیزی مثل این. و من چی میتونستم بگم؟ باید فکر میکردم.
4. این یکی رو امین یادم انداخت. یه زمانی توی دانشگاه یه اتفاقی افتاده بود که منم ازش اینجا نوشتم. راجع به یکی از دخترای همکلاسی بود که پسرا اذیتش کرده بودن و من توی نوشتهم براش دلسوزی کرده بودم. یکی دو نفر کامنتهایی گذاشته بودن با این مضممون که نیازی به دلسوزی تو نیست و اگه بخواد خودش میتونه از حقش دفاع کنه.
چندتا از خاطرههایی که یادم اومد رو نوشتم. مدتیه که توی خودم فرو رفتم و به برخورد و نوع رابطهم با جنس مقابل دقت میکنم. این رابطهها چه ربطی به هم دارن؟ خب، درست نمیدونم. توی رابطه با جنس مقابل غریزه خیلی دخالت داره و من همیشه سعی کردم که غریزهم رو توی این رابطه مهار کنم و اجازه دخالت بهش ندم. اینه که برخوردم گاهی تند میشه، گاهی غیر منطقی و به طور کلی برخورد جذابی ندارم. این نقشیه که بازی میکنم و تازگیها به شدت توی این روابط وحشیتر شدم.
اینا رو اینجا مینویسم که اگر دوستام یا کسایی که من رو میشناسن (چه اینترنتی و چه غیره!) بخونن و نظر بدن. البته فک نمیکنم چیز زیادی دستگیرشون بشه.
به هرحال اگر چه بعید میدونم ولی اگر کسی احتمالا زبون من رو فهمید دوست دارم بهم بگه و در موردش باهام صحبت کنه. اوهووووم؟
2. مدتی بود که توی اون موسسه کار میکردم. تازگیها یه دختری رو استخدام کرده بودن و کارای پرمسئولیتی رو بهش میسپردن. دو سه سالی از من بزرگتر بود و تازه فارغالتحصیل شده بود. اولین تجربهی کاریش بود. یه دختر جا افتاده، خوش صحبت و هدفمند. برای موفق بودن فقط تجربه رو کم داشت. فکر میکنم به نظر اکثر مردا و پسرا جذاب هم بود! و البته به نظر من هم بود. یه روز که توی موسسه تنها بودیم بهش گفتم زیاد به رئیس موسسه اعتماد نکنه. آخه قبلا به جناب رئیس شک کرده بودم. به نظرم مشکلات مالی داشت و حس میکردم دیگه داره به آخر خط میرسه. به همین خاطر به اون دختر گفتم که چک امضا نکن. حواستو جم کن. و چیزایی ازین قبیل. کم کم توی کاراش ازم نظر میخواست و بهانهی بیشتری برای همصحبتی پیش اومد. یکی دوهفته گذشته بود و نمیدونم سرچی صحبت میکردیم. واقعا نمیدونم. بهم گفت که با بقیه فرق دارم و راحت میشه بهم اعتماد کرد و چیزایی مثل اینا. دفعهی اول نبود که کسی (دختری) این چیزا رو بهم میگفت. هیچوقت حس اون لحظهم رو یادم نمیره. باورم نمیشه که اونقدر از خودم متفر شده بودم.
این تنها دفعهای نبود که این اتفاق برام افتاد و هر دفعه هم حسم همون تنفر از خودم بود. هر دفعه!
3. بعد از مدتها امین رو میدیدم. خوشحال بودم. و از دیدنش لذت بردم. ماها دوستای خوبی هستیم. (نه؟ امین؟) کلی حرف زدیم. ساعتها حرف زدیم. و طبق معمول همیشه هر موضوعی که به ذهنمون رسید رو مطرح کردیم. وسط یه عالمه موضوع بی ربط و با ربط فقط میخوام اینو بگم که امین بهم گفت مهدی! چرا اینجوری شدی؟ چرا انقدر دلت برای دخترا میسوزه؟ و یا چیزی مثل این. و من چی میتونستم بگم؟ باید فکر میکردم.
4. این یکی رو امین یادم انداخت. یه زمانی توی دانشگاه یه اتفاقی افتاده بود که منم ازش اینجا نوشتم. راجع به یکی از دخترای همکلاسی بود که پسرا اذیتش کرده بودن و من توی نوشتهم براش دلسوزی کرده بودم. یکی دو نفر کامنتهایی گذاشته بودن با این مضممون که نیازی به دلسوزی تو نیست و اگه بخواد خودش میتونه از حقش دفاع کنه.
چندتا از خاطرههایی که یادم اومد رو نوشتم. مدتیه که توی خودم فرو رفتم و به برخورد و نوع رابطهم با جنس مقابل دقت میکنم. این رابطهها چه ربطی به هم دارن؟ خب، درست نمیدونم. توی رابطه با جنس مقابل غریزه خیلی دخالت داره و من همیشه سعی کردم که غریزهم رو توی این رابطه مهار کنم و اجازه دخالت بهش ندم. اینه که برخوردم گاهی تند میشه، گاهی غیر منطقی و به طور کلی برخورد جذابی ندارم. این نقشیه که بازی میکنم و تازگیها به شدت توی این روابط وحشیتر شدم.
اینا رو اینجا مینویسم که اگر دوستام یا کسایی که من رو میشناسن (چه اینترنتی و چه غیره!) بخونن و نظر بدن. البته فک نمیکنم چیز زیادی دستگیرشون بشه.
به هرحال اگر چه بعید میدونم ولی اگر کسی احتمالا زبون من رو فهمید دوست دارم بهم بگه و در موردش باهام صحبت کنه. اوهووووم؟
۱۳۸۶/۰۷/۱۹
دلتنگی
دلت که واسه کسی تنگ میشه، همینکه دل دل میکنی از نبودنش، اونوقته که اینجوری میشه...!
همهی آدما عین اون راه میرن! همهی لباسا شکل لباساش میشه! همه عین اون میخندن! ... حتا زنگ موبایل همه عین زنگ موبایلش میشه.
پینوشت:
1- خدایا شکرت.
2- ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ ......... کی با ما راه میایی؟ جون مادرت! (محسن نامجو)
3- هوا رو بگیر ازم.... خندههاتو هرگز!
همهی آدما عین اون راه میرن! همهی لباسا شکل لباساش میشه! همه عین اون میخندن! ... حتا زنگ موبایل همه عین زنگ موبایلش میشه.
پینوشت:
1- خدایا شکرت.
2- ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ ......... کی با ما راه میایی؟ جون مادرت! (محسن نامجو)
3- هوا رو بگیر ازم.... خندههاتو هرگز!
۱۳۸۶/۰۷/۱۳
۱۳۸۶/۰۷/۱۱
۱۳۸۶/۰۷/۰۹
هوس!
نصفه شبه الآن. می دونی؟
دلم میخواد گوشی رو بردارم و شمارتو بگیرم و فقط نفس کشیدنتو گوش کنم.
نه، نه...
نه فقط نفس کشیدنتو.
می تونی پای هرچی بذاری!
ولی الآن، اینجا که نشستم، درست 5 روزه که دلم میخواد بهت زنگ بزنم
و هیچی نگم. هیچی نگم.
خب! گیرم که خلم! بیخیال.
دلم میخواد زنگ بزنم و گوش کنم.
دلم ابراز علاقه کردنتو می خواد...
دلم میخواد گوشی رو بردارم و شمارتو بگیرم و فقط نفس کشیدنتو گوش کنم.
نه، نه...
نه فقط نفس کشیدنتو.
می تونی پای هرچی بذاری!
ولی الآن، اینجا که نشستم، درست 5 روزه که دلم میخواد بهت زنگ بزنم
و هیچی نگم. هیچی نگم.
خب! گیرم که خلم! بیخیال.
دلم میخواد زنگ بزنم و گوش کنم.
دلم ابراز علاقه کردنتو می خواد...
۱۳۸۶/۰۷/۰۷
۱۳۸۶/۰۶/۱۵
دیوانگی بیست و دوم
هی میگی چرا انقده میگم تنهام تنهام!
آخه الآن، توی ساعت بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه! من کیو دارم که آرومم کنه؟
هوووووووووووووووووووووم؟
بیا نشونم بده دیگه!
آخه الآن، توی ساعت بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه! من کیو دارم که آرومم کنه؟
هوووووووووووووووووووووم؟
بیا نشونم بده دیگه!
اشتراک در:
پستها (Atom)