۱۳۸۷/۱۱/۱۵

دیوانگی بیست و پنجم

هی! چه خوشگل می‎نوشتم من!

۱۳۸۷/۰۹/۱۲

گردگیری با کلمات

بعضی در جستجوی عشق
بعضی در حال گریز از عشق
و بعضی را عشق در میان است...

من اما...
من...
فقط تو رو می‎خوام
دغدغه‎ی عشق مال همون بعضی

دوستت دارم.

پی‎نوشت:

-همه کس اسیر رنگه
همه جا غروبه تنگه
افقش چرا سیاهه؟
اگه آسمون قشنگه!

- به خاطر یه ارتباط قدیمی گردگیری کردم
به خاطر مریم!

۱۳۸۷/۰۴/۱۰

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو

خاموش منشین
خدا را...
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
از عشق چیزی بگو

شعر و صدای احمد شاملو

۱۳۸۷/۰۴/۰۴

مادر!

مادر...
مامان...
ننه...!
هر چي كه اسمش هست
تنها چيزيه كه همه ي آدماي دنيا بهترينش رو دارن!


پي نوشت:
دهانت را مي بويند...
روزگار قريبي است نازنين
(شعر و صداي احمد شاملو)
دانلود با حجم تقريبي 400 كيلوبايت

۱۳۸۶/۱۱/۱۶

گر پشت پا، به عالم صورت نمی زنی
تا حشر در شکنجه این کفش تنگ باش!

۱۳۸۶/۱۱/۱۴

هنوز درد دامنه دارد

هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد

شروع شاخه ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه خاک
و طعم میوه ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت

و درد
هنوز دامنه دارد...

۱۳۸۶/۱۱/۰۲

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز من اندر هوای دیگری هستم

های
نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های
نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی، دل

لحظه دیدار نزدیک است

۱۳۸۶/۰۹/۱۲

زلف بر باد مده


زلف بر باد مده، تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن، تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر
سر مکش، تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن، تا نکنی در بندم
طره را تاب مده، تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو، تا نبُری از خویشم
غم اغیار مخور، تا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو، تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما، تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو، حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام، آزادم

۱۳۸۶/۰۹/۱۰

عکس موضوعی



ازین به بعد عکسا رو هم همینجا میذارم!
عکس موضوعی!

بعد از تحریر:
-چرا این عکس رو اینجا گذاشتم؟ چون ازش خاطره دارم خب!
-یه اردوی سه روزه رفتم مشهد. با چهارتا از بچه های دانشگاه توی یه سوئیت بودیم! وسط خندیدنو جمع کردن وسایل برای برگشت من دوربینمو برداشتمو شروع کردم به عکاسی! هی عکس میگرفتم که یکی از بچه ها انطوری وایساد و گفت بیا عکس موضوعی بگیر! همین!

۱۳۸۶/۰۹/۰۸

دیوانگی بیست و چهارم

هستی از ما آلت خورده،
ما از هستی!

چه جذاب،
چه ساده،
چه عادلانه،
چه منصفانه،
و در نهایت...
چه تخمی!

پی نوشت:
ندارد!

۱۳۸۶/۰۹/۰۷

کثافت

از کثافت خودم رنج می‎برم. یعنی از اینکه می‎دانم چه کثافتی هستم رنج می‎برم. با تمام وجودم حس می‎کنم که خدایم تحت نظرم دارد و حواسش به من معطوف است و اینکه راه برایم روشن است ملکه‎ی ذهنم شده! راه هست و یار هست و این وسط اراده من کجاست؟
خدا بر من حجت تمام کرده و من می دانم که هیچ جواب و دلیلی بر این گونه زیستنم ندارم. و من ... همچنان از کثافتی که هستم، رنج می برم.
اینکه لمس و حس و ادراک می کنم و می دانم کجای دنیا هستم و کثافت خودم را و لجنی که در آن غوطه ورم را وجدان کرده ام، خود یکی از بزرگترین کثیفی هایی است که دچارم.
از اینکه درگیرم و با اینکه در لجن مستغرق هستم، حداقل دست و پایی می زنم و شلنگ تخته ای می اندازم احساس غرور می کنم و خودِ این غرور نیز به عمق کثافت و میزان فرورفتگی ام می افزاید.
کم کم، کم کم عادت می کنم، به تمام لجن ها، به تمام غرایز بدبوی کثافتم عادت می کنم و عادت می کنم و عادت می کنم و عادت می کنم... همین!
عادت می کنم...
عادت می کنیم!
ع ا د ت م ی ک ن ی م ...
لابد!

پی نوشت:
یاسی، همون یاسی درگوشی هستی دیگه؟

۱۳۸۶/۰۸/۱۲

ديوانگي بيست و سوم

مي دوني! از هركي ببري اونم ازت مي بُره! يه جورايي اين قانونه!
اصلا شايدم اصل باشه ها!
ولي هرچي كه هست يه ربطي به شيمي داره!
آخه هرچي اصل و قانون تو شيمي هست استثناء داره!
درستش اينه:

اصل بريدن: از هركه دل ببري از تو دل مي برد!

استثناء: خداي من!

مثال نقض: ازش بريدم ولي خيلي غير منتظره يه سفرمشهد بهم هديه كرده!

پي نوشت:
سه شنبه عازمم.
به كوري چشم همه،‌همچنان ديوونگي ميكنم!

۱۳۸۶/۰۷/۲۴

اینم یه جور دیوونگی فک کنم!

1. گرچه خیلی وقت نیست که میشناسمش و فقط از طریق اس ام اس با هم آشنا شدیم و رابطه داشتیم ولی از حرف زدنش، از جنس نگرانی‎هاش معلوم بود که دختر خوبیه. با من به عنوان یه پسر راحت و صریح بود و به نظرم حتا پررویی هم داشت! درست مثل همه دخترای پایتخت‎نشین (و البته کلان‎شهرهای دیگه). همیشه اما سرد بودم باهاش. اینطوری هم نه! یه وقتایی که حواسم نبود گرم و خوب بودیم و خودم بودم و بعضی وقتا – به قول ملیحه – می‎زدم تو برجکش! توی آخرین اس ام اسی که بهش زدم بهش گفتم: "نه همیشه، اما معمولن میری روی اعصابم!"
2. مدتی بود که توی اون موسسه کار می‎کردم. تازگی‎ها یه دختری رو استخدام کرده بودن و کارای پرمسئولیتی رو بهش می‎سپردن. دو سه سالی از من بزرگ‎تر بود و تازه فارغ‎التحصیل شده بود. اولین تجربه‎ی کاریش بود. یه دختر جا افتاده، خوش صحبت و هدفمند. برای موفق بودن فقط تجربه رو کم داشت. فکر می‎کنم به نظر اکثر مردا و پسرا جذاب هم بود! و البته به نظر من هم بود. یه روز که توی موسسه تنها بودیم بهش گفتم زیاد به رئیس موسسه اعتماد نکنه. آخه قبلا به جناب رئیس شک کرده بودم. به نظرم مشکلات مالی داشت و حس می‎کردم دیگه داره به آخر خط می‎رسه. به همین خاطر به اون دختر گفتم که چک امضا نکن. حواستو جم کن. و چیزایی ازین قبیل. کم کم توی کاراش ازم نظر می‎خواست و بهانه‎ی بیشتری برای هم‎صحبتی پیش اومد. یکی دوهفته گذشته بود و نمی‎دونم سرچی صحبت می‎کردیم. واقعا نمی‎دونم. بهم گفت که با بقیه فرق دارم و راحت می‎شه بهم اعتماد کرد و چیزایی مثل اینا. دفعه‎ی اول نبود که کسی (دختری) این چیزا رو بهم می‎گفت. هیچ‎وقت حس اون لحظه‎م رو یادم نمی‎ره. باورم نمی‎شه که اونقدر از خودم متفر شده بودم.
این تنها دفعه‎ای نبود که این اتفاق برام افتاد و هر دفعه هم حسم همون تنفر از خودم بود. هر دفعه!
3. بعد از مدت‎ها امین رو می‎دیدم. خوشحال بودم. و از دیدنش لذت بردم. ماها دوستای خوبی هستیم. (نه؟ امین؟) کلی حرف زدیم. ساعت‎ها حرف زدیم. و طبق معمول همیشه هر موضوعی که به ذهنمون رسید رو مطرح کردیم. وسط یه عالمه موضوع بی ربط و با ربط فقط می‎خوام اینو بگم که امین بهم گفت مهدی! چرا اینجوری شدی؟ چرا انقدر دلت برای دخترا می‎سوزه؟ و یا چیزی مثل این. و من چی می‎تونستم بگم؟ باید فکر می‏‎کردم.
4. این یکی رو امین یادم انداخت. یه زمانی توی دانشگاه یه اتفاقی افتاده بود که منم ازش اینجا نوشتم. راجع‏ به یکی از دخترای همکلاسی بود که پسرا اذیتش کرده بودن و من توی نوشته‎‎م براش دلسوزی کرده بودم. یکی دو نفر کامنت‎هایی گذاشته بودن با این مضممون که نیازی به دلسوزی تو نیست و اگه بخواد خودش میتونه از حقش دفاع کنه.

چندتا از خاطره‎هایی که یادم اومد رو نوشتم. مدتیه که توی خودم فرو رفتم و به برخورد و نوع رابطه‎م با جنس مقابل دقت می‎کنم. این رابطه‎ها چه ربطی به هم دارن؟ خب، درست نمی‎دونم. توی رابطه با جنس مقابل غریزه خیلی دخالت داره و من همیشه سعی کردم که غریزه‎م رو توی این رابطه مهار کنم و اجازه دخالت بهش ندم. اینه که برخوردم گاهی تند می‎شه، گاهی غیر منطقی و به طور کلی برخورد جذابی ندارم. این نقشیه که بازی می‎کنم و تازگی‎ها به شدت توی این روابط وحشی‎تر شدم.
اینا رو اینجا می‎نویسم که اگر دوستام یا کسایی که من رو می‎شناسن (چه اینترنتی و چه غیره!) بخونن و نظر بدن. البته فک نمی‏‎کنم چیز زیادی دستگیرشون بشه.
به هرحال اگر چه بعید می‎دونم ولی اگر کسی احتمالا زبون من رو فهمید دوست دارم بهم بگه و در موردش باهام صحبت کنه. اوهووووم؟

۱۳۸۶/۰۷/۱۹

دلتنگی

دلت که واسه کسی تنگ می‎شه، همین‎که دل دل می‎کنی از نبودنش، اونوقته که اینجوری می‎شه...!
همه‎ی آدما عین اون راه می‎رن! همه‎ی لباسا شکل لباساش می‎شه! همه عین اون می‎خندن! ... حتا زنگ موبایل همه عین زنگ موبایلش می‎شه.
پی‎نوشت:
1- خدایا شکرت.
2- ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ ......... کی با ما راه میایی؟ جون مادرت! (محسن نامجو)
3- هوا رو بگیر ازم.... خنده‎هاتو هرگز!

۱۳۸۶/۰۷/۱۳

شب قدر



تقدیم به همه ی شب زنده دارا!
میگن هر کسی اندازه ی لیاقتش توشه میبره.
شکرت خدا.
لیاقتم رو بیشتر کن.

۱۳۸۶/۰۷/۰۹

هوس!

نصفه شبه الآن. می دونی؟
دلم میخواد گوشی رو بردارم و شمارتو بگیرم و فقط نفس کشیدنتو گوش کنم.
نه، نه...
نه فقط نفس کشیدنتو.
می تونی پای هرچی بذاری!
ولی الآن، اینجا که نشستم، درست 5 روزه که دلم میخواد بهت زنگ بزنم
و هیچی نگم. هیچی نگم.
خب! گیرم که خلم! بیخیال.
دلم میخواد زنگ بزنم و گوش کنم.
دلم ابراز علاقه کردنتو می خواد...

۱۳۸۶/۰۷/۰۷

تلقین

اين روزها که می‌گذرد

شادم

اين روزها که می‌گذرد

شادم

که می‌گذرد

اين روزها

شادم

که می‌گذرد...

(قيصر امين‌پور)

۱۳۸۶/۰۶/۱۵

دیوانگی بیست و دوم

هی میگی چرا انقده میگم تنهام تنهام!
آخه الآن، توی ساعت بیست و سه و پنجاه و نه دقیقه! من کیو دارم که آرومم کنه؟
هوووووووووووووووووووووم؟
بیا نشونم بده دیگه!
هر چی فکر کردم یادم نیومد.
میخواستم یه چیزی بنویسم ها.
آهان! میخواستم از دیشب بنویسم که چقدر وحشتناک بود خوابیدنم!
الآن یه چیزی شد که حوصلشو ندارم دیگه.
نوشتنم نمیاد.
میرم خودمو بغل کنم.