دهانت را مي بويند
ميادا گفته باشي دوستت مي دارم.
دلت را مي بويند
...............روزگار غريبي ست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.
...............عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
دراين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان مي دارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبي ست، نازنين
آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك، قصابانند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
و ترانه بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي ست، نازنين
ابليس پيروزمست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روز31 تيرماه 1358 ........................... احمد شاملو
۱۳۸۲/۰۵/۲۰
۱۳۸۲/۰۵/۱۸
**به هرجا كه پای می گذاری عشق را بگستران :اول از همه در خانه خویش .
عشق را به فرزندانت به زن یا شوهرت به همسایه ات نثار کن...
اجازه نده که کسی پیش تو بیاید و بهتر و شادتر ترکت نکند مظهر مهر خداوندی باش مهر در چهره خود مهر در چشمان خود مهر در تبسم خود ومهر در برخورد گرم خود .
مادرترزا
**هرکسی که برای کار موفقیت آمیزش نیاز به قدردانی دارد اما کمتر افرادی هستند که این نیاز را بیان کنند ان طور که پسر کوچکی به پدرش گفت بیا دارت بازی کنیم من پرتاب می کنم تو بگو عالی است .
**دردنیایی که می اید از من نخواهند پرسید :"چرا تو موسی نبودی"از من خواهند پرسید :" چرا تو خودت نبودی"
**هنگامی که پیشرفتی در خودباوری یک کودک مشاهده میکنید پیشرفتهای چشمگیری در حوزه موفقیتهای او می بینید اما مهم تر از این مشاهده کودکی است که شروع به لذت بردن از زندگی می کند .
وین دایر
**من خودم هستم پس خوب هستم.
**توجه به دیگران پایه زندگی خوب است و جامعه ای خوب
***دو نفر از میان میله ای بیرون را می نگرند یکی از انان گل و لای را می بیند و دیگری ستارگان را.
**اگر خانه تان اتش گرفت خودتان را به ان گرم کنید
**تلاش فقط هنگامی ثمر بخش می شود که شخص از تلاش دلسرد نشود.
**الهامات و رویا های خود را گرامی بدارید زیرا اینها فرزندان روح شما و موفقیتهای نهاییتان هستند
عشق را به فرزندانت به زن یا شوهرت به همسایه ات نثار کن...
اجازه نده که کسی پیش تو بیاید و بهتر و شادتر ترکت نکند مظهر مهر خداوندی باش مهر در چهره خود مهر در چشمان خود مهر در تبسم خود ومهر در برخورد گرم خود .
مادرترزا
**هرکسی که برای کار موفقیت آمیزش نیاز به قدردانی دارد اما کمتر افرادی هستند که این نیاز را بیان کنند ان طور که پسر کوچکی به پدرش گفت بیا دارت بازی کنیم من پرتاب می کنم تو بگو عالی است .
**دردنیایی که می اید از من نخواهند پرسید :"چرا تو موسی نبودی"از من خواهند پرسید :" چرا تو خودت نبودی"
**هنگامی که پیشرفتی در خودباوری یک کودک مشاهده میکنید پیشرفتهای چشمگیری در حوزه موفقیتهای او می بینید اما مهم تر از این مشاهده کودکی است که شروع به لذت بردن از زندگی می کند .
وین دایر
**من خودم هستم پس خوب هستم.
**توجه به دیگران پایه زندگی خوب است و جامعه ای خوب
***دو نفر از میان میله ای بیرون را می نگرند یکی از انان گل و لای را می بیند و دیگری ستارگان را.
**اگر خانه تان اتش گرفت خودتان را به ان گرم کنید
**تلاش فقط هنگامی ثمر بخش می شود که شخص از تلاش دلسرد نشود.
**الهامات و رویا های خود را گرامی بدارید زیرا اینها فرزندان روح شما و موفقیتهای نهاییتان هستند
۱۳۸۲/۰۵/۱۷
به هرجا كه پای می گذاری عشق را بگستران :اول از همه در خانه خویش .
عشق را به فرزندانت به زن یا شوهرت به همسایه ات نثار کن...
اجازه نده که کسی پیش تو بیاید و بهتر و شادتر ترکت نکند مظهر مهر خداوندی باش مهر در چهره خود مهر در چشمان خود مهر در تبسم خود ومهر در برخورد گرم خود .
مادرترزا
هرکسی که برای کار موفقیت آمیزش نیاز به قدردانی دارد اما کمتر افرادی هستند که این نیاز را بیان کنند ان طور که پسر کوچکی به پدرش گفت بیا دارت بازی کنیم من پرتاب می کنم تو بگو عالی است .
دردنیایی که می اید از من نخواهند پرسید :"چرا تو موسی نبودی"از من خواهند پرسید :" چرا تو خودت نبودی"
هنگامی که پیشرفتی در خودباوری یک کودک مشاهده میکنید پیشرفتهای چشمگیری در حوزه موفقیتهای او می بینید اما مهم تر از این مشاهده کودکی است که شروع به لذت بردن از زندگی می کند .
وین دایر
من خودم هستم پس خوب هستم.
توجه به دیگران پایه زندگی خوب است و جامعه ای خوب
دو نفر از میان میله ای بیرون را می نگرند یکی از انان گل و لای را می بیند و دیگری ستارگان را.
اگر خانه تان اتش گرفت خودتان را به ان گرم کنید
تلاش فقط هنگامی ثمر بخش می شود که شخص از تلاش دلسرد نشود.
الهامات و رویا های خود را گرامی بدارید زیرا اینها فرزندان روح شما و موفقیتهای نهاییتان هستند
عشق را به فرزندانت به زن یا شوهرت به همسایه ات نثار کن...
اجازه نده که کسی پیش تو بیاید و بهتر و شادتر ترکت نکند مظهر مهر خداوندی باش مهر در چهره خود مهر در چشمان خود مهر در تبسم خود ومهر در برخورد گرم خود .
مادرترزا
هرکسی که برای کار موفقیت آمیزش نیاز به قدردانی دارد اما کمتر افرادی هستند که این نیاز را بیان کنند ان طور که پسر کوچکی به پدرش گفت بیا دارت بازی کنیم من پرتاب می کنم تو بگو عالی است .
دردنیایی که می اید از من نخواهند پرسید :"چرا تو موسی نبودی"از من خواهند پرسید :" چرا تو خودت نبودی"
هنگامی که پیشرفتی در خودباوری یک کودک مشاهده میکنید پیشرفتهای چشمگیری در حوزه موفقیتهای او می بینید اما مهم تر از این مشاهده کودکی است که شروع به لذت بردن از زندگی می کند .
وین دایر
من خودم هستم پس خوب هستم.
توجه به دیگران پایه زندگی خوب است و جامعه ای خوب
دو نفر از میان میله ای بیرون را می نگرند یکی از انان گل و لای را می بیند و دیگری ستارگان را.
اگر خانه تان اتش گرفت خودتان را به ان گرم کنید
تلاش فقط هنگامی ثمر بخش می شود که شخص از تلاش دلسرد نشود.
الهامات و رویا های خود را گرامی بدارید زیرا اینها فرزندان روح شما و موفقیتهای نهاییتان هستند
۱۳۸۲/۰۵/۱۶
آموخته ام كه...
بهترين كلاس درس دنيا محضر بزركترهاست
آموخته ام كه...
وقتي عاشق مي شوم ، عشق خودش را نشان مي دهد
آموخته ام كه...
وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،
تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.
آموخته ام كه...
هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.
آموخته ام كه...
هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.
آموخته ام كه...
اگر يك نفر به من بگويد ،" تو روز مرا ساخته اي" روز مرا ساخته است
آموخته ام كه...
وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم
آموخته ام كه...
هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي
دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.
آموخته ام كه...
گاهي اوقات همه آن چيزي كه انسان نياز دارد ، دستي براي گرفتن و قلبي
براي درك شدن است
آموخته ام كه ...
بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد
آموخته ام كه...
زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست
داشتن است.
آموخته ام كه...
زندگي سخت است اما من سخت ترم.
آموخته ام كه...
وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.
آموخته ام كه...
همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها
زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.
آموخته ام كه...
پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود
و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند
بهترين كلاس درس دنيا محضر بزركترهاست
آموخته ام كه...
وقتي عاشق مي شوم ، عشق خودش را نشان مي دهد
آموخته ام كه...
وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،
تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.
آموخته ام كه...
هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.
آموخته ام كه...
هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.
آموخته ام كه...
اگر يك نفر به من بگويد ،" تو روز مرا ساخته اي" روز مرا ساخته است
آموخته ام كه...
وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم
آموخته ام كه...
هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي
دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.
آموخته ام كه...
گاهي اوقات همه آن چيزي كه انسان نياز دارد ، دستي براي گرفتن و قلبي
براي درك شدن است
آموخته ام كه ...
بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد
آموخته ام كه...
زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست
داشتن است.
آموخته ام كه...
زندگي سخت است اما من سخت ترم.
آموخته ام كه...
وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.
آموخته ام كه...
همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها
زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.
آموخته ام كه...
پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود
و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند
۱۳۸۲/۰۵/۱۳
سلام
منم با اين وبلاگ نوشتنم! ولي تصميم دارم از الآن به بعد درست بنويسم. امروز نتايج كنكور رو دادن. حسابي گند زدم! تو رو خدا دعا كنين! يه رشته بدرد بخور قبول شم! حال ندارم دوباره واسه سال آينده بمونم پشت كنكور! راستي هركي از انتخاب رشته چيزي مي دونه به من بميله! تا بعد
منم با اين وبلاگ نوشتنم! ولي تصميم دارم از الآن به بعد درست بنويسم. امروز نتايج كنكور رو دادن. حسابي گند زدم! تو رو خدا دعا كنين! يه رشته بدرد بخور قبول شم! حال ندارم دوباره واسه سال آينده بمونم پشت كنكور! راستي هركي از انتخاب رشته چيزي مي دونه به من بميله! تا بعد
۱۳۸۲/۰۵/۰۹
با سلام
حالتون چطوره
خیلی ممنون منم خوبم
من که خیلی خوشحالم چون روزی 50 تا نظر دارم هرچی ادم تو اینترنت هست به من ایمیل می زنن ای حالی می کنیم
خب دیگه نق زدن بسه خب بابا خوششون نمیاد ایمیل بزنن زوور که نیست ولی می گن ایمیل خواننده بلاگرنویس رو برسر شوق اورد (بااندکی تصرف) اینیم دیگه بابا ماکه اینا رو می دونیم برا شما می نویسیم یه ایمیل بزنین بامرامان
خب اینم قوانین انسان بودن
1-جسمی به شما داده می شود
2-درس هایی می آموزید
3-اشتباهی وجود ندارد بلکه هر چیزی در بر دارنده درسی است
4-یک درس تا زمانی که اموخته نشده تکرار می شود
5-درس های اموزنده هرگز پایان نمی یابند
6-بعدا هرگز بهتر از حالا نیست
7-دیگران فقط اینه شما هستند
8-شکل دادن زندگیتان در اختیار شماست
9-پاسخ سوالات زندگی دردرون شما قراردارد
10-تمام اینها را فرموش خواهید کرد
خب اینم قوانینش اگه باور ندارید با 118 تماس بگیرید
خب صبحی یه نیمه شعرنثر گفتم:
از غصه هات برام می گفتی زیر لب خندیدم
صبح که از خواب پا شدم ندیدمت غمگینم
حال کنید یکی دیگه هم گفتم ولی از یادم رفت از این شعر تر بود!!!
اگه ایمیل نزنین به جای صدام خودمو معرفی می کنم
هر چه بادا باد
اهان یه شعر دیگه :
پند چه گویی تو بسی
مرد عمل نیست کسی
یا هو
حالتون چطوره
خیلی ممنون منم خوبم
من که خیلی خوشحالم چون روزی 50 تا نظر دارم هرچی ادم تو اینترنت هست به من ایمیل می زنن ای حالی می کنیم
خب دیگه نق زدن بسه خب بابا خوششون نمیاد ایمیل بزنن زوور که نیست ولی می گن ایمیل خواننده بلاگرنویس رو برسر شوق اورد (بااندکی تصرف) اینیم دیگه بابا ماکه اینا رو می دونیم برا شما می نویسیم یه ایمیل بزنین بامرامان
خب اینم قوانین انسان بودن
1-جسمی به شما داده می شود
2-درس هایی می آموزید
3-اشتباهی وجود ندارد بلکه هر چیزی در بر دارنده درسی است
4-یک درس تا زمانی که اموخته نشده تکرار می شود
5-درس های اموزنده هرگز پایان نمی یابند
6-بعدا هرگز بهتر از حالا نیست
7-دیگران فقط اینه شما هستند
8-شکل دادن زندگیتان در اختیار شماست
9-پاسخ سوالات زندگی دردرون شما قراردارد
10-تمام اینها را فرموش خواهید کرد
خب اینم قوانینش اگه باور ندارید با 118 تماس بگیرید
خب صبحی یه نیمه شعرنثر گفتم:
از غصه هات برام می گفتی زیر لب خندیدم
صبح که از خواب پا شدم ندیدمت غمگینم
حال کنید یکی دیگه هم گفتم ولی از یادم رفت از این شعر تر بود!!!
اگه ایمیل نزنین به جای صدام خودمو معرفی می کنم
هر چه بادا باد
اهان یه شعر دیگه :
پند چه گویی تو بسی
مرد عمل نیست کسی
یا هو
۱۳۸۲/۰۴/۲۵
۱۳۸۲/۰۴/۲۴
بنام او كه تنهاست كه كاش من هم تنها بودم تنهاي تنها
سلام
بعده عمري دوباره اومدم نه بخاطر شما فقط به خاطر دلم دلی سرشار از آرزو که همه بهشون می خندن راستی اگه یکی به شما گفت من ازفلان خوشم میاد ازاون بدم میاد شما مسخره اش می کنین اگه مسخره می کنین که ناراحت نباشید چون مثل بقیه هستین اگه نه پس هنوز امیدی هست
شاد باشید
سلام
بعده عمري دوباره اومدم نه بخاطر شما فقط به خاطر دلم دلی سرشار از آرزو که همه بهشون می خندن راستی اگه یکی به شما گفت من ازفلان خوشم میاد ازاون بدم میاد شما مسخره اش می کنین اگه مسخره می کنین که ناراحت نباشید چون مثل بقیه هستین اگه نه پس هنوز امیدی هست
شاد باشید
۱۳۸۲/۰۴/۱۶
سلام
همگي خوبين؟ بعد از عمري دارم مي نويسم دارم پر در ميارم خلاصه فعلا داريم:
سه ره پيداست.
نوشته بر سر هر يك بسنگ اندر،
حديثي كه ش نمي خواني بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش راحت و شادي.
به ننگ آغشته اما رو به شهرو باغ و آبادي
دوديگر: راه نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر بركني غوغا و در دم كشي آرام،
سه ديگر: راه بي برگشت، بي فرجام.
من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي كه مي بينم بدآهنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي برگشت بگذاريم،
ببينيم آسمان «هركجا» آيا همين رنگ است؟
{مهدي اخوان ثالث}
همگي خوبين؟ بعد از عمري دارم مي نويسم دارم پر در ميارم خلاصه فعلا داريم:
سه ره پيداست.
نوشته بر سر هر يك بسنگ اندر،
حديثي كه ش نمي خواني بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش راحت و شادي.
به ننگ آغشته اما رو به شهرو باغ و آبادي
دوديگر: راه نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر بركني غوغا و در دم كشي آرام،
سه ديگر: راه بي برگشت، بي فرجام.
من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي كه مي بينم بدآهنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي برگشت بگذاريم،
ببينيم آسمان «هركجا» آيا همين رنگ است؟
{مهدي اخوان ثالث}
۱۳۸۱/۰۶/۱۴
۱۳۸۱/۰۶/۰۳
سلام
ببخشيد ديگه! آخه مدرسه ها شروع شده! يعني مدرسه ما! من و محمود شروع كرديم! آره 10 ماه ديگه كنكور داريم ديگه! خلاصه مدرسه ديگه واسم وقت نذاشته! حالم گرفته است! حالا اينو بخونيد تا بعد:
اي كاش خدا سه چيز را نمي آفريد: عشق و غرور و دروغ را. چرا كه اگر اين سه نبودند ديگر هيچ كس به خاطر عشق با غرور دروغ نمي گفت!
ببخشيد ديگه! آخه مدرسه ها شروع شده! يعني مدرسه ما! من و محمود شروع كرديم! آره 10 ماه ديگه كنكور داريم ديگه! خلاصه مدرسه ديگه واسم وقت نذاشته! حالم گرفته است! حالا اينو بخونيد تا بعد:
اي كاش خدا سه چيز را نمي آفريد: عشق و غرور و دروغ را. چرا كه اگر اين سه نبودند ديگر هيچ كس به خاطر عشق با غرور دروغ نمي گفت!
۱۳۸۱/۰۵/۲۵
سلام
اگه بدونین از یه سلام تا سلام بعدی ای که به شما می گذره چی به من میگذره! جاتون خالی!!!!!!! این عمو اکبرم یه موتور ( بیشتر شکل لگنه!) داره که می خواد بفروشه! موتور بدی نیست فقط ظاهر نداره حالا یه عکس ازش توی وبلاگ میذارم. خلاصه منم می خوام بخرمش. حالا هی آقاجونم (همون بابا) می گه که عموت باید بره اون موتوره فیمت کنه بعد! می گه حساب حسابه، کاکا برادر! نمی دونم والا! خلاصه دیروز صبح اومدیم با عموم سوار موتور شدیم بریم قیمتش کنیم موتور پنچر شد! امروزم که عموم گفته خودت برو قیمت کن با محمود راه افتادیم بریم قیمتش کنیم دوباره پنچر شد! خلاصه بعد از کلی مکافات کاری کردیم که کمتر باد خالی کنه! یه تیکه راه می رفتم بعد دوباره موتور بادش میکردم دوباره میرفتم! واسه اینکه کمتر باد خالی کنه نشستم روی باک موتور! خلاصه با این وضعیت تا سر کوچمون اومدم! سر کوچه که رسیدم اومدم ترمز کنم چون روی باک نشسته بودم پام سُر خورد ( افتادم تو حوض نقاشی ) و افتاد روی پدال ترمز! خلاصه ماجرا اینکه موتو افتاد زمین و منم همراهیش کردم! چشمتون روز بد نبینه! همین جور کشیده شدم رو آسفالت! به اندازه یه دایره به شعاع 5 سانتی متر روی زانوی چپم داغون شده. روی دستامم که نگو! هر گوشش یه زخمی هست! خلاصه خیلی شانس آووردم.
:: آنگاه قانون گری گفت درباره قانون های ما چه می گویی، ای استاد؟
و او پاسخ داد: شما به قانون گذاری دل خوشید، اما از شکستن قانون دل خوش ترید. مانند کودکانی که در کنار دریا با جد و جهد از ریگِ تر برج می سازند و با خنده آن را ویران می کنند. اما هنگامی که شما آن برج های ریگیِ خود را می سازید، دریا بازهم ریگ به ساحل می آورد، و هنگامی که شما آن برج ها را ویران می کنید، دریا با شما می خندد. به راستی، دریا همیشه با بی گناهان می خندد!
اما چه باید گفت درباره کسانی که از برای آنها نه زندگی دریاست و نه قانونِ انسانی برجِ ریگ،
کسانی که زندگی از برای شان خَرسَنگی ست و قانون تیشه ای تا با آن سنگ را به هیئت خود در آورند؟
و درباره لنگانی که از رقاصان بیزارند؟!
و درباره وَرزاوی که یوغِ خود ار دوست می دارد و آهوانِ دشت و گوزنانِ جنگل را جانورانی سرگشته و سرگردان می بیند؟
و درباره مار پیری که نمی تواند پوست بیندازد و ماران دیگر را برهنه و بی شرم می نامد؟
و درباره آن کس که زود به بزم عروسی می آید و چون پر خورد و خسته شد به راه خود میرود و می گوید هر بزمی بزهی ست و هر بزم نشینی بزهکاری؟
چه بگویم درباره این کسان، جز آنکه آن ها هم در آفتاب ایستاده اند، اما پشت من به خورشید دارند؟ این کسان فقط سایه های خود را می بینند و سایه آن ها قانون آن هاست. و از برای آن ها خورشید چیست، مگر چیزی که سایه می اندازد؟ و به جا آوردن قانون چیست، مگر خم شدن و کشیدن خطِ سایه بر روی خاک؟
اما ای شما که رو به خورشید گام بر میدارید، با کدام خطی که روی خاک کشیده شود از رفتن باز می مانید؟
و ای شما که همراه باد میروید، کدام بادنما راهبرتان خواهد شد؟ کدام قانون انسانی راهتان را خواهد بست، اگر یوغ تان را بر در زندان کسی نکوبید؟
از کدام قانون خواهید ترسید، اگر برقصید ولی بر غُل و زنجیر کسی پا مگذارید؟ و کیست که شما را به داوری بکشاند، اگر جامه خود را پاره کنید اما بر سرِ راهِ کسی نیفکنید؟
ای مردمان اُرفالِس، شما می توانید دُهُل را در پلاس بپیچید و سیم های ساز را بازکنید، اما کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟ ( کتاب پیامبر، نوشته جبران خلیل جبران )
اگه بدونین از یه سلام تا سلام بعدی ای که به شما می گذره چی به من میگذره! جاتون خالی!!!!!!! این عمو اکبرم یه موتور ( بیشتر شکل لگنه!) داره که می خواد بفروشه! موتور بدی نیست فقط ظاهر نداره حالا یه عکس ازش توی وبلاگ میذارم. خلاصه منم می خوام بخرمش. حالا هی آقاجونم (همون بابا) می گه که عموت باید بره اون موتوره فیمت کنه بعد! می گه حساب حسابه، کاکا برادر! نمی دونم والا! خلاصه دیروز صبح اومدیم با عموم سوار موتور شدیم بریم قیمتش کنیم موتور پنچر شد! امروزم که عموم گفته خودت برو قیمت کن با محمود راه افتادیم بریم قیمتش کنیم دوباره پنچر شد! خلاصه بعد از کلی مکافات کاری کردیم که کمتر باد خالی کنه! یه تیکه راه می رفتم بعد دوباره موتور بادش میکردم دوباره میرفتم! واسه اینکه کمتر باد خالی کنه نشستم روی باک موتور! خلاصه با این وضعیت تا سر کوچمون اومدم! سر کوچه که رسیدم اومدم ترمز کنم چون روی باک نشسته بودم پام سُر خورد ( افتادم تو حوض نقاشی ) و افتاد روی پدال ترمز! خلاصه ماجرا اینکه موتو افتاد زمین و منم همراهیش کردم! چشمتون روز بد نبینه! همین جور کشیده شدم رو آسفالت! به اندازه یه دایره به شعاع 5 سانتی متر روی زانوی چپم داغون شده. روی دستامم که نگو! هر گوشش یه زخمی هست! خلاصه خیلی شانس آووردم.
:: آنگاه قانون گری گفت درباره قانون های ما چه می گویی، ای استاد؟
و او پاسخ داد: شما به قانون گذاری دل خوشید، اما از شکستن قانون دل خوش ترید. مانند کودکانی که در کنار دریا با جد و جهد از ریگِ تر برج می سازند و با خنده آن را ویران می کنند. اما هنگامی که شما آن برج های ریگیِ خود را می سازید، دریا بازهم ریگ به ساحل می آورد، و هنگامی که شما آن برج ها را ویران می کنید، دریا با شما می خندد. به راستی، دریا همیشه با بی گناهان می خندد!
اما چه باید گفت درباره کسانی که از برای آنها نه زندگی دریاست و نه قانونِ انسانی برجِ ریگ،
کسانی که زندگی از برای شان خَرسَنگی ست و قانون تیشه ای تا با آن سنگ را به هیئت خود در آورند؟
و درباره لنگانی که از رقاصان بیزارند؟!
و درباره وَرزاوی که یوغِ خود ار دوست می دارد و آهوانِ دشت و گوزنانِ جنگل را جانورانی سرگشته و سرگردان می بیند؟
و درباره مار پیری که نمی تواند پوست بیندازد و ماران دیگر را برهنه و بی شرم می نامد؟
و درباره آن کس که زود به بزم عروسی می آید و چون پر خورد و خسته شد به راه خود میرود و می گوید هر بزمی بزهی ست و هر بزم نشینی بزهکاری؟
چه بگویم درباره این کسان، جز آنکه آن ها هم در آفتاب ایستاده اند، اما پشت من به خورشید دارند؟ این کسان فقط سایه های خود را می بینند و سایه آن ها قانون آن هاست. و از برای آن ها خورشید چیست، مگر چیزی که سایه می اندازد؟ و به جا آوردن قانون چیست، مگر خم شدن و کشیدن خطِ سایه بر روی خاک؟
اما ای شما که رو به خورشید گام بر میدارید، با کدام خطی که روی خاک کشیده شود از رفتن باز می مانید؟
و ای شما که همراه باد میروید، کدام بادنما راهبرتان خواهد شد؟ کدام قانون انسانی راهتان را خواهد بست، اگر یوغ تان را بر در زندان کسی نکوبید؟
از کدام قانون خواهید ترسید، اگر برقصید ولی بر غُل و زنجیر کسی پا مگذارید؟ و کیست که شما را به داوری بکشاند، اگر جامه خود را پاره کنید اما بر سرِ راهِ کسی نیفکنید؟
ای مردمان اُرفالِس، شما می توانید دُهُل را در پلاس بپیچید و سیم های ساز را بازکنید، اما کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟ ( کتاب پیامبر، نوشته جبران خلیل جبران )
۱۳۸۱/۰۵/۱۹
سلام
من قرار بود تا شنبه گذشته ننویسم از اون به بعد بنویسم ولی برعکس شد!!! منم دیگه!!! متن زیر رو از کتاب پیامبر می نویسم که در مورد آزادیه:
:: آنگاه مرد سخنوری گقت با ما از آزادی سخن بگو.
و او پاسخ داد: « در دروازه شهر و در کنار آتش اجاقتان دیده ام که خود را به خاک می اندازید و آزادی خود را می پرستید، همچنان که بردگان در برابر فرمانروا خم می شوند و او را ستایش می کنند، با آنکه بر دست او کشته می شوند.
آری، در باغ معبد و در سایه برج دیده ام که آزادترین کسان در میان شما آزادی خود را مانند یوغی به گردن و مانند دست بندی به دست دارند. و از دلم خون می ریزد؛ زیرا که شما فقط آنگاه می توانید آزاد باشید که حتی آرزو کردن آزادی را هم بندی بر دست و پای خود ببینید، و هنگامی که دیگر از آزادی همچون هدف و غایت سخن مگوئید.
شما آنگاه به راستی آزادید که گرچه روزهاتان عاری از نگرانی و شب هاتان عاری از اندوه نباشد، چون این چیزها زندگی را بر شما تنگ کنند، از میان آنها برهنه و وارسته فراتر بروید. اما چگونه باید از روزها و شبهای خود فراتر بروید، مگر با شکستن زنجیری که در بامداد هشیاری خود بر گرد ساعت نیمروز خود بسته اید؟ به راستی، آن چیزی که شما نامش را آزادی گذاشته اید سنگین ترینِ این زنجیرهاست، اگر چه حلقه های آن در آفتاب بدرخشند و چشمتان را خیره کنند.
مگر آن چیزهایی که باید دور بیندازید تا آزاد شوید پاره های وجود شما نیستند؟
اگر فانون ستمگرانه ای ست که می خواهید از میانش بردارید، آن قانون را به دست خود بر پیشانی نوشته اید. این نوشته با سوزاندن کتاب های قانون پاک نمی شود، یا با شستن پیشانی داورانتان، اگرچه دریا را بر سر آنان بریزید.
وگر فرمانروای خودکامه ای ست که می خواهید از تخت سرنگونش کنید، نخست آن تخت را که در درون شما دارد از میان ببرید. زیرا چگونه خودکامه ای می تواند بر آزادگان و سرفرازان فرمان براند، مگر با خود کامگی سرشته در آزادی آنها و با سرافکندگی همراه با سرافرازی آنها؟
وگر خواهشی ست که میخواهید از خود دور کنید، آن خواهش را خود برگزیده اید، کسی بر گردن شما نگذاشته است.
وگر ترسی ست که می خواهید از دل برانید، جای آن ترس در دل شماست، نه در دل کسی که از او می ترسید.
به راستی در درون شماست که همه ی چیزها مدام دست به گردن یکدیگرند و پیش می روند-- آنچه او را می خواهید و آنچه از او می ترسید، آنچه شما را از خود میراد و آنچه شما را به خود می کشد، آنچه در پی اش می گردید و آنچه از او می گریزید. این چیزها در درون شما در گردش اند، مانند روشنی ها و سایه ها که به هم پیوسته اند. و هنگامی که سایه ای محو می شود ودیگر نیست، آن روشنی که بر جا می ماند سایه ی روشنی دیگری ست.
و بر این سان آزادی شما هنگامی که زنجیر خود را از دست می دهد، باز خود زنجیر آزادی بزرگتری میگردد.
من قرار بود تا شنبه گذشته ننویسم از اون به بعد بنویسم ولی برعکس شد!!! منم دیگه!!! متن زیر رو از کتاب پیامبر می نویسم که در مورد آزادیه:
:: آنگاه مرد سخنوری گقت با ما از آزادی سخن بگو.
و او پاسخ داد: « در دروازه شهر و در کنار آتش اجاقتان دیده ام که خود را به خاک می اندازید و آزادی خود را می پرستید، همچنان که بردگان در برابر فرمانروا خم می شوند و او را ستایش می کنند، با آنکه بر دست او کشته می شوند.
آری، در باغ معبد و در سایه برج دیده ام که آزادترین کسان در میان شما آزادی خود را مانند یوغی به گردن و مانند دست بندی به دست دارند. و از دلم خون می ریزد؛ زیرا که شما فقط آنگاه می توانید آزاد باشید که حتی آرزو کردن آزادی را هم بندی بر دست و پای خود ببینید، و هنگامی که دیگر از آزادی همچون هدف و غایت سخن مگوئید.
شما آنگاه به راستی آزادید که گرچه روزهاتان عاری از نگرانی و شب هاتان عاری از اندوه نباشد، چون این چیزها زندگی را بر شما تنگ کنند، از میان آنها برهنه و وارسته فراتر بروید. اما چگونه باید از روزها و شبهای خود فراتر بروید، مگر با شکستن زنجیری که در بامداد هشیاری خود بر گرد ساعت نیمروز خود بسته اید؟ به راستی، آن چیزی که شما نامش را آزادی گذاشته اید سنگین ترینِ این زنجیرهاست، اگر چه حلقه های آن در آفتاب بدرخشند و چشمتان را خیره کنند.
مگر آن چیزهایی که باید دور بیندازید تا آزاد شوید پاره های وجود شما نیستند؟
اگر فانون ستمگرانه ای ست که می خواهید از میانش بردارید، آن قانون را به دست خود بر پیشانی نوشته اید. این نوشته با سوزاندن کتاب های قانون پاک نمی شود، یا با شستن پیشانی داورانتان، اگرچه دریا را بر سر آنان بریزید.
وگر فرمانروای خودکامه ای ست که می خواهید از تخت سرنگونش کنید، نخست آن تخت را که در درون شما دارد از میان ببرید. زیرا چگونه خودکامه ای می تواند بر آزادگان و سرفرازان فرمان براند، مگر با خود کامگی سرشته در آزادی آنها و با سرافکندگی همراه با سرافرازی آنها؟
وگر خواهشی ست که میخواهید از خود دور کنید، آن خواهش را خود برگزیده اید، کسی بر گردن شما نگذاشته است.
وگر ترسی ست که می خواهید از دل برانید، جای آن ترس در دل شماست، نه در دل کسی که از او می ترسید.
به راستی در درون شماست که همه ی چیزها مدام دست به گردن یکدیگرند و پیش می روند-- آنچه او را می خواهید و آنچه از او می ترسید، آنچه شما را از خود میراد و آنچه شما را به خود می کشد، آنچه در پی اش می گردید و آنچه از او می گریزید. این چیزها در درون شما در گردش اند، مانند روشنی ها و سایه ها که به هم پیوسته اند. و هنگامی که سایه ای محو می شود ودیگر نیست، آن روشنی که بر جا می ماند سایه ی روشنی دیگری ست.
و بر این سان آزادی شما هنگامی که زنجیر خود را از دست می دهد، باز خود زنجیر آزادی بزرگتری میگردد.
۱۳۸۱/۰۵/۱۴
بسمه تعالی
شفیع و مطاعُ نبیٌ کریم__________قسیمُ جسیمُ بسیمُ وَسیم
خیلی تشکر می کنم که نوشته ی من را می خوانید.تلاش می کنم که بتوانم بهتر بنویسم.
می خواهم از سه تار بگویم .راستی چقدر سه تار را می شناسید؟شما بعنوان یک فارس زبان به عنوان یک ایرانی آیا تا به حال سه تار را به دست گرفته اید؟ یا از نزدیک دیده اید کسی بنوازد؟
می خواهم اعتراف کنم که من به شخصه از سه تار خیلی کم میدانم ولی باید این رو هم بگم که سه تار مرا به یک عالم دیگر می برد؛ من صدای انرا با هچ چیز دیگر عوض نمی کنم!
اگر با آن اشنا باشید می دانید که چقدر زیباست. اینو داشته باشد تا فردا . حتماً ادمه اش می دهم بخونید.
یک حکایت:
یکی از بزرگان گفت پارسایی را:چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخنها گفته اند؟ گفت:بر ظاهرش عیب نمی بینم ؛ و در باطنش غیب نمی دانم.
هرکه را جامه پارسا بینی
پارسا دان و نیک مرد انگار
ور ندانی که در نهادش چست
محتسب را درون خانه چه کار
به راستی همه را خوب و عالی بدان تا در زندگی موفق باشی.
نظر بدهید : محمد حسین پور
شفیع و مطاعُ نبیٌ کریم__________قسیمُ جسیمُ بسیمُ وَسیم
خیلی تشکر می کنم که نوشته ی من را می خوانید.تلاش می کنم که بتوانم بهتر بنویسم.
می خواهم از سه تار بگویم .راستی چقدر سه تار را می شناسید؟شما بعنوان یک فارس زبان به عنوان یک ایرانی آیا تا به حال سه تار را به دست گرفته اید؟ یا از نزدیک دیده اید کسی بنوازد؟
می خواهم اعتراف کنم که من به شخصه از سه تار خیلی کم میدانم ولی باید این رو هم بگم که سه تار مرا به یک عالم دیگر می برد؛ من صدای انرا با هچ چیز دیگر عوض نمی کنم!
اگر با آن اشنا باشید می دانید که چقدر زیباست. اینو داشته باشد تا فردا . حتماً ادمه اش می دهم بخونید.
یک حکایت:
یکی از بزرگان گفت پارسایی را:چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخنها گفته اند؟ گفت:بر ظاهرش عیب نمی بینم ؛ و در باطنش غیب نمی دانم.
هرکه را جامه پارسا بینی
پارسا دان و نیک مرد انگار
ور ندانی که در نهادش چست
محتسب را درون خانه چه کار
به راستی همه را خوب و عالی بدان تا در زندگی موفق باشی.
نظر بدهید : محمد حسین پور
۱۳۸۱/۰۵/۱۰
آنگاه المیترا باز به سخن در آمد و گفت درباره زناشویی چه می گویی، ای استاد؟
و او در پاسخ گفت: « شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود. آری، شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند.
به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید: بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما. جام یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام منوشید. از نان خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده نان مخورید. با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همانگونه که تارهای ساز تنها هستند، با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند.
دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگهداری. زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ: زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند، و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند.
و او در پاسخ گفت: « شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود. آری، شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند.
به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید: بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما. جام یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام منوشید. از نان خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده نان مخورید. با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همانگونه که تارهای ساز تنها هستند، با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند.
دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگهداری. زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ: زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند، و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند.
اشتراک در:
پستها (Atom)