۱۳۸۵/۰۳/۲۴

می‌پرم روی دوچرخه
رکاب می‌زنم
جز باد
کسی تحمل این اشک‌ها را ندارد
سارا محمدی

۱۳۸۵/۰۳/۲۱

جنون دانشگاه

این سومین ترمِ که دانشجوئم. هر ترم از دانشگاه متنفرتر شدم. بدم میاد از محیط گند و کثیف و پر از دورنگی و غریزه ش! به این فکر می کنم که اگه قراره همینطور تنفرم بیشتر بشه تا وقتی که نتونم تحمل کنم، چرا همین الآن انصراف نمی دم و خِلاص؟!

.....

من عاشق یاد گرفتنم. اونایی که کمی از نزدیک تر با من در ارتباطن همه اینو می دونن که من از یاد گرفتن و یاد دادن لذت می برم. تنها چیزی که منو تا الآن توی دانشگاه نگه داشته اینه که یه چیزایی ازش یاد می گیرم.

.....

بدم میاد از آدمایی که فقط می خوان جلب توجه کنن! فقط جلب توجه اون هم به هر قیمتی... عقده!

.....

یه مشت پسر به اسم همکلاسی که فقط بلدن دم از معرفت بزنن و به هر طریق جلب توجه کنن و دروغ بگن و زیرآبتو بزنن و.... . توی دانشگاه به اینا می گن همکلاسی. در ضمن از دخترای همکلاسی هیچی نگم سنگین ترم!!

.....

خسته ام، درست دو سه روز مونده به امتحانای پایان ترم دوباره یه اتفاق باعث شد تنفر از دانشگاه تو وجودم جون بگیره. نمی ذاره درس بخونم. نمی تونم بخونم... مُرده شور!

.....

می دونی، یه زمانی اونقدر احمق بودم که فکر کنم همکلاسی بودن خیلی مهمه. فکر می کردم همکلاسی ارزش داره، اعتبار داره.... خب داشت! اما فقط تو دبیرستان...

.....

باید سه ترم گذشته رو مرور کنم... باید مرور کنم و نتیجه بگیرم:

دانشجو بمونم یا انصراف بدم خِلاص؟!

شاید مرور سه ترم گذشته رو اینجا بنویسم. یادگاری!

۱۳۸۵/۰۳/۱۷

سهراب بیا...

روی یه تابلوی گنده دور میدون اصلی شهر نوشته:


آب را گل نکنیم، در فرودست انگار، کفتری می خورد آب
شهر خود را پاکیزه نگه داریم!!!!!
بعضی وقتا فکر می کنم هیچ دردی بدتر از بد فهمیده شدن نیست. و من چقدر این درد رو کشیدم!!
اگه سهراب این تابلو رو ببینه چه حالی بهش دست می ده؟ می خنده یا گریه می کنه؟
پی نوشت:
به دلیل نداشتن هیچ گونه وسیله ثبت تصویر نشد عکسشو بذارم.
دوربین که ندارم! P910 رو هم دادم به آقاجون، 6600 رو هم که خواهر بزرگوار برداشت. در نتیجه از خیر گوشی دوربین دار هم بی نصیب موندم. :دی

۱۳۸۵/۰۳/۱۳

يكي شدن

درونم مجموعه اي است از زن ها و مردهايي كه نمي شناسمشون... يكي مهدي ايه كه باهاش ميرم دانشگاه... يكي اونيه كه باهاش موسيقي گوش مي كنم... با يكي ديگه عاشق مي شم... با يكي فيلم مي بينم... من پُرم از آدم هايي كه مجموع همه ي اون ها مي شه يه نفر... يكي به اسم مهدي اسماعيلي.
ولي از همه آدم هاي درونم كه بگذرم، اون "من" پاك و صميميم توي اين نوشته، لابه لاي ورقاي همين وبلاگ خودشو پيدا مي كنه... با همين نوشته ها شكل مي گيره... اصلن با نوشتن همين چرنديات احساس راحتي و آرامش مي كنه. شايد هيچ وقت نمي خواستم مهدي اي كه باهاش مي رم دانشگاه با اون مهدي ناب و دوست داشتني اي كه اينجا هستم آشنا بشه! جرئتشو نداشتم توي دانشگاه اينجوري باشم... اما زندگي پره از اتفاق... پره از چيزهايي كه نمي خوايم... چيزهايي كه ازشون مي ترسيم... من هم بايد يكي بشم.
به قول مريم آي:
"گادجون حواست كه به من هست؟!"

۱۳۸۵/۰۳/۱۲

...

آرومم و خسته... بالاخره عملیات نقشه برداری رو تموم کردم... واقعن خسته ام... کلافه ام... شب ها که خوابم نمی بره و روزها هم که سگ دو می زنم!
بماند، خسته ام... یه لیوان آب، یه سلام به مامان و چند تا نه در جوابش. دلم می خواد رو تخت دراز بکشم و آهنگ "ساری گلین"* رو گوش کنم. وارد اتاق که می شم جعبه ی ایستاده ی سه تار رو توی قاب پنجره می بینم... خیلی خوشگله، با نوری که از پنجره به داخل میاد حالت خاصی پیدا کرده. دلم واسش تنگ شده، هم واسه سه تارم و هم واسه اون... می خوام از جعبه سه تار و نور قشنگی که از پنجره افتاده روش عکس بگیرم... چند قدم که به سمت کمد می رم تازه یادم میوفته چند ماهه که دوربین عکاسیم خراب شده... ندارمش... به همین سادگی... به سادگی نداشتن همه ی چیزهایی که ندارم... اما... خب، می دونی! نداشتن خیلی فرق می کنه با از دست دادن... من خیلی چیزا داشتم... خیلی چیزا... خیلی!
لعنت به ... به ... چه می دونم به چی! ولش، خیلی چیزا رو از دست دادم، از دست دادن درد داره! درد؟ ولش!
می رم روی تخت دراز می کشم و به سقف نگاه می کنم.
خدا رو شکر، یه گوشه دنج و خلوت واسه تنهایی دارم!

پی نوشت:
* - آهنگی از آلبوم به تماشای آب های سپید، کار مشترک استاد حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان

۱۳۸۵/۰۳/۰۶

...زندگی خالی نیست

...زندگی خالی نیست
مهربانی هست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری، آری
تا شقایق هست
زندگی باید کرد...
چه لذتی است شنیدن شعر سهراب، با صدای شهرام ناظری و آهنگ هوشنگ کامکار!


آلبوم: در گلستانه خواننده: شهرام ناظری آهنگساز: هوشنگ کامکار به مناسبت شصتمین سال تولد سهراب سپهری


۱۳۸۵/۰۲/۳۰

جواب به یک کامنت!

"از دست کارای تو آدم حرصش میگیره... یه حرفی میزنی و میگی فلان کار نه و نه و نه...... بعدش چند وقت بعد خودت اون کارو انجام میدی!!! "
از اینکه دیگران از کارای من حرصشون بگیره لذت می برم!!! :دی
پراکنده گفتن و حتا متناقض گفتن از خصوصیات ذهن آشفته ی منه! اما اینایی که شما این پایین نوشتی متناقض نیستن! مشکل اینجاست که من از اینکه خودم رو واسه ی دیگران توضیح بدم خوشم نمیاد. حالا سعی می کنم یه کمی توضیح بدم که قاطی نکنی!
"گفتی از عشق متنفرم ..گفتیم خوب.. بعد نوشتی پارمیدا!! "
عشق یه کلمه کلیه! یعنی خیلی عامه. عشق برای هر آدمی معنی خاص خودشو داره. شاید اینجاست که فکر می کنی قاطی شده نوشته ها. یکی طلب شما. بذار سرم خلوت شه درباره عشق و این چیزا یه چیزایی می نویسن. احتمالن رفع ابهام می شه!
"گفتی فیلمارو پس میدن..گفتیم خوبه.. بعد گفتی نه پس ندادن!! "
این که دیگه تقصیر من نیست! من خودم تا همین دوشنبه امیدوار بودم فیلما رو بگیرم! مسئول روابط عمومی کارخونه قول داد فیلما رو بهم بده منم روی قولش حساب کردم. خب ندادن! به من چه؟ :دی
"گفتی همه یه حرفی از شریعتی یاد گرفتن و... گفتیم باشه ولی ما به شریعتی کاری نداشتیم.. بعد خودت اومدی و عقل و عشق شریعتی و... "
شریعتی یکی ازون معدود آدماییه که زندگی منو خیلی خیلی تحت تاثیر قرار داده. اگه گفتم همه یه حرفی از شریعتی یاد گرفتن منظورم این جمله بود: "دوست داشتن از عشق برتر است" فقط این جمله رو شنیدن و نمی دونن دوست داشتن چیه عشق چی! و اصلن منظور نویسنده چی بوده؟ حتا عمرا اسم کتابی که این جمله توش بوده رو بدونن. مشکل اینه که با اینکه هیچی نمی دونن فقط تائید می کنن و یه تفسیرایی می کنن که اون تفسیرها کجا و مفهوم نوشته ی "دوست داشتن از عشق برتر است" کجا!! گیرم اینجاست...
می بینی که من مشکلی با شریعتی ندارم.

حله؟

۱۳۸۵/۰۲/۲۶

عقرب عشق

« ..... دُم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود
بی آنکه بداند
حلقه ی آتش را
خواب دیده ست
عقرب عاشق »

مرحوم حسین پناهی

۱۳۸۵/۰۲/۲۲

عقل و عشق

چند وقت پیش مریم در وبلاگش این سئوال رو پرسیده بود:

"برزخ عقل و دل... کشاکش ... کدوم پيروز ميشه؟؟ قدرت عقل بيشتره يا دل؟

خدا، وقتی آدما رو خلق ميکرد با "عقلش خلق کرد يا ما حاصل احساس خدا هستيم؟

این سئوال چون تقریبن با موضوع کتاب هایی که مطالعه می کنم رابطه داشت گفتم این مطلب رو بذارم. جالبه!:

عقل و عشق
هر مذهبی، مکتبی، هر نهضتی یا انقلابی، از دو عنصر تشکیل می یابد: عقل و عشق. یکی روشنایی است و دیگری حرکت، یکی شعور و شناخت می بخشد و به مردم بینایی و آگاهی می دهد و دیگری نیرو و جوشش و جنبش می آفریند. به گفته الکسیس کارل: "عقل چراغ یک اتومبیل است که راه می نماید، عشق موتوری است که آن را به حرکت می آورد." هریک بی دیگری هیچ است و به ویژه، موتوری بی چراغ، عشق کور، خطرناک، فاجعه و مرگ!
در یک جامعه، در یک نهضت فکری یا مکتب انقلابی، دانشمندان، گروه روشنفکران آگاه و مسئول، کارشان نشان دادن راه است و شناساندن مکتب یا مذهب و آگاهی بخشیدن به مردم؛ و مردم مسئولیتشان روح دادن و نیرو و حرکت بخشیدن است. یک نهضت، اندام زنده ای است که با مغز دانشمندانش می اندیشد و با قلب مردمش عشق می ورزد. در جامعه ای ، اگر ایمان و اخلاص و عشق و فداکاری کم است، مسئول مردم اند و اگر شناخت درست، بینایی و بیداری و آگاهی منطقی و آشنایی عمیق و راستین با مکتب و معنی و هدف و حقایق مکتب کم است مقصر دانشمندان اند. به ویژه در مذهب، این دو سخت به هم نیازمندند. چه، مذهب یک نوع آگاهی عاشقانه است یا عشق آگاهانه، شعور و شناختی که شور و ایمان برانگیزد و در آن، عقل و احساس از یکدیگر جدایی ناپذیرند.
اسلام نیز چنین بوده است و بیشتر از هر مذهبی، دین "کتاب" و "جهاد" است و اندیشه و عشق، آن چنان که در قرآن نمی توان دانست که مرز میان عقل و ایمان کجاست. شهادت را زندگی جاوید می شمارد (احساس) و به قلم و نوشته سوگند می خورد (عقل) . و میان یاران پیامبر، "عابد" و "مجاهد" و "مبلغ" از هم مشخص نیستند (چون عقل و عشق رو با هم دارن).
و تشیع، به ویژه با تاریخ و فرهنگش، تجلی گاه عشق و شور و خون و شهادت است و کانون ملتهب و جوشان احساس و در عین حال یک نوع تفکر و معرفت و فرهنگ علمی و عقلی ویژه نهضت فکری نیرومند و مشخص؛ "حادثه ای" است، در سرگذشت انسان، به نام و نهاد علی، از "علم " و "عشق".
و "حقیقت پرستی" چنین مذهبی است، که حقیقت، بی پرستش، فلسفه و دانش است و پرستش، بی حقیقت، بت پرستی یا شهوت!
دکتر علی شریعتی| فاطمه فاطمه است|مجموعه آثار 21| صفحه 18


پی نوشت:
توضیح های توی پرانتز رو خودم نوشتم. به نظرم لازم اومد.

۱۳۸۵/۰۲/۱۸

خبر خبر!

فیلما رو ندادن :دی!
حالا با چندتا عکس زاغارت باید ارائه بدم. ولی خیالی نیس! چون یه سری فیلم و عکس تووووووووپ در مورد سنگ مصنوعی دارم. با اونا کولاک می کنم!

۱۳۸۵/۰۲/۱۵

شب تا صبح بیدار موندم و ریاضی خوندم. صبح ساعت 7:30 زنگ زدن می گن امتحان افتاده هفته آینده!
دوبار از کل خط تولید کارخانه ی کاشی فیلم گرفتیم . هر دوبار با اینکه خودشون اجازه دادن موقع خروج فیلم رو ازمون گرفتن!
استاد دینامیک قرار نبود امتحان بگیره. یهو اومد سر کلاس برگه ی سئوال پخش کرد و گفت میان ترم!
اصلن می دونی چیه؟ تنها لطفی که این زندگیِ لعنتی به من کرده تو بودی!!

بعد از تحریر:
میان ترم دینامیک رو خوب دادم.
اینجوری که قول دادن احتمالن فیلمها رو شنبه بهمون برمی گردونن.

۱۳۸۵/۰۲/۰۹

پارمیدا= پرنده ی کوچک خوشبختی

... نمی دونم کِی بود، کجا بود که "منم" گم شد! یعنی فکر می کنم من اصلن "من" نداشتم هیچ وقت. همیشه دیگران برام مهم بودن نه خودم. اینکه همه رو دوس داشته باشم برام یه اصل بوده. اینکه همه رو دوست داشته باشم و به هیچ کس وابسته نشم. شاید همین "منِ" من باشه؟ نمی دونم. هرگز در سراسر دنیای خاطراتم لحظه ای رو ندارم که کسی مهمتر از خودم برای من نباشه... لعنتی!

عشقم هم همینطور شد. اونم دچار این بلای بی "مَنی" شد! واسه من فقط عشق بود و معشوق. عاشق هم که "مَنه" و "مَن" هم که نداریم! به خاطر همینه که بهش می گم دوست داشتن – البته کمی خاص تر و داغ تر – دوست و حسی به نام دوست داشتن... این وسط دیگه دوست دارنده معنی نداره، "مَن" معنی نداره. اینه که خوشحال بودن و خوشحال موندنش به همه ی زندگیم می ارزه.

یه وقتایی حس می کنم این بی "مَنی" ای که من دچارش شدم علاوه بر خودم اون رو هم زجر می ده. لعنتی!

به امید روزی که پارمیداشو پیدا کنه. چه با من، چه بی من! چرا که اصلن نمی دونم کِی بود و کجا بود که "مَنم" گم شد. یعنی فکر می کنم من اصلن "مَن" نداشتم ...

پی نوشت:

پارمیدا = پرنده ی کوچک خوشبختی

چیزهای زیادی از هم یاد گرفتیم، نه؟

تکرار

تکرار

تکرار...

چه تکرار مکرراتی است زندگی ام این روزها.

۱۳۸۵/۰۲/۰۵

لذت

از این که تا دم دمای صبح با این اتوکد لعنتی کل کل کنم تا یه نقشه از توش در بیاد و فردا به استاد نشون بدم و استاد هی ایراد بگیره و مجبور شم از اول بکشم لذت می برم.

از این که اونقدر کم بخوابم تا صدای وِنگ وِنگِ مغزم رو بشنوم لذت می برم.

از این که انقدر بیدار بمونم که وقتی می خوام برم طرف تختم تلوتلو بخورم و ولو شم روی زمین لذت می برم.

اصلن از تلوتلو خوردن لذت می برم.

از ولو شدن روی زمین وقتی همه جا تاریکه و همه خوابن لذت می برم.

وقتی بعد یه عالمه بیدار خوابی و کلی تلوتلو خوردن و یکی دوبار ولو شدن بالاخره به تخت می رسم لذت می برم.

از این که حس می کنم یه نفر رو تخت خوابیده لذت می برم.

ازاین که سردی تخت رو از وجود تو گرم حس می کنم لذت می برم.

از این که به این فکر کنم که تو اگه اینجا خوابیده بودی نفس گرمت چطوری پوست صورتمو قلقلک می داد لذت می برم.

از این که اونقدر غرق خیال و وهم بشم که نفهمم کی خوابم می بره لذت می برم.

آخرش، وقتی یکی دو ساعت بعدش بیدار می شم و می بینم هوا روشنه و رو تخت هیشکس نیست و توی تلوتلو خوردن دیشب یامو گذاشتم روی هدفون و وقتی ولو شدم دستم خورده به میز و درد می کنه، ...

وقتی می فهمم باید برم دانشگاه و .....!

به خودم می گم: «ای مُرده شورتُ ببرن با این لذت بردنت!»

۱۳۸۵/۰۱/۳۱

فقط عادته!

اينگونه که بی گدار در گل بروی
تا مقصد عاشقانه مشکل بروی
من با چه زبانی به تو حالی بکنم
از ديده نرفته ای که از دل بروی


آف گذاشته که حسات همه ش عادته! نباشم یادت می ره. به همونم عادت می کنی.
جدن؟
پس چرا وقتی می گم خدا منو تنها آفریده شاکی می شی و هزارتا دلیل میاری؟
هووووووووووووووووم؟
....
هی! اینو دقیق بخون:
خدا منو تنها آفریده... من واسه تنهایی ساخته شدم... حالیته؟
هرچی هم دلیل بیاری قبول نمی کنم...خب؟

پی نوشت:
شعر رو از اینجا برداشتم
البته بی اجازه!

۱۳۸۵/۰۱/۲۶

هیس!

بعیدترین رویاها هم حقیقت دارن!
حتا اگه تعریف کردنِ بعضیاشون،
سَرِ آدمُ به باد بده!

رویای بچه گیِ پاسبونِ سَرِ چهاراه
داشتنِ یه سوت سوتک بوده،
ناظمِ دبستانِ ما
دلش می خواسته هیتلر بشه،
و اون زنِ اون کاره ی خیابون
شبا خوابِ سوفیالورنُ می دیده!

بعضی وقتا،
فکر کردن به آفتاب
آدمُ بیشتر از خودِ آفتاب گرم می کنه!

اینجا ایران است و من تورا دوست می دارم!|یغما گلرویی|نشر دارینوش| تابستان 1383

۱۳۸۵/۰۱/۲۵

شتر!


به عنوان اولین عکس
عکاس محمود
وقتی رفته بوده حاجی بشه این عکسو انداخته!

۱۳۸۵/۰۱/۲۱

شریک زندگی

هی رِفیق!
زندگی دوتا نقطه داره
من یکیشم به زور نگه داشتم
تو،
فک می کنی می تونی دوتاشو تنهایی نگه داری؟

پی نوشت:
من فکر می کنم عمرا نتوانی!
برای دیدن جواب کامنت ها به کامنت دونی مراجعه شود.

۱۳۸۵/۰۱/۱۵

یادم بخیر

جایی خواندم که گاهی تنها چیزی که می ماند شی است و رویا!
باور نکردم. دروغ نگویم! اصلن نفهمیدم شی چیست و رویا کجاست...
و البته بزرگترین افسوسم این است که کاش هرگز نمی فهمیدم.

پی نوشت:
1- کسانی را می مُردم و حال... تحمل نتوانم کردشان!
2- یادم بخیر

یک چیز دیگر هم فهمیده ام. اینکه گاهی همان شی و رویا هم برایت نمی ماند.

۱۳۸۵/۰۱/۱۴

قابیلی نیست
یهودایی نیست
برای مردن
برای جاودانه شدن هم
دیگر بهانه ای نیست!