۱۳۸۵/۰۴/۲۵
کادو!
دوست ندارم محبت كسي رو قبول كنم كه محبتش به دلم نمي شينه ... «
قبول دارم، دیگه تلخ تر از اونم که بخواد دلت بهم بخنده و یا سنگ تر ازون که بخوام محبت کنم! چه برسه به این که محبتم به دلت بشینه...
اما، خب راستش اینه که دلم نمی خواد ناراحتت کنم
اما، خب... راستش...-ناراحت نشی ها - تازه دارم به زندگی عادت می کنم!
می خوام مثل همه ی چند میلیارد نفری باشم که اسمشون آدمه! هووووووم؟
مرده شور همه ی اونایی که متفاوتن رو هم ببره!
پی نوشت:
یه کادوی تولد می تونه یه نوشته باشه... می تونه یه حس باشه... می تونه همه چی باشه...البته اگه کادوی تولد من باشه!
در ضمن یه کادوی تولد می تونه جواب داشته باشه! در صورتی که کادوی تولد من باشه
۱۳۸۵/۰۴/۲۴
تولد
حالا اگه می بینین 40 50 تومن خیلی زیاده من به یه ژیلت مچ تری توربو(Gillette Match3 Turbo) هم راضیم به خدا!!
پی نوشت:
راستی دقت کردین... ما توی اینترنت خیلی باهم صمیمی می شیم اما یه کادوی تولد هم واسه هم پست نمی کنیم!
پی نوشت2:
اینجانب هرگونه ارتباط بین پی نوشت اول و25 تیرماه (روز تولدم) را تکذیب می نمایم!!!!
پی نوشت3:
الکی خوشم امشب.... بگو ماشاء الله!
۱۳۸۵/۰۴/۱۹
۱۳۸۵/۰۴/۱۴
بی مقدمه!
اگه اینا ایرونی هستن، من ملیتمو قایم می کنم!
اگه اینا مسلمونن، من نیستم!
اگه اینا عاقلن، من دیوونه ام.
اینا آدمن؟ بابا نیستم! ادمم نیستم. استعفا دادم خلاص!
پی نوشت:
چگونه میتوان گفت دنیا بزرگ است
به مردمی که شکمهاشان
فراخترین عرصه های تاخت و تازشان است
و پائین تر از آن
تنها رازشان
آنهم نه سر به مهر!
۱۳۸۵/۰۴/۰۱
تابستون
این تابستون هم (مثل تابستون پارسال) وقت دارم فکر کنم و تصمیم بگیرم. یه تصمیم مهم... انصراف بدم؟ یا ندم؟!
به هر حال یا باید خودم رو اونقدر عوض کنم که بتونم دانشجویی رو تحمل کنم و یا انصراف بدم. نمی خوام وقتم رو بیش تر از این هدر بدم.
۱۳۸۵/۰۳/۲۸
دیوانگی اول
زندگی، این عروسِ هزار داماد رو می گم...
یک عمره که فکر می کردم دارم زندگی می کنم
اما...
اما تازگی ها فهمیدم این زندگیه که داره منو می کنه!!
پی نوشت:
1- همگان زندگی کنند و زندگی مرا!
2- پست قبلی (دیوانگی صفرُم) رو همراه همین پست پابلیش کردم. اونم بخونین
دیوانگی صفرُم
کسی می دونه چرا گریه کردن یادم رفته؟!
من می خوام گریه کنم اما چشام نمی ذاره.
پی نوشت:
دوباره دارم خل می شم! باید راه برم.
۱۳۸۵/۰۳/۲۱
جنون دانشگاه
این سومین ترمِ که دانشجوئم. هر ترم از دانشگاه متنفرتر شدم. بدم میاد از محیط گند و کثیف و پر از دورنگی و غریزه ش! به این فکر می کنم که اگه قراره همینطور تنفرم بیشتر بشه تا وقتی که نتونم تحمل کنم، چرا همین الآن انصراف نمی دم و خِلاص؟!
.....
من عاشق یاد گرفتنم. اونایی که کمی از نزدیک تر با من در ارتباطن همه اینو می دونن که من از یاد گرفتن و یاد دادن لذت می برم. تنها چیزی که منو تا الآن توی دانشگاه نگه داشته اینه که یه چیزایی ازش یاد می گیرم.
.....
بدم میاد از آدمایی که فقط می خوان جلب توجه کنن! فقط جلب توجه اون هم به هر قیمتی... عقده!
.....
یه مشت پسر به اسم همکلاسی که فقط بلدن دم از معرفت بزنن و به هر طریق جلب توجه کنن و دروغ بگن و زیرآبتو بزنن و.... . توی دانشگاه به اینا می گن همکلاسی. در ضمن از دخترای همکلاسی هیچی نگم سنگین ترم!!
.....
خسته ام، درست دو سه روز مونده به امتحانای پایان ترم دوباره یه اتفاق باعث شد تنفر از دانشگاه تو وجودم جون بگیره. نمی ذاره درس بخونم. نمی تونم بخونم... مُرده شور!
.....
می دونی، یه زمانی اونقدر احمق بودم که فکر کنم همکلاسی بودن خیلی مهمه. فکر می کردم همکلاسی ارزش داره، اعتبار داره.... خب داشت! اما فقط تو دبیرستان...
.....
باید سه ترم گذشته رو مرور کنم... باید مرور کنم و نتیجه بگیرم:
دانشجو بمونم یا انصراف بدم خِلاص؟!
شاید مرور سه ترم گذشته رو اینجا بنویسم. یادگاری!
۱۳۸۵/۰۳/۱۷
سهراب بیا...
۱۳۸۵/۰۳/۱۳
يكي شدن
ولي از همه آدم هاي درونم كه بگذرم، اون "من" پاك و صميميم توي اين نوشته، لابه لاي ورقاي همين وبلاگ خودشو پيدا مي كنه... با همين نوشته ها شكل مي گيره... اصلن با نوشتن همين چرنديات احساس راحتي و آرامش مي كنه. شايد هيچ وقت نمي خواستم مهدي اي كه باهاش مي رم دانشگاه با اون مهدي ناب و دوست داشتني اي كه اينجا هستم آشنا بشه! جرئتشو نداشتم توي دانشگاه اينجوري باشم... اما زندگي پره از اتفاق... پره از چيزهايي كه نمي خوايم... چيزهايي كه ازشون مي ترسيم... من هم بايد يكي بشم.
به قول مريم آي:
"گادجون حواست كه به من هست؟!"
۱۳۸۵/۰۳/۱۲
...
بماند، خسته ام... یه لیوان آب، یه سلام به مامان و چند تا نه در جوابش. دلم می خواد رو تخت دراز بکشم و آهنگ "ساری گلین"* رو گوش کنم. وارد اتاق که می شم جعبه ی ایستاده ی سه تار رو توی قاب پنجره می بینم... خیلی خوشگله، با نوری که از پنجره به داخل میاد حالت خاصی پیدا کرده. دلم واسش تنگ شده، هم واسه سه تارم و هم واسه اون... می خوام از جعبه سه تار و نور قشنگی که از پنجره افتاده روش عکس بگیرم... چند قدم که به سمت کمد می رم تازه یادم میوفته چند ماهه که دوربین عکاسیم خراب شده... ندارمش... به همین سادگی... به سادگی نداشتن همه ی چیزهایی که ندارم... اما... خب، می دونی! نداشتن خیلی فرق می کنه با از دست دادن... من خیلی چیزا داشتم... خیلی چیزا... خیلی!
لعنت به ... به ... چه می دونم به چی! ولش، خیلی چیزا رو از دست دادم، از دست دادن درد داره! درد؟ ولش!
می رم روی تخت دراز می کشم و به سقف نگاه می کنم.
خدا رو شکر، یه گوشه دنج و خلوت واسه تنهایی دارم!
پی نوشت:
* - آهنگی از آلبوم به تماشای آب های سپید، کار مشترک استاد حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان
۱۳۸۵/۰۳/۰۶
...زندگی خالی نیست
...زندگی خالی نیست
مهربانی هست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری، آری
تا شقایق هست
زندگی باید کرد...
چه لذتی است شنیدن شعر سهراب، با صدای شهرام ناظری و آهنگ هوشنگ کامکار!
۱۳۸۵/۰۲/۳۰
جواب به یک کامنت!
از اینکه دیگران از کارای من حرصشون بگیره لذت می برم!!! :دی
پراکنده گفتن و حتا متناقض گفتن از خصوصیات ذهن آشفته ی منه! اما اینایی که شما این پایین نوشتی متناقض نیستن! مشکل اینجاست که من از اینکه خودم رو واسه ی دیگران توضیح بدم خوشم نمیاد. حالا سعی می کنم یه کمی توضیح بدم که قاطی نکنی!
"گفتی از عشق متنفرم ..گفتیم خوب.. بعد نوشتی پارمیدا!! "
عشق یه کلمه کلیه! یعنی خیلی عامه. عشق برای هر آدمی معنی خاص خودشو داره. شاید اینجاست که فکر می کنی قاطی شده نوشته ها. یکی طلب شما. بذار سرم خلوت شه درباره عشق و این چیزا یه چیزایی می نویسن. احتمالن رفع ابهام می شه!
"گفتی فیلمارو پس میدن..گفتیم خوبه.. بعد گفتی نه پس ندادن!! "
این که دیگه تقصیر من نیست! من خودم تا همین دوشنبه امیدوار بودم فیلما رو بگیرم! مسئول روابط عمومی کارخونه قول داد فیلما رو بهم بده منم روی قولش حساب کردم. خب ندادن! به من چه؟ :دی
"گفتی همه یه حرفی از شریعتی یاد گرفتن و... گفتیم باشه ولی ما به شریعتی کاری نداشتیم.. بعد خودت اومدی و عقل و عشق شریعتی و... "
شریعتی یکی ازون معدود آدماییه که زندگی منو خیلی خیلی تحت تاثیر قرار داده. اگه گفتم همه یه حرفی از شریعتی یاد گرفتن منظورم این جمله بود: "دوست داشتن از عشق برتر است" فقط این جمله رو شنیدن و نمی دونن دوست داشتن چیه عشق چی! و اصلن منظور نویسنده چی بوده؟ حتا عمرا اسم کتابی که این جمله توش بوده رو بدونن. مشکل اینه که با اینکه هیچی نمی دونن فقط تائید می کنن و یه تفسیرایی می کنن که اون تفسیرها کجا و مفهوم نوشته ی "دوست داشتن از عشق برتر است" کجا!! گیرم اینجاست...
می بینی که من مشکلی با شریعتی ندارم.
حله؟
۱۳۸۵/۰۲/۲۶
۱۳۸۵/۰۲/۲۲
عقل و عشق
"برزخ عقل و دل... کشاکش ... کدوم پيروز ميشه؟؟ قدرت عقل بيشتره يا دل؟
خدا، وقتی آدما رو خلق ميکرد با "عقلش خلق کرد يا ما حاصل احساس خدا هستيم؟
عقل و عشق
هر مذهبی، مکتبی، هر نهضتی یا انقلابی، از دو عنصر تشکیل می یابد: عقل و عشق. یکی روشنایی است و دیگری حرکت، یکی شعور و شناخت می بخشد و به مردم بینایی و آگاهی می دهد و دیگری نیرو و جوشش و جنبش می آفریند. به گفته الکسیس کارل: "عقل چراغ یک اتومبیل است که راه می نماید، عشق موتوری است که آن را به حرکت می آورد." هریک بی دیگری هیچ است و به ویژه، موتوری بی چراغ، عشق کور، خطرناک، فاجعه و مرگ!
در یک جامعه، در یک نهضت فکری یا مکتب انقلابی، دانشمندان، گروه روشنفکران آگاه و مسئول، کارشان نشان دادن راه است و شناساندن مکتب یا مذهب و آگاهی بخشیدن به مردم؛ و مردم مسئولیتشان روح دادن و نیرو و حرکت بخشیدن است. یک نهضت، اندام زنده ای است که با مغز دانشمندانش می اندیشد و با قلب مردمش عشق می ورزد. در جامعه ای ، اگر ایمان و اخلاص و عشق و فداکاری کم است، مسئول مردم اند و اگر شناخت درست، بینایی و بیداری و آگاهی منطقی و آشنایی عمیق و راستین با مکتب و معنی و هدف و حقایق مکتب کم است مقصر دانشمندان اند. به ویژه در مذهب، این دو سخت به هم نیازمندند. چه، مذهب یک نوع آگاهی عاشقانه است یا عشق آگاهانه، شعور و شناختی که شور و ایمان برانگیزد و در آن، عقل و احساس از یکدیگر جدایی ناپذیرند.
اسلام نیز چنین بوده است و بیشتر از هر مذهبی، دین "کتاب" و "جهاد" است و اندیشه و عشق، آن چنان که در قرآن نمی توان دانست که مرز میان عقل و ایمان کجاست. شهادت را زندگی جاوید می شمارد (احساس) و به قلم و نوشته سوگند می خورد (عقل) . و میان یاران پیامبر، "عابد" و "مجاهد" و "مبلغ" از هم مشخص نیستند (چون عقل و عشق رو با هم دارن).
و تشیع، به ویژه با تاریخ و فرهنگش، تجلی گاه عشق و شور و خون و شهادت است و کانون ملتهب و جوشان احساس و در عین حال یک نوع تفکر و معرفت و فرهنگ علمی و عقلی ویژه نهضت فکری نیرومند و مشخص؛ "حادثه ای" است، در سرگذشت انسان، به نام و نهاد علی، از "علم " و "عشق".
و "حقیقت پرستی" چنین مذهبی است، که حقیقت، بی پرستش، فلسفه و دانش است و پرستش، بی حقیقت، بت پرستی یا شهوت!
دکتر علی شریعتی| فاطمه فاطمه است|مجموعه آثار 21| صفحه 18
پی نوشت:
توضیح های توی پرانتز رو خودم نوشتم. به نظرم لازم اومد.
۱۳۸۵/۰۲/۱۸
۱۳۸۵/۰۲/۱۵
دوبار از کل خط تولید کارخانه ی کاشی فیلم گرفتیم . هر دوبار با اینکه خودشون اجازه دادن موقع خروج فیلم رو ازمون گرفتن!
استاد دینامیک قرار نبود امتحان بگیره. یهو اومد سر کلاس برگه ی سئوال پخش کرد و گفت میان ترم!
اصلن می دونی چیه؟ تنها لطفی که این زندگیِ لعنتی به من کرده تو بودی!!
بعد از تحریر:
میان ترم دینامیک رو خوب دادم.
اینجوری که قول دادن احتمالن فیلمها رو شنبه بهمون برمی گردونن.
۱۳۸۵/۰۲/۰۹
پارمیدا= پرنده ی کوچک خوشبختی
... نمی دونم کِی بود، کجا بود که "منم" گم شد! یعنی فکر می کنم من اصلن "من" نداشتم هیچ وقت. همیشه دیگران برام مهم بودن نه خودم. اینکه همه رو دوس داشته باشم برام یه اصل بوده. اینکه همه رو دوست داشته باشم و به هیچ کس وابسته نشم. شاید همین "منِ" من باشه؟ نمی دونم. هرگز در سراسر دنیای خاطراتم لحظه ای رو ندارم که کسی مهمتر از خودم برای من نباشه... لعنتی!
عشقم هم همینطور شد. اونم دچار این بلای بی "مَنی" شد! واسه من فقط عشق بود و معشوق. عاشق هم که "مَنه" و "مَن" هم که نداریم! به خاطر همینه که بهش می گم دوست داشتن – البته کمی خاص تر و داغ تر – دوست و حسی به نام دوست داشتن... این وسط دیگه دوست دارنده معنی نداره، "مَن" معنی نداره. اینه که خوشحال بودن و خوشحال موندنش به همه ی زندگیم می ارزه.
یه وقتایی حس می کنم این بی "مَنی" ای که من دچارش شدم علاوه بر خودم اون رو هم زجر می ده. لعنتی!
به امید روزی که پارمیداشو پیدا کنه. چه با من، چه بی من! چرا که اصلن نمی دونم کِی بود و کجا بود که "مَنم" گم شد. یعنی فکر می کنم من اصلن "مَن" نداشتم ...
پی نوشت:
پارمیدا = پرنده ی کوچک خوشبختی
چیزهای زیادی از هم یاد گرفتیم، نه؟
تکرار
تکرار
تکرار...
چه تکرار مکرراتی است زندگی ام این روزها.
۱۳۸۵/۰۲/۰۵
لذت
از این که تا دم دمای صبح با این اتوکد لعنتی کل کل کنم تا یه نقشه از توش در بیاد و فردا به استاد نشون بدم و استاد هی ایراد بگیره و مجبور شم از اول بکشم لذت می برم.
از این که اونقدر کم بخوابم تا صدای وِنگ وِنگِ مغزم رو بشنوم لذت می برم.
از این که انقدر بیدار بمونم که وقتی می خوام برم طرف تختم تلوتلو بخورم و ولو شم روی زمین لذت می برم.
اصلن از تلوتلو خوردن لذت می برم.
از ولو شدن روی زمین وقتی همه جا تاریکه و همه خوابن لذت می برم.
وقتی بعد یه عالمه بیدار خوابی و کلی تلوتلو خوردن و یکی دوبار ولو شدن بالاخره به تخت می رسم لذت می برم.
از این که حس می کنم یه نفر رو تخت خوابیده لذت می برم.
ازاین که سردی تخت رو از وجود تو گرم حس می کنم لذت می برم.
از این که به این فکر کنم که تو اگه اینجا خوابیده بودی نفس گرمت چطوری پوست صورتمو قلقلک می داد لذت می برم.
از این که اونقدر غرق خیال و وهم بشم که نفهمم کی خوابم می بره لذت می برم.
آخرش، وقتی یکی دو ساعت بعدش بیدار می شم و می بینم هوا روشنه و رو تخت هیشکس نیست و توی تلوتلو خوردن دیشب یامو گذاشتم روی هدفون و وقتی ولو شدم دستم خورده به میز و درد می کنه، ...
وقتی می فهمم باید برم دانشگاه و .....!
به خودم می گم: «ای مُرده شورتُ ببرن با این لذت بردنت!»