اصلا دوست دارم دليل بيارم و به تو هم ربط نداره. الانم دوست دارم گريه كنم بازم به تو ربط نداره. فكر كردي فقط من نميفهمم تو چي ميگي؟ تو كي فهميدي؟
اگرم مي گم تنها نيستي براي اينه كه ميدونم واقعا تنها نيستي. اگرم اشتباه ميكنم واسه اينه كه يه احمقم. يه نفهم. خوبه؟ اگرم ميگم عادته واسه اينه كه ميدونم عادته. من الان هر چيزي رو عادت ميبينم. ميدونم كه اگه همين الان بيفتم بميرم گريههايي كه برام حواله ميكنيد (اگه بكنيد!) فقط واسه اينه كه بهم عادت كردين. واسه اينه كه ترك عادت موجب مرضه. مرض هم باعث گريه ميشه. باعث غم. حالا بازم بگو نه. تنهايي تو چه ربطي به من داره؟ يعني چون من بهت گفتم فقط عادته مطمئن شدي كه خدا تنها آفريدهات؟خب به سلامتي. چه آدم باهوشي هستي كه از چيزاي بيربط نتيجهگيري ميكني؟ من هنوزم ميگم خدا تنها نيافريدهات. هر چي دلت ميخواد بگو. حاليم نيست!
پینوشت:
اول - دوست دارم!
دوم – تا کسایی مثه تو هست معلومه تنها نیستم. حرفمو پس گرفتم!
سوم – این دیوونگی کار من نیست!
۱۳۸۵/۱۱/۲۵
۱۳۸۵/۱۱/۲۴
تنهایی
حرفهایی که نمیگویندم
دلهایی که نمیفهمندم
خستههایی که منم!
تنهاییهایی که پُرم نمیکنند
و...
و در پایان
غم است و
غم است و
غم ...
و همین لابد!
پینوشت:
بعد عمری این کاغذ ماغذای روی میز و، زیر میز و هر جای دیگهای که فکر کنین تو اتاقم... بعد عمری اتاقمو جمو جور کردم بالاخره... گرچه کار طاقتفرسایی بود... گرچه تحمل اتاقم حالا که مرتبه خیلی سخته!! اما خب، یه سری نوشتهی باحال و قدیمی پیدا کردم. اونایی که سر کلاسا مینوشتم. اینم از هموناس
دلهایی که نمیفهمندم
خستههایی که منم!
تنهاییهایی که پُرم نمیکنند
و...
و در پایان
غم است و
غم است و
غم ...
و همین لابد!
پینوشت:
بعد عمری این کاغذ ماغذای روی میز و، زیر میز و هر جای دیگهای که فکر کنین تو اتاقم... بعد عمری اتاقمو جمو جور کردم بالاخره... گرچه کار طاقتفرسایی بود... گرچه تحمل اتاقم حالا که مرتبه خیلی سخته!! اما خب، یه سری نوشتهی باحال و قدیمی پیدا کردم. اونایی که سر کلاسا مینوشتم. اینم از هموناس
۱۳۸۵/۱۱/۲۰
دیوانگی چهاردهم
میدونی سرعت رو واسه چی دوس دارم؟ هووووووووووم؟
وقتی حس میکنم که به مرگ نزدیکم. یعنی وقتی میبینم تو این سرعت بالا هر لحظه امکان داره بمیرم، از این نزدیکی به مرگ هیجان زده میشم... هیجان هم که آخر حاله دیگه!
وقتی حس میکنم که به مرگ نزدیکم. یعنی وقتی میبینم تو این سرعت بالا هر لحظه امکان داره بمیرم، از این نزدیکی به مرگ هیجان زده میشم... هیجان هم که آخر حاله دیگه!
۱۳۸۵/۱۱/۱۵
...
1- دفترم رو بعد از حدود یک سال باز میکنم. چند صفحهی آخر نوشتههای نصفه و نیمه است که قرار بوده تموم کنم. وقتی میخونمشون تازه یادم میاد چه موضوعی رو میخواستم بنویسم و لذت میبرم از دنیا و تفکراتی که وقت نوشتنش داشتم. انگاری نویسندهش اونقدر عمرش به دنیا نبوده که نوشتهها رو کامل کنه. شایدم وسط نوشتن یهو مُرده. همینجوری یهو! عین سبز شدن یه کامیون جلوی ماشینت وقتی داری میری شمال که خوش بگذرونی!
2- این روزا همهش به اونی که هستم، اونی که بودم و اونی که میخوام باشم فکر میکنم. بین دیروز و امروز و فردا پا در هوام. خُب تقریبا فهمیدم اونی که میخوام باشم تقریبا همونیه که قبلا بودم. اما نمیدونم چجوری بودم یا اصلا چجوری هستم که قبلا نبودم؟! من فرق کردم؟ نکردم؟ نمیدونم... اگر کسی میدونه چه جوری بودم، یا چجوری هستم، به همهی با هم بودنمون قسم بهم بگه!
3- میدونی! بهش فکر کردم. نمیدونم تو چجوری بودی ها! یا حتا چجوری هستی... اما من از اولش ندار بودم. نه با تو که با همه! یا با کسی نیستم یا اگه هستم ندارم باهاش. این جزو اخلاقاییه که از زمانی که یادم میاد داشتم. خلاصه من نمیخوام اینجوری بمونم. یا تمومش میکنم، یا یه کاری میکنم که سنگینیای رو که حس میکنی ازش حذف کنم. میشه! نمیشه؟ تو چی؟ پایهای؟!
2- این روزا همهش به اونی که هستم، اونی که بودم و اونی که میخوام باشم فکر میکنم. بین دیروز و امروز و فردا پا در هوام. خُب تقریبا فهمیدم اونی که میخوام باشم تقریبا همونیه که قبلا بودم. اما نمیدونم چجوری بودم یا اصلا چجوری هستم که قبلا نبودم؟! من فرق کردم؟ نکردم؟ نمیدونم... اگر کسی میدونه چه جوری بودم، یا چجوری هستم، به همهی با هم بودنمون قسم بهم بگه!
3- میدونی! بهش فکر کردم. نمیدونم تو چجوری بودی ها! یا حتا چجوری هستی... اما من از اولش ندار بودم. نه با تو که با همه! یا با کسی نیستم یا اگه هستم ندارم باهاش. این جزو اخلاقاییه که از زمانی که یادم میاد داشتم. خلاصه من نمیخوام اینجوری بمونم. یا تمومش میکنم، یا یه کاری میکنم که سنگینیای رو که حس میکنی ازش حذف کنم. میشه! نمیشه؟ تو چی؟ پایهای؟!
۱۳۸۵/۱۱/۱۴
۱۳۸۵/۱۱/۰۶
۱۳۸۵/۱۰/۲۵
۱۳۸۵/۱۰/۲۱
سرد!
این گوشه کنارها که میخوابم... روی سکوی کنار پنجرهام... زیر تخت... یا هرجای دیگری که جای خواب آدمیزاد نباشد... همین گوشه کنارها که میخوابم تازه عطر تلخ خواب را حس میکنم...
من از سردی تلخ خوابهایی که این گوشه کنارها میکنم لذت میبرم، نه از گرمای وجودت در خوابم!
من از سردی تلخ خوابهایی که این گوشه کنارها میکنم لذت میبرم، نه از گرمای وجودت در خوابم!
۱۳۸۵/۱۰/۱۹
۱۳۸۵/۱۰/۱۵
۱۳۸۵/۱۰/۱۳
۱۳۸۵/۱۰/۱۲
۱۳۸۵/۱۰/۰۸
آرزو
چند سال پیش، یه عالمه چیزای خوب میخواستم که داشته باشم... کلی آرزوی خوب داشتم... واسه شخصیتی که قرار بود بشم کلی برنامه داشتم.
حالا میدونم کلی از اون چیزای خوبی رو که میخواستم بدست بیارم رو از دست دادم... چند تا آرزوی خوشگل دارم... توی شخصیتی که شکل گرفته یه تغییرات کوچولو میخوام بدم!
چند سال دیگه... از بین همهی اون چیزای خوب چند تاشو خواهم داشت (خداکنه!) ... احتمالن آرزو دارم اما دیگه خوشگل نیستن، واسه خودمم نیستن! آرزو دارم واسه بقیه ... از بین همه اون شخصیتها و تیپها یکیشو میشم! یعنی میشم یکی دیگه خو!
چه بلایی سرمون میاد؟؟ هوووووم؟ این بدبختی بزرگ چیه که اسمشو گذاشتن بزرگ شدن؟
هی! یعنی چی میشه ... منظورم اینه که چمون شده(یا میشه) که در به در یه آرزوی تازه میشیم؟
هوووووووووووووووووووووووووووم؟
حالا میدونم کلی از اون چیزای خوبی رو که میخواستم بدست بیارم رو از دست دادم... چند تا آرزوی خوشگل دارم... توی شخصیتی که شکل گرفته یه تغییرات کوچولو میخوام بدم!
چند سال دیگه... از بین همهی اون چیزای خوب چند تاشو خواهم داشت (خداکنه!) ... احتمالن آرزو دارم اما دیگه خوشگل نیستن، واسه خودمم نیستن! آرزو دارم واسه بقیه ... از بین همه اون شخصیتها و تیپها یکیشو میشم! یعنی میشم یکی دیگه خو!
چه بلایی سرمون میاد؟؟ هوووووم؟ این بدبختی بزرگ چیه که اسمشو گذاشتن بزرگ شدن؟
هی! یعنی چی میشه ... منظورم اینه که چمون شده(یا میشه) که در به در یه آرزوی تازه میشیم؟
هوووووووووووووووووووووووووووم؟
۱۳۸۵/۱۰/۰۵
دیوانگی دوازدهم:
میدونی... وقتی پای تلفن باهات صحبت میکنم یه احساس خاص دارم...
یه احساس کمیاب و عجیب...
حس میکنم توی تمام عمرم حتا یه بار هم برای خالی کردن این مثانهی لعنتی نرفتم دسشویی!!! یه جور درد عجیب دارم حوالی دلم... و طبیعتا دلم میخواد هر چه زودتر برم تلافی اون یه عمر رو دربیارم دیگه!
چه میشه کرد؟
یه احساس کمیاب و عجیب...
حس میکنم توی تمام عمرم حتا یه بار هم برای خالی کردن این مثانهی لعنتی نرفتم دسشویی!!! یه جور درد عجیب دارم حوالی دلم... و طبیعتا دلم میخواد هر چه زودتر برم تلافی اون یه عمر رو دربیارم دیگه!
چه میشه کرد؟
۱۳۸۵/۱۰/۰۱
محمود:
تنهایی نه... جدایی... جدایی!
- شاید، لابد! نمیدونم... به جدایی میشه عادت کرد؟
مریم:
اينم يادم رفت بگم که ...! اد ليست مسنجرتو نگاه ميکني! مخت سوت ميکشه از اينهمه آي دي ! فون بوکت رو نگاه ميکني! ميگي من اينهمه شماره از کجا آوردم؟! قلبتو نگاه ميکني! ميبيني اووووووووه! چقدر آدم رو چپوندي توش! اما تا حالا شده يه بار غم داشته باشي .....!!!؟ ميدوني چي ميخوام بگم؟! دوست ندارم بقيه ش رو بگم! اين بار مخت سوت ميکشه از نبودن هيچ کدوم از اينهمه آدم! حتي وقتي صدات داره از غم ميلرزه و نميتوني روي پاهات وايسي هم نميفهمن!! نه واسه دلسوزي هان! نه اصلا! واسه دوستي! .. همون تنهايي رو عشقه که با دو تا فحش و داد و فرياد و خلوت با خداي خودت ميتوني خودت رو آروم کني و منت هيچ کس هم رو سرت نباشه!!
- میفهمم چی میگی! آره! میفهمم... بهت گفتم که من بین همین اطرافیام... بین همینا ها! بین همینا یکی دونفری دارم که واسه دوستی دوستیم! وقتی من یکی دونفر پیدا کردم تو که دور و ورت صد برابر از من شلوغتره حتما میتونی بیشترشو پیدا کنی! نمیدونم... یعنی میشه یه عیبی تو کار خودت باشه؟؟ هوووووم؟
...:
سلام. چقدر این اسم برام آشناست. قبلا در موردش حرف زده بودی نه؟
همونی نیست که دلت می خواست پیداش کنی؟
- دلم میخواست و میخواد! جزو همون یکی دونفریه که بالا گفتم!
ملیحه:
من دروغ نمیگم. اگه میگم هیچی مطمئنن هیچی نیست. یا اونقدر کم اهمیته که به نظر خودم هیچه.مثه جریان جرم الکترون که بس کمی تو مسئله ازش صرف نظر می کنیم! :دی
می خوای به من شطرنج یاد بدی استاد؟
- منظورم این نبود که دروغ میگی. میخواستم بگم حواسم بهت هس... البته به روش خودم!! دیگه دیگه...
من خودم تازه دارم زندگی رو یاد میگیرم. ببین! اگه یه لحظه، یه کوچولو فک کنی من استادتم کلی از دستت دلخور میشم! کلی!
مریم:
اوهوم! اگه باز فحش نميدي :دي .. تنهايي همه ي وجودمه.. منو تنها بذاريد.. از اون شعره هم که نوشتي به طرز عوق آوري بدم مياد! نميدونم چرا! اما بدم مياد ديگه!
- اوهو! تحفه! :دی
اصولن تو از همون اولش بیسلیقه بودی! منتها محض اطلاع بگم این شعر سهراب هیچ ربطی به نوشتههای قبلیم نداشت...
لیلا:
سلام .. دچار باید بود.. !
- کاش این مریم یه نمه درک و شعور تورو داشت :دی! نکتهی شعره همین بود!
دچارِ رگِ پنهانِ رنگها بودن!
دلم واست تنگ شده، کاش بیشتر بیای نت! بهت گفتم... تا قبل از به دنیا اومدن شازدهت اگه وقت کنی بعدش وقت نمیکنی ها؟!
...:
تو هم مثه مریم فکر می کنی تو قلبت و اد لیستت ادمایی هستن که فقط هستن؟ نه گوشن و نه حتی شونه ای واسه اشکات؟
هیچ کس؟ تنهایی؟ مطمئنی؟
- مریم میگه توی شلوغی اطرافمون، کسی نیست که دوستی کنه، که بفهمه چته! میگه هیشکی نمیارزه اونقدر که بخوای تنهاییت رو باهاش شریک شی!
من میگم اوهوووووم، درسته، آدما بیارزش شدن، اما بین همهی اینهمه آدم اگه یکی هم پیدا کنی که رفیق باشه، که پایه باشه، که حداقل از تهِ دلش بخواد و سعی کنه که بفهمه چته، بسّه. بسّه؟ از سرتم زیاده!!! من میگم یکی پیدا میشه... اصلن میگم پیدا کردم!
اما خو، غیر از همین یکی، دوتا (سهتا) بقیه فقط هستن که باشن! همین!
تنهایی نه... جدایی... جدایی!
- شاید، لابد! نمیدونم... به جدایی میشه عادت کرد؟
مریم:
اينم يادم رفت بگم که ...! اد ليست مسنجرتو نگاه ميکني! مخت سوت ميکشه از اينهمه آي دي ! فون بوکت رو نگاه ميکني! ميگي من اينهمه شماره از کجا آوردم؟! قلبتو نگاه ميکني! ميبيني اووووووووه! چقدر آدم رو چپوندي توش! اما تا حالا شده يه بار غم داشته باشي .....!!!؟ ميدوني چي ميخوام بگم؟! دوست ندارم بقيه ش رو بگم! اين بار مخت سوت ميکشه از نبودن هيچ کدوم از اينهمه آدم! حتي وقتي صدات داره از غم ميلرزه و نميتوني روي پاهات وايسي هم نميفهمن!! نه واسه دلسوزي هان! نه اصلا! واسه دوستي! .. همون تنهايي رو عشقه که با دو تا فحش و داد و فرياد و خلوت با خداي خودت ميتوني خودت رو آروم کني و منت هيچ کس هم رو سرت نباشه!!
- میفهمم چی میگی! آره! میفهمم... بهت گفتم که من بین همین اطرافیام... بین همینا ها! بین همینا یکی دونفری دارم که واسه دوستی دوستیم! وقتی من یکی دونفر پیدا کردم تو که دور و ورت صد برابر از من شلوغتره حتما میتونی بیشترشو پیدا کنی! نمیدونم... یعنی میشه یه عیبی تو کار خودت باشه؟؟ هوووووم؟
...:
سلام. چقدر این اسم برام آشناست. قبلا در موردش حرف زده بودی نه؟
همونی نیست که دلت می خواست پیداش کنی؟
- دلم میخواست و میخواد! جزو همون یکی دونفریه که بالا گفتم!
ملیحه:
من دروغ نمیگم. اگه میگم هیچی مطمئنن هیچی نیست. یا اونقدر کم اهمیته که به نظر خودم هیچه.مثه جریان جرم الکترون که بس کمی تو مسئله ازش صرف نظر می کنیم! :دی
می خوای به من شطرنج یاد بدی استاد؟
- منظورم این نبود که دروغ میگی. میخواستم بگم حواسم بهت هس... البته به روش خودم!! دیگه دیگه...
من خودم تازه دارم زندگی رو یاد میگیرم. ببین! اگه یه لحظه، یه کوچولو فک کنی من استادتم کلی از دستت دلخور میشم! کلی!
مریم:
اوهوم! اگه باز فحش نميدي :دي .. تنهايي همه ي وجودمه.. منو تنها بذاريد.. از اون شعره هم که نوشتي به طرز عوق آوري بدم مياد! نميدونم چرا! اما بدم مياد ديگه!
- اوهو! تحفه! :دی
اصولن تو از همون اولش بیسلیقه بودی! منتها محض اطلاع بگم این شعر سهراب هیچ ربطی به نوشتههای قبلیم نداشت...
لیلا:
سلام .. دچار باید بود.. !
- کاش این مریم یه نمه درک و شعور تورو داشت :دی! نکتهی شعره همین بود!
دچارِ رگِ پنهانِ رنگها بودن!
دلم واست تنگ شده، کاش بیشتر بیای نت! بهت گفتم... تا قبل از به دنیا اومدن شازدهت اگه وقت کنی بعدش وقت نمیکنی ها؟!
...:
تو هم مثه مریم فکر می کنی تو قلبت و اد لیستت ادمایی هستن که فقط هستن؟ نه گوشن و نه حتی شونه ای واسه اشکات؟
هیچ کس؟ تنهایی؟ مطمئنی؟
- مریم میگه توی شلوغی اطرافمون، کسی نیست که دوستی کنه، که بفهمه چته! میگه هیشکی نمیارزه اونقدر که بخوای تنهاییت رو باهاش شریک شی!
من میگم اوهوووووم، درسته، آدما بیارزش شدن، اما بین همهی اینهمه آدم اگه یکی هم پیدا کنی که رفیق باشه، که پایه باشه، که حداقل از تهِ دلش بخواد و سعی کنه که بفهمه چته، بسّه. بسّه؟ از سرتم زیاده!!! من میگم یکی پیدا میشه... اصلن میگم پیدا کردم!
اما خو، غیر از همین یکی، دوتا (سهتا) بقیه فقط هستن که باشن! همین!
۱۳۸۵/۰۹/۲۶
سهراب سپهری
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگر نه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله ای که غرق ابهامند
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگر نه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله ای که غرق ابهامند
۱۳۸۵/۰۹/۲۵
چته؟!
واسه ملیحه:
مجبورم دروغ بگم...
مجبورم بیشتر دروغ بگم...
مجبورم دروغ بگم...
مجبورم بیشتر دروغ بگم...
وقتی بقیه می پرسن چته؟ بیشتر مجبور می شم بیشتر دروغ بگم...
وقتی بقیه دوسَم دارنُ بیشتر می پرسن چته؟ منم بیشتر مجبور می شم بیشتر دروغ بگم...
وقتی بقیه دوسَم دارنُ بیشتر می پرسن چته؟ منم بیشتر مجبور می شم بیشتر دروغ بگم...
حالا فک کن اگه بقیه بیشتر دوسم داشته باشن چی می شه؟!!
پی نوشت:
1- فهمیدی چرا نمی پرسم چته؟؟
2- زندگی مثه شطرنج می مونه! اگه بازی بلد نباشی همه می خوان یادت بدن... اما اگه بازیکن خوبی باشی، همه می خوان شکستت بدن!!
اشتراک در:
پستها (Atom)