۱۳۸۵/۱۱/۲۵

دیوانگی پانزدهم

اصلا دوست دارم دليل بيارم و به تو هم ربط نداره. الانم دوست دارم گريه كنم بازم به تو ربط نداره. فكر كردي فقط من نمي‎فهمم تو چي مي‎گي؟ تو كي فهميدي؟
اگرم مي گم تنها نيستي براي اينه كه مي‎دونم واقعا تنها نيستي. اگرم اشتباه مي‎كنم واسه اينه كه يه احمقم. يه نفهم. خوبه؟ اگرم مي‎گم عادته واسه اينه كه مي‎دونم عادته. من الان هر چيزي رو عادت مي‎بينم. مي‎دونم كه اگه همين الان بيفتم بميرم گريه‎هايي كه برام حواله مي‎كنيد (اگه بكنيد!) فقط واسه اينه كه بهم عادت كردين. واسه اينه كه ترك عادت موجب مرضه. مرض هم باعث گريه مي‎شه. باعث غم. حالا بازم بگو نه. تنهايي تو چه ربطي به من داره؟ يعني چون من بهت گفتم فقط عادته مطمئن شدي كه خدا تنها آفريده‎ات؟خب به سلامتي. چه آدم باهوشي هستي كه از چيزاي بي‎ربط نتيجه‎گيري مي‎كني؟ من هنوزم مي‎گم خدا تنها نيافريده‎ات. هر چي دلت مي‎خواد بگو. حاليم نيست!
پی‎نوشت:
اول - دوست دارم!
دوم – تا کسایی مثه تو هست معلومه تنها نیستم. حرفمو پس گرفتم!
سوم – این دیوونگی کار من نیست!

۱۳۸۵/۱۱/۲۴

بچگی


اینم مدرک واسه اثبات اینکه منم بچه بودم!

تنهایی

حرف‎هایی که نمی‎گویندم
دل‎هایی که نمی‎فهمندم
خسته‎هایی که منم!
تنهایی‎هایی که پُرم نمی‎کنند
و...
و در پایان
غم است و
غم است و
غم ...
و همین لابد!

پی‎نوشت:
بعد عمری این کاغذ ماغذای روی میز و، زیر میز و هر جای دیگه‎ای که فکر کنین تو اتاقم... بعد عمری اتاقمو جمو جور کردم بالاخره... گرچه کار طاقت‎فرسایی بود... گرچه تحمل اتاقم حالا که مرتبه خیلی سخته!! اما خب، یه سری نوشته‎ی باحال و قدیمی پیدا کردم. اونایی که سر کلاسا می‎نوشتم. اینم از هموناس

۱۳۸۵/۱۱/۲۰

دیوانگی چهاردهم

می‎دونی سرعت رو واسه چی دوس دارم؟ هووووووووووم؟
وقتی حس می‎کنم که به مرگ نزدیکم. یعنی وقتی می‎بینم تو این سرعت بالا هر لحظه امکان داره بمیرم، از این نزدیکی به مرگ هیجان زده می‎شم... هیجان هم که آخر حاله دیگه!

۱۳۸۵/۱۱/۱۵

...

1- دفترم رو بعد از حدود یک‎ سال باز می‌کنم. چند صفحه‎ی آخر نوشته‎های نصفه و نیمه است که قرار بوده تموم کنم. وقتی می‎خونمشون تازه یادم میاد چه موضوعی رو می‎خواستم بنویسم و لذت می‎برم از دنیا و تفکراتی که وقت نوشتنش داشتم. انگاری نویسنده‎ش اونقدر عمرش به دنیا نبوده که نوشته‎ها رو کامل کنه. شایدم وسط نوشتن یهو مُرده. همینجوری یهو! عین سبز شدن یه کامیون جلوی ماشینت وقتی داری می‎ری شمال که خوش بگذرونی!
2- این روزا همه‎ش به اونی که هستم، اونی که بودم و اونی که می‎خوام باشم فکر می‎کنم. بین دیروز و امروز و فردا پا در هوام. خُب تقریبا فهمیدم اونی که می‎خوام باشم تقریبا همونیه که قبلا بودم. اما نمی‎دونم چجوری بودم یا اصلا چجوری هستم که قبلا نبودم؟! من فرق کردم؟ نکردم؟ نمی‎دونم... اگر کسی می‎دونه چه جوری بودم، یا چجوری هستم، به همه‎ی با هم بودنمون قسم بهم بگه!
3- می‎دونی! بهش فکر کردم. نمی‎دونم تو چجوری بودی ها! یا حتا چجوری هستی... اما من از اولش ندار بودم. نه با تو که با همه! یا با کسی نیستم یا اگه هستم ندارم باهاش. این جزو اخلاقاییه که از زمانی که یادم میاد داشتم. خلاصه من نمی‎خوام اینجوری بمونم. یا تمومش می‎کنم، یا یه کاری می‎کنم که سنگینی‎ای رو که حس می‎کنی ازش حذف کنم. می‎شه! نمی‎شه؟ تو چی؟ پایه‎ای؟!

۱۳۸۵/۱۱/۱۴

دیوانگی سیزدهم

پدرم روضه‎ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من، به جُوی نفروشم

۱۳۸۵/۱۱/۰۶

همیشه پالتو استالینی دوس داشتم!! نه اینکه استالین رو دوست داشته باشم ها! نه، اصلن نمی‎دونم استالین پالتوش این شکلی بوده یا نه!
خلاصه دوسم دارم، باهمین رنگ خاکستری و چهره اخم کرده!

۱۳۸۵/۱۰/۲۵

خرابم! بدجور خرابم...
از لحظه لحظه‎ی حسام می‎ترسم!
می‎ترسم چون آخرین باری که همچین حسایی رو تجربه کردم بعدش خیلی خیلی زجر کشیدم!
اما خب ترسیدن چه فایده‎ای داره؟ ها؟

۱۳۸۵/۱۰/۲۱

سرد!

این گوشه کنارها که می‎خوابم... روی سکوی کنار پنجره‎ام... زیر تخت... یا هرجای دیگری که جای خواب آدمیزاد نباشد... همین گوشه کنارها که می‎خوابم تازه عطر تلخ خواب را حس می‎کنم...
من از سردی تلخ خواب‎هایی که این گوشه کنارها می‎کنم لذت می‎برم، نه از گرمای وجودت در خوابم!

۱۳۸۵/۱۰/۱۹

چه حسی باید بهم دست بده وقتی یه نفر با چندین اسم چندتا نظر متفاوت میده؟
نکن بابا! اهه...

۱۳۸۵/۱۰/۱۵

ساعت دیواری 11:03
ساعت کامپیوتر 10:59
ساعت مچی 11:00
ساعت دیجیتال روی میز تحریرم 23:06
و ساعت دلم بین همه‎ی لحظه‎های دلهره و عاشقی‎ام گُه گیجه گرفته انگار!
کی؟ کجا؟ به خاطرچی؟ چِم شده که اینطور بی‎زمان شده زندگی‎ام؟
ها؟

۱۳۸۵/۱۰/۱۳

نگاه

دوست دارم اینطوری نیگات کنم... همینطوری که سرم روی کتابه و پشت میز تحریرم نشستم چشام رو بالا بگیرم و تو اونجا باشی... پشت شیشه‎ی کثیف پنجره‎ی اتاقم... وسط هشتی موهام!

آدمیزاد

می‎گه: "... اونم آدمه
آدما رو باید دید...
باید شنید...
آدما، آدمن دیگه!
آدمم جایزالخطاست."
...امان از این آدمیزاد!

۱۳۸۵/۱۰/۱۲

دلِ من...

دلِ من...
دلِ تو...
دلِ ما...
دلِ همه‎ی آدما، مگه چی می‎خواد؟

پی‎نوشت:
1- سال نوی اون‎ور آبیا + تولدت خودت، مبارک!
2- محمد یه ایمیلی چیزی می‎ذاشتی حداقل بشر!

۱۳۸۵/۱۰/۰۸

آرزو

چند سال پیش، یه عالمه چیزای خوب میخواستم که داشته باشم... کلی آرزوی خوب داشتم... واسه شخصیتی که قرار بود بشم کلی برنامه داشتم.
حالا می‎دونم کلی از اون چیزای خوبی رو که میخواستم بدست بیارم رو از دست دادم... چند تا آرزوی خوشگل دارم... توی شخصیتی که شکل گرفته یه تغییرات کوچولو می‎خوام بدم!
چند سال دیگه... از بین همه‎ی اون چیزای خوب چند تاشو خواهم داشت (خداکنه!) ... احتمالن آرزو دارم اما دیگه خوشگل نیستن، واسه خودمم نیستن! آرزو دارم واسه بقیه ... از بین همه اون شخصیت‎ها و تیپ‎ها یکیشو می‎شم! یعنی می‎شم یکی دیگه خو!
چه بلایی سرمون میاد؟؟ هوووووم؟ این بدبختی بزرگ چیه که اسمشو گذاشتن بزرگ شدن؟
هی! یعنی چی می‎شه ... منظورم اینه که چمون شده(یا می‎شه) که در به در یه آرزوی تازه می‎شیم؟
هوووووووووووووووووووووووووووم؟

۱۳۸۵/۱۰/۰۵

دیوانگی دوازدهم:

می‎دونی... وقتی پای تلفن باهات صحبت می‎کنم یه احساس خاص دارم...
یه احساس کمیاب و عجیب...
حس می‎کنم توی تمام عمرم حتا یه بار هم برای خالی کردن این مثانه‎ی لعنتی نرفتم دسشویی!!! یه جور درد عجیب دارم حوالی دلم... و طبیعتا دلم می‎خواد هر چه زودتر برم تلافی اون یه عمر رو دربیارم دیگه!
چه می‎شه کرد؟

۱۳۸۵/۱۰/۰۱

محمود:
تنهایی نه... جدایی... جدایی!
- شاید، لابد! نمی‎دونم... به جدایی می‎شه عادت کرد؟

مریم:
اينم يادم رفت بگم که ...! اد ليست مسنجرتو نگاه ميکني! مخت سوت ميکشه از اينهمه آي دي ! فون بوکت رو نگاه ميکني! ميگي من اينهمه شماره از کجا آوردم؟! قلبتو نگاه ميکني! ميبيني اووووووووه! چقدر آدم رو چپوندي توش! اما تا حالا شده يه بار غم داشته باشي .....!!!‌؟ ميدوني چي ميخوام بگم؟! دوست ندارم بقيه ش رو بگم! اين بار مخت سوت ميکشه از نبودن هيچ کدوم از اينهمه آدم! حتي وقتي صدات داره از غم ميلرزه و نميتوني روي پاهات وايسي هم نميفهمن!! نه واسه دلسوزي هان! نه اصلا! واسه دوستي! .. همون تنهايي رو عشقه که با دو تا فحش و داد و فرياد و خلوت با خداي خودت ميتوني خودت رو آروم کني و منت هيچ کس هم رو سرت نباشه!!

- می‎فهمم چی میگی! آره! می‎فهمم... بهت گفتم که من بین همین اطرافیام... بین همینا ها! بین همینا یکی دونفری دارم که واسه دوستی دوستیم! وقتی من یکی دونفر پیدا کردم تو که دور و ورت صد برابر از من شلوغ‎تره حتما می‎تونی بیشترشو پیدا کنی! نمی‎دونم... یعنی می‎شه یه عیبی تو کار خودت باشه؟؟ هوووووم؟

...:
سلام. چقدر این اسم برام آشناست. قبلا در موردش حرف زده بودی نه؟
همونی نیست که دلت می خواست پیداش کنی؟

- دلم می‎خواست و می‎خواد! جزو همون یکی دونفریه که بالا گفتم!

ملیحه:
من دروغ نمیگم. اگه میگم هیچی مطمئنن هیچی نیست. یا اونقدر کم اهمیته که به نظر خودم هیچه.مثه جریان جرم الکترون که بس کمی تو مسئله ازش صرف نظر می کنیم! :دی
می خوای به من شطرنج یاد بدی استاد؟

- منظورم این نبود که دروغ می‎گی. می‎خواستم بگم حواسم بهت هس... البته به روش خودم!! دیگه دیگه...
من خودم تازه دارم زندگی رو یاد می‎گیرم. ببین! اگه یه لحظه، یه کوچولو فک کنی من استادتم کلی از دستت دلخور می‎شم! کلی!

مریم:
اوهوم! اگه باز فحش نميدي :دي .. تنهايي همه ي وجودمه.. منو تنها بذاريد.. از اون شعره هم که نوشتي به طرز عوق آوري بدم مياد! نميدونم چرا! اما بدم مياد ديگه!
- اوهو! تحفه! :دی
اصولن تو از همون اولش بی‎سلیقه بودی! منتها محض اطلاع بگم این شعر سهراب هیچ ربطی به نوشته‎های قبلیم نداشت...

لیلا:
سلام .. دچار باید بود.. !
- کاش این مریم یه نمه درک و شعور تورو داشت :دی! نکته‎ی شعره همین بود!
دچارِ رگِ پنهانِ رنگ‎ها بودن!
دلم واست تنگ شده، کاش بیشتر بیای نت! بهت گفتم... تا قبل از به دنیا اومدن شازده‎ت اگه وقت کنی بعدش وقت نمی‎کنی ها؟!

...:
تو هم مثه مریم فکر می کنی تو قلبت و اد لیستت ادمایی هستن که فقط هستن؟ نه گوشن و نه حتی شونه ای واسه اشکات؟
هیچ کس؟ تنهایی؟ مطمئنی؟

- مریم می‎گه توی شلوغی اطرافمون، کسی نیست که دوستی کنه، که بفهمه چته! می‎گه هیشکی نمی‎ارزه اونقدر که بخوای تنهاییت رو باهاش شریک شی!
من می‎گم اوهوووووم، درسته، آدما بی‎ارزش شدن، اما بین همه‎ی اینهمه آدم اگه یکی هم پیدا کنی که رفیق باشه، که پایه باشه، که حداقل از تهِ دلش بخواد و سعی کنه که بفهمه چته، بسّه. بسّه؟ از سرتم زیاده!!! من می‎گم یکی پیدا می‎شه... اصلن می‎گم پیدا کردم!
اما خو، غیر از همین یکی، دوتا (سه‎تا) بقیه فقط هستن که باشن! همین!

۱۳۸۵/۰۹/۲۶

سهراب سپهری

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگر نه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله ای که غرق ابهامند

۱۳۸۵/۰۹/۲۵

چته؟!

واسه ملیحه:

مجبورم دروغ بگم...
مجبورم بیشتر دروغ بگم...
وقتی بقیه می پرسن چته؟ بیشتر مجبور می شم بیشتر دروغ بگم...
وقتی بقیه دوسَم دارنُ بیشتر می پرسن چته؟ منم بیشتر مجبور می شم بیشتر دروغ بگم...
حالا فک کن اگه بقیه بیشتر دوسم داشته باشن چی می شه؟!!

پی نوشت:
1- فهمیدی چرا نمی پرسم چته؟؟
2- زندگی مثه شطرنج می مونه! اگه بازی بلد نباشی همه می خوان یادت بدن... اما اگه بازیکن خوبی باشی، همه می خوان شکستت بدن!!