۱۳۸۵/۰۷/۰۱

فالاچی

قدیم ترا فکر می کردم شخصیتی که چیزی خلق می کنه خیلی مهمه! یعنی مثلن از یه کتاب خوشم میومد فکر می کردم باید از نویسنده ش هم خوشم بیاد. بعدترا خیلی اذیت می شدم. آخه مثلن از فلان کتاب، فیلم، آهنگ و... خوشم میومد، حتا ازبازی بعضی بازیگرا خوشم میومد اما از آدمایی که پشت اونا بودن نه!
الآن دیگه کاری به آدما ندارم! من از موسیقی و فیلم و کتاب و همه و همه لذت می برم. همین.
در مورد فالاچی هم همینطور
هرکی و هرچی که بود! جدا از همه ی بدی ها یا خوبی هاش، خوب می نوشت!!
از" نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"ش خیلی لذت بردم. کسی چه می دونه! شایدم به خاطر ترجمه ی یغما گلرویی بود.
هووووووووم؟

پی نوشت:
- فوتوبلاگ من به روز شد

۱۳۸۵/۰۶/۳۱

عکس من!


حتا آدما هم یه وقتایی هوس می کنن با دوربینِ جدیدشون یه عکسم از خودشون بندازن
چه برسه به من!!!!

۱۳۸۵/۰۶/۲۶

نکته

همونقدر که حق داری حرف بزنی، حق داری سکوت کنی!
همونقدر که حق دارم بنویسم، حق دارم ننویسم!
همونقدر که حق دارم وبلاگ بخونم، حق دارم نخونم!
همین.

۱۳۸۵/۰۶/۲۰

دیو گله داره!


هر وقت که درد و غم زندگی زیادی بهم فشار میاره به ادبیات پناهنده می شم.
به احمد شاملو و فروغ...

پریا




شعر: احمد شاملو
خواننده و آهنگساز: سهیل نفیسی
آلبوم: ری را
نشر هرمس

پی نوشت:

1- برای دانلود کردن آهنگ اینجا رو کلیک کنین.(ا مگابایت)

2- متن کامل شعر رواز اینجا دانلود کنین.(300 کیلوبایت و PDF)

3- سفر بودم.

۱۳۸۵/۰۶/۱۹

وقتی داری از ساحل بر می گردی ممکنه یه پروانه هم ببینی!
همین!
پی نوشت:
فکر نکنم بشه با گوشی موبایل عکس بهتری انداخت

۱۳۸۵/۰۵/۲۸

بوق نه، آیفون!!

پشت همچین دری،
که نه بتونی بوق بزنی
نه زنگ!
بهتره وای نستی خو!

۱۳۸۵/۰۵/۲۵

درد گنگ:

این وسط ها، مثل هر روز که از خواب بلند می شوم، هر لحظه ام حالتی دارد، حسی دارد، چیزی هست، - خوش بین باشم؟ - دردی است شاید! نمی دانم چیست اما هست و همین بودنش چیستی اش را مهم کرده برایم. نمی فهمم چطورم! کجایم اینطوری است که نمی دانم چیست!
به هرحال، هر صبح که با بخشندگی او زنده می شوم، این نمی دانم چه ای که نمی دانم از کجا می آید! مثل یک ویروسِ سال ها خوابیده به روحم و فکرم رخنه می کند و می کُشد همه ی رویاهای شبانه ام را، و کرخت می کند ذهن زیبایم را. دیگر نمی نازم، نه به اصالت روحم و نه به ذهن زیبایم!
چندتا اس ام اس، و چند ورق مثنوی! نه، این کرخت شدگی مرا از همه چیز می اندازد دوباره. خسته می شوم. خسته می شوم از خسته شدن هایم! خسته می شوم از خسته شدنم از خستگی هایم! چه می دانم؟ هر طور که می شوم تقصیر همان نمی دانم چه ای است که نمی دانم از کجا می آید!
بعد از ظهر همان طور می شوم که نمی دانم چطور است اما می دانم تقصیر همان نمی دانم چه ای است که نمی دانم از کجا می آید! روی تختم ولو می شوم و ... .
لابُد!

پی نوشت:
1- به من اگر بود به اصالت همین سه نقطه ی آخر نوشته ام قسم می خوردم!
2- نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز، بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمی دانم چه می خواهم بگویم

۱۳۸۵/۰۵/۱۹

فوتوبلاگِ من

داشتن فوتوبلاگ یکی از آرزوهای دیرینه ی من بوده بیده!
القصه، اینجا فوتوبلاگ منه:
http://mahdi-photo.blogspot.com

Breath


اهم اهم! شروع می کنم...
نقدن چون خودم بی دوربین شدم، از عکسایی که دیگران انداختن استفاده می کنم

۱۳۸۵/۰۵/۱۸

دیوانگی پنجم:

می گن عشق معجزه می کنه!
اصلن رسوندن دو تا کوه که کاری نداره واسش
حیف،
حیف که ما دو تا آدم شدیم!
زیاد رو حرف قدیمیا حساب کردیم! نه؟

...

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه،
یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت،
افسانه ی زندگی چنین است عزیز:
"در سایه ی کوه باید از دشت گذشت!"

۱۳۸۵/۰۵/۱۵

دیوانگی چهارم

من و تو کوهیم
سربلند و پر غرور
حیف که از قدیم گفتن:
کوه به کوه ...

پی نوشت:
ازین به بعدهمراه هر پست به کامنت ها هم جواب می دم! توی خود کامنت دونی ها بخونین!

۱۳۸۵/۰۵/۱۴

نوستالوژی (تعلق خاطر به گذشته)

یه تیکه راه گنده رو زیر بارون قدم می زنیم... بارون به این تندی این ورا زیاد میاد، اما زود قطع می شه.
نمی دونم چی شده این بار! انگار هوس تموم شدن نداره... تو میگی: "شایدم هوس کرده به ما دو تا حال بده؟"
فقط نگات می کنم. خیلی راه اومدیم. کم حرف زدیم. فقط راه اومدیم.
نگاه به ساعت می کنم. میگی: "راه رفتن ساعت نداره!" با همون جمله بندی مسخره ی همیشگیت!
می رسیم به پیراشکی فروشی که دیشب یادت دادم. تو که این شهر رو بلد نبودی که!
می گی: "می خوری؟"
می گم: "نه"
- بخور مهمون من
- نه، تو هوای مرطوب نمی تونم!
- آره، وقتی دلت بارونیه چیزی از گلوت پایین نمی ره.
- تو یه روزم نیس منو دیدی از کجا می دونی؟
- تابلویی پسر، همه پسرا تابلوئن!
یه لبخند می زنم، یعنی اوهوووم!
دو تا پیراشکی می خری
می گم: "قرار شد تعارف نکنیم، گفتم نمی خورم!"
می گی: "خره، پیراشکی رو هیچ وقت تک نمی خرن! شگون نداره".
ازون خنده های عجیبت می زنی و دوتا پیراشکی رو با هم گاز می زنی. و من دلم همون موقع برات تنگ می شه

پی نوشت:
- بعضی نوشته آدمو به نوشتن می ندازه. مثل این

۱۳۸۵/۰۵/۱۱

دانش گاه نامه - 2

بیشتر دوست داشتم معماری یا فناوری اطلاعات قبول شم. البته از فیزیک هم خوشم میومد. وقتی نتایج کنکور اومد و فهمیدم که عمران قبول شدم کمی جا خوردم. نمی گم خوشحال نشدم چون عمران رشته ی خوبی بود، اما خب! ایده آل من نبود. دانشگاه آزاد هم معماری قبول شدم و حالا باید بین مهندسی عمران – عمران شبانه و مهندسی معماری آزاد انتخاب می کردم. انتخاب سختی نبود، خیلی راحت عمران رو انتخاب کردم چون می دونستم هیچ چیز این قدر آقاجونم (مای فادر!) رو خوشحال نمی کنه. روز اول دانشگاه روز خوبی بود... شاید بهترین روز. هیچ کدوم از بچه های سال بالایی نیومده بودن. تنها کسایی که اون روز بودن بچه های جدید الورود عمران بودن. ما پسرا یه جور معارفه گذاشتیم و همدیگه رو شناختیم.
روز و هفته ی اول هیچ کلاسی تشکیل نشد! ما پسرا خیلی زود (توی همون یکی دو روز اول) با همدیگه صمیمی شدیم. گرچه می دونستم این صمیمیت همونقدر که سریع بود سطحی و زودگذر هم بود اما آرزو می کردم تا آخرش همینطور بمونه.

۱۳۸۵/۰۵/۰۹

دانش گاه نامه - 1:

کلن من زیاد به نمره و اینا اهمیت نمی دم... از زمانی که یادمه فکر نمره نبودم... از درس لذت می بردم... اصلن من تا چیزی رو که می خوام یاد نگیرم آروم و قرار ندارم. خب همین حس و روحیه باعث می شد که همیشه جزو دانش آموزای خوب مدرسه باشم. تا دوم دبیرستان اینطور بودم. اما از وقتی وارد رشته ریاضی فیزیک شدم با یه تناقض درگیر بودم... از عاشق علوم انسانی بودم ولی از درسای رشته ریاضی خوشم میومد. بگذریم! سال سوم دیگه یه دانش آموز متوسط بودم اونم باز به خاطر علاقه م به دروس ریاضی بود. اما تو پیش دانشگاهی خیلی وضع بدتر شد. چون دیگه اونجا درس و مفهوم مهم نبود، فقط تست بود و نکته ی تستی! و من با تست اصلن جور نمی اومدم. خودم رو مجبور کردم به خوندن. به تستی خوندن. نشد! دو ماه مونده به کنکور کم آوردم. بیخیال شدم! و خب نتیجه ی جالبی هم نگرفتم سال اول. بعد از کنکور چند ماهی دنبال درس نرفتم. مدرسه هم نداشتم که! یه جور مزخرف شده بود زندگی... روزمرگی و بیکاری عذابم می داد. به خودم گفتم درس بخونم از بیکاری که بهتره! نشستم به خوندن، البته این بار تستی نخوندم. روی مفاهیم کار کردم و با سئوالای سخت کل میزدم. خیلی لذت بردم. مخصوصن از کتابای غیر درسی و متفرقه ای که توی اون دوران خوندم. بهترین دوران زندگیم تا الآن همون سالای پشت کنکور موندنمه! فکر می کردم توی دانشگاه روی مفاهیم تکیه می کنن! فکر می کردم توی دانشگاه از بیکاری در میام. فعالیت می کنم. کارای گروهی، چیزایی که من دیوونه شم، چه می دونم! کلی برام دانشگاه جا خوبه شده بود! من با این زمینه وارد دانشگاه شدم.
پی نوشت:
قرار بود از دانشگاه بنویسم!

۱۳۸۵/۰۵/۰۸

سالِ نو!

تمومِ سالا تا امروز
مثِ برگای خشک،
از درختِ کجُ کوله وُ درازِ ابدیت افتادن!
حالا بِم بگو،
مهمه که یه برگِ دیگه هَم می اُفته؟
جهان در بوسه های ما زاده می شود دفتر اول:لنگستون هیوز مترجم: یغما گلرویی نشر: دارینوش

۱۳۸۵/۰۵/۰۵

مشق شب!

...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
...هرگاه روح از تهی بودن خویش خالی شود، از خدا پُر می شود...
... از خدا پُر می شود...
... از خدا پُر می شود...
... از خدا پُر می شود...

۱۳۸۵/۰۵/۰۲

دیوانگی سوم

می تونم سه ساعت فلسفه ببافم... از فیلمایی که دیدم بگم و از تجربه هایی که کردم یا نکردم!
اما عرضه ندارم سر یه امتحان
یه کمی، فقط یه ذره، احساساتم رو کنترل کنم و حواسمو بدم به امتحان
اینه دیگه! اینه که شیش واحد این ترم میوفتم! با شیش واحد ترم اولم می کنه دوازده واحد!!

پی نوشت:
خسته ام، خسته از این مهدیِ احساساتیِ کودن!

۱۳۸۵/۰۴/۳۱

دیوانگی دوم

دلم می خواد بنویسم "دلم می گه" و جلوش یه دونقطه ی (:) گنده بذارم و بعدش سفره ی دلمو باز کنم وسط این صفحه ی مجازی - که نیست، ولی همه فک می کنن هست!- تا هر کی هرچی می خواد از توش برداره...
اما خب دیگه!! انقدرا هم نباید به این دل رو داد که این قد پررو بشه که ازم بخواد بنویسم "دلم می گه" و جلوش یه دونقطه ی (:) گنده بذارم و بعد سفره شو باز کنه وسط این صفحه ی مجازی – که نیست، ولی همه فک می کنن هست! – تا هرکی هرچی می خواد از توش برداره...
نمی شه که!! بالاخره یکی، یه جایی، یه روزی باید روی این دلو کم کنه یا نه؟ هووووووووووم؟