چه جذاب،
چه ساده،
چه عادلانه،
چه منصفانه،
و در نهایت...
چه تخمی!
پی نوشت:
ندارد!
اولا فک میکردم من خیلی تنهام، و تنهایی بزرگترین عذابه
بعدش فهمیدم همه تنهان، خودشون نمی دونن! فهمیدم هیچکس تنها نمیشه بلکه همه از همون اول تنها هستن. و البته بازهم به نظرم تنهایی بزرگترین عذابه.
چندوقت پیش درکم از تنهایی کاملتر شد. تنهایی چیزی نیست که بشه به دستش بیاری یا از دستش بدی. کسی یا چیزی نمیتونه تنهائیت رو از بین ببره. تنهایی وصلهی زندگی آدماست. آدما نمیتونن تنهایی رو از هم دیگه بگیرن. فک میکنن میتونن، اما نمیتونن. اینم یکی از خداتا خریتیه که آدما دارن! آخه کسی که خودش تنهاست چطوری میتونه تنهایی یکی دیگه رو درمون کنه؟ فوق فوقش دوتایی تنهاییاشونو شریک میشن تا کمتر درد بکشن. به اینجا که رسیدم فهمیدم خدا باید باشه. و البته تا اینجا تنهایی همچنان بزرگترین عذابه!
تازگیا فهمیدم تنهایی با احساس بیپناه بودن فرق داره. خیلی هم فرق داره. آدما همه تنها هستن اما خیلی کمن آدمایی که پناه و تکیهگاه ندارن. وقتی بیپناهی رو تجربه کردم، به خودم گفتم: "ریدی! به تنهایی هم میشه گفت عذاب؟ درد؟ "
آگهی بازرگانی:
آهااااااااااااااااااااای! ملت، یه تکیهگاه مفت و دردآشنا اینجا هست! بیاین تکیه کنین!
از خواب میپرم. هوای خنک شبای کویر از پنجره میاد تو. ستارهها هم هنوز سرجاشون هستن! به سختی و آروم بلند میشم. به راه رفتن تو تاریکی عادت کردم. دیگه سروصدا نمیکنم، زمین نمیخورم! توی مسیر به پارچ آب توی یخچال فکر میکنم. یادمه قبل از خواب پُرش کردم و خدا خدا میکنم که به یخ شده باشه. نمیدونم چقدر از قبل از خوابم گذشته. زبونم رو به زحمت حرکت میدم و میکشم روی لبم تا یه کم از خشکیشون کم شه اما فایده نداره. حسش نیست لیوان بردارم. لبهی پارچ رو میذارم رو لبم و ...
پارچ رو که میارم پایین انقدر سبکه که خالی به نظر میرسه. یه لحظه مکث میکنم: پارچ رو آب کنم و دوباره بذارم توی یخچال؟ یا بذارمش روی کابینت و برم بخوابم؟ بیخیال! کی اهمیت میده؟ ...
پینوشت:
خوابت رو که میبینم کویرِ تمنا میشم!
هرچی که توی این زندگی هست دو حالت داره:
یا هضمش میکنیم، یا نمیکنیم!
کاری به هضم نشدههاش ندارم... فرض کن انقدر خوش هستی که بتونی همهش رو هضم کنی. خیلی راحتها. بدون دلدرد.
بعد از یه روز پر از هضم کردنی! داری توی خیابون قدم میزنی و میرسی به یه توالت عمومی... بالاخره هر هضمی یه دفعی هم داره دیگه!
القصه، شاد و شنگول و بیدرد میپری توی توالت و کلی کیف میکنی که چقدر معدهت درست حسابی کار میکنه و دنیا تخمت نیست و همهچی خوبه و .... و این توالت چقدر تمیزه و اینا.
جونم واستون بگه که وسط همین فکر کردن دو زانو میزنی روی سنگ توالت و همینطور که به اینجور چیزا فکر میکنی و کلی کیفوری یهو میبینی یه جایی داغ شد. بلند میشی و میبینی سبک که نشدی هیچ، کلی هم سنگینتر شدی. خب، یه اتفاق سادهی کوچولو افتاده! انقده توی چُس خودت گرم بودی که اصلن یادت رفته یه چیزی به اسم شلوارم هست که باید میکشیدی پایین!
خلاصه، من تا اینجاشو گفتم... شما یه زحمتی بکش یه جوری خودت رو با اون گندی که بالا آوردی برسون خونه!
پینوشت:
مَرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بیدردی، علاجش آتش است