ما ماندیم و این خاطره که «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی میکرد.»
شایان الهامی|داستان|پایگاه ادبی خزه
پی نوشت:
قشنگه. از دستش ندین.
۱۳۸۴/۱۲/۰۵
۱۳۸۴/۱۲/۰۴
زن خوبی بود. تا پيش از ازدواجمان، خيال میکردم که هيچ زنی به خوبی او وجود ندارد. اما درست از روزی که ازدواج کرديم، ديدم ديگر به آن خوبی که خيال میکردم نیست. زنهای زيادی به آن خوبی، به خوبی او و خيلی بهتر از او بودند که زن من نبودند. اما اينکه بهسرعت با او ازدواج کرده بودم، مال اين نبود که فکر میکردم بهترين و زيباترين زن دنيا بود. مال اين بود که از بچگی دلم میخواست مال من باشد. و از وقتی که ديگر به من محل نمیگذاشت، هيچ باورم نمیآمد که روزگاری مال خودم باشد. و وقتی که ديدم به اين آسانی دارد مال خودم میشود، چهطور میتوانستم با او ازدواج نکنم؟"
گاوخونی اثر جعفر مدرس صادقی
گاوخونی اثر جعفر مدرس صادقی
۱۳۸۴/۱۲/۰۱
آرزو بر جوانان عیب نیست!
می دونی،
اگه به شریک زندگی ای که دلم می خواد نرسم، یه واحد 50 60 متری توی یه برج پیدا می کنم. رنگ داخلش رو می ذارم یه چیزی تو مایه های قرمز تیره! یه سیستم صوتی عالی، یه تلویزیون 36 اینچ و ...
توی اتاق خوابش یه تخت دو نفره می ذارم تا اگه یه وقتایی حس کردم تنهایی داره داغونم می کنه یه آدم بسازم و بخوابونمش روی تخت، خودم بخوابم کنارش و بغلش کنم!
احتمالن سیگاری می شم، آخه اگه همیشه هم بوی گند سیگار بدم و دهنم مثل دم مار تلخ باشه برام مهم نیست. موهام از اینی که هست به هم ریخته می شه و دیگه صورتم رو هر روز اصلاح نمی کنم!
همه ی آدمایی رو که می شناسم راه می دم توی خونه م و هر وقت ازشون خسته شدم پرتشون می کنم بیرون. اینجوری خیلی زود همه ولم می کنن!! اونوقت تنها راه اینه که خودمو توی کار غرق کنم و احتمالن خیلی زود پیشرفت می کنم.
خیلی زود...
به زودی یه عمر
پی نوشت:
یه تلفن منشی دار (به انسرینگ چی میگن؟ پیغام گیر؟ از همونا) هم می خوام تا هرکی زنگ می زنه کلی التماس کنه تا برم جواب بدم :دی
اضافه شد:
انگاری بعضیا دچار سوء تفاهم شدن! گرچه از توضیح دادن خودم شدیدن متنفرم... ولی خب! چاره چیه؟
1- منظورم از شریک زندگی دختری نیست که عاشقش باشم! شریک زندگی می تونه یه دوست صمیمی باشه... می تونه یه هدف باشه ... می تونه یه تلویزیون 36 اینچ باشه ... می تونه هر چیزی باشه. افتاد؟
2- این نوع زندگی که نوشتم ممکنه به نظر خیلیا بد بیاد ولی برای من بدبختی نیست. خوب هم هست. پس فکر نکنید اگه به شریک زندگیم نرسیدم بدبخت می شم!
3- فکر کنم الآن دیگه مشخصه که منظورم از این نوشته لوس کردن خودم نبود. منظورم این نبود که تو رو خدا یکی بیاد شریک زندگی من بشه. آهان؟؟
اگه به شریک زندگی ای که دلم می خواد نرسم، یه واحد 50 60 متری توی یه برج پیدا می کنم. رنگ داخلش رو می ذارم یه چیزی تو مایه های قرمز تیره! یه سیستم صوتی عالی، یه تلویزیون 36 اینچ و ...
توی اتاق خوابش یه تخت دو نفره می ذارم تا اگه یه وقتایی حس کردم تنهایی داره داغونم می کنه یه آدم بسازم و بخوابونمش روی تخت، خودم بخوابم کنارش و بغلش کنم!
احتمالن سیگاری می شم، آخه اگه همیشه هم بوی گند سیگار بدم و دهنم مثل دم مار تلخ باشه برام مهم نیست. موهام از اینی که هست به هم ریخته می شه و دیگه صورتم رو هر روز اصلاح نمی کنم!
همه ی آدمایی رو که می شناسم راه می دم توی خونه م و هر وقت ازشون خسته شدم پرتشون می کنم بیرون. اینجوری خیلی زود همه ولم می کنن!! اونوقت تنها راه اینه که خودمو توی کار غرق کنم و احتمالن خیلی زود پیشرفت می کنم.
خیلی زود...
به زودی یه عمر
پی نوشت:
یه تلفن منشی دار (به انسرینگ چی میگن؟ پیغام گیر؟ از همونا) هم می خوام تا هرکی زنگ می زنه کلی التماس کنه تا برم جواب بدم :دی
اضافه شد:
انگاری بعضیا دچار سوء تفاهم شدن! گرچه از توضیح دادن خودم شدیدن متنفرم... ولی خب! چاره چیه؟
1- منظورم از شریک زندگی دختری نیست که عاشقش باشم! شریک زندگی می تونه یه دوست صمیمی باشه... می تونه یه هدف باشه ... می تونه یه تلویزیون 36 اینچ باشه ... می تونه هر چیزی باشه. افتاد؟
2- این نوع زندگی که نوشتم ممکنه به نظر خیلیا بد بیاد ولی برای من بدبختی نیست. خوب هم هست. پس فکر نکنید اگه به شریک زندگیم نرسیدم بدبخت می شم!
3- فکر کنم الآن دیگه مشخصه که منظورم از این نوشته لوس کردن خودم نبود. منظورم این نبود که تو رو خدا یکی بیاد شریک زندگی من بشه. آهان؟؟
۱۳۸۴/۱۱/۲۴
دل خوشی!
دلم خوش بود به سه تارم! که حداقل یه چیزی تو این دنیا هست که حرف دل منو خوب می فهمه و اصلن هم مهم نیست که من نفهمم اون چی می گه!
دلم خوش بود به دوربینم که همیشه همراهم باشه تا هر لحظه ای رو که دلم خواست جاودانه کنم. اصلن هم مهم نیست که چه چیزی رو جاودانه می کنم.
دلم خوش بود به دانشگاهم که کوچیکه و جمع های کوچیک معمولن صمیمی ترن. اصلن هم مهم نبود توش خوب درس می دن یا نه.
دلم خوش بود به خدا که هر چی حرف داشتم بهش می گفتم، هر چی آرزو داشتم واسش رو می کردم. اصلن هم مهم نبود که به حرفام اهمیت می ده یا نه! مهم نبود آرزوهام رو برآورده می کنه یا نه.
سه تارم که افتاده یه گوشه،
دوربینم خراب شد،
توی دانشگاه نسبتن کوچیکمون به سختی میشه یه رابطه ی سالم پیدا کرد چه برسه به رابطه ی صمیمی!
خدا هم که باهام قهره، می دونم تقصیر خودمه اما نمی دونم چرا نمی تونم باهاش دوباره دوست بشم...
حالا دیگه دلم به این کاغذ و قلم خوشه! به کاغذم و قلمم
پی نوشت:
قلم توتم من است!
دلم خوش بود به دوربینم که همیشه همراهم باشه تا هر لحظه ای رو که دلم خواست جاودانه کنم. اصلن هم مهم نیست که چه چیزی رو جاودانه می کنم.
دلم خوش بود به دانشگاهم که کوچیکه و جمع های کوچیک معمولن صمیمی ترن. اصلن هم مهم نبود توش خوب درس می دن یا نه.
دلم خوش بود به خدا که هر چی حرف داشتم بهش می گفتم، هر چی آرزو داشتم واسش رو می کردم. اصلن هم مهم نبود که به حرفام اهمیت می ده یا نه! مهم نبود آرزوهام رو برآورده می کنه یا نه.
سه تارم که افتاده یه گوشه،
دوربینم خراب شد،
توی دانشگاه نسبتن کوچیکمون به سختی میشه یه رابطه ی سالم پیدا کرد چه برسه به رابطه ی صمیمی!
خدا هم که باهام قهره، می دونم تقصیر خودمه اما نمی دونم چرا نمی تونم باهاش دوباره دوست بشم...
حالا دیگه دلم به این کاغذ و قلم خوشه! به کاغذم و قلمم
پی نوشت:
قلم توتم من است!
۱۳۸۴/۱۱/۱۷
۱۳۸۴/۱۱/۱۶
۱۳۸۴/۱۱/۰۶
نامه ای به هیچ کس!
سلام
ساعت حوالی 3 صبح است! کارم با اینترنت تموم شد و تلافی یک هفته و خورده ای رو درآوردم. دراز کشیدم که بخوابم ولی تمرکز عجیبی که در ذهنم پیدا کردم و نیازی که به نوشتن داشتم مانع شد. نه این که نتوان خوابید که اگر دراز می کشیدم خوابم می برد ولی گفتم از موقعیت استفاده کنم و چیزی بنویسم. می خواستم چیزی بگم که البته وقتی با علی چت می کردی هم می خواستم بگم ولی خب، تو کار داشتی و من هم! خوشبختانه دیگه هیچ نیازی به دلبری کردن و جلب توجه حس نمی کنم که بترسم و چیزی که شدیدن به آن محتاج شده ام بی توجهی است. چیزی به شروع ترم جدیدم نمانده و احتمالن قبل از به کلاس رسیدن دوباره خواهمت دید. حقیقت این است که به دور از همه ی حکایت ها و وقایع گذشته الآن و در حال حاضر احساس می کنم تو را از خودم رنجانده ام. برایم مهم نیست که چه فکر می کنی ولی نمی خواهم سبب فشاری یا اثر تحمیلی باشم بر تو! نمی دانم می فهمی یا نه، امید که بفهمی. یهو پخته شدن را فهمیده ای یا حس کرده ای؟ احساس می کنم در طول ماه گذشته سالها پیر شده ام. تصمیم های جدیدی گرفته ام. می دانی، تو و شاید روح تو ، بهتر بگویم آنچه از تو را که من شناخته ام برایم جذاب و دوست داشتنی است. از آن مدل هایی است که کمیابند و من چیزهای کمیاب را دوست دارم. شاید همین دلیل سلسله کارهای من بود. گرچه دیگر نمی خواهم به آنها فکر کنم و به همین دلیل از آنها حرفی نخواهم زد. در هر حال فکر می کردم حرف های زیادی برای گفتن دارم ولی خب الآن می بینم نه! حرف دارم، ولی نه برای گفتن. خلاصه اش می شود نوعی عذاب وجدان که باید خاموشش کرد. لفظ بازیچه را یادت هست؟ همان چنین تکانم داد. می دانم، می دانم که منظورت چی بود و قبول دارم. ولی چه عمدن، چه سهون تاثیر خوبی بر من گذاشت. به خود آمدم. حقیقت این است که من ناخودآگاه نوشته هایم به سمتی رفت که توجه تو را بیشتر به خودم معطوف کند. بنده ی غریزه شدم و باور کن که خودم نفهمیدم و نمی دانم از کجا به چنین بی راهه ای افتادم. مهم این نیست. می خواهم بدانی که دلبری کرده ام و خب برای من گناه بزرگی است. می پرسی دلبری چیست؟ دلبری از دید من یعنی اینکه حقایق را در مسیری به کار بگیرم که تو بیشتر به من راغب و متمایل شوی. نمی دانم چه فکری خواهی کرد و نمی خواهم بدانم. خوشحالم که جلوی ابتذالم را گرفتم و ناراحت که چرا اینطور شد. "معذرت" دقیقن با لفظ و حالت کلاه قرمزی تمام حسم را بیان می کند! بعد از آن ماجرای رفتن به معدن ذغال سنگ تمام بدنم درد می کند و نوشتنم با این خودکار خیلی زجرآور و سخت است. خطو انقدر افتضاح است که می ترسم موقع تایپ نتوانم بخوانم و خب مهمترین اش اینکه حرفی ندارم دیگر! شادباش و شاد زی.
پ.ن: جواب ندادن به نامه برایم بهتر از جواب دادنت است. ولی باز خودت تصمیم بگیر.
ساعت حوالی 3 صبح است! کارم با اینترنت تموم شد و تلافی یک هفته و خورده ای رو درآوردم. دراز کشیدم که بخوابم ولی تمرکز عجیبی که در ذهنم پیدا کردم و نیازی که به نوشتن داشتم مانع شد. نه این که نتوان خوابید که اگر دراز می کشیدم خوابم می برد ولی گفتم از موقعیت استفاده کنم و چیزی بنویسم. می خواستم چیزی بگم که البته وقتی با علی چت می کردی هم می خواستم بگم ولی خب، تو کار داشتی و من هم! خوشبختانه دیگه هیچ نیازی به دلبری کردن و جلب توجه حس نمی کنم که بترسم و چیزی که شدیدن به آن محتاج شده ام بی توجهی است. چیزی به شروع ترم جدیدم نمانده و احتمالن قبل از به کلاس رسیدن دوباره خواهمت دید. حقیقت این است که به دور از همه ی حکایت ها و وقایع گذشته الآن و در حال حاضر احساس می کنم تو را از خودم رنجانده ام. برایم مهم نیست که چه فکر می کنی ولی نمی خواهم سبب فشاری یا اثر تحمیلی باشم بر تو! نمی دانم می فهمی یا نه، امید که بفهمی. یهو پخته شدن را فهمیده ای یا حس کرده ای؟ احساس می کنم در طول ماه گذشته سالها پیر شده ام. تصمیم های جدیدی گرفته ام. می دانی، تو و شاید روح تو ، بهتر بگویم آنچه از تو را که من شناخته ام برایم جذاب و دوست داشتنی است. از آن مدل هایی است که کمیابند و من چیزهای کمیاب را دوست دارم. شاید همین دلیل سلسله کارهای من بود. گرچه دیگر نمی خواهم به آنها فکر کنم و به همین دلیل از آنها حرفی نخواهم زد. در هر حال فکر می کردم حرف های زیادی برای گفتن دارم ولی خب الآن می بینم نه! حرف دارم، ولی نه برای گفتن. خلاصه اش می شود نوعی عذاب وجدان که باید خاموشش کرد. لفظ بازیچه را یادت هست؟ همان چنین تکانم داد. می دانم، می دانم که منظورت چی بود و قبول دارم. ولی چه عمدن، چه سهون تاثیر خوبی بر من گذاشت. به خود آمدم. حقیقت این است که من ناخودآگاه نوشته هایم به سمتی رفت که توجه تو را بیشتر به خودم معطوف کند. بنده ی غریزه شدم و باور کن که خودم نفهمیدم و نمی دانم از کجا به چنین بی راهه ای افتادم. مهم این نیست. می خواهم بدانی که دلبری کرده ام و خب برای من گناه بزرگی است. می پرسی دلبری چیست؟ دلبری از دید من یعنی اینکه حقایق را در مسیری به کار بگیرم که تو بیشتر به من راغب و متمایل شوی. نمی دانم چه فکری خواهی کرد و نمی خواهم بدانم. خوشحالم که جلوی ابتذالم را گرفتم و ناراحت که چرا اینطور شد. "معذرت" دقیقن با لفظ و حالت کلاه قرمزی تمام حسم را بیان می کند! بعد از آن ماجرای رفتن به معدن ذغال سنگ تمام بدنم درد می کند و نوشتنم با این خودکار خیلی زجرآور و سخت است. خطو انقدر افتضاح است که می ترسم موقع تایپ نتوانم بخوانم و خب مهمترین اش اینکه حرفی ندارم دیگر! شادباش و شاد زی.
پ.ن: جواب ندادن به نامه برایم بهتر از جواب دادنت است. ولی باز خودت تصمیم بگیر.
شهریور ماه 1384
۱۳۸۴/۱۰/۱۴
لیلا
نوشته:
"راستش خیلی وقته دیگه کمتر نوشته های دیگرونو میخونم..به کامنتدونیه خودمم اصلآ اهمیت نمیدم! ..منتها بعضی حرفا و بعضی آدما هستن که نمیشه ازشون گذشت..شاید یه وجه مشترک..شاید یه حق....نمیدونم اما در مورد تو این حس رو دارم ...این حس یخ زدن تو اوج گرما یا آروم شدن تویه انتهای بیقراری حس غریبه ای نیست .. حداقل به جرات میگم بارها و بارها درکش کردم ... برای من اون لحظه ها به قیمت حروم شدن خیلی چیزا گذشت... نمیخوام بگم عشق دروغه ... مهدی کاش بدونی تو دل اونم چی میگذره ... کاش بدونی هر لحظش با چی سر میشه ... کاش بدونی به جای خدا عشقشو میپرسته.. ولی خواهرانه بهت التماس میکنم با دل خودت بازی نکن ...تکه تکش نکن..سهم سهم به هر کس و ناکسی نبخشش ...اون فقط ماله یه نفره ..."
حس غریبه ای نیس؟ فک نکنم... بهتره اینجوری بگی:
این حس یخ زدن تو اوج گرما یا آروم شدن توی انتهای بی قراری واسه ی من و تو حس غریبه ای نیست!
مشکلم همینه که نمی دونم. کاش می دونستم. کاش میگفت. یا شاید کاش من نمی گفتم. یا اون نمی فهمید. کی به کیه؟ نمی فهمید. منم با خودم بودم. ها؟
نمی فهمم. تیکه تیکه ش نکن یعنی چی؟ کس و ناکس؟ اون فقط مال خودشه. نیس؟
۱۳۸۴/۰۸/۲۳
می نویسم: بارون می آد، من فقط صداشو می شنوم. با این که چسبیدم به شومینه بازم سردمه. چقدر دلم می خواست یکی اینجا بود و بغلم می کرد!
می نویسه: ولی من می تونم جلوی خودمو بگیرم.
می نویسم: در چه مورد جلوی خودتو بگیری؟
می نویسه: هیجی شوخی کردم! جیش، بوس، لا لا.
می نویسم: یکی طلبت تا منم ازین شوخیا بکنم.
برم تو بغل پتو شاید گرم شدم.
شبت خوش
گرم باشی
علی علی
کنار شومینه دراز می کشم. سردمه و به هیچ کس مربوط نیست به چی فکر می کردم!
بعد ده دقیقه با نوز آبی گوشی به خودم میام.
می نویسه: نتونستم جلوی خودمو بگیرم. من تو رو خیلی دوست دارم. حالا برو زیر پتو. من نمی خوام گرم شم. سرمای اتاقم رو بیشتر دوست دارم. گرما واسه تو.
می رم زیر پتو. یادم نیست گرم شدم یا نه چون اونقدر آروم شدم که یهو خوابم رفت!
ولی اون سردشه.
می نویسه: ولی من می تونم جلوی خودمو بگیرم.
می نویسم: در چه مورد جلوی خودتو بگیری؟
می نویسه: هیجی شوخی کردم! جیش، بوس، لا لا.
می نویسم: یکی طلبت تا منم ازین شوخیا بکنم.
برم تو بغل پتو شاید گرم شدم.
شبت خوش
گرم باشی
علی علی
کنار شومینه دراز می کشم. سردمه و به هیچ کس مربوط نیست به چی فکر می کردم!
بعد ده دقیقه با نوز آبی گوشی به خودم میام.
می نویسه: نتونستم جلوی خودمو بگیرم. من تو رو خیلی دوست دارم. حالا برو زیر پتو. من نمی خوام گرم شم. سرمای اتاقم رو بیشتر دوست دارم. گرما واسه تو.
می رم زیر پتو. یادم نیست گرم شدم یا نه چون اونقدر آروم شدم که یهو خوابم رفت!
ولی اون سردشه.
۱۳۸۴/۰۸/۰۲
تسلیت
شقشقه چیزی است شبیه بادکنک که، هنگامی که شتر عشق و شور، یا خشم و خروش می گیرد، در اوج غلیان، از دهانش بیرون می زند و ساعتی بعد فرو می نشیند.
روزی در یکی از خطابه های خود در کوفه، علی – که از شمشیرش مرگ می بارد و از زبانش شعر! بازویی از پولاد داشت و دلی از آتش – ناگهان، در اثنای سخن، کلماتش آتش می گیرند و آنچه در این بیست و پنج سال رنج، فرو خورده بود، با جرقه ی خاطره ای، یکباره در درونش منفجر می شوند و او را که هیچ گاه – جز در خلوت میان خدا و خویش – ننالیده بود، بر می افروزند و چنان بی تاب می کنند که – بی آن که بخواهد – با خلق، از خویش سخن می گوید و از سرگذشت دردناک خویش و از آن حق کشی ها و نامردمی ها که از دوست دید و آن نقاب ها و نفاق ها و آن دست ها! دست های اصحاب کبار مهاجر و انصار که به خون حقیقت آغشته بودند و آن خنجرها که از پشت زدند و آن شکنجه ها که بر جانش ریختند و ... آن خاطره ها! مرگ دردناک پیامبر، سرگذشت فاطمه، ابوذر تنها... سقیفه و شورا و عثمان و معاویه و مروان! و... سکوت بیست و پنج سال تمام، و صبر «خار در چشم و استخوان در حلقوم»!
جان گرفتن دردها و اشتعال خاطره ها، علی را چنان بی تاب کرده بود که به خشم و خروش سخن می گفت و کلماتش دردناک و آتشین شده بود و گویی بر سر منبر کوفه، در پیش چشم های به اشک نشسته ی خلق، آتش گرفته می سوزد!
ناگهان، یکی از آن آدم های پرت که هیچ گاه تحت تاثیر هیچ احساسی قرار نمی گیرند و جز همان که در حافظه شان راه یافته، هیچ جاذبه ای و حادثه ای تکان شان نمی دهد، و گویی هرگز معنایی یا احساسی بر آنها نمی گذرد و جنساً امبرمآبل اند! – بی آن که احساس کند که چه جوی در این جمع پدید آمده است و علی در چه حال و حالتی است – با خاطر جمعی مطلق، یک سئوال خیلی شرعی! مطرح می کند که مثلا: «یا امیرالمومنین! اگر در وسط یک بیابانی قرار گرفته باشیم، چهار فرسخ در چهار فرسخ در چهار فرسخ در چهار فرسخ از مس! از نظر زمانی هم فقط چهار رکعت داریم به غروب آفتاب، تکلیف نماز ما چیست؟ چون فرصت نیست، از طرفی هم زمین از مس است یعنی نه آب هست که وضو بگیریم و نه خاک که تیمّم کنیم»!
و علی را ببین! ناگهان از این آب سرد که مرد خنک بر جان آتش گرفته اش می ریزد، سرد می شود و بی درنگ، به حرمت مرد، سئوالش را به آرامی و ادب جواب می گوید.
مردم، که از این شیعه ی عوضی و سئوال بی ربطش عصبانی شده بودند، با التهاب از علی خواستند که سخنش را دنبال کند و داستان غم انگیز و عبرت آموز زندگیش را ادامه دهد و باز هم از خودش و رنج هایش بگوید.
و علی، که اکنون آرام گرفته بود و پس از لحظاتی که دردها در او زبانه کشیده بود، سبک دردتر شده بود، باز سرپوش نیرومند کظم و کتمان را بر سر انبوه رنج ها و ناگواری ها و حریق کلمات ملتهبی که برای گفتن بی قراری می کنند و نباید گفت و سوزش آن همه اسراری که روح را از درون به آتش می کشند و باید در درون دفن کرد... کشید و سکوت سنگینی را که از مرگ پیامبر تا حال، بر سینه ی پر از سخنش، حمل کرده بود، دوباره برگرفت، تا... مرگ خویش!
و مردم علی شناس باید بدانند که سکوت علی، همچون سخنش، جلوه ای از رسالت او است و این سکوت سی سال، پیام صامت او، نهج البلاغه ی سپید او!
و این ها است «حرف هایی که علی، برای نگفتن، دارد».
و این است که در پاسخ شیفتگانش، که تشنه ی نوشیدن جرعه هایی از کوثر رنج های او بودند، سکوت کرد. و برای توجیه آن لحظات بی قراری که از چنگش گریختند و به فریادش آوردند، تعبیری دارد که در صمیمیت، سادگی، زیبایی و بلاغت درد، تعبیری از «احساس علی» است، که:
«هذه شقشقة هدرت»،
این «شقشقه ای بود که بیرون پرید،
«ثم قرت»
سپس، فرو نشست.» و همین خطبه است که آن را «شقشقیه» نامیده اند.
از کویر- کتاب هبوط در کویر- اثر دکتر علی شریعتی
روزی در یکی از خطابه های خود در کوفه، علی – که از شمشیرش مرگ می بارد و از زبانش شعر! بازویی از پولاد داشت و دلی از آتش – ناگهان، در اثنای سخن، کلماتش آتش می گیرند و آنچه در این بیست و پنج سال رنج، فرو خورده بود، با جرقه ی خاطره ای، یکباره در درونش منفجر می شوند و او را که هیچ گاه – جز در خلوت میان خدا و خویش – ننالیده بود، بر می افروزند و چنان بی تاب می کنند که – بی آن که بخواهد – با خلق، از خویش سخن می گوید و از سرگذشت دردناک خویش و از آن حق کشی ها و نامردمی ها که از دوست دید و آن نقاب ها و نفاق ها و آن دست ها! دست های اصحاب کبار مهاجر و انصار که به خون حقیقت آغشته بودند و آن خنجرها که از پشت زدند و آن شکنجه ها که بر جانش ریختند و ... آن خاطره ها! مرگ دردناک پیامبر، سرگذشت فاطمه، ابوذر تنها... سقیفه و شورا و عثمان و معاویه و مروان! و... سکوت بیست و پنج سال تمام، و صبر «خار در چشم و استخوان در حلقوم»!
جان گرفتن دردها و اشتعال خاطره ها، علی را چنان بی تاب کرده بود که به خشم و خروش سخن می گفت و کلماتش دردناک و آتشین شده بود و گویی بر سر منبر کوفه، در پیش چشم های به اشک نشسته ی خلق، آتش گرفته می سوزد!
ناگهان، یکی از آن آدم های پرت که هیچ گاه تحت تاثیر هیچ احساسی قرار نمی گیرند و جز همان که در حافظه شان راه یافته، هیچ جاذبه ای و حادثه ای تکان شان نمی دهد، و گویی هرگز معنایی یا احساسی بر آنها نمی گذرد و جنساً امبرمآبل اند! – بی آن که احساس کند که چه جوی در این جمع پدید آمده است و علی در چه حال و حالتی است – با خاطر جمعی مطلق، یک سئوال خیلی شرعی! مطرح می کند که مثلا: «یا امیرالمومنین! اگر در وسط یک بیابانی قرار گرفته باشیم، چهار فرسخ در چهار فرسخ در چهار فرسخ در چهار فرسخ از مس! از نظر زمانی هم فقط چهار رکعت داریم به غروب آفتاب، تکلیف نماز ما چیست؟ چون فرصت نیست، از طرفی هم زمین از مس است یعنی نه آب هست که وضو بگیریم و نه خاک که تیمّم کنیم»!
و علی را ببین! ناگهان از این آب سرد که مرد خنک بر جان آتش گرفته اش می ریزد، سرد می شود و بی درنگ، به حرمت مرد، سئوالش را به آرامی و ادب جواب می گوید.
مردم، که از این شیعه ی عوضی و سئوال بی ربطش عصبانی شده بودند، با التهاب از علی خواستند که سخنش را دنبال کند و داستان غم انگیز و عبرت آموز زندگیش را ادامه دهد و باز هم از خودش و رنج هایش بگوید.
و علی، که اکنون آرام گرفته بود و پس از لحظاتی که دردها در او زبانه کشیده بود، سبک دردتر شده بود، باز سرپوش نیرومند کظم و کتمان را بر سر انبوه رنج ها و ناگواری ها و حریق کلمات ملتهبی که برای گفتن بی قراری می کنند و نباید گفت و سوزش آن همه اسراری که روح را از درون به آتش می کشند و باید در درون دفن کرد... کشید و سکوت سنگینی را که از مرگ پیامبر تا حال، بر سینه ی پر از سخنش، حمل کرده بود، دوباره برگرفت، تا... مرگ خویش!
و مردم علی شناس باید بدانند که سکوت علی، همچون سخنش، جلوه ای از رسالت او است و این سکوت سی سال، پیام صامت او، نهج البلاغه ی سپید او!
و این ها است «حرف هایی که علی، برای نگفتن، دارد».
و این است که در پاسخ شیفتگانش، که تشنه ی نوشیدن جرعه هایی از کوثر رنج های او بودند، سکوت کرد. و برای توجیه آن لحظات بی قراری که از چنگش گریختند و به فریادش آوردند، تعبیری دارد که در صمیمیت، سادگی، زیبایی و بلاغت درد، تعبیری از «احساس علی» است، که:
«هذه شقشقة هدرت»،
این «شقشقه ای بود که بیرون پرید،
«ثم قرت»
سپس، فرو نشست.» و همین خطبه است که آن را «شقشقیه» نامیده اند.
از کویر- کتاب هبوط در کویر- اثر دکتر علی شریعتی
۱۳۸۴/۰۷/۲۷
سلام ....خوبي ؟ خيلي وقته کم پيدايي(آقا مهدي) چرا فکر ميکني دلت زندونيه؟ اونم زندونيه چيزي که ميشه شکسته بشه! ... اميد وار باش دوستم//ليلا
شکسته بشه؟
اوووووم...
نع! چه فایده داره تقلا کردن؟ هان؟ فوق فوقش دیوارا می رن اونورتر...
زندونم بزرگتر میشه....
زندون زندونه، بزرگ و کوچیک نداره که. داره؟
می دونی لیلا، اسم قشنگی دارم. خیلی قشنگ. هربار که صدام میکنن. هر بار که میگن: "مهدی" یاد اونی میوفتم که خودِ امیده! همونی که یه روزی میاد. ازین امید بالاتر می خوای؟ امیدی که با هر صدا زدنی زنده میشه!
محو و حیرانت هم مبارک!!
شکسته بشه؟
اوووووم...
نع! چه فایده داره تقلا کردن؟ هان؟ فوق فوقش دیوارا می رن اونورتر...
زندونم بزرگتر میشه....
زندون زندونه، بزرگ و کوچیک نداره که. داره؟
می دونی لیلا، اسم قشنگی دارم. خیلی قشنگ. هربار که صدام میکنن. هر بار که میگن: "مهدی" یاد اونی میوفتم که خودِ امیده! همونی که یه روزی میاد. ازین امید بالاتر می خوای؟ امیدی که با هر صدا زدنی زنده میشه!
محو و حیرانت هم مبارک!!
۱۳۸۴/۰۷/۲۶
۱۳۸۴/۰۷/۰۸
۱۳۸۴/۰۶/۲۲
روح من
ایستاده است. پسربچه ای شادو سرکش و گستاخ، با موهایی بور، چشمانی میشی، بدنی لاغر و نحیف و چهره ای زردرنگ و رقت آور! ایستاده شاشیدن را یاد گرفته است. به آموخته ی جدیدش افتخار می کند. از این کار لذت می برد انگار! هر بار می ایستد، دابره ای فرض می کند و با وسواس سعی می کند که نقطه ی فرود ادرارش از دایره خارج نشود! اگر موفق شد دفعه ی بعد دایره را عقب تر می برد و روز از نو، روزی از نو. روزی که چه عرض کنم، شاشیدن از نو! بازی بچه گانه ای است که این عمل رقت آور را -که نتیجه مستقیم خوردن است و در جایی معمولن نه چندان دلپذیر صورت می گیرد- قابل تحمل تر می کند. اما، بیچاره پسرک! نمی داند همان دایره ی فرضی که با وسواس داخلش می شاشد، خودِ خودِ زندگی و آینده اش است! پسر بچه ی گستاخ و سرکش و نحیفی که همان روح من است!
...............................................................
ایستاده ام. احساس می کنم بزرگ شده ام و سرمست از اینکه توانایی ایستاده ادرار کردن را یافته ام. فرقی نمی کند، چه به تکرار و تمرین و چه به گذر زمان. مهم این است که یاد گرفته ام و ایستاده ام تا توی دایره ای فرضی دقت این توانایی را - کاملن بچه گانه!- بسنجم. موفق می شوم. می توانم ایستاده و در دایره ای فرضی و دلخواه ادرار کنم در حالی که خبر ندارم همان دایره ی فرضی خودِ زندگیِ خودِ من است!
..............................................................
پسر بچه ای رو در نظر بگیر که تازه ایستاده شاشیدن رو یاد گرفته و داره با دقت خاصی روی یه نقطه خاص تر می شاشه. حسم دقیقن شبیه همون پسر بچه است! با این تفاوت که خبر ندارم اون نقطه ی خاص همه زندگی مه!!
...............
پ.ن: نظرتون رو جا بذارید لطفن!
۱۳۸۴/۰۶/۱۶
تعالی عشق که این متن باشه برا بعد!
۱۳۸۴/۰۶/۱۰
دوست
هممون بعضی وقتا قاطی می کنیم، عصبی می شیم، غمگین می شیم. منم مثل بقیه آدما. البته اگه به آدما بر نخوره! کم و بیش قاط می زنم ولی خب، اهل ناز کردن نیستم. معمولن کمتر کسی می فهمه من قاطی کردم. یعنی معمولن تا خودم نخوام کسی نمی فهمه. این مربوط به روابط واقعی (اسم بهتری واسش پیدا نکردم) من در دنیای این ور شیشه است. من نود درصد اوقات خنده رو هستم. ولی دنیای مجازی نه! عادت کردم همونجوری که دلم هست باشم اینجا. اگه عصبانی ام، عصبانی ام! و اگه غمگینم، غمگین. بارها شنیدم و خوندم که آدما توی نت فرق می کنن با آدمای واقعی. نمی شه اعتماد کرد (یا بهتر بگم: نباید اعتماد کرد). آدما تو دنیای مجازی اونجوری هستن که آرزو دارن باشن ولی در دنیای واقعی .... . ازین حرفا زیاد شنیدیم و همشون هم درستن. شاید دوستی با کسی که احتمالن هرگز نمی بینیش، صداش رو نمی شنوی و حتا هرگز شخصیت واقعی ش، وضعیت خانواده و زندگیش رو نمی شناسی، خیلی احمقانه باشه. تازه دوست صمیمی شدن احمقانه تر! خیلی خریت می خواد که یه آی دی رو توی زندگی واقعیت وارد کنی؟ هووووووووم؟ خیلی خریت می خواد؟ آره خب، فکر کنم که بخواد! ولی من اونقدر خر هستم که اینکار رو بکنم و به همین خاطر وقتی آن (On) می شم و یه دوست قدیمی - که نه صداش رو شنیدم و نه اگه توی خیابون ببینمش می شناسمش - بهم پی ام (PM) می ده و حالم رو می پرسه و می گه دوست نداره ناراحت ببینه منو مثه خر کیف می کنم! بله می دونم، ممکنه اصلن حتا یه لحظه هم به یاد من نبوده یا اصلن مُرده و زنده ی من براش فرق چندانی نداشته باشه. ممکنه تا من تق تق کردم یادش اومده که: " آره، اوندفه می گفت حالم گرفتست. بیا خرش کنم! بگم به فکرش بودم" اینا قبول. ولی من دوست دارم فکر کنم که از ته یه دل مهربون داره واسم آرزو می شه که شاد باشم. دوست دارم فکر کنم از ناراحتی من ناراحت می شه. چرا؟ شاید چون خودم اینجوریم. الله اعلم!
پ.ن1: ممنونم از همه دوستای حقیقی و مجازی ام (به معنای عام). از همه ی اونایی که دیدمشون یا اونایی که ندیدمشون. از همه اونایی که حضورشون رو در کنارم حس می کنم، چه مجازی و چه حقیقی.
پ.ن2: از به کاربردن تعابیری مثل مجازی و حقیقی متنفرم چرا که مرز حقیقت رو نمی شناسم و خیلی وقتا چیزای مجازی برام خیلی حقیقی ترن از هر حقیقتی! افسوس که کلمه ی دیگه ای به ذهنم نرسید.
پ.ن3: این جا اگر هذیان بگویم می شوم دیوانه، من مشکلی ندارم فقط نمی فهمم چرا انتظاری غیرازاین از من دارند. در حالی که من خوشم با حال خودم.
پ.ن1: ممنونم از همه دوستای حقیقی و مجازی ام (به معنای عام). از همه ی اونایی که دیدمشون یا اونایی که ندیدمشون. از همه اونایی که حضورشون رو در کنارم حس می کنم، چه مجازی و چه حقیقی.
پ.ن2: از به کاربردن تعابیری مثل مجازی و حقیقی متنفرم چرا که مرز حقیقت رو نمی شناسم و خیلی وقتا چیزای مجازی برام خیلی حقیقی ترن از هر حقیقتی! افسوس که کلمه ی دیگه ای به ذهنم نرسید.
پ.ن3: این جا اگر هذیان بگویم می شوم دیوانه، من مشکلی ندارم فقط نمی فهمم چرا انتظاری غیرازاین از من دارند. در حالی که من خوشم با حال خودم.
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
سوزن گرامافون
روی نام تو گیر کرده است!
من هم مارگریتای خودم رو دارم. با اسم خودش. سر دوراهی موندم. سئوالم اینست: عشق را باید عاشقی کرد یا فراموش؟ یا اصلن من باید عاشقی اش کنم یا فراموشش؟ سوزن گرامافونم را به مارگریتای خودم گیر بدهم و هی تکرارش کنم و عاشق تر شوم و شیدایی کنم و بنویسم و دوباره تکرار کنم و عاشق ترتر شوم و شیدایی ام تر شود و بازهم تکرارش کنم و عاشق تَرَک شوم و شیدایی ام ترتر شود و همینگونه تا... تا کجا؟ عاشق تَرَک؟ حرفی نیست ولی اگر این تَرَک باعث شکستنم شود چه؟ عاشق به تنهایی هم نمی ارزد چه برسد به تَرَک خورده اش! می شود یک کار دیگر کرد. بگویم گور پدر مارگریتا! ولی نه، نمی شود. تا گرامافونم هست مارگریتایم هم خواهد بود. خب به درک! اصلن جهنمِ ضرر، گور پدر مارگریتا و گرامافون و سوزنش که آتش می زنند به وجودم. باشد تا دیگر سوزنش را به هر ناکجاآبادی گیر ندهد! عاشقی کردن هم پیش کشِ همانی که مارگریتا دارد و گرامافون که گرامافونش سوزنی دارد و سوزنش گیر کرده به نام مارگیتا!
این وسط یکی نیست بگه از چی می ترسی؟ مهم نیست کی باشه. هرکی باشه جوابش رو می دم. می گم: به تو چه؟!!
به هرحال یه کاریش می کنم. یا همچنان گیر می دهم به مارگیتایم و تکرارش می کنم و... . یا گور پدر همه شان باهم!
پ.ن: پیش خودمون بمونه. نمی تونم از گرامافونم، مارگریتام و سوزنش بگذرم. (در گوش ت گفتم، به کسی نگی!)
مارگریتا
سوزن گرامافون
روی نام تو گیر کرده است!
من هم مارگریتای خودم رو دارم. با اسم خودش. سر دوراهی موندم. سئوالم اینست: عشق را باید عاشقی کرد یا فراموش؟ یا اصلن من باید عاشقی اش کنم یا فراموشش؟ سوزن گرامافونم را به مارگریتای خودم گیر بدهم و هی تکرارش کنم و عاشق تر شوم و شیدایی کنم و بنویسم و دوباره تکرار کنم و عاشق ترتر شوم و شیدایی ام تر شود و بازهم تکرارش کنم و عاشق تَرَک شوم و شیدایی ام ترتر شود و همینگونه تا... تا کجا؟ عاشق تَرَک؟ حرفی نیست ولی اگر این تَرَک باعث شکستنم شود چه؟ عاشق به تنهایی هم نمی ارزد چه برسد به تَرَک خورده اش! می شود یک کار دیگر کرد. بگویم گور پدر مارگریتا! ولی نه، نمی شود. تا گرامافونم هست مارگریتایم هم خواهد بود. خب به درک! اصلن جهنمِ ضرر، گور پدر مارگریتا و گرامافون و سوزنش که آتش می زنند به وجودم. باشد تا دیگر سوزنش را به هر ناکجاآبادی گیر ندهد! عاشقی کردن هم پیش کشِ همانی که مارگریتا دارد و گرامافون که گرامافونش سوزنی دارد و سوزنش گیر کرده به نام مارگیتا!
این وسط یکی نیست بگه از چی می ترسی؟ مهم نیست کی باشه. هرکی باشه جوابش رو می دم. می گم: به تو چه؟!!
به هرحال یه کاریش می کنم. یا همچنان گیر می دهم به مارگیتایم و تکرارش می کنم و... . یا گور پدر همه شان باهم!
پ.ن: پیش خودمون بمونه. نمی تونم از گرامافونم، مارگریتام و سوزنش بگذرم. (در گوش ت گفتم، به کسی نگی!)
اشتراک در:
پستها (Atom)
