۱۳۸۶/۰۳/۱۵
به یاد پیر جماران
شاعر: پیر جماران
خواننده: محمد اصفهانی
از غم دوست در این میکده فریاد کشم
دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم
داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست
که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم
در غمت ای گل شاداب من، ای خسرو من
جور مجنون برم، تیشه فرهاد کشم
سالها می گذرد حادثه ها می آید
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم
۱۳۸۶/۰۳/۰۶
در عاشقی پیچیده ام
اينبار من يكبارگي٬ از عافيت ببريدهام
خواننده: شهرام ناظري
آلبوم: سفر به ديگر سو ( آن خطاط)
دانلود (1800 كيلوبايت)
لابد!
۱۳۸۶/۰۳/۰۳
در کویر چیزی که خوب می روید خیال است!
از خواب میپرم. هوای خنک شبای کویر از پنجره میاد تو. ستارهها هم هنوز سرجاشون هستن! به سختی و آروم بلند میشم. به راه رفتن تو تاریکی عادت کردم. دیگه سروصدا نمیکنم، زمین نمیخورم! توی مسیر به پارچ آب توی یخچال فکر میکنم. یادمه قبل از خواب پُرش کردم و خدا خدا میکنم که به یخ شده باشه. نمیدونم چقدر از قبل از خوابم گذشته. زبونم رو به زحمت حرکت میدم و میکشم روی لبم تا یه کم از خشکیشون کم شه اما فایده نداره. حسش نیست لیوان بردارم. لبهی پارچ رو میذارم رو لبم و ...
پارچ رو که میارم پایین انقدر سبکه که خالی به نظر میرسه. یه لحظه مکث میکنم: پارچ رو آب کنم و دوباره بذارم توی یخچال؟ یا بذارمش روی کابینت و برم بخوابم؟ بیخیال! کی اهمیت میده؟ ...
پینوشت:
خوابت رو که میبینم کویرِ تمنا میشم!
۱۳۸۶/۰۲/۳۱
۱۳۸۶/۰۲/۳۰
دیوانگی بیستم
هرچی که توی این زندگی هست دو حالت داره:
یا هضمش میکنیم، یا نمیکنیم!
کاری به هضم نشدههاش ندارم... فرض کن انقدر خوش هستی که بتونی همهش رو هضم کنی. خیلی راحتها. بدون دلدرد.
بعد از یه روز پر از هضم کردنی! داری توی خیابون قدم میزنی و میرسی به یه توالت عمومی... بالاخره هر هضمی یه دفعی هم داره دیگه!
القصه، شاد و شنگول و بیدرد میپری توی توالت و کلی کیف میکنی که چقدر معدهت درست حسابی کار میکنه و دنیا تخمت نیست و همهچی خوبه و .... و این توالت چقدر تمیزه و اینا.
جونم واستون بگه که وسط همین فکر کردن دو زانو میزنی روی سنگ توالت و همینطور که به اینجور چیزا فکر میکنی و کلی کیفوری یهو میبینی یه جایی داغ شد. بلند میشی و میبینی سبک که نشدی هیچ، کلی هم سنگینتر شدی. خب، یه اتفاق سادهی کوچولو افتاده! انقده توی چُس خودت گرم بودی که اصلن یادت رفته یه چیزی به اسم شلوارم هست که باید میکشیدی پایین!
خلاصه، من تا اینجاشو گفتم... شما یه زحمتی بکش یه جوری خودت رو با اون گندی که بالا آوردی برسون خونه!
پینوشت:
مَرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بیدردی، علاجش آتش است
۱۳۸۶/۰۲/۲۷
عاشقت هستم وقتی كه عاشقت نيستم
تو را دوست می دارم و ندارم
چندان كه هر باشنده ای
آميزه ای است از هر دو سو.
تا آرامش را حتی
نيمه سردی است
و هر واژه را سكوتی.
تو را دوست می دارم
چرا كه اين آغاز عشق توست
آغازی به بی نهايتی كه پايانش نيست
و دوستت نمی دارم
زان رو كه جاودانه ای.
عشق من دو گونه زيست می كند:
عاشقت هستم وقتی كه عاشقت نيستم
و تو را دوست می دارم وقتی كه دوستت نمی دارم.
ادبیات یک بوسه|صدشعر عاشقانه از پابلو نرودا | ترجمه شاهکار بینش پژوه.
۱۳۸۶/۰۲/۱۷
دیوانگی بیستم
هر چه هستی، هر که هستی
تخم ما هم نیستی...
پی نوشت:
خواننده گرامی: خداوکیلی با شما نیستم!
۱۳۸۶/۰۲/۱۲
دوست داشتن.
عشق، عاشق، معشوق
دوست داشتن، ......، دوست
من به همون دوست داشتن هزار بار بیشتر محتاجم که حتا اسمی هم واسه فاعلش وجود نداره. هر چی هست دوسته و دوسته و دوست.
۱۳۸۶/۰۲/۰۸
دیوونگی نوزدهم
هر چیزی که تا حالا به ذهنت رسیده قبلش به ذهن یکی دیگه رسیده بوده!
مطمئن باش.
باور نداری؟
خب برو تو گوگل سرچش کن.
۱۳۸۶/۰۲/۰۶
۱۳۸۶/۰۲/۰۱
۱۳۸۶/۰۱/۳۰
۱۳۸۶/۰۱/۲۶
۱۳۸۶/۰۱/۲۴
۱۳۸۶/۰۱/۲۳
بهش میگن زندگی...
هیچ وقت نتونستی از احساساتت مثه آدم حرف بزنی. یعنی بعد از اینکه کلی جون میکنی و احساست رو بیان میکنی یا باعث میشی طرفت بخنده، یا گیج بشه و یا اگه خیلی با معرفت باشه همینجوری الکی سرشو تکون بده! دیگه عادت کردی دیگه. عادت کردی... فک کنم واسه همین بود که وقتی گفت هیچوقت باور نکرده که دوسش داری فقط سکوت کردی. آخه چیکار میشه کرد؟ تقصیر اون که نیست. اونم مثه همه... همهی دنیا که عیب و ایراد نداره. این تویی که خُل و چل به دنیا اومدی. تویی که کم داری. تویی که عرضه نداری احساست رو منتقل کنی. حتا اگه هزار بارم داد بزنی هیچکس باورش نمیشه. هیچکس... (این هیچکس هم فحش بزرگیه ها!)
اوهووووم. اوهووووم. میدونم. عادت کردی دیگه. میدونی کسی نمیفهمه احساست رو. خُب به نظرم تنها راهشم همینه. نیس؟ آره دیگه. حالا خودتیو حوضت! نه، خودتیو خودت... علی مونده و حوضش. چه فرقی میکنه؟ تو که دوسش داری و از این دوست داشتن لذت میبری. هر چی هم جون کردی همونی شد که اولش هم بود! خُب، آروم خودتو بغل کن (مثه همیشه)، نفس بکش و خدا رو شکر کن که حداقل خودت میدونی که از تهِ تهِ تهِش... یه جایی که نمیدونی کجاس اما مقدس بودنش رو حس میکنی... از همونجا دوسش داشتی و داری. همین!
حلوا که خیرات نمیکنن! بهش میگن زندگی...
پینوشت:
توی تنهاییهام با خودم حرف میزنم. اینکه معلومه؟؟
۱۳۸۶/۰۱/۲۰
۱۳۸۶/۰۱/۱۷
ذهنِ آشفتهیِ عصیانگرِ مبارز.
سهراب آرومه. شعرش رو که میخونی آروم میشی. بدی توی شعرش نیست. شعراش پاکه. روحه. حسه. اصلن انگار نه انگار توی این دنیا زندگی میکرده. از این دنیا گذشته. ازینجا کنده، رفته بالا. میگه اینجا محل گذره. میگه بگذار و بگذر. "زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد!" اما شاملو نه. عصیانگره. شعراش اندوه و هیجان و عصیان رو با هم داره. میخواد دنیا رو درست کنه. دنیا مهمه براش! میگه آدمی که دنیاشو نمیتونه درست کنه آخرتش کجا بوده؟ میگه: "ترجيح ميدهم که شعر شيپور باشد، نه لالايي" در مورد سهراب میگه: به نظر من وقتی سر یه بیگناه رو لب جوی آب دارن میبُرن چه فرقی میکنه که آب را گل بکنن یا نکنن؟ یا من پرتم از ماجرا یا اون. (نقل به مضمون)
فرقشون رو حس میکنی؟ تو کدوم رو دوست داری؟ دوست داری کدوم باشی؟ شاملو؟ سهراب؟ نمیتونی فقط یکی رو داشته باشی. من فکر میکنم خود شاملو هم کمی سهراب داره توی خودش. کمی! و سهراب هم کمی شاملو داره. نداره؟
من ترجیح میدم شاملوی دلم گندهتر باشه. یعنی من شاملو رو انتخاب کردم. ذهنِ آشفتهیِ عصیانگرِ مبارز. اینه!
پینوشت:
البته من از شعرای سهراب هم نمیتونم بگذرم ها! گفته باشم.