سلام
شرمنده يه چند روز نبودم! آخه كارنامه ها رو دادن با نمره هاييم كه من گرفتم خوب ديگه !! واقعا وقت نكردم! امروز نوار جديد گروه آريان رو خريدم خيلي قشنگه. سعي ميكنم فردا يه چيزايي بنويسم! فعلا خداحافظ
۱۳۸۰/۱۱/۲۱
اسير
ترا مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روسن
نگاه كودكي خندد برويم
چ. من سر ميكنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد بسويم
اگر اي آسمان خواهم كه يكروز
از اين رندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
زمن بگذر، كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با شوز دل خويش
فروزان ميكنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان ميكنم كاشانه اي را
== شعر اسير از فروغ فرخزاد
ترا مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روسن
نگاه كودكي خندد برويم
چ. من سر ميكنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد بسويم
اگر اي آسمان خواهم كه يكروز
از اين رندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
زمن بگذر، كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با شوز دل خويش
فروزان ميكنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان ميكنم كاشانه اي را
== شعر اسير از فروغ فرخزاد
سلام
22 بهمنتون مبارك!! واقعا 22 بهمن چه روزيه نه؟ خيلي از پدر و مادراي ما با اومدن چنين روزي توي خاطره هاشون غرق ميشن. خاطره هاي خوب و بد. نه اشتباه نكنين نميخوام بگم كه انقلاب شده چه كولاكي شده و از اين جور چيزا ولي واقعا اينجور روزا خيلي كم پيش ميان. اصلا فكر نميكنم همچين استقبال پر شوري از هيچ رهبر ديگه اي شده باشه! يعني اگه بخوايم منطقي و منصفانه فكر كنيم ميبينيم كه واقعا همه مردم طالب امام بودن و اونو دوست داشتن. وقتي فيلماي اينروز رو ميبينم با تمام وجودم وحدت و عشق رو حس ميكنم! پس چي شد اونهمه عشق؟ اونهمه يكدلي و اتحاد؟ مگه همين مردم نبودن كه چندين كيلومتر صف كشيدن تا با امام ملاقات كنن؟ مگه همين مردم نبودن كه با محبت خودشون ارتش و نيروهاي نظامي رو جذب كردن؟ مگه همين مردم نبودن كه با هم مثل برادر بودن؟ مگه همينا نبودن كه اينچنين غوغايي كردن؟ پس اينا همش چي شد؟ چرا با اين همه انرژي هنوز داريم درجا ميزنيم؟ چرا هنوز جهان سومي هستيم؟ من روي اين موضوع فكر كردم شماها هم فكر كنيد! من عقيدم اينه كه انقلاب يك شور جريان خارجي نيست بلكه داخليه. يعني بايد در ذهن و تفكر مردم انقلاب بوجود بياد تا انقلاب خارجي رخ بده و نظام سياسي عوض شه. يعني لازمه انقلاب (به معني تحول حكومت)، انقلاب فكري و عقيده ايه. پس بدون انقلاب دروني انقلاب و تحول حكومت يا غير ممكنه يا بي فايده است. مردم ما علت تحول حكومت بودند و مطمئنا دچار انقلاب فكري شده بودن كه اولين جرقه اين انقلاب رو همت امام زد. مردم ما با اين تفكر درست و تازه براي نابودي نظام شاهنشاهي مبارزه كردند. مردم بر اثر عوامل زيادي آگاهتر شده بودن و با اعتقادي عميق و با انرژي خيلي خيلي زياد به سمت دموكراسي پيش ميرفتند. امام نقش كليدي اي رو در اين بازي به عهده داشت و آن جلوگيري از به هدر رفتن اين انرژي عظيم و تعيين خط مشي مبارزه مردم بود تا اين مبارزه سرانجامي همچون مشروطه نداشته باشه. مردم پس از همه رنج ها و ناراحتي ها پيروز شدند و مردمسالاري ديني با نام جمهوري اسلامي و با زحمت خود مردم و رهبري امام بر ايران زمين حاكم شد. در ابتداي كار همه مردم با تمام توانايي و با همان اعتقاد قلبي براي پيشرفت مملكت خودشون و رسيدن به آرزوهاشون كار كردند. تا اينكه جنگ شد و جنگ تمام رمق مردم و دولت را كشيد ولي مردم در 8 سال دفاع مقدس هم با همان حس وطن دوستي و استقلال طلبي جنگيدند و از جان خود مايه گذاشتند تا شكست نخورند و بالاخره پيروز شدند و به حق خود رسيدند.تا اينجا مردم هنوز همان اتحاد و همبستگي رو حفظ كرده بودن تا اينكه اميد مردم و منشا تفكر نوين مردمسالاري ديني و موسس جمهوري اسلامي ايران دوستداران خود را تنها گذاشت و به لقاء ا... پيوست. در اين موقع مردم شوكه شدند و وقتي كه به خود آمدند زماني بود كه از امام خبري نبود و افرادي با نظرات متفاوت و نه چندان جديد به وجود آمده بودند. و از آنجايي كه هر فردي مي تواند داراي تفكر و علايق خاصي باشد افرادي كه بعد از امام رهبران و مديران اين نظام شدند با نظرات ديگه اي و اعتقادات متفاوتي شروع به كار كردن و به خاطر همين مردم هم به دو دسته تقسيم شدن: 1- اون دسته از مردم كه با نظراتي كه با متفاوت بود ساختن و دوباره انقلاب فكري پيدا كردن.2- اون دسته از مردم كه فقط تفكرات امام رو قبول داشتن و نمي تونستن با تفكر جديد بخونن. گروه اول كم كم دچار تفكر خاصي شدند و اعتقادات جديدي پيدا كردند و گروه دوم كمكم گوشه نشين مي شدند تا وقتي كه دوباره خاتمي با تفكر امام وارد گود شد و مردمي كه جزو گروه دوم بودند و كنار زده شده بودند دوباره اميدوار شدند و به خاتمي راي دادند و همچنين اعضايي كه به عنوان چپي ها يا همون اعضاي فعال طرفدار تفكر امام و نيز عده اي از گروه اول موسوم به راست كه تمايل به تفكرات امام داشتند به خاتمي راي دادند. در اينجا ما دو گروه فعال داريم يكي راست و يكي چپ كه مسلما اين گروه ها با هم متحد نيستند و در طي اين مدت يعني فاصله بين مرگ امام و كانديداتوري خاتمي نيز با هم يكدل نبودند و كار نكردند. مردم به خاتمي راي دادند و از او فقط ميخواستن كه دنباله رو تفكر امام باشه ولي در 10 تا 15 سال قبل تفكرات زيادي در جامعه بوجود أمده بود كه كار خاتمي رو سخت ميكرد و اونو دچار زحمت كرد. خلاصه ميبينيم كه مردم هنوز خواهان امام هستن و اونو دوست دارن.
22 بهمنتون مبارك!! واقعا 22 بهمن چه روزيه نه؟ خيلي از پدر و مادراي ما با اومدن چنين روزي توي خاطره هاشون غرق ميشن. خاطره هاي خوب و بد. نه اشتباه نكنين نميخوام بگم كه انقلاب شده چه كولاكي شده و از اين جور چيزا ولي واقعا اينجور روزا خيلي كم پيش ميان. اصلا فكر نميكنم همچين استقبال پر شوري از هيچ رهبر ديگه اي شده باشه! يعني اگه بخوايم منطقي و منصفانه فكر كنيم ميبينيم كه واقعا همه مردم طالب امام بودن و اونو دوست داشتن. وقتي فيلماي اينروز رو ميبينم با تمام وجودم وحدت و عشق رو حس ميكنم! پس چي شد اونهمه عشق؟ اونهمه يكدلي و اتحاد؟ مگه همين مردم نبودن كه چندين كيلومتر صف كشيدن تا با امام ملاقات كنن؟ مگه همين مردم نبودن كه با محبت خودشون ارتش و نيروهاي نظامي رو جذب كردن؟ مگه همين مردم نبودن كه با هم مثل برادر بودن؟ مگه همينا نبودن كه اينچنين غوغايي كردن؟ پس اينا همش چي شد؟ چرا با اين همه انرژي هنوز داريم درجا ميزنيم؟ چرا هنوز جهان سومي هستيم؟ من روي اين موضوع فكر كردم شماها هم فكر كنيد! من عقيدم اينه كه انقلاب يك شور جريان خارجي نيست بلكه داخليه. يعني بايد در ذهن و تفكر مردم انقلاب بوجود بياد تا انقلاب خارجي رخ بده و نظام سياسي عوض شه. يعني لازمه انقلاب (به معني تحول حكومت)، انقلاب فكري و عقيده ايه. پس بدون انقلاب دروني انقلاب و تحول حكومت يا غير ممكنه يا بي فايده است. مردم ما علت تحول حكومت بودند و مطمئنا دچار انقلاب فكري شده بودن كه اولين جرقه اين انقلاب رو همت امام زد. مردم ما با اين تفكر درست و تازه براي نابودي نظام شاهنشاهي مبارزه كردند. مردم بر اثر عوامل زيادي آگاهتر شده بودن و با اعتقادي عميق و با انرژي خيلي خيلي زياد به سمت دموكراسي پيش ميرفتند. امام نقش كليدي اي رو در اين بازي به عهده داشت و آن جلوگيري از به هدر رفتن اين انرژي عظيم و تعيين خط مشي مبارزه مردم بود تا اين مبارزه سرانجامي همچون مشروطه نداشته باشه. مردم پس از همه رنج ها و ناراحتي ها پيروز شدند و مردمسالاري ديني با نام جمهوري اسلامي و با زحمت خود مردم و رهبري امام بر ايران زمين حاكم شد. در ابتداي كار همه مردم با تمام توانايي و با همان اعتقاد قلبي براي پيشرفت مملكت خودشون و رسيدن به آرزوهاشون كار كردند. تا اينكه جنگ شد و جنگ تمام رمق مردم و دولت را كشيد ولي مردم در 8 سال دفاع مقدس هم با همان حس وطن دوستي و استقلال طلبي جنگيدند و از جان خود مايه گذاشتند تا شكست نخورند و بالاخره پيروز شدند و به حق خود رسيدند.تا اينجا مردم هنوز همان اتحاد و همبستگي رو حفظ كرده بودن تا اينكه اميد مردم و منشا تفكر نوين مردمسالاري ديني و موسس جمهوري اسلامي ايران دوستداران خود را تنها گذاشت و به لقاء ا... پيوست. در اين موقع مردم شوكه شدند و وقتي كه به خود آمدند زماني بود كه از امام خبري نبود و افرادي با نظرات متفاوت و نه چندان جديد به وجود آمده بودند. و از آنجايي كه هر فردي مي تواند داراي تفكر و علايق خاصي باشد افرادي كه بعد از امام رهبران و مديران اين نظام شدند با نظرات ديگه اي و اعتقادات متفاوتي شروع به كار كردن و به خاطر همين مردم هم به دو دسته تقسيم شدن: 1- اون دسته از مردم كه با نظراتي كه با متفاوت بود ساختن و دوباره انقلاب فكري پيدا كردن.2- اون دسته از مردم كه فقط تفكرات امام رو قبول داشتن و نمي تونستن با تفكر جديد بخونن. گروه اول كم كم دچار تفكر خاصي شدند و اعتقادات جديدي پيدا كردند و گروه دوم كمكم گوشه نشين مي شدند تا وقتي كه دوباره خاتمي با تفكر امام وارد گود شد و مردمي كه جزو گروه دوم بودند و كنار زده شده بودند دوباره اميدوار شدند و به خاتمي راي دادند و همچنين اعضايي كه به عنوان چپي ها يا همون اعضاي فعال طرفدار تفكر امام و نيز عده اي از گروه اول موسوم به راست كه تمايل به تفكرات امام داشتند به خاتمي راي دادند. در اينجا ما دو گروه فعال داريم يكي راست و يكي چپ كه مسلما اين گروه ها با هم متحد نيستند و در طي اين مدت يعني فاصله بين مرگ امام و كانديداتوري خاتمي نيز با هم يكدل نبودند و كار نكردند. مردم به خاتمي راي دادند و از او فقط ميخواستن كه دنباله رو تفكر امام باشه ولي در 10 تا 15 سال قبل تفكرات زيادي در جامعه بوجود أمده بود كه كار خاتمي رو سخت ميكرد و اونو دچار زحمت كرد. خلاصه ميبينيم كه مردم هنوز خواهان امام هستن و اونو دوست دارن.
۱۳۸۰/۱۱/۱۹
بنام رحمتگر مهربان
سلام
جمعه بهترين روز خدا و بهترين روز زيبايي ها
جمعه تجلي استراحت ها و راحتي از خستگي
اولين روزي بود كه تا ساعت 10 خوابيدم و ساعت 11 صبحانه خوردم و هنوز نهار نخوردم اين حرفها را در حالي مي خوانم كه دو تا فرد فيلم در كنارم در حال مزاح هستن يكي داره شعر مي خونه “ آلاله بچه كرده / پرستو غنچه كرده“و خواستار شفاي عاجز براي اين افراد هستم
و من ديگر مطلبي براي گفتن نداشتندي و مجبور به غزل از مولانا شدندي. به اميد رضايت از اين ابيات.
------------------------------------------------------------------
دومين غزل :
به باغ بلبل از پس نواي ما گويد * * حديث عشق شكرريز جان فزا گويد
اگرز‚رنگ رخ يار ما خبر دارد * * زلاله زارو ز نسرين وگل چرا گويد
زراه غيرت گويد كه تا بپوشاند * * رها كند سرچشمه حديث پا گويد
كه پاره پاره به تدريج ذره كي گردد * * فنا شود كه اگر تند وبرو لا گويد
كهي كه ذره بود پيش او دوصدكه قاف * * دوان دوان شود آن د م كه او بيا گويد
چوگوش كوه شنيد آنبياي فرخ او * * به سر بيايد و لبيك را دوتا گويد
به حق گلشن اقبال كند رو مستي
چوگل خموش كه تا بلبلت ثنا گويد
----------------------------------------------------------------------------------------
:FINISHING
اللهي عشقم را فرمت مكن.
اللهي دلم را ويروسي نساز.
اللهي ما بنده ايم و بنده را جز بندگي نشايد پس به ما الفباي بندگي بياموز.
دوستدار ترين دوستداران .........محمود
سلام
جمعه بهترين روز خدا و بهترين روز زيبايي ها
جمعه تجلي استراحت ها و راحتي از خستگي
اولين روزي بود كه تا ساعت 10 خوابيدم و ساعت 11 صبحانه خوردم و هنوز نهار نخوردم اين حرفها را در حالي مي خوانم كه دو تا فرد فيلم در كنارم در حال مزاح هستن يكي داره شعر مي خونه “ آلاله بچه كرده / پرستو غنچه كرده“و خواستار شفاي عاجز براي اين افراد هستم
و من ديگر مطلبي براي گفتن نداشتندي و مجبور به غزل از مولانا شدندي. به اميد رضايت از اين ابيات.
------------------------------------------------------------------
دومين غزل :
به باغ بلبل از پس نواي ما گويد * * حديث عشق شكرريز جان فزا گويد
اگرز‚رنگ رخ يار ما خبر دارد * * زلاله زارو ز نسرين وگل چرا گويد
زراه غيرت گويد كه تا بپوشاند * * رها كند سرچشمه حديث پا گويد
كه پاره پاره به تدريج ذره كي گردد * * فنا شود كه اگر تند وبرو لا گويد
كهي كه ذره بود پيش او دوصدكه قاف * * دوان دوان شود آن د م كه او بيا گويد
چوگوش كوه شنيد آنبياي فرخ او * * به سر بيايد و لبيك را دوتا گويد
به حق گلشن اقبال كند رو مستي
چوگل خموش كه تا بلبلت ثنا گويد
----------------------------------------------------------------------------------------
:FINISHING
اللهي عشقم را فرمت مكن.
اللهي دلم را ويروسي نساز.
اللهي ما بنده ايم و بنده را جز بندگي نشايد پس به ما الفباي بندگي بياموز.
دوستدار ترين دوستداران .........محمود
۱۳۸۰/۱۱/۱۸
سلام
از اين به بعد هر روز با يك غزل از مولانا:
خنده از لطفت حكايت مي كند****** ناله از قهرت شكايت مي كند
اين دو پيغام مخالف در جهان****** ازيكي دلبر روايت مي كند
غا فلي را لطف بفريبد چنا ن****** قهر ننديشدجنايت مي كند
وان يكي را قهر نوميدي دهد******* ياس كلي را رعايت مي كند
عشق ما نند شفيعي مشفقي*******اين دو گمره راحمايت مي كند
شكرها داريم زين عشق اي خدا*****لطفهاي بي نهايت مي كند
هر چه ما در شكر تقصيري كنيم*** عشق كفران را كفايت مي كند
كوثراست اين عشق با آب حيات****عمر را بي حدوغايت مي كند
در ميان مجرم و حق چون رسول* بس دوا دو بس سعايت مي كند
بس كن اي آيت آيت اين را بر مخوان
عشق خود تفسير آيت مي كند
--------------------------------------------------------------------------------
FINISHING:
نمي دونم چه قدر گير درس و زندگي و كامپيوتر و تلويزيون و... شديم كه از كتاب و شعر و داستان دور شديم و حتي وقت خواندن اين ارزشها را نمي كنيم شعر هاي ادبيات ما شعرهاي با وزن و آهنگي هستندكه مااز آنها غافل شده ايم و زيبايي هاي آنها را درك نكرده ايم زيبايي شعر در آهنگ است و در عشق است در قرب . ولي چگونه بتونيم به اين معاني سنگين پي ببريم دشوار است.
اين شعر لطيف “چو مهر آيد حركت افزون شود“
معاني زيادي رو مي توان براي مهر در نظر گرفت مانند:
خورشيد
عشق
ماه مهر
خدايا هميشه ما را عاشق نگه دار ودراين راه كمكمان كن.
اللهي ما را آن ده كه آن به و ما را مسپار به كه ومه(الهي نامه خواجه عبد الله انصاري).
الهي آنچه را كه عشق نيست ارزش چيست؟
از اين به بعد هر روز با يك غزل از مولانا:
خنده از لطفت حكايت مي كند****** ناله از قهرت شكايت مي كند
اين دو پيغام مخالف در جهان****** ازيكي دلبر روايت مي كند
غا فلي را لطف بفريبد چنا ن****** قهر ننديشدجنايت مي كند
وان يكي را قهر نوميدي دهد******* ياس كلي را رعايت مي كند
عشق ما نند شفيعي مشفقي*******اين دو گمره راحمايت مي كند
شكرها داريم زين عشق اي خدا*****لطفهاي بي نهايت مي كند
هر چه ما در شكر تقصيري كنيم*** عشق كفران را كفايت مي كند
كوثراست اين عشق با آب حيات****عمر را بي حدوغايت مي كند
در ميان مجرم و حق چون رسول* بس دوا دو بس سعايت مي كند
بس كن اي آيت آيت اين را بر مخوان
عشق خود تفسير آيت مي كند
--------------------------------------------------------------------------------
FINISHING:
نمي دونم چه قدر گير درس و زندگي و كامپيوتر و تلويزيون و... شديم كه از كتاب و شعر و داستان دور شديم و حتي وقت خواندن اين ارزشها را نمي كنيم شعر هاي ادبيات ما شعرهاي با وزن و آهنگي هستندكه مااز آنها غافل شده ايم و زيبايي هاي آنها را درك نكرده ايم زيبايي شعر در آهنگ است و در عشق است در قرب . ولي چگونه بتونيم به اين معاني سنگين پي ببريم دشوار است.
اين شعر لطيف “چو مهر آيد حركت افزون شود“
معاني زيادي رو مي توان براي مهر در نظر گرفت مانند:
خورشيد
عشق
ماه مهر
خدايا هميشه ما را عاشق نگه دار ودراين راه كمكمان كن.
اللهي ما را آن ده كه آن به و ما را مسپار به كه ومه(الهي نامه خواجه عبد الله انصاري).
الهي آنچه را كه عشق نيست ارزش چيست؟
واقعا اين چند روز كار داشتم ببخشيد!! آخه فردا يه مهموني بزرگ داريم!! حدودا 50 تا 60 نفر مهمون گرانقدر تمام وقت من و بقيه اعضاي خانواده رو از اول هفته گرفتن. خيلي كفريم كردن!! اين هفته نه درس خوندم و نه وبلوگ هيچ تكليفيم ننوشتم! مائيم ديگه روانم پاك پاك! ختم بيخياليم! ولي يه كتابي پيدا كردم از دكتر عبدالكريم سروش به اسم ايدئولوژي شيطاني (دكماتيزم نقابدار) كه با اينكه ما 20 سال پيشه ولي خيلي جذبم كرده و با اين كه اصلا وقت نداشتم 60 صفحه شو خوندم قول ميدم وقتي تمومش كردم خلاصه شو بنويسم! حالا بگذريم. تا حالا فكر كردين چرا اسم اين وبلوگ رو عاشقانه گذاشتم؟ خوب دليلاي زيادي داشت ولي يكي از دلابلش اين شعر از فروغ فرخزاد بود:
............................................................. عاشقانه.................................................................
اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي دل سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزارها سر شارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
با توام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست
اين دل تنگ من و اين بار نور؟
هايهوي زندگي در قعر گور؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريكيست، درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سر نهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زر نشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائيم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
جوي خشك سينه ام را آب، تو
بستر رگهام را سيلاب، تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه، اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
عشق ديگر نيست اين ، اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب، پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
آه، مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه، مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود؟
در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود؟
اين فضاي خالي و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟
اي نگاهت لاي لائي سحر بار
گاهوار كودكان بيقرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته در خود، لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنياهاي من
اي مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم، شعرم به آتش سوختي
- اميدوارم خوشتون اومده باشه! من كه خيلي با اين شعر حال ميكنم!
- جهان يه فرد اوني نيست كه اون فرد اونو ميبينه بلكه اونيه كه فرد به طور فعالانه در اون بازي كنه!
- فعلا خداحافظ !
گمشده در دنباي بزرگ تفكر............. مهدي (حالا)
............................................................. عاشقانه.................................................................
اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي دل سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزارها سر شارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
با توام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست
اين دل تنگ من و اين بار نور؟
هايهوي زندگي در قعر گور؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريكيست، درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سر نهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زر نشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائيم خاموشي گرفت
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
جوي خشك سينه ام را آب، تو
بستر رگهام را سيلاب، تو
در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه، اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
عشق ديگر نيست اين ، اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب، پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
آه، مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه، مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود؟
در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود؟
اين فضاي خالي و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟
اي نگاهت لاي لائي سحر بار
گاهوار كودكان بيقرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته در خود، لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنياهاي من
اي مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم، شعرم به آتش سوختي
- اميدوارم خوشتون اومده باشه! من كه خيلي با اين شعر حال ميكنم!
- جهان يه فرد اوني نيست كه اون فرد اونو ميبينه بلكه اونيه كه فرد به طور فعالانه در اون بازي كنه!
- فعلا خداحافظ !
گمشده در دنباي بزرگ تفكر............. مهدي (حالا)
سلام
بالاخره منم دارم مينويسم. اگه مي دونستم اين محمود انقدر دهن لقه زودتر مينوشتم تا قبل از اينكه محمود لو بده من خبر پيوستن دو تا از رفقا رو به عاشقانه بدم!! البته يكي از دوستان كه آقا مسلم باشن همين چند دقيقه پيش يه مطلبي نوشتن و يكي ديگه از دوستان هنوز به طور قطعي و صددرصد به ما نپيوستن ولي به هر حال ديگه!!!
بالاخره منم دارم مينويسم. اگه مي دونستم اين محمود انقدر دهن لقه زودتر مينوشتم تا قبل از اينكه محمود لو بده من خبر پيوستن دو تا از رفقا رو به عاشقانه بدم!! البته يكي از دوستان كه آقا مسلم باشن همين چند دقيقه پيش يه مطلبي نوشتن و يكي ديگه از دوستان هنوز به طور قطعي و صددرصد به ما نپيوستن ولي به هر حال ديگه!!!
۱۳۸۰/۱۱/۱۷
۱۳۸۰/۱۱/۱۵
سلام
امروز مي خواهم يه خبر جديد بهتون بدم دو تا دوستان مي خوان به ما بپيوند و شما خوانندگان مشتاق ما را كمك كنند يكي از دوستان را من تا حالا نديدم ولي يكي از دوستان مهدي است و دومي نيز با هر دوتامون دوسته پسرهاي خوبيند يكي ازيكي بهتر ولي هنوز نگفتن درباره چي مي خوان بنويسن مهدي ديگه زده تو كاره درس و چسبيده به درس از همه هم خرخون تره ولي آخر خالي بنديه و ميگه درسي نخوندم امروز يكي از زيباترين روزهاي عمرم است ولي نميدونم چرا اگر فهميدين به ماهم بگين مهدي تصميم گرفته كه يك تيم سيصد چارصد نفري بزنه هر كس يه روز بنويسه و دو ماه را براي خودش بنويسه ولي معلوم اين است براي چي مي خواد اين كارو بكنه من كه از وقتي با مهدي تيم زدم كسي به من ميل نزده و خبري از من نگرفته و به معروف ميل زن وب لاگ نويس را سر شوق آورد ولي من خيلي اميدوار بودم يه برام بفرستند حالا نمي دونم مهدي تو لينكا اشتباه ادرس منو نوشته يا اينكه كسي تحويل نمي گيره مهدي ميگه كه همه فكر مي كنن ما دو تا يه نفريم و تو را تحويل نميگيرن بابا من با مهدي سر رقابت با تعداد ايميل ها مسابقه گذاشتيم ولي غير از همون اولين خوش آمد hotmail ديگه ميلي دريافت نكرده ام خب اگر دوست دارين يكي از سبز مغزان مملكت در سنين جواني گم شود ديگه هم ميل نزنين !! ولي خلاصه همه حرفايه من راست نبودن ولي خيلياشون واقعا راستن مهدي كه تو كاره آشپزي و غذا ياد ميده و تازگيا سرآشپز ايران مي خواد بشه البته شروع خوبيه و شغل جالبي از تمام كساني از كار مهدي خوششون مياد بايد نوشته هاشو بخونن و چشمايه گرانبهاشونو را در اين راه كور نمايند اين نوشته ها نوشتم چون از نوشتن لذت مي برم و به كساني اين مطالب را مي خونند خسته نباشيد ميگم ديگه حال ندارم لذت ببرم و شما را به خداي منان مي فرستم .
FINISHING:
از كساني ما را در اين كمك مي كنند تا مطالب دسته اول را به شما عزيزان ارائه دهيم ممنونم و از مهدي كه اين وب لاگ را زد وطراحي و همه بازماندگان وعزيزان نيز ممنونم .
امروز مي خواهم يه خبر جديد بهتون بدم دو تا دوستان مي خوان به ما بپيوند و شما خوانندگان مشتاق ما را كمك كنند يكي از دوستان را من تا حالا نديدم ولي يكي از دوستان مهدي است و دومي نيز با هر دوتامون دوسته پسرهاي خوبيند يكي ازيكي بهتر ولي هنوز نگفتن درباره چي مي خوان بنويسن مهدي ديگه زده تو كاره درس و چسبيده به درس از همه هم خرخون تره ولي آخر خالي بنديه و ميگه درسي نخوندم امروز يكي از زيباترين روزهاي عمرم است ولي نميدونم چرا اگر فهميدين به ماهم بگين مهدي تصميم گرفته كه يك تيم سيصد چارصد نفري بزنه هر كس يه روز بنويسه و دو ماه را براي خودش بنويسه ولي معلوم اين است براي چي مي خواد اين كارو بكنه من كه از وقتي با مهدي تيم زدم كسي به من ميل نزده و خبري از من نگرفته و به معروف ميل زن وب لاگ نويس را سر شوق آورد ولي من خيلي اميدوار بودم يه برام بفرستند حالا نمي دونم مهدي تو لينكا اشتباه ادرس منو نوشته يا اينكه كسي تحويل نمي گيره مهدي ميگه كه همه فكر مي كنن ما دو تا يه نفريم و تو را تحويل نميگيرن بابا من با مهدي سر رقابت با تعداد ايميل ها مسابقه گذاشتيم ولي غير از همون اولين خوش آمد hotmail ديگه ميلي دريافت نكرده ام خب اگر دوست دارين يكي از سبز مغزان مملكت در سنين جواني گم شود ديگه هم ميل نزنين !! ولي خلاصه همه حرفايه من راست نبودن ولي خيلياشون واقعا راستن مهدي كه تو كاره آشپزي و غذا ياد ميده و تازگيا سرآشپز ايران مي خواد بشه البته شروع خوبيه و شغل جالبي از تمام كساني از كار مهدي خوششون مياد بايد نوشته هاشو بخونن و چشمايه گرانبهاشونو را در اين راه كور نمايند اين نوشته ها نوشتم چون از نوشتن لذت مي برم و به كساني اين مطالب را مي خونند خسته نباشيد ميگم ديگه حال ندارم لذت ببرم و شما را به خداي منان مي فرستم .
FINISHING:
از كساني ما را در اين كمك مي كنند تا مطالب دسته اول را به شما عزيزان ارائه دهيم ممنونم و از مهدي كه اين وب لاگ را زد وطراحي و همه بازماندگان وعزيزان نيز ممنونم .
۱۳۸۰/۱۱/۱۴
سلام
شرمنده جايي دعوتم بايد برم مهموني! فقط بگم كه هنوز با هيچ وبلوگي بيشتر از وبلوگ عليداد حال نميكنم. يه سري بهش بزنين. وبلوگ شيما ( يا همون شيوا) هم خيلي با حاله.
تا فردا!
ساحل نشين قلب پر مهرتان........... مهدي
شرمنده جايي دعوتم بايد برم مهموني! فقط بگم كه هنوز با هيچ وبلوگي بيشتر از وبلوگ عليداد حال نميكنم. يه سري بهش بزنين. وبلوگ شيما ( يا همون شيوا) هم خيلي با حاله.
تا فردا!
ساحل نشين قلب پر مهرتان........... مهدي
۱۳۸۰/۱۱/۱۳
جمعه
جمعه ساكت
جمعه متروك
جمعه چون كوچه هاي كهنه، غم انگيز
جمعه انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه خميازه هاي موذي كشدار
جمعه بي انتظار
جمعه تسليم
خانه خالي
خانه دلگير
خانه دربسته بر هجوم جواني
خانه تاريكي و تصور خورشيد
خانه تنهايي و تفأل و ترديد
خانه پرده، كتاب، گنجه، تصاوير
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساكت متروك
در دل اين خانه هاي خالي دلگير
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...
فروغ فرخزاد( تولدي ديگر)
جمعه ساكت
جمعه متروك
جمعه چون كوچه هاي كهنه، غم انگيز
جمعه انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه خميازه هاي موذي كشدار
جمعه بي انتظار
جمعه تسليم
خانه خالي
خانه دلگير
خانه دربسته بر هجوم جواني
خانه تاريكي و تصور خورشيد
خانه تنهايي و تفأل و ترديد
خانه پرده، كتاب، گنجه، تصاوير
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساكت متروك
در دل اين خانه هاي خالي دلگير
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...
فروغ فرخزاد( تولدي ديگر)
۱۳۸۰/۱۱/۱۲
سلام
به جون خودم وقت نميكنم بنويسم!!! خب اول آشپزي :
اسم غذاي امروز پروك ه.
مواد لازم:
گوشت چرخ كرده 300 گرم ، سوسيس و كالباس 500 گرم ، پنير پيتزا 250 گرم ، جعفري و سبزي معطر 100 گرم ، رب گوجه فرنگي 3 قاشق سوپ خوري ، پياز متوسط 2 عدد ، فلفل دلمه اي سبز 3 عدد ، قارچ 3 عدد يا بيشتر ، روغن نمك و فلفل به ميزان لازم. (اگه نصف اينا رم بريزين كار ميكنه!!)
مواد لازم براي خمير پروك ( براي پيتزا هم بدرد ميخوره):
زرده تخم مرغ 4 عدد ، روغن مايع نصف پيمانه ، آرد به ميزان لازم ، آب نصف پيمانه ، بكينگ پودر يك و نيم قاشق چايخوري ، نمك به ميزان لازم.
طرز تهيه خمير:
بكينگ پودر، نمك، آب ، روغن مايع و زرده تخم مرغ را مخلوط كنيد سپس آرد را بتدريج به آن بيفزاييد تا زماني كه خمير به دست نچسبد و مدت دو ساعت بگذاريد بماند.
طرز تهيه:
پياز را خلال كرده بگذاريد سرخ شود. گوشت ، نمك و ادويه را به پياز اضافه كنيد تا آب گوشت گرفته شود و رب گوجه فرنگي را اضافه كنيد. سوسيس و كالباس را به قطعات يك اندازه خرد و به مواد اضافه كنيد. مرغ را آبپز كرده و گوشت آنرا جدا كرده و به همراهي قارچ و فلفل دلمه اي به مواد اضافه كرده و تفت دهيد. خمير پروك را 4 قسمت كرده 3 قسمت را در ظرف هاي گرد 25 سانتي پهن كرده سپس در طبقه وسط فر به مدت 20 دقيقه بپزيد. داخل خمير ها مواد پروك و لابه لاي آنها پنير پيتزا قرار دهيد. يك تكه خمير كنار گذاشته با وردنه باز كنيد و بارولت بورش دهيد و روي پروك به حالت حصير باف قرار دهيد و به مدت 25 دقيقه در فر بگذاريد.
به جون خودم وقت نميكنم بنويسم!!! خب اول آشپزي :
اسم غذاي امروز پروك ه.
مواد لازم:
گوشت چرخ كرده 300 گرم ، سوسيس و كالباس 500 گرم ، پنير پيتزا 250 گرم ، جعفري و سبزي معطر 100 گرم ، رب گوجه فرنگي 3 قاشق سوپ خوري ، پياز متوسط 2 عدد ، فلفل دلمه اي سبز 3 عدد ، قارچ 3 عدد يا بيشتر ، روغن نمك و فلفل به ميزان لازم. (اگه نصف اينا رم بريزين كار ميكنه!!)
مواد لازم براي خمير پروك ( براي پيتزا هم بدرد ميخوره):
زرده تخم مرغ 4 عدد ، روغن مايع نصف پيمانه ، آرد به ميزان لازم ، آب نصف پيمانه ، بكينگ پودر يك و نيم قاشق چايخوري ، نمك به ميزان لازم.
طرز تهيه خمير:
بكينگ پودر، نمك، آب ، روغن مايع و زرده تخم مرغ را مخلوط كنيد سپس آرد را بتدريج به آن بيفزاييد تا زماني كه خمير به دست نچسبد و مدت دو ساعت بگذاريد بماند.
طرز تهيه:
پياز را خلال كرده بگذاريد سرخ شود. گوشت ، نمك و ادويه را به پياز اضافه كنيد تا آب گوشت گرفته شود و رب گوجه فرنگي را اضافه كنيد. سوسيس و كالباس را به قطعات يك اندازه خرد و به مواد اضافه كنيد. مرغ را آبپز كرده و گوشت آنرا جدا كرده و به همراهي قارچ و فلفل دلمه اي به مواد اضافه كرده و تفت دهيد. خمير پروك را 4 قسمت كرده 3 قسمت را در ظرف هاي گرد 25 سانتي پهن كرده سپس در طبقه وسط فر به مدت 20 دقيقه بپزيد. داخل خمير ها مواد پروك و لابه لاي آنها پنير پيتزا قرار دهيد. يك تكه خمير كنار گذاشته با وردنه باز كنيد و بارولت بورش دهيد و روي پروك به حالت حصير باف قرار دهيد و به مدت 25 دقيقه در فر بگذاريد.
۱۳۸۰/۱۱/۰۷
سلام
اول از همه بگم من تنبلي نكردم، تلفنا قطع بودن منم نتونستم چيزي بنويسم. حالا چرا محمود ننوشته خدا ميدونه، ولي من يقين دارم دنبال خرخوني بوده!!! شماها رو هم شناختم، خيلي بي معرفتين!!! يه كدومتون فكر نكردين من مرده ام يا زنده! باشه طلبتون!! يه جا با هم حساب ميكنيم.
- يه سؤالي برام پيش اومده كه سه، چهار روزيه فكرمو مشغول خودش كرده. واقعا نتونستم جوابي براش پيدا كنم. سؤالم اينه: «معني عشق چيه؟» واقعا سؤال سختيه. هممون فكر ميكنيم بلديم ولي توش ميمونيم. من كه خيلي كم آوردم وقتي با اين سؤال برخوردم، آخه ناسلامتي اسم وبلوگي كه توش مينويسم عاشقانه اس! جدا نفهميدم كه عشق چيه؟ يا عاشق كيه؟ نميدونم، نميدونم عشق اون چيزيه كه باعث شد فرهاد بيفته به جون بيستون يا اون چيزي كه مجنونو مجنون كرد؟ ، نميدونم عشق اون چيزيه كه آدمارو به هم وصل ميكنه يا چيزيه كه آدما اونو به هم وصل ميكنن؟ ، يا شايدم عشق اون حسيه كه مادري نسبت به فرزندش داره؟ ، واقعا نميشه گفت كه عشق چيه؟ چون هر كسي يه نظري داره و نميتونه اون رو بازگو كنه. اصلا عشق يه چيزيه كه همه ميشناسنش ولي هيچكس نميدونه يا نميتونه بازگوش كنه!! ولي عشق هر چي كه هست خيلي بزرگه و توي عقل هيچ آدمي جا نميشه!!! درست مثل خدا. نكنه عشق خود خداست؟ نميدونم ولي مطمئنم يه چيزي در مورد خداست و به خدا ربط داره. مگه خدا همه خوبي هارو نداره؟ مگه عشق يه خوبي نيست؟ پس خدا عشقم داره؟ نه، شايدم ...... شايدم عشق اون حسيه كه آدم رو به خدا نزديك ميكنه؟ واقعا نميدونم......... نميدونم. ولي ميدونم عشق هر چي كه هست دوست داشتني و خواستنيه و آدم بايد بدون دليل عاشق همه باشه تا بقيه هم به اون عشق بورزند و اين كلمه پيچيده و مبهم به يك واقعيت در زندگي تبديل بشه!! اگه نظري در اين مورد دارين بفرستين.
- اين از عشق حالا از چي بگم؟ نميدونم. يه وقتايي ميشه كه از خودم بدم مياد! واقعا بدم مياد. ديگه به بن بست ميرم. نميدونم بايد چي كار بكنم چي كار نكنم. مي ترسم! ميترسم يه وقت ندونسته لحظه ها رو از دست بدم. ميترسم يه جايي راه رو اشتباه برم. ميترسم سر دوراهي خوب و بد به طرف بد برم يا انقدر سر دوراهي بمونم كه ديوونه بشم! آخه ميدونين يكي از اصول روانشناسي ميگه كه اگه يه فرد مجبور بشه از بين دو چيزي كه خيلي بهم نزديكن يكي رو انتخاب كنه حتما ديوونه ميشه، راه خوب و بد هم در بعضي مواقع خيلي بهم نزديكن. واقعا خوب بودن خيلي سخت نيست اگه ما اراده كنيم، ولي اراده كردن خيلي سخته!! خيلي دوست دارم اراده كنم، خيليم سعي ميكنم ولي .......
- واقعا اگه وبلوگ نخونم خيلي سخت ميتونم چيزي بنويسم مثل امروز چون يكي دو هفته يي هست كه هيچ وبلوگي رو نخوندم. راستي يه نرم افزار باحال پيدا كردم كه با اون مي تونين بفهمين كه چه وبلوگي به روز شده يا نه، مي خوام بذارمش توي گروه فارسي بلوگينگ. يه سري بهش بزنين!! راستي ميتونين اونو از توي سايت http://www.c4u.com بگيرين.
تنهايي:
- در اين كوچه هاي زرد و نمناك تنهايي ميدوم تا شايد به آخر برسم اما نميتوانم ..... نه نميتوانم، همواره بغض تازه اي در گلويم هست، و بعد از تركيدن يكي ديگري جاي آن را ميگيرد. هنوز ميدوم با تمام دلهره ها و ترسها و نااميديها ميدوم تا شايد به آخر برسم. اما افسوس ...... و صد افسوس كه در اين حس، غربت بر شانه هايم سنگيني مي كند. ولي من همچنان خواهم دويد تا ديگر ريزش برگ ها را در پاييز نبينم و ديگر غروب تلخ روزهاي كاغذ شده را به ياد نياورم!
- « قلم توتم من است. قلم توتم ماست. به قلم سوگند، به خون سياهي كه از حلقومش مي چكد سوگند، به رشحه خوني كه از زبانش مي تراود سوگند، كه توتم مقدسم را نمي فروشم. به دست زورش تسليم نمي كنم، به كيسه زرش نمي بخشم، به سرانگشت تزويرش نمي سپارم، دستم را قلم ميكنم و قلمم را از دست نمي گذارم. چشمهايم را كور مي كنم، گوشهايم را كر مي كنم، پاهايم را مي شكنم، انگشتانم را بندبند مي برم، سينه ام را مي شكافم، قلبم را مي كشم ، حتي زبانم را مي برم و لبم را مي دوزم، اما ، قلمم را به بيگانه نميدهم.» دكتر علي شريعتي
- گفتم ز كدام قبيله اي؟ ، بگفت: ارمن ..... / ...... گفتم: بگذار نقطه اي، باش ازمن
- دوستي را قسمي لازم نيست! ....... / ......... مي توان از دل خود پرسيدن!
- من از روييدن خار سر ديوار دانستم ....../..... كه ناكس كس نميگردد بدين بالا نشيني ها
پايانيه:
- تصميم دارم يه تغييراتي توي وبلوگ بدم البته با تشكر از آقا سالك به خاطر راهنماييهاشون.
- من يادم هست، قرار بود يه غذاي خوشمزه يادتون بدم ولي شرمنده ام كه وقت ندارم ولي دفعه بعد حتما يادتون ميدم!!
- خداحافظ تا بعد!!!
اول از همه بگم من تنبلي نكردم، تلفنا قطع بودن منم نتونستم چيزي بنويسم. حالا چرا محمود ننوشته خدا ميدونه، ولي من يقين دارم دنبال خرخوني بوده!!! شماها رو هم شناختم، خيلي بي معرفتين!!! يه كدومتون فكر نكردين من مرده ام يا زنده! باشه طلبتون!! يه جا با هم حساب ميكنيم.
- يه سؤالي برام پيش اومده كه سه، چهار روزيه فكرمو مشغول خودش كرده. واقعا نتونستم جوابي براش پيدا كنم. سؤالم اينه: «معني عشق چيه؟» واقعا سؤال سختيه. هممون فكر ميكنيم بلديم ولي توش ميمونيم. من كه خيلي كم آوردم وقتي با اين سؤال برخوردم، آخه ناسلامتي اسم وبلوگي كه توش مينويسم عاشقانه اس! جدا نفهميدم كه عشق چيه؟ يا عاشق كيه؟ نميدونم، نميدونم عشق اون چيزيه كه باعث شد فرهاد بيفته به جون بيستون يا اون چيزي كه مجنونو مجنون كرد؟ ، نميدونم عشق اون چيزيه كه آدمارو به هم وصل ميكنه يا چيزيه كه آدما اونو به هم وصل ميكنن؟ ، يا شايدم عشق اون حسيه كه مادري نسبت به فرزندش داره؟ ، واقعا نميشه گفت كه عشق چيه؟ چون هر كسي يه نظري داره و نميتونه اون رو بازگو كنه. اصلا عشق يه چيزيه كه همه ميشناسنش ولي هيچكس نميدونه يا نميتونه بازگوش كنه!! ولي عشق هر چي كه هست خيلي بزرگه و توي عقل هيچ آدمي جا نميشه!!! درست مثل خدا. نكنه عشق خود خداست؟ نميدونم ولي مطمئنم يه چيزي در مورد خداست و به خدا ربط داره. مگه خدا همه خوبي هارو نداره؟ مگه عشق يه خوبي نيست؟ پس خدا عشقم داره؟ نه، شايدم ...... شايدم عشق اون حسيه كه آدم رو به خدا نزديك ميكنه؟ واقعا نميدونم......... نميدونم. ولي ميدونم عشق هر چي كه هست دوست داشتني و خواستنيه و آدم بايد بدون دليل عاشق همه باشه تا بقيه هم به اون عشق بورزند و اين كلمه پيچيده و مبهم به يك واقعيت در زندگي تبديل بشه!! اگه نظري در اين مورد دارين بفرستين.
- اين از عشق حالا از چي بگم؟ نميدونم. يه وقتايي ميشه كه از خودم بدم مياد! واقعا بدم مياد. ديگه به بن بست ميرم. نميدونم بايد چي كار بكنم چي كار نكنم. مي ترسم! ميترسم يه وقت ندونسته لحظه ها رو از دست بدم. ميترسم يه جايي راه رو اشتباه برم. ميترسم سر دوراهي خوب و بد به طرف بد برم يا انقدر سر دوراهي بمونم كه ديوونه بشم! آخه ميدونين يكي از اصول روانشناسي ميگه كه اگه يه فرد مجبور بشه از بين دو چيزي كه خيلي بهم نزديكن يكي رو انتخاب كنه حتما ديوونه ميشه، راه خوب و بد هم در بعضي مواقع خيلي بهم نزديكن. واقعا خوب بودن خيلي سخت نيست اگه ما اراده كنيم، ولي اراده كردن خيلي سخته!! خيلي دوست دارم اراده كنم، خيليم سعي ميكنم ولي .......
- واقعا اگه وبلوگ نخونم خيلي سخت ميتونم چيزي بنويسم مثل امروز چون يكي دو هفته يي هست كه هيچ وبلوگي رو نخوندم. راستي يه نرم افزار باحال پيدا كردم كه با اون مي تونين بفهمين كه چه وبلوگي به روز شده يا نه، مي خوام بذارمش توي گروه فارسي بلوگينگ. يه سري بهش بزنين!! راستي ميتونين اونو از توي سايت http://www.c4u.com بگيرين.
تنهايي:
- در اين كوچه هاي زرد و نمناك تنهايي ميدوم تا شايد به آخر برسم اما نميتوانم ..... نه نميتوانم، همواره بغض تازه اي در گلويم هست، و بعد از تركيدن يكي ديگري جاي آن را ميگيرد. هنوز ميدوم با تمام دلهره ها و ترسها و نااميديها ميدوم تا شايد به آخر برسم. اما افسوس ...... و صد افسوس كه در اين حس، غربت بر شانه هايم سنگيني مي كند. ولي من همچنان خواهم دويد تا ديگر ريزش برگ ها را در پاييز نبينم و ديگر غروب تلخ روزهاي كاغذ شده را به ياد نياورم!
- « قلم توتم من است. قلم توتم ماست. به قلم سوگند، به خون سياهي كه از حلقومش مي چكد سوگند، به رشحه خوني كه از زبانش مي تراود سوگند، كه توتم مقدسم را نمي فروشم. به دست زورش تسليم نمي كنم، به كيسه زرش نمي بخشم، به سرانگشت تزويرش نمي سپارم، دستم را قلم ميكنم و قلمم را از دست نمي گذارم. چشمهايم را كور مي كنم، گوشهايم را كر مي كنم، پاهايم را مي شكنم، انگشتانم را بندبند مي برم، سينه ام را مي شكافم، قلبم را مي كشم ، حتي زبانم را مي برم و لبم را مي دوزم، اما ، قلمم را به بيگانه نميدهم.» دكتر علي شريعتي
- گفتم ز كدام قبيله اي؟ ، بگفت: ارمن ..... / ...... گفتم: بگذار نقطه اي، باش ازمن
- دوستي را قسمي لازم نيست! ....... / ......... مي توان از دل خود پرسيدن!
- من از روييدن خار سر ديوار دانستم ....../..... كه ناكس كس نميگردد بدين بالا نشيني ها
پايانيه:
- تصميم دارم يه تغييراتي توي وبلوگ بدم البته با تشكر از آقا سالك به خاطر راهنماييهاشون.
- من يادم هست، قرار بود يه غذاي خوشمزه يادتون بدم ولي شرمنده ام كه وقت ندارم ولي دفعه بعد حتما يادتون ميدم!!
- خداحافظ تا بعد!!!
۱۳۸۰/۱۰/۳۰
سلام
بعد از مدت ها بالاخره دارم مينويسم(حدودا 100 سال از آخرين نوشتنم ميگذره) آه كه نوشتن چه حسي داره. اصلا آدم از بي اثر بودن خودش بدش مياد!!!! منم هنوز شروع نكرده چه شرو ور تحويل ميدما!!!!!! خلاصه پدر خودم رو سر اضافه كردن لينك همه وبلوگا در آوردم خيلي زحمت كشيدم ولي حالا توي وبلوگ سالك يه لينك ديدم كه همه وبلوگ هاي فارسي رو يه جا جمع كرده و اسم مؤسس وبلوگ رو هم نوشته اگه بدونين چقدر حالم گرفته شد. يكي نيست بگه خوش انصاف تو كه ميخواستي اين كار رو بكني چرا زودتر نكردي كه من ديگه خودمو علاف نكنم؟ ولش كن بي خيال دوباره لينكارو ور ميدارم!!! آخه خيلي سرعت وبلوگ كند شده (به گفته دوستان!!) خلاصه بعد چند وقت دارم مينويسم. حالا قدر نوشتنو خوب ميدونم و مي دونم براي چي مينويسم. خيلي بهتره كه آدم بدونه كه داره چيكار ميكنه، نه؟ اولش فقط از وبلوگ نويسي قصد يادگيري داشتم. اينكه سؤال بپرسم و هم خودم و هم خواننده هام جواب بدن!! ولي كمكم به علت عدم همكاري خواننده ها دلسرد شدم و شروع كردم به نوشتن. روزاي اول جدي و سياسي نوشتم ولي بعد از دو سه روز تصميم گرفتم كه وبلوگم رو محل نوشتن اعتقادات شخصي و تفكرات خودم نكنم و بنويسم تا بلكه بتونم كسي رو بخندونم و خستگي خودم رو از تنم بيرون بكشم. اما حالا فكر ميكنم وبلوگنويسي يه مسئوليت بزرگ و بايد بتونم با نوشته هام حداقل روي يه نفر از بين تمام خواننده هام تاثير بذارم. الآن براي اين وبلوگ نمينويسم كه مشهور بشم، بخندم و يا حتي به نقد و بررسي يه كس ديگه بپردازم. فقط مينويسم چون ميخوام بنويسم!!! چون اگه ننويسم، ننوشتم و ميشم اون چيزي كه خيلي ازش ميترسم، يعني ميشم مثل همه آدماي معمولي دنيا كه ميخورن ، ميخوابن ، درس ميخونن و .... آخرشم ميميرن بدون اينكه كاري كرده باشن!!! آره ميميرن و فراموش ميشن حتي اگه براي كسي ليلي يا مجنون باشن باز هم فراموش ميشن. حالا يه خاطره از يكي از آشناها تعريف كنم. اين آشناي ما ميگفت: « زماني كه دانشجو بودم يه روز اتفاقي رفتم سر كلاس بچه دبستانيا (سالِ سوم، چهارم دبستان). روز اول مدرسه ها بود و هيچ برنامه منظمي وجود نداشت. منم به بچه ها گفتم كه بشينين يه انشا بنويسين آخر زنگم يه چند تا بيان انشا شونوبخونن موضوع انشا هم باشه پاييز. بعد چند دقيقه ديدم كه يكي دستشو گرفته بالا ميگه آقا ما بيايم بخونيم! بهش گفتم حالا بشين يه چند خط بنويس هنوز پنج دقيقه نشده. ولي اون بچه هه ول كن نبود منم گفتم بيا بخون ببينم چي نوشتي؟ اون شاگرده هم اومد و شروع كرد به خوندن: ‹ پاييز فصلي است كه در آن برگ درختان ميريزد و درختان ميميرند! پاييز فصل زيبايي است فصلي است كه ما به دبستان ميرويم و بعد به راهنمائي و دبيرستان مي رويم و ديپلم ميگيريم و بعد به دانشگاه ميرويم و بعد از دانشگاه به سربازي ميرويم و بعد كار ميگيريم و ازدواج ميكنيم و بعد بچه دار ميشويم و بعد پير ميشويم و بعد ميميريم!. ولي باز هم پاييز فصلي است كه در آن برگ درختان ميريزد.› خلاصه از اين انشا خيلي خوشم اومد و برگه انشا از شاگرد گرفتم. توي دانشگاه هر كي اين برگه رو ميديد يه كپي از روش ميگرفت و همه يه جورايي خوششون اومد تا اينكه يه روز توي دانشگاه مسابقه بهترين خاطره راه انداختن و منم اين خاطره هه رو تعريف كردم و جايزه مسابقه رو گرقتم!!!» اينم از خاطره آشناي من!! راستشو بخواين همه اون چيزايي رو كه بالا نوشتم به خاطر اين خاطره و تاثيرش روي من بود كه منو ياد حرف دبير درس « مباحثه سياسي» پارسالم انداخت كه ميگفت : ‹ سعي كنيد يه آدم معمولي نباشيد كه بخوريد و بخوابيد و بميريد بدون اينكه تاثيري روي كسي گذاشته باشين ،چون بودن يا نبودن اينجور آدما هيچ فرقي نداره. اولين قدم هم براي بيرون اومد از كالبد يه آدم معمولي و تبديل شدن به يك آدم پويا و مؤثر ”مخالفت“ با اونچيزيه كه بر خلاف عقايد اون آدمه.› منم سعي ميكنم از اين لحظه يه آدم معمولي نباشم ، شما هم سعي كنيد چرا كه اگر همه ما بتونيم از اين كالبدي كه خودمون ساختيم بيرون بيايم ديگه چيزي به اسم استبداد و خودكامگي وجود نخواهد داشت و زندگي لذتبخش تر خواهد بود. اين كارم خيلي سخت نيست فقط يه كم اراده ميخواد و يه كمم توكل به خدا. ( ميگن كه :« يكي از بزرگان مذهبي كه خدا رو قبول نداشتن و فقط انسان رو يه ماده ميدونستن كه با مرگ نيست و نابود ميشه ( ماديون) در بستر مرگ بوده كه ازش ميپرسن چه حسي داري؟ ميگه يه حس خوب! بعد كه به لحظه مرگش نزديك تر ميشه، دوباره ازش ميپرسن چه حسي داري؟ ميگه احساس رسيدن به كمال! و وقتي كه درلحظه مرگ قرار ميگيره ازش ميپرسن چه حسي داري؟ ميگه حس ميكنم دارم به خدا نزديك تر ميشم!!! و ميميره.)
- اين سرزمين وبلوگ نويسان هم خيلي جاي بيخوديه ها !! ميگين چرا؟ شما يه شهر رو تصور بكنيد كه همه مردمش با يه ماسك باشن و هيچكس قيافه اصلي هيچكس رو نبينه و هيچكس اسم واقعي طرف مقابلش و همينطور روحيات اصلي اون رو ندونه اين شهر چه جور شهريه؟ يه مدت از اين شهر زده شدم متنفر شدم چراكه نيمه خالي ليوان رو ميديم و فكر ميكردم هم ماسك زدن غافل از اينكه توي اين شهر ماسكا خيلي شبيه صورت آدما هستن و نميشه بفهمي كه كي ماسك زده كي نزده به خاطر همين تصميم گرفتم كه نيمه پر ليوان رو ببينم و فكر كنم همه هموني هستن كه ميگن!!! ولي وقتي اين كارو كردم فهميدم اگه ساكنين اين شهر راست ميگفتن و توي زندگي واقعيشونم هميني بودن كه نقابشون ميگه ديگه ما توي ايران مشكلاتي به اسم فساد و رشوه و بيقانوني و .... نداشتيم. آخه شما بگين اگه يه مكاني به وسعت تصور همه ما فقط با حرف اداره بشه چي پيش مياد؟ ما هممون توي همچين سرزميني مجازي حرف ميزنيم حرف حرف حرف....... آخه يه كمم عمل كنين!! حالا فكر نكنيد من خودم همه اينايي رو كه ميگم عمل كردم ها نه، من خودمم جزو اهالي اين كوچه ام !!!! خيلي آسون كه هي حرف بزنيم كه آره اين كارو بكنيم ، اون كارو بكنيم ولي عمل كردن خيلي سخته!!! من كه تصميم دارم عمل كنم و حداقل سعي خودم رو ميكنم!!!
- راستشو بخواين الآن 5 يا 6 ماه كه من وبلوگ ميخونم و 4 ماه كه خودمم مينويسم. الآن كه فكر ميكنم ميبينم كه خيلي ساده وارد اين كوچه شدم و خيلي ساده تر خونه خريدم و خيلي خيلي ساده تر با اهالي اين كوچه رابطه برقرار كردم و خيلي خيلي خيلي هم چيز ياد گرفتم. اين خونه خريدن من خيلي روي من تاثير گذاشت تا حدي كه : ديگه رانندگي نميكنم چون گواهينامه ندارم واين خلاف قانون، به صورت جدي دروغ نميگم ولي يه وقتايي يه كسايي رو سر كار ميذارم، سوار موتور عموم نميشم چون هنوز گواهينامه ندارم ، خوش قولتر شدم ، به خدا نزديك تر شدم ، از HTML يه كم سردر ميارم ، معني عشق رو بهتر ميفهمم ، عقايد و نظراتم رو بهتر ابراز ميكنم و به عقايد ديگران احترام ميذارم ، به درس علاقه مند تر شدم ، ثبات روحي بيشتري دارم ، خيلي كمتر عصباني ميشم ، به پدر و مادرم بيشتر احترام ميذارم و ........ راستش ميخوام تا ابد توي اين كوچه بمونم.
- يه چند وقت به خاطر امتحانات از خونه بيرون نيومدم ببينم توي محله بلاگر چه خبره و از نامه شيما دير با خبر شدم. به نظرم خيلي عجيب اومد كه يه كسي پول نداشته باشه و گشنگي بكشه اونوقت يه آدرس ايميل يه حال و حوصله كلون داشته باشته كه بشينه نامه بنويسه!!! راستش به نظرم حتي اگه حرفهاي شيما واقعيت باشه و حقيقت داشته باشه (كه خيلي بعيده) بازم اين دليل نميشه كه اون به همچين كاري دست بزنه. درسته من طعم فقر و نچشيدم و نمي دونم گشنگي چيه؟ ولي آدماي فقير تري رو ديدم و ميشناسم كه خيلي سر بلند زندگي ميكنن و حتي صدقه نميگيرن در حالي كه لباس ندارن كه بتونن از خونه خارج بشن!!! اگه قرار باشه هركي از زور فقر گشنه ميشه دست به همچين كاري بزنه اونوقت آزمايش خدا چي ميشه؟ اونوقت صبر و استقامت در راه خدا چه معني اي ميده ؟ بيشتر نمينويسم چون هم خوشم نمياد سر كار باشم تا نويسنده نامه بهم بخنده و هم حتما شما توي وبلوگ هاي ديگه در اين باره زياد خوندين.
عاشقانه:
- اگه روزي، روزگاري ، سر زدي به نينوا ............. / ............. قصه غربت ما رو واسه مولا بنويس!
- اينم يه دعا از زبان حافظ و از دل من :
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت ......... / ........... بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر ، حال خوش ............ / ........... اصل ثابت ، نسل باقي ، تخت عالي ، بخت رام
- اينم از قرآن: « اهل ايمان در راه خدا و كافران در راه شيطان جهاد مي كنند. پس شما مؤمنان با دوستان شيطان بجنگيد و ( از آن ها هيچ بيم و انديشه مكنيد) كه مكر و سياست بسيار سست و ضعيف است.» ‹ آيه مباركه 76 سوره النساء›
تنهايي:
- شيشه پنجره را باران شست ...../..... از دل من اما چه كسي ياد تو را خواهد شست؟
- بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم........
- توي كوچه هاي تنگ تنهايي، درحال تعقيب كردن رد پاي زخمي اميد و به دنبال هق هقي براي گريه ، و با دلي هزار تكه شده ، نام ترا فرياد
ميكشم شايد تو پرستار اميدم ، هق هق گريه ام و مرهم دلم باشي. مهدي
- غم غربت و غروب ، باد دل من چه ميكند؟ ....... / ....... همه اميد من به پاسخ و جواب توست مهدي
- واي بر من اگر تو آن گمشده ام باشي!!!
پايانيه:
- آقا احسان معذرت! من پنج شنبه دچار مشكل شدم و نتونستم وبلوگم رو به روز كنم.
- از همگي معذرت ميخوام به خاطر اينكه خيلي حالگيري نوشتم.
- هي بچه پررو تو ديگه توي وبلوگ چيزي ننويسي يه معذرت خواهي كردم ...... حواست رو جمع كنا!!
- آقايون خانوما هيچكدوم يه سايت يلدين كه بشه تلفن اينترنتي مجاني از اونجا زد ؟ لطفا سريعا جواب اين سئوال رو بدين چون تاريخ مصرفش ميگذره!!- شايد دفعه ديگه يه غذاي خوشمزه يادتون دادم.
گمگشته در كوچه هاي تنهايي! مهدي
بعد از مدت ها بالاخره دارم مينويسم(حدودا 100 سال از آخرين نوشتنم ميگذره) آه كه نوشتن چه حسي داره. اصلا آدم از بي اثر بودن خودش بدش مياد!!!! منم هنوز شروع نكرده چه شرو ور تحويل ميدما!!!!!! خلاصه پدر خودم رو سر اضافه كردن لينك همه وبلوگا در آوردم خيلي زحمت كشيدم ولي حالا توي وبلوگ سالك يه لينك ديدم كه همه وبلوگ هاي فارسي رو يه جا جمع كرده و اسم مؤسس وبلوگ رو هم نوشته اگه بدونين چقدر حالم گرفته شد. يكي نيست بگه خوش انصاف تو كه ميخواستي اين كار رو بكني چرا زودتر نكردي كه من ديگه خودمو علاف نكنم؟ ولش كن بي خيال دوباره لينكارو ور ميدارم!!! آخه خيلي سرعت وبلوگ كند شده (به گفته دوستان!!) خلاصه بعد چند وقت دارم مينويسم. حالا قدر نوشتنو خوب ميدونم و مي دونم براي چي مينويسم. خيلي بهتره كه آدم بدونه كه داره چيكار ميكنه، نه؟ اولش فقط از وبلوگ نويسي قصد يادگيري داشتم. اينكه سؤال بپرسم و هم خودم و هم خواننده هام جواب بدن!! ولي كمكم به علت عدم همكاري خواننده ها دلسرد شدم و شروع كردم به نوشتن. روزاي اول جدي و سياسي نوشتم ولي بعد از دو سه روز تصميم گرفتم كه وبلوگم رو محل نوشتن اعتقادات شخصي و تفكرات خودم نكنم و بنويسم تا بلكه بتونم كسي رو بخندونم و خستگي خودم رو از تنم بيرون بكشم. اما حالا فكر ميكنم وبلوگنويسي يه مسئوليت بزرگ و بايد بتونم با نوشته هام حداقل روي يه نفر از بين تمام خواننده هام تاثير بذارم. الآن براي اين وبلوگ نمينويسم كه مشهور بشم، بخندم و يا حتي به نقد و بررسي يه كس ديگه بپردازم. فقط مينويسم چون ميخوام بنويسم!!! چون اگه ننويسم، ننوشتم و ميشم اون چيزي كه خيلي ازش ميترسم، يعني ميشم مثل همه آدماي معمولي دنيا كه ميخورن ، ميخوابن ، درس ميخونن و .... آخرشم ميميرن بدون اينكه كاري كرده باشن!!! آره ميميرن و فراموش ميشن حتي اگه براي كسي ليلي يا مجنون باشن باز هم فراموش ميشن. حالا يه خاطره از يكي از آشناها تعريف كنم. اين آشناي ما ميگفت: « زماني كه دانشجو بودم يه روز اتفاقي رفتم سر كلاس بچه دبستانيا (سالِ سوم، چهارم دبستان). روز اول مدرسه ها بود و هيچ برنامه منظمي وجود نداشت. منم به بچه ها گفتم كه بشينين يه انشا بنويسين آخر زنگم يه چند تا بيان انشا شونوبخونن موضوع انشا هم باشه پاييز. بعد چند دقيقه ديدم كه يكي دستشو گرفته بالا ميگه آقا ما بيايم بخونيم! بهش گفتم حالا بشين يه چند خط بنويس هنوز پنج دقيقه نشده. ولي اون بچه هه ول كن نبود منم گفتم بيا بخون ببينم چي نوشتي؟ اون شاگرده هم اومد و شروع كرد به خوندن: ‹ پاييز فصلي است كه در آن برگ درختان ميريزد و درختان ميميرند! پاييز فصل زيبايي است فصلي است كه ما به دبستان ميرويم و بعد به راهنمائي و دبيرستان مي رويم و ديپلم ميگيريم و بعد به دانشگاه ميرويم و بعد از دانشگاه به سربازي ميرويم و بعد كار ميگيريم و ازدواج ميكنيم و بعد بچه دار ميشويم و بعد پير ميشويم و بعد ميميريم!. ولي باز هم پاييز فصلي است كه در آن برگ درختان ميريزد.› خلاصه از اين انشا خيلي خوشم اومد و برگه انشا از شاگرد گرفتم. توي دانشگاه هر كي اين برگه رو ميديد يه كپي از روش ميگرفت و همه يه جورايي خوششون اومد تا اينكه يه روز توي دانشگاه مسابقه بهترين خاطره راه انداختن و منم اين خاطره هه رو تعريف كردم و جايزه مسابقه رو گرقتم!!!» اينم از خاطره آشناي من!! راستشو بخواين همه اون چيزايي رو كه بالا نوشتم به خاطر اين خاطره و تاثيرش روي من بود كه منو ياد حرف دبير درس « مباحثه سياسي» پارسالم انداخت كه ميگفت : ‹ سعي كنيد يه آدم معمولي نباشيد كه بخوريد و بخوابيد و بميريد بدون اينكه تاثيري روي كسي گذاشته باشين ،چون بودن يا نبودن اينجور آدما هيچ فرقي نداره. اولين قدم هم براي بيرون اومد از كالبد يه آدم معمولي و تبديل شدن به يك آدم پويا و مؤثر ”مخالفت“ با اونچيزيه كه بر خلاف عقايد اون آدمه.› منم سعي ميكنم از اين لحظه يه آدم معمولي نباشم ، شما هم سعي كنيد چرا كه اگر همه ما بتونيم از اين كالبدي كه خودمون ساختيم بيرون بيايم ديگه چيزي به اسم استبداد و خودكامگي وجود نخواهد داشت و زندگي لذتبخش تر خواهد بود. اين كارم خيلي سخت نيست فقط يه كم اراده ميخواد و يه كمم توكل به خدا. ( ميگن كه :« يكي از بزرگان مذهبي كه خدا رو قبول نداشتن و فقط انسان رو يه ماده ميدونستن كه با مرگ نيست و نابود ميشه ( ماديون) در بستر مرگ بوده كه ازش ميپرسن چه حسي داري؟ ميگه يه حس خوب! بعد كه به لحظه مرگش نزديك تر ميشه، دوباره ازش ميپرسن چه حسي داري؟ ميگه احساس رسيدن به كمال! و وقتي كه درلحظه مرگ قرار ميگيره ازش ميپرسن چه حسي داري؟ ميگه حس ميكنم دارم به خدا نزديك تر ميشم!!! و ميميره.)
- اين سرزمين وبلوگ نويسان هم خيلي جاي بيخوديه ها !! ميگين چرا؟ شما يه شهر رو تصور بكنيد كه همه مردمش با يه ماسك باشن و هيچكس قيافه اصلي هيچكس رو نبينه و هيچكس اسم واقعي طرف مقابلش و همينطور روحيات اصلي اون رو ندونه اين شهر چه جور شهريه؟ يه مدت از اين شهر زده شدم متنفر شدم چراكه نيمه خالي ليوان رو ميديم و فكر ميكردم هم ماسك زدن غافل از اينكه توي اين شهر ماسكا خيلي شبيه صورت آدما هستن و نميشه بفهمي كه كي ماسك زده كي نزده به خاطر همين تصميم گرفتم كه نيمه پر ليوان رو ببينم و فكر كنم همه هموني هستن كه ميگن!!! ولي وقتي اين كارو كردم فهميدم اگه ساكنين اين شهر راست ميگفتن و توي زندگي واقعيشونم هميني بودن كه نقابشون ميگه ديگه ما توي ايران مشكلاتي به اسم فساد و رشوه و بيقانوني و .... نداشتيم. آخه شما بگين اگه يه مكاني به وسعت تصور همه ما فقط با حرف اداره بشه چي پيش مياد؟ ما هممون توي همچين سرزميني مجازي حرف ميزنيم حرف حرف حرف....... آخه يه كمم عمل كنين!! حالا فكر نكنيد من خودم همه اينايي رو كه ميگم عمل كردم ها نه، من خودمم جزو اهالي اين كوچه ام !!!! خيلي آسون كه هي حرف بزنيم كه آره اين كارو بكنيم ، اون كارو بكنيم ولي عمل كردن خيلي سخته!!! من كه تصميم دارم عمل كنم و حداقل سعي خودم رو ميكنم!!!
- راستشو بخواين الآن 5 يا 6 ماه كه من وبلوگ ميخونم و 4 ماه كه خودمم مينويسم. الآن كه فكر ميكنم ميبينم كه خيلي ساده وارد اين كوچه شدم و خيلي ساده تر خونه خريدم و خيلي خيلي ساده تر با اهالي اين كوچه رابطه برقرار كردم و خيلي خيلي خيلي هم چيز ياد گرفتم. اين خونه خريدن من خيلي روي من تاثير گذاشت تا حدي كه : ديگه رانندگي نميكنم چون گواهينامه ندارم واين خلاف قانون، به صورت جدي دروغ نميگم ولي يه وقتايي يه كسايي رو سر كار ميذارم، سوار موتور عموم نميشم چون هنوز گواهينامه ندارم ، خوش قولتر شدم ، به خدا نزديك تر شدم ، از HTML يه كم سردر ميارم ، معني عشق رو بهتر ميفهمم ، عقايد و نظراتم رو بهتر ابراز ميكنم و به عقايد ديگران احترام ميذارم ، به درس علاقه مند تر شدم ، ثبات روحي بيشتري دارم ، خيلي كمتر عصباني ميشم ، به پدر و مادرم بيشتر احترام ميذارم و ........ راستش ميخوام تا ابد توي اين كوچه بمونم.
- يه چند وقت به خاطر امتحانات از خونه بيرون نيومدم ببينم توي محله بلاگر چه خبره و از نامه شيما دير با خبر شدم. به نظرم خيلي عجيب اومد كه يه كسي پول نداشته باشه و گشنگي بكشه اونوقت يه آدرس ايميل يه حال و حوصله كلون داشته باشته كه بشينه نامه بنويسه!!! راستش به نظرم حتي اگه حرفهاي شيما واقعيت باشه و حقيقت داشته باشه (كه خيلي بعيده) بازم اين دليل نميشه كه اون به همچين كاري دست بزنه. درسته من طعم فقر و نچشيدم و نمي دونم گشنگي چيه؟ ولي آدماي فقير تري رو ديدم و ميشناسم كه خيلي سر بلند زندگي ميكنن و حتي صدقه نميگيرن در حالي كه لباس ندارن كه بتونن از خونه خارج بشن!!! اگه قرار باشه هركي از زور فقر گشنه ميشه دست به همچين كاري بزنه اونوقت آزمايش خدا چي ميشه؟ اونوقت صبر و استقامت در راه خدا چه معني اي ميده ؟ بيشتر نمينويسم چون هم خوشم نمياد سر كار باشم تا نويسنده نامه بهم بخنده و هم حتما شما توي وبلوگ هاي ديگه در اين باره زياد خوندين.
عاشقانه:
- اگه روزي، روزگاري ، سر زدي به نينوا ............. / ............. قصه غربت ما رو واسه مولا بنويس!
- اينم يه دعا از زبان حافظ و از دل من :
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت ......... / ........... بادت اندر شهرياري برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نيكو، مال وافر ، حال خوش ............ / ........... اصل ثابت ، نسل باقي ، تخت عالي ، بخت رام
- اينم از قرآن: « اهل ايمان در راه خدا و كافران در راه شيطان جهاد مي كنند. پس شما مؤمنان با دوستان شيطان بجنگيد و ( از آن ها هيچ بيم و انديشه مكنيد) كه مكر و سياست بسيار سست و ضعيف است.» ‹ آيه مباركه 76 سوره النساء›
تنهايي:
- شيشه پنجره را باران شست ...../..... از دل من اما چه كسي ياد تو را خواهد شست؟
- بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم........
- توي كوچه هاي تنگ تنهايي، درحال تعقيب كردن رد پاي زخمي اميد و به دنبال هق هقي براي گريه ، و با دلي هزار تكه شده ، نام ترا فرياد
ميكشم شايد تو پرستار اميدم ، هق هق گريه ام و مرهم دلم باشي. مهدي
- غم غربت و غروب ، باد دل من چه ميكند؟ ....... / ....... همه اميد من به پاسخ و جواب توست مهدي
- واي بر من اگر تو آن گمشده ام باشي!!!
پايانيه:
- آقا احسان معذرت! من پنج شنبه دچار مشكل شدم و نتونستم وبلوگم رو به روز كنم.
- از همگي معذرت ميخوام به خاطر اينكه خيلي حالگيري نوشتم.
- هي بچه پررو تو ديگه توي وبلوگ چيزي ننويسي يه معذرت خواهي كردم ...... حواست رو جمع كنا!!
- آقايون خانوما هيچكدوم يه سايت يلدين كه بشه تلفن اينترنتي مجاني از اونجا زد ؟ لطفا سريعا جواب اين سئوال رو بدين چون تاريخ مصرفش ميگذره!!- شايد دفعه ديگه يه غذاي خوشمزه يادتون دادم.
گمگشته در كوچه هاي تنهايي! مهدي
۱۳۸۰/۱۰/۲۹
به نام رحمتگر مهربان
سلام
راستش نميدونم چي بگم !
هر وقت مطلبي مي نويسيم هر كسي نظري مي ده :
اگر درباره قرآن مي نويسيم ميگن اين حرفا به قيافتون نمي خوره
اگر درباره عشق مي نويسيم مي گن هنوز زوده
اگر در باره امامان مي نويسيم ميگن حزب اللهي هستين
اگر درباره سياست مينويسيم ميگن گنده تر از شماها توش موندن ديگه چه برسه به شماها
خلاصه ما هم مجبور خط اختراع كنيم و طوري بنويسيم كه ديگه كسي نتونه اشكال تراشي كنه.(راستي هر وقت نتونستيد بخونيد به مهدي فحش بدين)
موضوع امروز اين كه چه كار كنيم وب لاگمون پر طرفدار بشه .يك سري كارهاي جالب است كه با انجامشون حتما موفق ميشين
1 - موضوعاتي با عناوين جالب و در خور روز بنويسيم مثل كارهايي كه مهدي هر روز ميكنه و همش به من مي گه متن بنويس پس چي از تيم زدنمون .
2 - متن هاي عاشقي ليلي و مجنون و زير باران قدم زدن و از اين جور حرفا.
3 - مورد سوم را به بدليل مسايل فرهنگي حذف كرديم.
4- غر زدن به مسايل داخلي.
5 - فحش دادن به مملكت داران.
6 - روش هاي ترجه متون انگليسي به فارسي.
واز اين قبيل كارها كه ديگه كسي وقت رفتن به سايتهاي ديگه رو نكنه (البته طي آخرين آمار ياهو پر طرفدار ترين سايت بعد از msn بوده)
پايانيه:
سلام
ما همه ايرانيان ملت آزاده ايم / دانش و فرهنگ را ما به جهان داده ايم
متون بعدي من ممكنه در باره عشق با شه ( نه فقط براي طرفدار)
سلام
راستش نميدونم چي بگم !
هر وقت مطلبي مي نويسيم هر كسي نظري مي ده :
اگر درباره قرآن مي نويسيم ميگن اين حرفا به قيافتون نمي خوره
اگر درباره عشق مي نويسيم مي گن هنوز زوده
اگر در باره امامان مي نويسيم ميگن حزب اللهي هستين
اگر درباره سياست مينويسيم ميگن گنده تر از شماها توش موندن ديگه چه برسه به شماها
خلاصه ما هم مجبور خط اختراع كنيم و طوري بنويسيم كه ديگه كسي نتونه اشكال تراشي كنه.(راستي هر وقت نتونستيد بخونيد به مهدي فحش بدين)
موضوع امروز اين كه چه كار كنيم وب لاگمون پر طرفدار بشه .يك سري كارهاي جالب است كه با انجامشون حتما موفق ميشين
1 - موضوعاتي با عناوين جالب و در خور روز بنويسيم مثل كارهايي كه مهدي هر روز ميكنه و همش به من مي گه متن بنويس پس چي از تيم زدنمون .
2 - متن هاي عاشقي ليلي و مجنون و زير باران قدم زدن و از اين جور حرفا.
3 - مورد سوم را به بدليل مسايل فرهنگي حذف كرديم.
4- غر زدن به مسايل داخلي.
5 - فحش دادن به مملكت داران.
6 - روش هاي ترجه متون انگليسي به فارسي.
واز اين قبيل كارها كه ديگه كسي وقت رفتن به سايتهاي ديگه رو نكنه (البته طي آخرين آمار ياهو پر طرفدار ترين سايت بعد از msn بوده)
پايانيه:
سلام
ما همه ايرانيان ملت آزاده ايم / دانش و فرهنگ را ما به جهان داده ايم
متون بعدي من ممكنه در باره عشق با شه ( نه فقط براي طرفدار)
۱۳۸۰/۱۰/۲۶
سلام
خوشبختانه بالا خره امتحاننان تمام شد وراحت شديم
متن جالبي رو جايي خوندم گفتم بنويسم شايد شما هم خوشتون بياد
؛خواستم هديه اي برايت بفرستم
گل گفت مرا بفرست كه مظهر پاكي و صفايم
سرو گفت مرا بفرست كه مظهر استقامت و پايداريم
خار گفت مرا بفرست تا بر چشم دشمنانش نشينم
در انديشه انتخاب بودم كه قلبم به تپش افتاد وگفت مرا بفرست كه مظهر محبتم
من هم با تمام وجود قلبم را به هديه كردم.
خدايا هركه دوست داري بياموز كه
عشق بهتراز زندگي كردن است
وهر كه را بيشتر دوست داري بياموز
كه محبت بهتر از عشق است
خوشبختانه بالا خره امتحاننان تمام شد وراحت شديم
متن جالبي رو جايي خوندم گفتم بنويسم شايد شما هم خوشتون بياد
؛خواستم هديه اي برايت بفرستم
گل گفت مرا بفرست كه مظهر پاكي و صفايم
سرو گفت مرا بفرست كه مظهر استقامت و پايداريم
خار گفت مرا بفرست تا بر چشم دشمنانش نشينم
در انديشه انتخاب بودم كه قلبم به تپش افتاد وگفت مرا بفرست كه مظهر محبتم
من هم با تمام وجود قلبم را به هديه كردم.
خدايا هركه دوست داري بياموز كه
عشق بهتراز زندگي كردن است
وهر كه را بيشتر دوست داري بياموز
كه محبت بهتر از عشق است
۱۳۸۰/۱۰/۲۴
اشتراک در:
پستها (Atom)