بنام خدا
سلام
شايد امروز هم مثل روزهاي پيش مطالبي توپ بنويسم ولي هنوز معلوم نيست .
به اصرار موسس كه خواستار خود باوري و اتكا به خود است امروز مي بايستي مطالبي نوشت كه باب دل موسس باشد و نه كس ديگر !!
شايد نوشتن درباره كوه كاري ساده باشد ولي كو مرد عمل!(كوهنورد)
امروز كه از كشاكش كوه بالا مي رفتم خيال مي كردم دارم به آسمان نزديك مي شوم واين خيالي صحيح بود كوهي ما رفتيم نه درختي داشت ونه آبشاري ولي هوايي صاف و آرامشي دلنشين در دل كوه به ياد آيه اي از قران افتادم :(اگر اين قران بر كوه نازل مي شد متلاشي مي گشت)
اين كوه به اين عظمت در برابر انساني چون محمد مصطفي هيچ است و به ياد كتاب پيامبر كه قرار بود هرروز قسمتي از آن را بنويسم.
كوهي كه ما رفتيم همچين كوهي هم نبود خيلي راحت مي شد از اون بالا رفت .
كوه با شكوهي استوار ايستاده بود وبه كساني كه روي آن رفت و امد مي كردند زل زده بود نگاهي بهش كردم به من خنديد گفتم چند سالي اين جايي ؟ برا چي اين جايي ؟ كارت چيه ؟ فايده اي هم داري؟
يا فقط زل مي زني ؟
نگاهي بهم كرد و خنديد .
گفتم : كجاش خنده داشت ؟
گفت : من هم يه روز جوون بودم برا خودم سر و وضعي داشتم اين جورنگام نكن؟
گفتم : مثلا چه طوري بودي؟
گفت : هيچ كس نمي تونست از من بالا بياد از بس كه اين كوهنوردا روم رفتن و اومدن كردن ديگه صاف وهموار شدم .
گفتم : خب پس تو هم بله پس يه وقت برا خودت كسي بودي ...
يه دفعه تو حرفم پريد و گفت : من يادم نمياد چند سال دارم يا از كي هستم يا برايه چيم مي دونم فقط يكي ازپايه زمينم مثل ميخ زمين رو نگه داشتم ولي تو مي دوني برا چي هستي ؟به درده چي مي خوري ؟ ازكي اومدي ؟ كي ميري؟
رنگم پريد سرم رو پايين انداختم باشرمي دوباره تو چشاش زل زدم بهم بازم خنديد.....
يا حق
تا فردا
شما چي ميگين؟
۱۳۸۱/۰۴/۲۳
با سلام
به نام اقدس حضرت دوست که "هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست"
امیدوارم حال همه ی شما عاشقان با صفا خوب باشد و همواره با دیدی عاشقانه دنیا را نظاره کنید.به قول سهراب عزیز:"چشم ها را باید شست......جور دیگر باید دید".
شعری را خواندم که خوشم آمد گفتم بد نیست که شما هم در این خوشی شریک باشید به همین دلیل برایتان نوشتمش.
در جام آینه این درد خواب چیست
بر پهنه ی حضور سبز من این سرخ ناب چیست؟
در پشت چهره صد نقش آفتاب کیست
نقاش صفحه صفحه ی گل و این ماهتاب کیست؟
در لابلای پرده ی بانگ هزار چیست
در محتوای نغمه ی چنگ و رباب چیست؟
در یک نگاه زیرکانه ی پر شرم دلستان
در حلقه ی تلاقی ی عشق و شباب کیست؟
در لحظه ی فتادن آتش به نی ستان
بر ناله های درد جدایی جواب کیست؟
در عمق آبی چادر نماز عشق
در منتهای اصل عتاب و صواب کیست؟
بر چلچراغ پر از رمز اشتیاق
در دامن معرق سار و عقاب کیست؟
در غوطه ور شدن جام می کشان
در ایه های چشمه ی رقص حباب کیست؟
یادمان نرود در لحظه های مقدس, وفا و صفا,علم و عشق را از عاشق ازلی مسئلت کنیم.
ارادتمند شما محمد
منتظر نظرات شما هستم.
به نام اقدس حضرت دوست که "هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست"
امیدوارم حال همه ی شما عاشقان با صفا خوب باشد و همواره با دیدی عاشقانه دنیا را نظاره کنید.به قول سهراب عزیز:"چشم ها را باید شست......جور دیگر باید دید".
شعری را خواندم که خوشم آمد گفتم بد نیست که شما هم در این خوشی شریک باشید به همین دلیل برایتان نوشتمش.
در جام آینه این درد خواب چیست
بر پهنه ی حضور سبز من این سرخ ناب چیست؟
در پشت چهره صد نقش آفتاب کیست
نقاش صفحه صفحه ی گل و این ماهتاب کیست؟
در لابلای پرده ی بانگ هزار چیست
در محتوای نغمه ی چنگ و رباب چیست؟
در یک نگاه زیرکانه ی پر شرم دلستان
در حلقه ی تلاقی ی عشق و شباب کیست؟
در لحظه ی فتادن آتش به نی ستان
بر ناله های درد جدایی جواب کیست؟
در عمق آبی چادر نماز عشق
در منتهای اصل عتاب و صواب کیست؟
بر چلچراغ پر از رمز اشتیاق
در دامن معرق سار و عقاب کیست؟
در غوطه ور شدن جام می کشان
در ایه های چشمه ی رقص حباب کیست؟
یادمان نرود در لحظه های مقدس, وفا و صفا,علم و عشق را از عاشق ازلی مسئلت کنیم.
ارادتمند شما محمد
منتظر نظرات شما هستم.
۱۳۸۱/۰۴/۲۲
سلام
امروز درباره مطالبي مهم مي خواهم بنويسم اين مطالب رادر هيچ جاي ديگري نخواهيد خواند
امروز شنيدم كه محمد خرداديان از زندان آزاد شد.
اين آزادي از چند جهت قابل بحث است.
1-از نظر سياسي : هنوز معلوم نيست اين آزادي چگونه صورت گرفت و كدام گروه سياسي از اين فرد با ارزش دفاع نموده اند.
2-از نظر قضايي : حكمي كه براي يك نفر بريده شده به جاي ده سال به ده روز كاهش يافت !!!!!
3-از نظر فرهنگي : اين امر شايد موثر ترين امر در باره آزادي اواست ازيكي دوستان زندان بان من كه در ده روز گذشته كليه روحياتش عوض شده بود پرسيدم علت تغيير اين روحيات تو چيست؟
در حالتي به حالت مضحكي كمر خود راتكان مي داد و مي گفت حالا 1.2.3 حالا 3.2.1!!!
جواب داد از وقتي اوس ممد پيش من اومود
حالم عوض شد ديگه به زندگي اميدوار شدم
منم از روي كنجكاوي گفتم بقيه چطور شدن
آياروي اوناهم تاثير گذاشت؟
آهي كشيد و گفت اي بابا اگراين موثر نبود كه آزادش نمي كردن همه زندونيا سي سال جوون شدن . گفتم حالا چرا آه مي كشي بازم مي گيرنش مي بينيش . گفت : تو اين چند روز دعوا سر كشيك دادن همه مي خواستن شبانه روزي بدون استراحت از اون مراقبت كنن من تو اين جريان كوتاهي كردم چون فكر مي كردم ده سالي باهاش هستم حالا اين دو سه روز اولي بچه ها سر شون داغه و خوشالن ولي افسوس ...
منم يه دلداريش دادم گفتم بي خيال باش
نگاهي غضب آلود به كرد و گفت مرديكه شانس يه بار در خونه آدمو مي زنه تو ميگي بي خيال تو هنر سرت نمي شه .
من هم تصميم گرفتم با مهدي بيشتر معاشرت كنم شايد فهميدم هنر چيه ؟ هنرمند كيه؟
امروز درباره مطالبي مهم مي خواهم بنويسم اين مطالب رادر هيچ جاي ديگري نخواهيد خواند
امروز شنيدم كه محمد خرداديان از زندان آزاد شد.
اين آزادي از چند جهت قابل بحث است.
1-از نظر سياسي : هنوز معلوم نيست اين آزادي چگونه صورت گرفت و كدام گروه سياسي از اين فرد با ارزش دفاع نموده اند.
2-از نظر قضايي : حكمي كه براي يك نفر بريده شده به جاي ده سال به ده روز كاهش يافت !!!!!
3-از نظر فرهنگي : اين امر شايد موثر ترين امر در باره آزادي اواست ازيكي دوستان زندان بان من كه در ده روز گذشته كليه روحياتش عوض شده بود پرسيدم علت تغيير اين روحيات تو چيست؟
در حالتي به حالت مضحكي كمر خود راتكان مي داد و مي گفت حالا 1.2.3 حالا 3.2.1!!!
جواب داد از وقتي اوس ممد پيش من اومود
حالم عوض شد ديگه به زندگي اميدوار شدم
منم از روي كنجكاوي گفتم بقيه چطور شدن
آياروي اوناهم تاثير گذاشت؟
آهي كشيد و گفت اي بابا اگراين موثر نبود كه آزادش نمي كردن همه زندونيا سي سال جوون شدن . گفتم حالا چرا آه مي كشي بازم مي گيرنش مي بينيش . گفت : تو اين چند روز دعوا سر كشيك دادن همه مي خواستن شبانه روزي بدون استراحت از اون مراقبت كنن من تو اين جريان كوتاهي كردم چون فكر مي كردم ده سالي باهاش هستم حالا اين دو سه روز اولي بچه ها سر شون داغه و خوشالن ولي افسوس ...
منم يه دلداريش دادم گفتم بي خيال باش
نگاهي غضب آلود به كرد و گفت مرديكه شانس يه بار در خونه آدمو مي زنه تو ميگي بي خيال تو هنر سرت نمي شه .
من هم تصميم گرفتم با مهدي بيشتر معاشرت كنم شايد فهميدم هنر چيه ؟ هنرمند كيه؟
سلام
نمی دونم چه احساسی دارم فقط میدونم باید بنویسم. شاید ناراحتم؟ چون خورشید خانوم ناراحته! شاید تقصیر خودشه شایدم نه، فقط میدونم ناراحته. شاید خوشحالم؟ آخه آینه دوباره گردگیری شده اونم وقتی که خیلی خیلی خاک گرفته بود! شاید افسرده ام؟ چون امروز به آیدا سر نزدم. علیدادم که مدتیه نمی نویسه مثل ندا! خلاصه همه حسام قاطی پاطی شده! بی خیال! میگذره مثل همه روزا، آخرشم میگم: روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت! حالا!
انشا
موضوع انشا: علم بهتر است یا ثروت؟
از موتور پیاده شدم. آروم رفتم اونور خیابون. وارد مغازه شدم، یهو یه چیزی نظرم رو جلب کرد خوب نگاه کردم. یه عکس تقریبا بزرگ روی دیوار جلویی بود. آره عکس فردین بود، کنار عکس یه تیکه روزنامه بود که تیترش این بود: گزارش کامل تشییع جنازه فردین! یه عکس دیگه هم اونور روزنامه بود. فکر کنم بهروز وثوقی بود کنار عکس با خط درشت نوشته بود: بهروز وثوقی هم آمد! سمت چپم یه عکس خیلی قشنگ از سه تار بود. یاد سه تارم افتادم و کلاسی که به خاطر شکستن پای محمد متوقف شده (آخه اون استاد سه تار من و محموده جون خودش!!) یاد آهنگ قشنگ وبلاگ آیدا افتادم! اون آهنگی که ترکیب قشنگی از سه تار و تاره و با صداش آتیش روحم گر میگیره! دوباره دلم گرفت. طرف راستم یه نقش قشنگ بود که با ظرافت خاصی روی فیبر! ( بازم بگم فیبر) در آوورده شده بود. نیمرخ یه زن که موهاشو سپرده بود به دست باد!! پایین عکس یه پیرمرد بود با صورتی پیس! یه زیرپوش و یه شلوار کردی! صورت و گردنش از ضرب آفتاب سوخته بود و نگاه مهربانی داشت. آروم سلام کردم جواب داد. گفتم: «ببخشید چند تا تیکه چوب میخواستم خراطی کنید به این شکل» شروع کردم به توضیح سفارشم. بعد از اینکه تعداد و اندازه ها رو گفتم، یه کم حساب کتاب کرد و گفت 13 هزار تومن میشه. شوکه شدم، گفتم: «چقدر گرون!!!» یه کم فکر کرد و گفت: «اشتباه کردم، 8 تومن میشه» گفتم: «بازم گرونه!» بعد از یه خورده چک وچونه زدن قیمتو آووردم رو6 تومن! با یه خنده شیرین گفت: «نمیدونم چرا جلو جوونا اختیار ندارم» گفتم: «خواهش میکنم» گفت: «وقتی میبینم یه جوونی ذوق داره و با شوق دنبال چیزی رو میگیره خیلی خوشحال می شم و دلم نمیخواد جلوشو بگیرم. آخه تو این دوره کسی دیگه دنبال عشق نیست دنبال هنر نیست!» گفتم: «من هستم، خیلی هنر رو دوست دارم، عاشقم هستم!» خندید و نشست پشت دستگاه. چوبا رو به همون اندازه که گفته بودم برید و شروع به خراطی کرد. واقعا از این همه هنر لذت بردم. کار سختیه و تماشایش خیلی لذت بخشه! (بهتون توصیه میکنم حتما یه خراطی پیدا کنید و کارش رو ببنید) روح بخشیدن به چوب کار آسونی نیست! خیلی تجربه می خواد. رفتم تو فکر گفتم چرا دیگه به هنر اهمیت نمیدیم! بیشتر دلم گرفت! آخه چرا یه پیرمرد به این هنرمندی باید تو گوشه یه مغازه تنگ و تاریک و پر از تراشه های چوب حروم بشه؟ چرا؟ دستاش معجزه میکرد. واقعا که هنر نزد ایرانیان است وبس. تو همین فکر بودم که اولین تیکه چوب خراطی شده رو داد دستم و پرسید: «خوبه؟» گفتم: «خوبه؟، عالیه!» یه خنده ای کرد و گفت:«اصلا فکر نمی کردم جوان اهل ذوق هنوز هم باشه!» گفتم: «من کجا و ذوق شما کجا!» گفت: «من هر چی دارم ته مونده ذوق جوونیمه!!». القصه! دونه دونه چوب ها رو با ظرافت خاصی خراطی کرد و گفت: «بیا اینم کار شما» تو همین لحظه دیدم یه جوون وارد شد و گفت: «دیر کردین؟» فهمیدم پسرشه! و اون پیرمرد هم به خاطر من یک ساعت اضافه تر کار کرده، خانوادشم نگران شدن فرستادن دنبالش. موقع برگشتن وقتی داشتم از مغازش میومدم بیرون گفت: «دیدی گفتم جوونا اختیار و ارادمو میگیرن!» خندیدم و اومدم که سوار موتور بشم، نگاه افتاد به بالای در که روی یه تیکه پارچه نوشته بود: خراطی داوود. سوار موتور شدم و تمام را رو تو فکر آن پیرمرد، حرفای قشنگش، دستای هنرمندش و برخورد جالبش با پسرش بودم. وقتی رسیدم خونه به فکر این سوال بودم که علم بهتر است یا ثروت؟ یه کمی فکر کردم و جوابش رو پیدا کردم!! : هنر.
نمی دونم چه احساسی دارم فقط میدونم باید بنویسم. شاید ناراحتم؟ چون خورشید خانوم ناراحته! شاید تقصیر خودشه شایدم نه، فقط میدونم ناراحته. شاید خوشحالم؟ آخه آینه دوباره گردگیری شده اونم وقتی که خیلی خیلی خاک گرفته بود! شاید افسرده ام؟ چون امروز به آیدا سر نزدم. علیدادم که مدتیه نمی نویسه مثل ندا! خلاصه همه حسام قاطی پاطی شده! بی خیال! میگذره مثل همه روزا، آخرشم میگم: روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت! حالا!
انشا
موضوع انشا: علم بهتر است یا ثروت؟
از موتور پیاده شدم. آروم رفتم اونور خیابون. وارد مغازه شدم، یهو یه چیزی نظرم رو جلب کرد خوب نگاه کردم. یه عکس تقریبا بزرگ روی دیوار جلویی بود. آره عکس فردین بود، کنار عکس یه تیکه روزنامه بود که تیترش این بود: گزارش کامل تشییع جنازه فردین! یه عکس دیگه هم اونور روزنامه بود. فکر کنم بهروز وثوقی بود کنار عکس با خط درشت نوشته بود: بهروز وثوقی هم آمد! سمت چپم یه عکس خیلی قشنگ از سه تار بود. یاد سه تارم افتادم و کلاسی که به خاطر شکستن پای محمد متوقف شده (آخه اون استاد سه تار من و محموده جون خودش!!) یاد آهنگ قشنگ وبلاگ آیدا افتادم! اون آهنگی که ترکیب قشنگی از سه تار و تاره و با صداش آتیش روحم گر میگیره! دوباره دلم گرفت. طرف راستم یه نقش قشنگ بود که با ظرافت خاصی روی فیبر! ( بازم بگم فیبر) در آوورده شده بود. نیمرخ یه زن که موهاشو سپرده بود به دست باد!! پایین عکس یه پیرمرد بود با صورتی پیس! یه زیرپوش و یه شلوار کردی! صورت و گردنش از ضرب آفتاب سوخته بود و نگاه مهربانی داشت. آروم سلام کردم جواب داد. گفتم: «ببخشید چند تا تیکه چوب میخواستم خراطی کنید به این شکل» شروع کردم به توضیح سفارشم. بعد از اینکه تعداد و اندازه ها رو گفتم، یه کم حساب کتاب کرد و گفت 13 هزار تومن میشه. شوکه شدم، گفتم: «چقدر گرون!!!» یه کم فکر کرد و گفت: «اشتباه کردم، 8 تومن میشه» گفتم: «بازم گرونه!» بعد از یه خورده چک وچونه زدن قیمتو آووردم رو6 تومن! با یه خنده شیرین گفت: «نمیدونم چرا جلو جوونا اختیار ندارم» گفتم: «خواهش میکنم» گفت: «وقتی میبینم یه جوونی ذوق داره و با شوق دنبال چیزی رو میگیره خیلی خوشحال می شم و دلم نمیخواد جلوشو بگیرم. آخه تو این دوره کسی دیگه دنبال عشق نیست دنبال هنر نیست!» گفتم: «من هستم، خیلی هنر رو دوست دارم، عاشقم هستم!» خندید و نشست پشت دستگاه. چوبا رو به همون اندازه که گفته بودم برید و شروع به خراطی کرد. واقعا از این همه هنر لذت بردم. کار سختیه و تماشایش خیلی لذت بخشه! (بهتون توصیه میکنم حتما یه خراطی پیدا کنید و کارش رو ببنید) روح بخشیدن به چوب کار آسونی نیست! خیلی تجربه می خواد. رفتم تو فکر گفتم چرا دیگه به هنر اهمیت نمیدیم! بیشتر دلم گرفت! آخه چرا یه پیرمرد به این هنرمندی باید تو گوشه یه مغازه تنگ و تاریک و پر از تراشه های چوب حروم بشه؟ چرا؟ دستاش معجزه میکرد. واقعا که هنر نزد ایرانیان است وبس. تو همین فکر بودم که اولین تیکه چوب خراطی شده رو داد دستم و پرسید: «خوبه؟» گفتم: «خوبه؟، عالیه!» یه خنده ای کرد و گفت:«اصلا فکر نمی کردم جوان اهل ذوق هنوز هم باشه!» گفتم: «من کجا و ذوق شما کجا!» گفت: «من هر چی دارم ته مونده ذوق جوونیمه!!». القصه! دونه دونه چوب ها رو با ظرافت خاصی خراطی کرد و گفت: «بیا اینم کار شما» تو همین لحظه دیدم یه جوون وارد شد و گفت: «دیر کردین؟» فهمیدم پسرشه! و اون پیرمرد هم به خاطر من یک ساعت اضافه تر کار کرده، خانوادشم نگران شدن فرستادن دنبالش. موقع برگشتن وقتی داشتم از مغازش میومدم بیرون گفت: «دیدی گفتم جوونا اختیار و ارادمو میگیرن!» خندیدم و اومدم که سوار موتور بشم، نگاه افتاد به بالای در که روی یه تیکه پارچه نوشته بود: خراطی داوود. سوار موتور شدم و تمام را رو تو فکر آن پیرمرد، حرفای قشنگش، دستای هنرمندش و برخورد جالبش با پسرش بودم. وقتی رسیدم خونه به فکر این سوال بودم که علم بهتر است یا ثروت؟ یه کمی فکر کردم و جوابش رو پیدا کردم!! : هنر.
۱۳۸۱/۰۴/۲۱
سلام
شعري از اقبال لاهوري:
ميلاد آدم
نعر زد عشق كه خونين جگري پيدا شد
حسن لرزيد كه صاحب نظري پيدا شد
فطرت آشفت كه از خاك جهان مجبور
خودگري خود شكني خود نگري پيدا شد
خبري رفت ز گردون به شبستان ازل
حذراي پردگيان پرده دري پيدا شد
آرزو بي خبر از خويش به آغوش حيات
چشم وا كردو جهان دگري پيدا شد
زندگي گفت كه در خاك تپيدم همه عمر
تاازين گنبدديرينه دري پيدا شد
يا حق
تا فردا
چون امروز جمعه است بيشتر نمي نويسم.
شعري از اقبال لاهوري:
ميلاد آدم
نعر زد عشق كه خونين جگري پيدا شد
حسن لرزيد كه صاحب نظري پيدا شد
فطرت آشفت كه از خاك جهان مجبور
خودگري خود شكني خود نگري پيدا شد
خبري رفت ز گردون به شبستان ازل
حذراي پردگيان پرده دري پيدا شد
آرزو بي خبر از خويش به آغوش حيات
چشم وا كردو جهان دگري پيدا شد
زندگي گفت كه در خاك تپيدم همه عمر
تاازين گنبدديرينه دري پيدا شد
يا حق
تا فردا
چون امروز جمعه است بيشتر نمي نويسم.
سلام
عجب روزگاریه! من دو تا شریک آووردم تا عصای دستم باشن شدن بلای جونم! یا باید غلطهای تایپی شون رو بگیرم و متنشون رو ویرایش کنم یا باید بهشون لینک بدم مردم!
:: با ساعت و تاریخ حال میکنین!
:: اگه عضو فارسی بلوگینگهستین حتما نامه زیر رو خوندین اگه نخوندین بخونین:
سخني با آيت الله طاهري
حضرت آيت الله طاهري! از نامه «تاريخي» شما ملت بزرگ ايران مطلع شدند. و قطعا موجب تأثر و تأسف ياران و وفاداران صديق حضرت امام«ره» و انقلاب اسلامي شد. چرا كه نكاتي در آن مطرح شد كه جاي بسي تعجب دارد. زيرا؛
1- قريب يكسال است كه كسالت جسمي اجازه انجام وظيفه امامت جمعه را از شما سلب نموده و تعجب آور است كه اين نكته را متذكر نشده و به اصطلاح استعفا و كناره گيري نموده ايد. اگر ملت ايران اين موضوع را نداند ما مردم اصفهان كه از اين موضوع با خبريم، چطور به خود اجازه داديد به افكار و فهم و شعور مردم بي توجهي كنيد؟
2- مدت ها قبل رهبر معظم انقلاب به مسئولين هشدار دادند كه مشكل اصلي مردم فقر، فساد و تبعيض است، نه دعواهاي جناحي و باندي. چرا حضرتعالي درآن هنگام نگران مردم نشديد و عكس العملي نشان نداديد و بعضا با كنايه و طعنه به جدال هاي سياسي دامن زديد؟
3- از وجود دادگاه ويژه روحانيت و شوراي نگهبان شكوه نموديد. آيا اگر اين نهادها كه يادگار و تدبير حضرت امام«ره» بوده اند همسو با خواست شما رفتار مي كردند، باز هم شما نگران بوديد؟
4- از حصر آقاي منتظري گله كرده ايد. براستي اگر حصر او برداشته مي شد و سپس توسط باند آدمكش مهدي هاشمي كه سوابق وي و باندش از نظر مردم ايران خصوصا مردم اصفهان پنهان نمي باشد، ترور مي شد آنگاه پيراهن عثمان را بالا نمي برديد؟ و نظام را عامل آن نمي دانستيد؟ و ضمناً آيا بهتر نبود كه از شوراي عالي امنيت ملي كه رياست آن با رئيس جمهور محترم است در اين مورد سؤال مي كرديد و دلايل حصر و حفاظت از آقاي منتظري را جويا مي شديد؟
5- از يك طرف از امام(ره) و آرمان هاي انقلاب به بزرگي ياد مي نمائيد و از سوي ديگر به عناوين مختلف نظام را متهم به كوتاهي در امور مي نمائيد؟ براستي براي ياري نظام اين رفتارهاي شما مؤثر است و موجب شادي روح حضرت امام(ره) مي شويد؟ يا نه با اين اقدامات دل دشمنان نظام را شاد مي كنيد؟
6- شما در مقطعي از تاريخ از بني صدر حمايت نموديد و ياران و نزديكان امام(ره) از فردي ديگر و مدت كوتاهي پي به اين اشتباه برديد. آيا اين بار نيز مطمئن هستيد كه تكليف شما در نوشتن اينگونه نامه ها درست است يا خير؟ در آنزمان شما فرصت پيدا نموديد كه پي به اشتباه خود ببريد؟ آيا اجازه مي دهيد دعا كنيم طول عمر و سلامت داشته باشيد تا باز هم به اشتباه خود واقف شويد؟
محمد جواد نجف آبادي
:: اینم نظر من:
سلام
ایمیل شما رو خوندم ولی احساس کردم نظر خود را در باره این ایمیل بنویسم.
1- آیا واقعا مشکل مردم ایران فقر و فساد و تبعیض است؟ اگر چنین است راه حل مبارزه با آن چیست؟ آیا فساد ریشه در فرهنگ ندارد؟ و فقر و تبعیض ریشه در اقتصاد ندارد؟ آیا می توان بدون حضور نظام سیاسی سالم و خوب خواستار اقتصاد عالی ویا پویایی فرهنگ شد؟ ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم! تا آزادی برای مباحثه نباشد هیچ کشوری پیشرفت نخواهد کرد. پس زدو خرد های سیاسی را جنجال نبینیم چرا که لازمه پیشرفت کشوری است که 25 سال پسرفت کرده است. ما 25 سال در جا زده ایم و حال خواستار پیشرفت ناگهانی هستیم در صورتی که هیچ از پیشرفت نمیدانیم و اگر کسانی هم می دانند به جرم آگاهی محکوم میشوند.
2- شما فرموده اید که دادگاه ویژه روحانیت و شورای نگهبان با حکم امام خمینی(ره) تشکیل شده اند. آیا این ارگان هنوز هم در راه امام میتازند؟ یا اینکه تمام ارزشهای مورد نظر امام را زیر سم ستوران خود بیرحمانه نابود میکنند؟ مگر شعارتظاهرات ما چه بود استقلال، آزادی ،جمهوری اسلامی نبود. حال آن استقلال و آزادی و حتی جمهوری اسلامی ما کجاست؟ امام خمینی در زمان خود و بنابر احتیاج زمانه خود حکمی صادر فرموده اند آیا این حکم برای همه ادوار است؟ خدا می داند اگر امام الآن بودند آیا هنوز شورای نگهبان بود یا نه؟ یا اینکه اینچنین عمل میکردند یا نه؟ ذات انسان در زندان زمان قرار دارد و هیچ حکمی از هر بزرگی دائمی نیست. همانطور که در تاریخ میبینیم مثلا امام خمینی در جایی به آیت الله خامنه ای فرموده اند که شما از ولایت هیچ نمیدانید! ولی این حرف نیز مثل ذات انسان در چارچوب زمان محصور است و بسط دادن آن به همیشه کاری واقعا غلط است.
3- در مورد حصر آیت الله منتظری باید بگویم در حکومت جمهوری هر انسانی آزاد است که نظرات خود را بیان کند. ما اسم علی را دنبال خود یدک میکشیم نه؟ امام علی می فرماید: (سخن امام علی را دقیقا به خاطر ندارم مضمونش چنین بود) من بزرگتر از خطا نیستم پس خطاهای مرا به من بازگو کنید! ما پیرو علی هستیم؟ حکومت ما اسلامی است؟ نه ولایت فقیه معصوم است و نه کسی از ایشان انتظار دارد که ایشان اشتباه نکند. هر چه باشد ایشان نیز انسان است و انسان جایزالخطا است! پس یاد بگیریم که :هر انسانی نه دوست ماست و نه دشمن ما بلکه معلم ماست! پس زندانی کردن کسی در خانه اش به علت گفتن عقیده واضحترین جنگ با آزادی و جمهوریت است چه بسا که آن فرد مرجع تقلید نیز باشد
4- از کجا می دانید این نظام و این حکومت مورد نظر امام خمینی بوده است؟ شاید اگر خود امام زنده بود با این نظام به مخالفت بر میخواست. آرمان امام و این نظام را با هم اشتباه نگیرید. آری اگر امام بود و در این زمان چنین میگفت شاید ولی همان طور که گفتم انسان مطیع زمان است و سخنان و اعمالش در چارچوب زمان معنی میشود
5- هر انسان کاری را انجام میدهد که اعتقاد به درست بودن آن داشته باشد ودر هر زمان امکان اشتباه برای انسان وجود دارد. از شما خواهش می کنم به سخنرانیهای امام رجوع کنید و این سخن را تا عمیقترین حد احساس کنید که من از همه مردم معذرت می خواهم در همین جریان بنی صدر امام مگر نفرمود من اشتباه کردم؟ اشتباه کردن عیب نیست اشتباه را نادیده گرفتن عیب است. امام در جریان بنی صدر مقصر نبود و حتی اشتباه هم نکرد مقصر اصلی مردم بودند چرا که آنها به بنی صدر رای داده بودند نه امام! ولی مردم در نزد پدر پیرشان بیش از اینها ارزش دارند و این موضوع در همه رفتار و گفتار و کردار امام به گوش میرسد. مگر همین امام نبود که فرمودند: اگر این ملت بگویند که من هم نباشم نخواهم بود! یا اینکه در جریان بنی صدرفرمودند: حالا که مردم می خواهند من حرفی ندارم! ویا حتی در قبول آتش بس نفرمودند: این قطعنامه مانند جام زهری بود که به پدر پیرتان نوشاندند!
در پایان از شما خواهش میکنم کمی بیشتر روی موضوع فکر کنید و اگر سخنی دارید حتما به من بگوئید.
:: منم واسه خودم آدمیم!!!!!!
:: هر كي هر نظري داره بنويسه!
عجب روزگاریه! من دو تا شریک آووردم تا عصای دستم باشن شدن بلای جونم! یا باید غلطهای تایپی شون رو بگیرم و متنشون رو ویرایش کنم یا باید بهشون لینک بدم مردم!
:: با ساعت و تاریخ حال میکنین!
:: اگه عضو فارسی بلوگینگهستین حتما نامه زیر رو خوندین اگه نخوندین بخونین:
سخني با آيت الله طاهري
حضرت آيت الله طاهري! از نامه «تاريخي» شما ملت بزرگ ايران مطلع شدند. و قطعا موجب تأثر و تأسف ياران و وفاداران صديق حضرت امام«ره» و انقلاب اسلامي شد. چرا كه نكاتي در آن مطرح شد كه جاي بسي تعجب دارد. زيرا؛
1- قريب يكسال است كه كسالت جسمي اجازه انجام وظيفه امامت جمعه را از شما سلب نموده و تعجب آور است كه اين نكته را متذكر نشده و به اصطلاح استعفا و كناره گيري نموده ايد. اگر ملت ايران اين موضوع را نداند ما مردم اصفهان كه از اين موضوع با خبريم، چطور به خود اجازه داديد به افكار و فهم و شعور مردم بي توجهي كنيد؟
2- مدت ها قبل رهبر معظم انقلاب به مسئولين هشدار دادند كه مشكل اصلي مردم فقر، فساد و تبعيض است، نه دعواهاي جناحي و باندي. چرا حضرتعالي درآن هنگام نگران مردم نشديد و عكس العملي نشان نداديد و بعضا با كنايه و طعنه به جدال هاي سياسي دامن زديد؟
3- از وجود دادگاه ويژه روحانيت و شوراي نگهبان شكوه نموديد. آيا اگر اين نهادها كه يادگار و تدبير حضرت امام«ره» بوده اند همسو با خواست شما رفتار مي كردند، باز هم شما نگران بوديد؟
4- از حصر آقاي منتظري گله كرده ايد. براستي اگر حصر او برداشته مي شد و سپس توسط باند آدمكش مهدي هاشمي كه سوابق وي و باندش از نظر مردم ايران خصوصا مردم اصفهان پنهان نمي باشد، ترور مي شد آنگاه پيراهن عثمان را بالا نمي برديد؟ و نظام را عامل آن نمي دانستيد؟ و ضمناً آيا بهتر نبود كه از شوراي عالي امنيت ملي كه رياست آن با رئيس جمهور محترم است در اين مورد سؤال مي كرديد و دلايل حصر و حفاظت از آقاي منتظري را جويا مي شديد؟
5- از يك طرف از امام(ره) و آرمان هاي انقلاب به بزرگي ياد مي نمائيد و از سوي ديگر به عناوين مختلف نظام را متهم به كوتاهي در امور مي نمائيد؟ براستي براي ياري نظام اين رفتارهاي شما مؤثر است و موجب شادي روح حضرت امام(ره) مي شويد؟ يا نه با اين اقدامات دل دشمنان نظام را شاد مي كنيد؟
6- شما در مقطعي از تاريخ از بني صدر حمايت نموديد و ياران و نزديكان امام(ره) از فردي ديگر و مدت كوتاهي پي به اين اشتباه برديد. آيا اين بار نيز مطمئن هستيد كه تكليف شما در نوشتن اينگونه نامه ها درست است يا خير؟ در آنزمان شما فرصت پيدا نموديد كه پي به اشتباه خود ببريد؟ آيا اجازه مي دهيد دعا كنيم طول عمر و سلامت داشته باشيد تا باز هم به اشتباه خود واقف شويد؟
محمد جواد نجف آبادي
:: اینم نظر من:
سلام
ایمیل شما رو خوندم ولی احساس کردم نظر خود را در باره این ایمیل بنویسم.
1- آیا واقعا مشکل مردم ایران فقر و فساد و تبعیض است؟ اگر چنین است راه حل مبارزه با آن چیست؟ آیا فساد ریشه در فرهنگ ندارد؟ و فقر و تبعیض ریشه در اقتصاد ندارد؟ آیا می توان بدون حضور نظام سیاسی سالم و خوب خواستار اقتصاد عالی ویا پویایی فرهنگ شد؟ ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم! تا آزادی برای مباحثه نباشد هیچ کشوری پیشرفت نخواهد کرد. پس زدو خرد های سیاسی را جنجال نبینیم چرا که لازمه پیشرفت کشوری است که 25 سال پسرفت کرده است. ما 25 سال در جا زده ایم و حال خواستار پیشرفت ناگهانی هستیم در صورتی که هیچ از پیشرفت نمیدانیم و اگر کسانی هم می دانند به جرم آگاهی محکوم میشوند.
2- شما فرموده اید که دادگاه ویژه روحانیت و شورای نگهبان با حکم امام خمینی(ره) تشکیل شده اند. آیا این ارگان هنوز هم در راه امام میتازند؟ یا اینکه تمام ارزشهای مورد نظر امام را زیر سم ستوران خود بیرحمانه نابود میکنند؟ مگر شعارتظاهرات ما چه بود استقلال، آزادی ،جمهوری اسلامی نبود. حال آن استقلال و آزادی و حتی جمهوری اسلامی ما کجاست؟ امام خمینی در زمان خود و بنابر احتیاج زمانه خود حکمی صادر فرموده اند آیا این حکم برای همه ادوار است؟ خدا می داند اگر امام الآن بودند آیا هنوز شورای نگهبان بود یا نه؟ یا اینکه اینچنین عمل میکردند یا نه؟ ذات انسان در زندان زمان قرار دارد و هیچ حکمی از هر بزرگی دائمی نیست. همانطور که در تاریخ میبینیم مثلا امام خمینی در جایی به آیت الله خامنه ای فرموده اند که شما از ولایت هیچ نمیدانید! ولی این حرف نیز مثل ذات انسان در چارچوب زمان محصور است و بسط دادن آن به همیشه کاری واقعا غلط است.
3- در مورد حصر آیت الله منتظری باید بگویم در حکومت جمهوری هر انسانی آزاد است که نظرات خود را بیان کند. ما اسم علی را دنبال خود یدک میکشیم نه؟ امام علی می فرماید: (سخن امام علی را دقیقا به خاطر ندارم مضمونش چنین بود) من بزرگتر از خطا نیستم پس خطاهای مرا به من بازگو کنید! ما پیرو علی هستیم؟ حکومت ما اسلامی است؟ نه ولایت فقیه معصوم است و نه کسی از ایشان انتظار دارد که ایشان اشتباه نکند. هر چه باشد ایشان نیز انسان است و انسان جایزالخطا است! پس یاد بگیریم که :هر انسانی نه دوست ماست و نه دشمن ما بلکه معلم ماست! پس زندانی کردن کسی در خانه اش به علت گفتن عقیده واضحترین جنگ با آزادی و جمهوریت است چه بسا که آن فرد مرجع تقلید نیز باشد
4- از کجا می دانید این نظام و این حکومت مورد نظر امام خمینی بوده است؟ شاید اگر خود امام زنده بود با این نظام به مخالفت بر میخواست. آرمان امام و این نظام را با هم اشتباه نگیرید. آری اگر امام بود و در این زمان چنین میگفت شاید ولی همان طور که گفتم انسان مطیع زمان است و سخنان و اعمالش در چارچوب زمان معنی میشود
5- هر انسان کاری را انجام میدهد که اعتقاد به درست بودن آن داشته باشد ودر هر زمان امکان اشتباه برای انسان وجود دارد. از شما خواهش می کنم به سخنرانیهای امام رجوع کنید و این سخن را تا عمیقترین حد احساس کنید که من از همه مردم معذرت می خواهم در همین جریان بنی صدر امام مگر نفرمود من اشتباه کردم؟ اشتباه کردن عیب نیست اشتباه را نادیده گرفتن عیب است. امام در جریان بنی صدر مقصر نبود و حتی اشتباه هم نکرد مقصر اصلی مردم بودند چرا که آنها به بنی صدر رای داده بودند نه امام! ولی مردم در نزد پدر پیرشان بیش از اینها ارزش دارند و این موضوع در همه رفتار و گفتار و کردار امام به گوش میرسد. مگر همین امام نبود که فرمودند: اگر این ملت بگویند که من هم نباشم نخواهم بود! یا اینکه در جریان بنی صدرفرمودند: حالا که مردم می خواهند من حرفی ندارم! ویا حتی در قبول آتش بس نفرمودند: این قطعنامه مانند جام زهری بود که به پدر پیرتان نوشاندند!
در پایان از شما خواهش میکنم کمی بیشتر روی موضوع فکر کنید و اگر سخنی دارید حتما به من بگوئید.
:: منم واسه خودم آدمیم!!!!!!
:: هر كي هر نظري داره بنويسه!
۱۳۸۱/۰۴/۲۰
باسلام
به نام حضرت حق که:
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین خدا گواست که هر جا که هست با اویم
با تشکر فراوان از مهدی و محمود عزیزم از امروز به جمع وبلاگ نویس های با معرفت پیوستم تا حرف های دلم را برایتان بنویسم.گرچه
نوای چنگ عطوفت به دست چنگی مست به انتظار یک ترنم اغراق شسته مانده هنوز
من محمد هستم مخلص همه ی عاشقان درجه یک!!!! و همه ی بر و بچه های عاشقانه. دور از جون همه تون پای نا قابل ما شکسته و کمی درد می کند به امید خدا روز های بعد بیشتر می نویسم.
مخلص شما محمد حسین پور
به نام حضرت حق که:
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین خدا گواست که هر جا که هست با اویم
با تشکر فراوان از مهدی و محمود عزیزم از امروز به جمع وبلاگ نویس های با معرفت پیوستم تا حرف های دلم را برایتان بنویسم.گرچه
نوای چنگ عطوفت به دست چنگی مست به انتظار یک ترنم اغراق شسته مانده هنوز
من محمد هستم مخلص همه ی عاشقان درجه یک!!!! و همه ی بر و بچه های عاشقانه. دور از جون همه تون پای نا قابل ما شکسته و کمی درد می کند به امید خدا روز های بعد بیشتر می نویسم.
مخلص شما محمد حسین پور
با عرض سلام
ديروز يه كتاب از محمد گرفتم تا صبحي چند صفحه از اونو خوندم گفتم حالا كه من دارم مي خونم چرا شما نخونين تصميم گر فتم هر روز يه كم ازشو بنويسم تا شما هم كيف كنيد.
اين كتاب تا حالا خيلي در من اثر گذاشت فكر كنم خيلي توپ باشه.
پيامبر
اثر جبران خلیل جبران
ترجمه نجف دريا بندري
قسمت اول
المصطفي آن برگزيده در دانه كه سپيده دم روز گار خود بود 12 سال در شهر ارفالس در انتظار كشتي اش مانده بود تا برگردد و او را به جزيره زادگاهش بازگرداند.
در سال دوازدهم در روز هفتم ايلول موسم درو از تپه بيرون باروي شهر بالا رفت و به سوي دريا نگريست وديد كشتي اش از ميان مه فرا مي آيد.
آنگاه دروازه هاي دلش باز شدند و شادي اش در فراز دريا به پرواز درآمد.چشمانش را بست و در سكوت هاي روحش سپاس را به جا آورد.
اما چون از فراز تپه فرود آمد اندوهي او را فرا گرفت و دردل خود انديشيد:
چه گونه آسوده خاطر و خرسند از اينجا بروم ؟ نه
بي زخمي در روح ازين ديار نخواهم رفت.
چه روزهاي درازي در ميان اين ديوارها درد كشيدم و چه شبهاي درازي كه تنها به سر برده ام كيست كه بي اندوه از تنهايي و درد خود جدا شود؟
بسيارند پاره هاي روح كه در اين كوچه ها پركنده ام و بسيارند كودكان خواهش من كه برهنه در تپه ها مي گردندو من نمي توانم سبك بار و بي درد ايشان را به جا بگذارم.
اين جامه اي نيست كه من امروز از تن بيرون كنم اين پوستي ست كه بايد به دست خود بشكافم
و نيز اين انديشه اي نيست كه پشت سر بگذارم اين دلي ست كه با گرسنگي و تشنگي نرم گشته است.
اما بيش از اين نمي توانم بمانم.
دريا كه همه چيز را به خود مي خواند مرا نيز به خود مي خواند بايد به كشتي بنشينم.
زيرا گر چه ساعت هاي شب شب سوزانند ماندن همان است و يخ بستن و بلورين شدن و در قيد قالب گرفتار آمدن همان.
كاشكي مي توانستم هر چه را اينجا با خود ببرم اما چگونه؟
صدا نمي تواند زبان و لب هايي را كه به او پر داده اند با خود ببرد بايد تنها در پي اثير برود.
عقاب هم تنها و بي لانه اش به سوي خورشيد پرواز مي كند.
چون به دامان تپه رسيد باز به سوي دريا برگشت و كشتي اش را ديد كه به بندرگاه نزديك مي شدو دريا نوردان سرزمين خود راديد كه بر عرشه كشتي ايستاده بودند.
روحش به انها فرياد كشيد:
اي فرزندان مدركهنسال مناي سواران بر موج ها.
چه بسيار كه در روياهاي من كشتي رانده ايد . اكنون در بيداري فرا مي آييد كه روياي ژرف تر من است.
من ازبراي رفتن آمتده ام و بادبان اشتياقم
در انتظار باد است.
پايان قسمت اول
ديروز يه كتاب از محمد گرفتم تا صبحي چند صفحه از اونو خوندم گفتم حالا كه من دارم مي خونم چرا شما نخونين تصميم گر فتم هر روز يه كم ازشو بنويسم تا شما هم كيف كنيد.
اين كتاب تا حالا خيلي در من اثر گذاشت فكر كنم خيلي توپ باشه.
پيامبر
اثر جبران خلیل جبران
ترجمه نجف دريا بندري
قسمت اول
المصطفي آن برگزيده در دانه كه سپيده دم روز گار خود بود 12 سال در شهر ارفالس در انتظار كشتي اش مانده بود تا برگردد و او را به جزيره زادگاهش بازگرداند.
در سال دوازدهم در روز هفتم ايلول موسم درو از تپه بيرون باروي شهر بالا رفت و به سوي دريا نگريست وديد كشتي اش از ميان مه فرا مي آيد.
آنگاه دروازه هاي دلش باز شدند و شادي اش در فراز دريا به پرواز درآمد.چشمانش را بست و در سكوت هاي روحش سپاس را به جا آورد.
اما چون از فراز تپه فرود آمد اندوهي او را فرا گرفت و دردل خود انديشيد:
چه گونه آسوده خاطر و خرسند از اينجا بروم ؟ نه
بي زخمي در روح ازين ديار نخواهم رفت.
چه روزهاي درازي در ميان اين ديوارها درد كشيدم و چه شبهاي درازي كه تنها به سر برده ام كيست كه بي اندوه از تنهايي و درد خود جدا شود؟
بسيارند پاره هاي روح كه در اين كوچه ها پركنده ام و بسيارند كودكان خواهش من كه برهنه در تپه ها مي گردندو من نمي توانم سبك بار و بي درد ايشان را به جا بگذارم.
اين جامه اي نيست كه من امروز از تن بيرون كنم اين پوستي ست كه بايد به دست خود بشكافم
و نيز اين انديشه اي نيست كه پشت سر بگذارم اين دلي ست كه با گرسنگي و تشنگي نرم گشته است.
اما بيش از اين نمي توانم بمانم.
دريا كه همه چيز را به خود مي خواند مرا نيز به خود مي خواند بايد به كشتي بنشينم.
زيرا گر چه ساعت هاي شب شب سوزانند ماندن همان است و يخ بستن و بلورين شدن و در قيد قالب گرفتار آمدن همان.
كاشكي مي توانستم هر چه را اينجا با خود ببرم اما چگونه؟
صدا نمي تواند زبان و لب هايي را كه به او پر داده اند با خود ببرد بايد تنها در پي اثير برود.
عقاب هم تنها و بي لانه اش به سوي خورشيد پرواز مي كند.
چون به دامان تپه رسيد باز به سوي دريا برگشت و كشتي اش را ديد كه به بندرگاه نزديك مي شدو دريا نوردان سرزمين خود راديد كه بر عرشه كشتي ايستاده بودند.
روحش به انها فرياد كشيد:
اي فرزندان مدركهنسال مناي سواران بر موج ها.
چه بسيار كه در روياهاي من كشتي رانده ايد . اكنون در بيداري فرا مي آييد كه روياي ژرف تر من است.
من ازبراي رفتن آمتده ام و بادبان اشتياقم
در انتظار باد است.
پايان قسمت اول
۱۳۸۱/۰۴/۱۸
با سلام
بازحمات فراوان مهدي و پشتكار بنده بالاخره به اين مهم رسيديم كه يك فارسي ساز توپ نصب كنيم و توانستيم فارسي تايپ كنيم ومهمترين حرفي كه الان مي تونم بگويم اين است كه دارم از خوشحالي بال در مي آرم خب خوشحالي هم داره آخه انگليسي نوشتن حالگيريه خب لپ كلام
امروز من بعنوان ايراني كه مي تونم فكر كنم و انتقاد كنم و بنويسم و هزاركار ديگر كه خودم از انها غافلم پس هستم پس وجود دارم و هستم و خواهم ماند.
اين حرفا رو نمي دونم چرا تايپ كردم ولي ميدونم كه جو منو گرفته و از حال خودم خارج شده ام ولي نه مست.
اين حرفا رو خيلي جدي نگيرين چون بقيه شو يادم رفت.
به يك انديشمند زندگي دو روزه يه روز پنج شنبه ويه روز جمعه كه اولي براي ادارات تعطيله و دومي براي همه.
اين قافله عمر عجب مي گذرد درياب دمي كه باطرب مي گذرد مي خوام از روزهاي ديگه متن هايي بنويسم كه حال كنيد!!!
بي حالترين با حال
بازحمات فراوان مهدي و پشتكار بنده بالاخره به اين مهم رسيديم كه يك فارسي ساز توپ نصب كنيم و توانستيم فارسي تايپ كنيم ومهمترين حرفي كه الان مي تونم بگويم اين است كه دارم از خوشحالي بال در مي آرم خب خوشحالي هم داره آخه انگليسي نوشتن حالگيريه خب لپ كلام
امروز من بعنوان ايراني كه مي تونم فكر كنم و انتقاد كنم و بنويسم و هزاركار ديگر كه خودم از انها غافلم پس هستم پس وجود دارم و هستم و خواهم ماند.
اين حرفا رو نمي دونم چرا تايپ كردم ولي ميدونم كه جو منو گرفته و از حال خودم خارج شده ام ولي نه مست.
اين حرفا رو خيلي جدي نگيرين چون بقيه شو يادم رفت.
به يك انديشمند زندگي دو روزه يه روز پنج شنبه ويه روز جمعه كه اولي براي ادارات تعطيله و دومي براي همه.
اين قافله عمر عجب مي گذرد درياب دمي كه باطرب مي گذرد مي خوام از روزهاي ديگه متن هايي بنويسم كه حال كنيد!!!
بي حالترين با حال
Hi
I'm very happy because I can write anything and I'm very sad because I can't write farsi but I like to say you
I'm Mahmood ,Mahdi's friend .
writting about anything is very interesting for me when I find a English sentence I'm really happy
because my English is'nt very good .
I need a (FARSI SAZ) , please help me(mahdi faghad in jomle ro to bekhoon)
I'm very happy because I can write anything and I'm very sad because I can't write farsi but I like to say you
I'm Mahmood ,Mahdi's friend .
writting about anything is very interesting for me when I find a English sentence I'm really happy
because my English is'nt very good .
I need a (FARSI SAZ) , please help me(mahdi faghad in jomle ro to bekhoon)
۱۳۸۱/۰۴/۱۲
روز پنجم باز سرِ گوسفند از يک راز ديگر زندگی شهريار کوچولو سر در آوردم. مثل چيزی که مدتها تو دلش بهاش فکر کرده باشد يکهو بی مقدمه از من پرسيد:
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم میخورد؟
-گوسفند هرچه گيرش بيايد میخورد.
-حتا گلهايی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گلهايی را هم که خار دارند.
-پس خارها فايدهشان چيست؟
من چه میدانستم؟ يکی از آن: سخت گرفتار باز کردن يک مهرهی سفتِ موتور بودم. از اين که يواش يواش بو میبردم خرابیِ کار به آن سادگیها هم که خيال میکردم نيست برج زهرمار شدهبودم و ذخيرهی آبم هم که داشت ته میکشيد بيشتر به وحشتم میانداخت.
-پس خارها فايدهشان چسيت؟
شهريار کوچولو وقتی سوالی را میکشيد وسط ديگر به اين مفتیها دست بر نمیداشت. مهره پاک کلافهام کرده بود. همين جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هيچ کوفتی نمیخورند. آنها فقط نشانهی بدجنسی گلها هستند.
-دِ!
و پس از لحظهيی سکوت با يک جور کينه درآمد که:
-حرفت را باور نمیکنم! گلها ضعيفند. بی شيلهپيلهاند. سعی میکنند يک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. اين است که خيال میکنند با آن خارها چيزِ ترسناکِ وحشتآوری میشوند...
لام تا کام بهاش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم میگفتم: «اگر اين مهرهی لعنتی همين جور بخواهد لج کند با يک ضربهی چکش حسابش را میرسم.» اما شهريار کوچولو دوباره افکارم را به هم ريخت:
-تو فکر میکنی گلها...
من باز همان جور بیتوجه گفتم:
-ای داد بيداد! ای داد بيداد! نه، من هيچ کوفتی فکر نمیکنم! آخر من گرفتار هزار مسالهی مهمتر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مسالهی مهم!
مرا میديد که چکش به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی که خيلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام.
-مثل آدم بزرگها حرف میزنی!
از شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور بیرحمانه میگفت:
-تو همه چيز را به هم میريزی... همه چيز را قاتی میکنی!
حسابی از کوره در رفتهبود.
موهای طلايی طلائيش تو باد میجنبيد.
-اخترکی را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک ستارهرا تماشا نکرده هيچ وقت کسی را دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که بگويد: «من يک آدم مهمم! يک آدم مهمم!» اين را بگويد و از غرور به خودش باد کند. اما خيال کرده: او آدم نيست، يک قارچ است!
-يک چی؟
-يک قارچ!
حالا ديگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفيد شدهبود:
-کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود اين کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهايی که هيچ وقتِ خدا به هيچ دردی نمیخورند اين قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ ميان برّهها و گلها هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نيست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ جای ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی اين که بفهمد چهکار دارد میکند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند و خاموش بشوند. يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟
ديگر نتوانست چيزی بگويد و ناگهان هِق هِق کنان زد زير گريه.
حالا ديگر شب شدهبود. اسباب و ابزارم را کنار انداختهبودم. ديگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک میآمد. رو ستارهای، رو سيارهای، رو سيارهی من، زمين، شهريارِ کوچولويی بود که احتياج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم بهاش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نيست. خودم واسه گوسفندت يک پوزهبند میکشم... خودم واسه گفت يک تجير میکشم... خودم...» بيش از اين نمیدانستم چه بگويم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس میکردم. نمیدانستم چهطور بايد خودم را بهاش برسانم يا بهاش بپيوندم...p چه ديار اسرارآميزی است ديار اشک!
شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنتگزوپهری، برگردان احمد شاملو
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم میخورد؟
-گوسفند هرچه گيرش بيايد میخورد.
-حتا گلهايی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گلهايی را هم که خار دارند.
-پس خارها فايدهشان چيست؟
من چه میدانستم؟ يکی از آن: سخت گرفتار باز کردن يک مهرهی سفتِ موتور بودم. از اين که يواش يواش بو میبردم خرابیِ کار به آن سادگیها هم که خيال میکردم نيست برج زهرمار شدهبودم و ذخيرهی آبم هم که داشت ته میکشيد بيشتر به وحشتم میانداخت.
-پس خارها فايدهشان چسيت؟
شهريار کوچولو وقتی سوالی را میکشيد وسط ديگر به اين مفتیها دست بر نمیداشت. مهره پاک کلافهام کرده بود. همين جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هيچ کوفتی نمیخورند. آنها فقط نشانهی بدجنسی گلها هستند.
-دِ!
و پس از لحظهيی سکوت با يک جور کينه درآمد که:
-حرفت را باور نمیکنم! گلها ضعيفند. بی شيلهپيلهاند. سعی میکنند يک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. اين است که خيال میکنند با آن خارها چيزِ ترسناکِ وحشتآوری میشوند...
لام تا کام بهاش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم میگفتم: «اگر اين مهرهی لعنتی همين جور بخواهد لج کند با يک ضربهی چکش حسابش را میرسم.» اما شهريار کوچولو دوباره افکارم را به هم ريخت:
-تو فکر میکنی گلها...
من باز همان جور بیتوجه گفتم:
-ای داد بيداد! ای داد بيداد! نه، من هيچ کوفتی فکر نمیکنم! آخر من گرفتار هزار مسالهی مهمتر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مسالهی مهم!
مرا میديد که چکش به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی که خيلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام.
-مثل آدم بزرگها حرف میزنی!
از شنيدنِ اين حرف خجل شدم اما او همين جور بیرحمانه میگفت:
-تو همه چيز را به هم میريزی... همه چيز را قاتی میکنی!
حسابی از کوره در رفتهبود.
موهای طلايی طلائيش تو باد میجنبيد.
-اخترکی را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک ستارهرا تماشا نکرده هيچ وقت کسی را دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که بگويد: «من يک آدم مهمم! يک آدم مهمم!» اين را بگويد و از غرور به خودش باد کند. اما خيال کرده: او آدم نيست، يک قارچ است!
-يک چی؟
-يک قارچ!
حالا ديگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفيد شدهبود:
-کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود اين کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن وقت هيچ مهم نيست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهايی که هيچ وقتِ خدا به هيچ دردی نمیخورند اين قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ ميان برّهها و گلها هيچ مهم نيست؟ اين موضوع از آن جمع زدنهای آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نيست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنيا تک است و جز رو اخترک خودم هيچ جای ديگر پيدا نميشه و ممکن است يک روز صبح يک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی اين که بفهمد چهکار دارد میکند به يک ضرب پاک از ميان ببردش چی؟ يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط يک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همين قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد: «گل من يک جايی ميان آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برايش مثل اين است که يکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند و خاموش بشوند. يعنی اين هم هيچ اهميتی ندارد؟
ديگر نتوانست چيزی بگويد و ناگهان هِق هِق کنان زد زير گريه.
حالا ديگر شب شدهبود. اسباب و ابزارم را کنار انداختهبودم. ديگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک میآمد. رو ستارهای، رو سيارهای، رو سيارهی من، زمين، شهريارِ کوچولويی بود که احتياج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم بهاش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نيست. خودم واسه گوسفندت يک پوزهبند میکشم... خودم واسه گفت يک تجير میکشم... خودم...» بيش از اين نمیدانستم چه بگويم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس میکردم. نمیدانستم چهطور بايد خودم را بهاش برسانم يا بهاش بپيوندم...p چه ديار اسرارآميزی است ديار اشک!
شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنتگزوپهری، برگردان احمد شاملو
۱۳۸۱/۰۴/۱۰
سلام
دیشب یه اتفاقی برام افتاد که واقعا باعث شد یه چیزایی رو عملا تجربه کنم و بفهمم! دیشب میخواستم یکی از این آتاری های قدیمی رو به تلویزیون وصل کنم تا یادی از بچگی کرده باشم! ولی جاتون خالی زمانی آتاری رو به برق زدم و فیش رو به تلویزیون وصل کردم درست تصویر نمی داد و خیلی برفک داشت در همین حین نگاه من به یه سیم افتاد که دو سرش روکش نداره. من فکر کردم این سیمه چیه؟ اومدم برش دارم ولی تا دستم بهش خورد چنان جرقه ای زد که همه خونه بدو بدو اومدن توی اتاق. اگه گفتین چی شده بود؟ خوب این سیم به یه دو شاخه وصل بود که سر دیگش هم رو کش نداشت و همراه وسایل اون آتاریه بود. قبل از این که من بخوام آتاری رو وصل کنم بچه هایی که میخواستن با آتاری بازی کنن اون سیم رو به برق زده بودن و سر دیگش رو هم وسط اتاق ول کرده بودن! حالا اینکه این بچه ها همش وسط اتاق این ورو اون ور می پریدن و من چند بار پام رو کنار این سیم گذاشته بودم بماند!
این اتفاق به چند چیز رو یادآوری کرد:
1- اینکه واقعا مرگ چقدر به آدم نزدیکه! من که این همه باحالم! کلی سرزنده ام! اصلا امید کل خانواده ام! ( آره جون خودم ) نزدیک بود بمیرم! اِ اِ اِ
2- واقعا اگه مردن قسمت یکی نباشه نمی میره حتی اگه توی بدترین شرایط باشه!
3- انسان خیلی جونش رو دوست داره، خیلی!
:: حالا بعد از اونهمه چرت و پرت یه حدیث بنویسم؟ این حدیث رو امام صادق(ع) نقل کردن، که خود امام صادق (ع) اون رو از پدرشون و پدرشون اونو از پدر خودشون و.... تا برسه به امام علی (ع) که امام علی (ع) هم فرمودن که این حدیث رو عیسی بن مریم نقل کرده است. این حدیث اینه: « خوشا به حال کسی که 5 چیز داشته باشه:
1- سکوتش تفکر باشه ( یعنی وقتی که ساکته و حرف نمیزنه در حال فکر کردن باشه )
2- چشمش، چشمی عبرت بین باشه! ( یعنی وقتی که به حادثه ای یا واقعه ای نگاه میکنه از اون عبرت بگیره )
3- باغ دلگشا یش خونش باشه! ( یعنی .... اینکه دیگه توضیح نداره )
4- مردم از دست زبانش در امان باشن ( یعنی اینکه اگه کسی دیدش فوری راهش رو کج نکنه بگه اوه اوه اوه الآن یه چیزی میگه آبروم میره! )
5- ( این یکی رو هر چی فکر می کنم یادم نمیاد! شرمنده )
:: اینم یه نوشته خیلی قشنگ از شهید چمران در وصف دکتر علی شریعتی:
تو ای علی حیات جاوید یافته ای، و ما مردگان متحرک آمده ایم تا از فیض وجود تو حیات یابیم. قسم به غم که تا روزی که دریای غم بر دلم موج می زند، ای علی تو در دل من زنده و جاویدی. قسم به عشق، که تا وقتیکه قلب سوزانم می جوشد و می خروشد و می سوزد، تو ای علی در قلب من حیات داری، که جاذبه آسمانی عشق را در رگهای وجودم به گردش در می آوری، و حیاتم را از عشق و فداکاری سرشار میکنی. سوگند به تنهایی، که نتیجه عظمت و عشق و یکتایی است، و زاینده لطافت و اخلاص و عرفان است که تا وقتیکه خدا تنهاست، تو ای علی در تنهایی ما وجود داری. قسم به عدل و عدالت، که تا روزی که ظلم و ستم بر دوش انسان ها سنگینی می کند تو در فریاد ستم دیدگان علیه ستمگران میغری و میخروشی.
دیشب یه اتفاقی برام افتاد که واقعا باعث شد یه چیزایی رو عملا تجربه کنم و بفهمم! دیشب میخواستم یکی از این آتاری های قدیمی رو به تلویزیون وصل کنم تا یادی از بچگی کرده باشم! ولی جاتون خالی زمانی آتاری رو به برق زدم و فیش رو به تلویزیون وصل کردم درست تصویر نمی داد و خیلی برفک داشت در همین حین نگاه من به یه سیم افتاد که دو سرش روکش نداره. من فکر کردم این سیمه چیه؟ اومدم برش دارم ولی تا دستم بهش خورد چنان جرقه ای زد که همه خونه بدو بدو اومدن توی اتاق. اگه گفتین چی شده بود؟ خوب این سیم به یه دو شاخه وصل بود که سر دیگش هم رو کش نداشت و همراه وسایل اون آتاریه بود. قبل از این که من بخوام آتاری رو وصل کنم بچه هایی که میخواستن با آتاری بازی کنن اون سیم رو به برق زده بودن و سر دیگش رو هم وسط اتاق ول کرده بودن! حالا اینکه این بچه ها همش وسط اتاق این ورو اون ور می پریدن و من چند بار پام رو کنار این سیم گذاشته بودم بماند!
این اتفاق به چند چیز رو یادآوری کرد:
1- اینکه واقعا مرگ چقدر به آدم نزدیکه! من که این همه باحالم! کلی سرزنده ام! اصلا امید کل خانواده ام! ( آره جون خودم ) نزدیک بود بمیرم! اِ اِ اِ
2- واقعا اگه مردن قسمت یکی نباشه نمی میره حتی اگه توی بدترین شرایط باشه!
3- انسان خیلی جونش رو دوست داره، خیلی!
:: حالا بعد از اونهمه چرت و پرت یه حدیث بنویسم؟ این حدیث رو امام صادق(ع) نقل کردن، که خود امام صادق (ع) اون رو از پدرشون و پدرشون اونو از پدر خودشون و.... تا برسه به امام علی (ع) که امام علی (ع) هم فرمودن که این حدیث رو عیسی بن مریم نقل کرده است. این حدیث اینه: « خوشا به حال کسی که 5 چیز داشته باشه:
1- سکوتش تفکر باشه ( یعنی وقتی که ساکته و حرف نمیزنه در حال فکر کردن باشه )
2- چشمش، چشمی عبرت بین باشه! ( یعنی وقتی که به حادثه ای یا واقعه ای نگاه میکنه از اون عبرت بگیره )
3- باغ دلگشا یش خونش باشه! ( یعنی .... اینکه دیگه توضیح نداره )
4- مردم از دست زبانش در امان باشن ( یعنی اینکه اگه کسی دیدش فوری راهش رو کج نکنه بگه اوه اوه اوه الآن یه چیزی میگه آبروم میره! )
5- ( این یکی رو هر چی فکر می کنم یادم نمیاد! شرمنده )
:: اینم یه نوشته خیلی قشنگ از شهید چمران در وصف دکتر علی شریعتی:
تو ای علی حیات جاوید یافته ای، و ما مردگان متحرک آمده ایم تا از فیض وجود تو حیات یابیم. قسم به غم که تا روزی که دریای غم بر دلم موج می زند، ای علی تو در دل من زنده و جاویدی. قسم به عشق، که تا وقتیکه قلب سوزانم می جوشد و می خروشد و می سوزد، تو ای علی در قلب من حیات داری، که جاذبه آسمانی عشق را در رگهای وجودم به گردش در می آوری، و حیاتم را از عشق و فداکاری سرشار میکنی. سوگند به تنهایی، که نتیجه عظمت و عشق و یکتایی است، و زاینده لطافت و اخلاص و عرفان است که تا وقتیکه خدا تنهاست، تو ای علی در تنهایی ما وجود داری. قسم به عدل و عدالت، که تا روزی که ظلم و ستم بر دوش انسان ها سنگینی می کند تو در فریاد ستم دیدگان علیه ستمگران میغری و میخروشی.
۱۳۸۱/۰۴/۰۸
سلام
یک عقثده وقتی شکل هندسی پیدا میکند این عقیده بهترین بیان خودش را یا زبان بیان خودش را یافته است و هر عقیده ای که بتواند در یک هیئت هندسی درست بیان شود، تصویر شود، خود دلیل بر منطقی بودن و درست بودن این عقیده است. برای اینکه قطعی ترین مفاهیم علمی در دنیا مفاهیم ریاضی است و اگر بتوانیم عقاید فلسفی یا مذهبی خودمان را با زبان هندسی یا ریاضی بیان کنیم هم بهترین زبان را برای بیان عقیده خود پیدا کرده ایم و هم بهترین ملاک را برای درستی و منطقی بودن عقیده خود یافته ایم.
( 15 بهمن ماه 1350 پانزدهمین جلسه درس از سلسله دروس تاریخ ادیان توسط محقق و دانشمند ارجمند جناب آقای دکتر علی شریعتی )
یک عقثده وقتی شکل هندسی پیدا میکند این عقیده بهترین بیان خودش را یا زبان بیان خودش را یافته است و هر عقیده ای که بتواند در یک هیئت هندسی درست بیان شود، تصویر شود، خود دلیل بر منطقی بودن و درست بودن این عقیده است. برای اینکه قطعی ترین مفاهیم علمی در دنیا مفاهیم ریاضی است و اگر بتوانیم عقاید فلسفی یا مذهبی خودمان را با زبان هندسی یا ریاضی بیان کنیم هم بهترین زبان را برای بیان عقیده خود پیدا کرده ایم و هم بهترین ملاک را برای درستی و منطقی بودن عقیده خود یافته ایم.
( 15 بهمن ماه 1350 پانزدهمین جلسه درس از سلسله دروس تاریخ ادیان توسط محقق و دانشمند ارجمند جناب آقای دکتر علی شریعتی )
۱۳۸۱/۰۴/۰۴
خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم. (دکترعلی شریعتی)
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند میکشد بیزارم، زندگیم بخاطر توست، جوانیم بخاطر توست، وبودنم بخاطر توست.
ای آزادی خجسته آزادی
خواهم که تو را به تخت بنشانم
یا آنکه مرا به پیش خود خوانی
یا آنکه تو را به پیش خود خوانم
( دکتر علی شریعتی )
خدایا مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با کذبه دین، حمله تعصب و عمله ارتجاع هم آواز کند. خدایا مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر شده وقاهتش از یاد رفته و بیماری ای شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد، بیمار مینماید مصون بدار تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم. (دکتر علی شریعتی)
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم. خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت. (دکتر علی شریعتی)
سلام
مرا کسی نساخت، خدا ساخت. نه آنچنان که کسی می خواست، که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بیکسان! در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی ام کرد و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم ردم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قامت کشیدم و از دنش طعامم دادند و ازشعر شرابم نوشاندندو از مهر نوازشم کردند. تا حقیقت دینم شد و راه رفتنم، و خیر حیاتم شد و کار ماندنم، و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم!(دکتر علی شریعتی)
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند میکشد بیزارم، زندگیم بخاطر توست، جوانیم بخاطر توست، وبودنم بخاطر توست.
ای آزادی خجسته آزادی
خواهم که تو را به تخت بنشانم
یا آنکه مرا به پیش خود خوانی
یا آنکه تو را به پیش خود خوانم
( دکتر علی شریعتی )
خدایا مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با کذبه دین، حمله تعصب و عمله ارتجاع هم آواز کند. خدایا مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر شده وقاهتش از یاد رفته و بیماری ای شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد، بیمار مینماید مصون بدار تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم. (دکتر علی شریعتی)
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم. خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت. (دکتر علی شریعتی)
سلام
مرا کسی نساخت، خدا ساخت. نه آنچنان که کسی می خواست، که من کسی نداشتم. کسم خدا بود، کس بیکسان! در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی ام کرد و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم ردم و در آرزوی آزادی سر برداشتم و در بالای غرور قامت کشیدم و از دنش طعامم دادند و ازشعر شرابم نوشاندندو از مهر نوازشم کردند. تا حقیقت دینم شد و راه رفتنم، و خیر حیاتم شد و کار ماندنم، و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم!(دکتر علی شریعتی)
۱۳۸۱/۰۴/۰۲
سلام
متنی که میخونید توسط یکی از اعضای گروه ISITU برای یقیه اعضا فرستاده شده امیدوارم که خوشتون بیاد.
اینترنت، چت و تحولات فرهنگی
زماني الكسي دوتوكويل نوشت: «جهاني دارد به وجود ميآيد، هنوز تا نيمه پيكرش در زير خرده ريز آوار دنيايي دست و پا ميزند كه دارد فرو ميريزد … ودر ميان درهم برهمي و آشفتگي عظيمي كه در امور انساني وجود دارد، هيچكس نميتواند بگويد چه چيزي سرپا خواهد ماند و چه چيزي با زوال آنها منهدم خواهد شد.»
همزمان با آن ماركس نه تنها از دود شدن و به هوا رفتن «هر آنچه سخت و استوار است» سخن گفت، بلكه از برهنگي و عرياني روابط در دنياي جديد سخن گفت: سود عريان، استثمار عريان، كنار رفتن توهمات سياسي و ايدئولوژيك. دنياي جديد همه چيز را عريان به نمايش ميگذارد.
بعدها مك لوهان از دهكده جهاني سخن گفت، اما در دهه 1980 تكنولوژيهاي جديد، دنياي رسانهها را دستخوش دگرگوني ساخت و به دنبال آن در دهه 1990سيستم چندرسانهاي شكل گرفت كه قلمرو ارتباط الكترونيكي را به كل زندگي، از خانه تا كار، از مدرسه تا بيمارستان و از تفريحات تا مسافرت گسترش داد. اين سيستم، تغييراتي بنيادين ايجاد خواهد كرد كه هنوز پيامدهايش بر زندگي انسانها معلوم نيست.
هر تكنولوژي جديد بحرانهايي را همراه با خود به وجود ميآورد و بر فرهنگ جامعه اثر ميگذارد. اما اين اثرات در كشورهاي توسعه نيافته شدت بيشتري دارد. ورود گسترده تعداد بيشماري از فرآوردههاي مادي زندگي توسعه يافته به کشورهاي توسعه نيافته از شيوههاي زندگي گرفته (نظير شهرنشيني، آپارتماننشيني، چگونگي گذراندن اوقات فراقت و …) تا اشياء و ابزارها (خودروها، تلفن، وسايل ارتباط جمعي و ...) بدون انتقالبخش معنوي اين فرهنگها باعث شده است، تا بين ذهنيت افراد جوامع توسعه نيافته و عينيت زندگي آنها شكاف ايجاد شود. به عبارت ديگر اشيايي كه به اين ترتيب وارد كشورهاي در حال توسعه شدند به جاي بخش معنوي خود ناچار به هماهنگي با بخش معنوي فرهنگي بيگانه شدند. و اين امر سبب پيدا شدن گروه بزرگي از اختلالها در تمام جبهههاي زندگي مردم اين كشورها شده است. چنانچه امروز در كشور ما همچون بسياري از كشورهاي در حال توسعه ديگر مشكلات در زمينه شهرنشيني، آپارتماننشيني، استفاده درست از خودروها و غيره … به معضلات مهمي در زندگي افراد تبديل شده است. هر اندازه كه ما به سوي جامعه مدرن آمدهايم به دليل افزايش تماس ميان فرهنگها و به سبب شكوفايي و سرعت تغييرات تكنولوژيك، سطح نوآوري و تغيير فرهنگي نيز افزايش يافته است، به گونهاي كه امروز در اغلب جوامع، بيش از آنكه با مشكل ركود روبهرو باشيم با مشكلات ناشي از سرعت در تغييرات فرهنگي روبهرو هستيم. زيرا بسياري از افراد جامعه فرصت كافي و يا امكان و قابليت كافي را در خود براي انطباق دادن خويش با تغييرات نمييابند و دچار سردرگمي و ناهنجاري اجتماعي ميشوند. بايد توجه داشت كه در طول تاريخ چند سده گذشته گروه بزرگي از جوامع، كه همان جوامع توسعه يافته كنوني هستند، فرصت آن را داشتهاند كه در يك فرآيند نسبتا طبيعي يعني بدون آنكه زير فشار خرد كنندهاي از خارج از جوامع خود قرار گيرند، به تغييرات فرهنگي گستردهاي برسند و جوامع خود را نوسازيكنند. تبلور اين امر را در پيدايش صنعت، تكنولوژي درون و نظامهاي سياسي ـ اداري، اقتصادي و اجتماعي مدرن كه داراي كارآيي بسيار زياد هستند و رفاه در سطح بالايي را براي اين كشورها ممكن كردهاند ميتوان مشاهده كرد.اينكه چرا و چگونه چنين شده است و ما نتوانستيم هنوز تكليف خود را با دنياي جديد روشن كنيم در اين مقوله نميگنجد و نياز به بحث كارشناسي توسط صاحبنظران دارد. اما آنچه مشخص است آن است كه انديشه انتقادي در جهان غرب نهادينه شده است و اثرات فرهنگي هر پديده جديد، با كنكاش و بررسيهاي گسترده و علمي و عقلاني مواجه ميشود و هر معضلي به مدد نيروي خٍرد و تعقل تا جاي ممكن موشكافي و ريشهيابي ميشود. اما در كشور ما، ما تنها مصرفكننده ابزارهاي توليد شده توسط غربيان بودهايم و توسعهمان «درونزا» نبوده است.يكي از پديدههايي كه در چند سال اخير رايج شده، پديده گفتگوي آني (چت) از طريق اينترنت است. اينترنت ابعاد زمان و مكان را درنورديده است و اثرات شگرفي بر تمام ابعاد زندگي انسان معاصر گذاشته است. برخلاف بسياري از دستاوردهاي تمدن غرب كه پس از چندين سال به كشورهايي مثل ايران ميرسيد، اينترنت به علت جهاني شدن و افزايش ارتباطات و اثرات شگرفش در تمام زمينهها، پس از مدت اندكي به كشورمان راه يافته است.هر چند به علت آنكه حدود 25% مردم كشورمان براي رفع نيازهاي غذايي خود دچار مشكل هستند و 45% نيز براي تامين نيازهاي اوليه زندگي خود مشكل دارند، و هزينه استفاده از اينترنت نسبتا گران است، تعداد افرادي كه در كشورمان با اينترنت آشنايي دارند و از آن استفاده ميكنند، زياد نيست، ولي به علت جوان بودن جامعه، افزايش تعداد دانشجويان، رشد سريع تكنولوژي و ضرورت استفاده از اينترنت در دانشگاهها، شركتها و ادارات به زودي تعداد كاربران اينترنت بسيار فزوني خواهد يافت. از اين رو بررسي اثرات فرهنگي و اجتماعي اين پديده بسيار ضروري است.
از آنجايي كه پرداختن به مباحث جامعهشناسي و روانشناختي در حد توان و دانش من نميباشد، در اين مقاله تنها كوشيدهام كه با بررسي چند مورد كه برخورد كردهام، به گشايش بحثهايي كمك كنم و اميدوارم كه كارشناسان و متخصصان علوم اجتماعي و ارتباطات بيش از پيش به اين مباحث بپردازند. «پيشبيني كابوس هولناك داستانهاي تخيلي به حقيقت ميپيوندد. هر كس در خانه خود به تنهايي نشسته و در انزوايي ترسناك به سر ميبرد، اما در عين حال در شبكه اينترنت با تمام جهان در ارتباط است. اين نوعي پايان جهان مادي،
تجربه، تماس ملموس و جسمي، و از بين رفتن ارتباط عاطفي و معنوي بدنها و انسانهاست.» روژه ساراماگو نويسنده معروف پرتغالي رمان معروف «كوري» با جملات فوق هراس
خود را اثرات اينترنت بر روابط انساني بيان كرده است. البته پيش از اين جامعهشناساني مثل نيل پستمن جامعهشناس معروف آمريكايي از بحران معنويت و جدايي انسانها و سست شدن بنيان خانوادهها در اثر تكنولوژي ماهواره و تلويزيون گفته بود و از اتميزه شدن در اثر سيطره تكنولوژي، بر زندگي بيم داده بود.واقعيت آن است كه تغيير شكل زندگي اجتماعي روزمره و سرعت تغييرات تكنولوژيك پيامدهاي ژرفي براي فعاليتهاي شخصي دربر داشته است. به قول آنتوني گيدنز «هويت شخصي» افراد عملا بر اساس روايت خاصي از «خود» باطني آنها ساخته و پرداخته ميشود كه بر حسب بازتابهاي تغيير نهادهاي اجتماعي مدرن مورد تجديد نظرهاي مداوم قرار ميگيرد.امروزه جوانان بسياري هستند كه زندگي مجازي دارند و شايد با افرادي فرسنگها دور از خود از طريق اينترنت و در دنياي مجازي ارتباطي عميق دارند ولي نسبت به واقعيتهاي پيرامون خود چندان واكنش نشان نميدهند.
اما فائزه.م، 23 ساله، دانشجوي كارشناسي ارشد جامعهشناسي معتقد است برخلاف تلويزيون و ماهواره كه بر افراد سيطره دارند و به طور يك طرفه فرد را مورد «هجوم» قرار ميدهند، اينترنت اين امكان را بوجود آورده است كه خود فرد به عنوان يك كنشگر فعال امكان انتخاب و اثرگذاري متقابل را داشته باشد. وي معتقد است ايرانيان برخلاف گذشته كه با تكنولوژي جديد احساس بيگانگي ميكردند و مدت زيادي طول ميكشيد تا آن تكنولوژي بومي شود، امروز چنان حسي ندارند، بلكه به سرعت تكنولوژي اينترنت بومي شده است. امكانهاي انتخاب بسياري پيش روي افراد گشوده شده است و امكان به فعليت رساندن فرديت خود بيشتر شده است. آنچه غيرقابل انكار مينمايد اين است كه مخرب يا مفيد بودن اينترنت كاملا به فرد بستگي پيدا كرده است. ساراماگو ميگويد: «قطار هنگام حمل انسانها و بار چيز خوبي است، اما اگر افرادي را به سمت اردوگاههاي مرگ، هدايت و يا تجهيزات نظامي حمل كند، ديگر چيز خوبي به شمار نميرود. اينترنت نيز چون قطار، محصول يك فنآوري است كه بخودي خود نه خوب است و نه بد، بلكه تنها به نوع استفادهاي كه از آن ميبريم بستگي دارد، به همين سبب است كه اكنون عقل بايد بيش از هر زمان ديگري بيدار باشد و به خواب نرود.» مانيا.ص، 24 ساله و ساكن تهران كه در محيط كارش به اينترنت و محيطهاي گفتگوي آني دسترسي دارد، معتقد است مشكلاتي كه به سبب استفاده نادرست از اينترنت و صرف وقت زيادي براي گفتگوي آني وجود دارد، تنها مختص به ايران نيست، بلكه
حتي در انگليس و ساير كشورهاي توسعه يافته مقررات ويژهاي در محيطهاي كاري وضع شده است، چرا كه كاركنان به جاي پرداختن به كارهاي خود، وقتشان را صرف چت كردن ميكنند! صحبت مانيا درست است، اما تفاوت كشورهاي توسعهيافته با ما در اين است كه آنها ساختارهاي نقد و بررسي علمي مشكلات و حل آنها را نيز در كشورشان فراهم كردهاند. در هر حال انقلابي كه در اطلاعرساني رخ داده مزايا و محاسن بيشماري دارد، اما فراموش نكنيم كه مسائل و گاه مصيبتهايي را هم به دنبال خواهد داشت. فدريكومايور رئيس سابق يونسكو ميگويد: «بزرگراههاي اطلاعاتي حامل بدترين و بهترين محتويات هستند.» يكي از مزاياي ارتباط اينترنتي را بايد در افزايش همبستگي بين انسانها يافت. البته نوع همبستگي افراد با گذشته متفاوت است در گذشته همبستگي افراد حول محور قوميت، فرهنگ مشترك يا زبان مشترك، بوجود ميآمد ولي به نظر ميرسد امروزه با گسترش جهاني شدن، ادغام فرهنگها و افزايش امكان گفتگو و همدلي بيشتري بين مردم جهان پديده ميآيد. علي.ن، 27 ساله كارشناس ارشد مهندسي صنايع مدت زمان 3 سال است كه از اينترنت و مخصوصا محيطهاي چت آن استفاده ميكند، وي دوستاني از همه جاي دنيا از جمله، مكزيك، آمريكا، آلمان، فرانسه، كره و … دارد و با برخي زا آنها چنان ارتباط عاطفي برقرار كرده است كه وقتي مادر دوست آمريكائيش فوت كرد، ساعتها با هم صحبت ميكردند و او نزد علي از غمها و خاطراتش ميگفت و يا وقتي دوست مكزيكيش با دوست پسرش دچار مشكل شده بود و غمگين بود، علي يك شب تا صبح با وي در مورد ارزش دوستي و محبت و انديشههاي دكتر شريعتي حرف ميزد.
علاوه بر اين استفاده از اينترنت اثرات جالبي هم در روابط اجتماعي افراد دارد، ما انسانها روزانه از كنار دهها نفر انسان ديگر بيتفاوت ميگذريم، بدون آنكه به آنها توجه كنيم، در حاليكه در محيط مجازي راحت با افراد ناشناس سلام و احوالپرسي و حتي درددل ميكنيم! علي فردي به شدت حجالتي بود، كه پس از چند كلمه گفتگو با جنس مخالف تا بناگوش سرخ ميشد! وي قادر به برقراري ارتباط با افراد نبود و در اين زمينه مشكلات زيادي داشت، اما امروز به راحتي قادر به برقرار ارتباط است. او معتقد است گفتگو در محيطهاي مجازي اين امكان را به فرد ميدهد تا فارغ از فشارهايي كه به خاطر عرفهاي اجتماع و سنتهاي خانواده و يا نگاههاي اطرافيان به آدم وارد ميشود، با افراد مختلف ارتباط برقرار كند. و در اين محيطهاي مجازي افراد چون همديگر را نميبينند، زواياي پنهان وجود خود را نشان ميدهند و يكديگر را عميقتر و بهتر ميشناسند.البته در اين ميان احتمال آنكه افراد در مورد خود غلو كنند و چهرهاي غيرواقعي از خود نمايش دهند نيز بيشتر است. برخي از افراد با چند چهره و با ايفاي چند نقش وارد محيطهاي گفتگوي اينترنتي ميشوند. كم نيستند پسرهايي كه اسم دختر براي خود انتخاب ميكنند و يا افرادي كه اطلاعاتي غلط از خود ميدهند. اين افراد دچار بحرانهاي شخصيتي هستند كه در محيطهاي مجازي تشديد ميشود. شايد بحرانهاي روحي و رواني آنها هم ناشي از مواجهه با دنياي مدرن باشد. آنتوني گيدنز در كتاب تجدد و تشخص به بررسي اثرات دنياي مدرن برهويت شخصي انسانها پرداخته است.
امروز بسياري از پدرها و مادرها نگران فرزندان خود هستند، سارا 27 ساله ساكن اهواز، هر چند در خانوادهاي تحصيل كرده و روشنفكر زندگي ميكند، ميگويد وقتي در يك چت روم (اتاق گفتگو) با تعدادي دختر و پسر ديگر در مورد عشق زميني و عشق آسماني گفتگو ميكرده، مادرش وارد اتاق شده و با گوش دادن به حرفها از طريق هدفون، از اينكه دخترش با تعدادي پسر گفتگو ميكند ناراحت شده است. مادر سارا به وي ميگويد تو يك دختر هستي و برايت خوب نيست كه با تعدادي پسر حرف بزني، اگر بفهمند كي هستي، برايت مشكل ايجاد ميشود. سارا براي توجيه مادرش ميگويد اينجا بحثهاي جدي و متنوعي از جمله بحثهاي سياسي هم ميشود، و مادرش در جوابش ميگويد: نگراني من بيشتر شد، سياست پدر
و مادر ندارد، اگر در محل كارت بفهمند كه به سياست علاقه داري از كار بيكار ميشوي!
شيرين 21 ساله ساكن تهران دانشجوي رشته مديريت هم از حساسيتهاي پدرش ميگويد، پدر شيرين مرتب بالاي سر دخترش حاضر ميشود و اجازه گفتگو با افراد ناشناس را به وي نميدهد. البته شيرين دور از چشم پدر در دانشگاه يا كافينت، با پسرهاي ديگر صحبت ميكند! البته در مقابل اين برخوردها، نوع برخوردهاي ديگري هم وجود دارد. اما در هر حال نگراني از اثرات منفي ارتباطات اينترنتي، وابسته شدن بيش از حد به يكديگر، دسترسي به اطلاعات مضر و سايتهاي ناسالم بسياري از خانوادهها و مسئولان را نگران كرده است.
بسياري از متفكران، انديشمندان و حقوقدانان به اين نتيجه رسيدهاند كه حمايت از ارزشهاي فرهنگي يك جامعه در برابر هجوم برنامههاي اينترنت سانسور محسوب نميشود. اما ارزشهاي فرهنگي يك جامعه چيست؟ آيا بايد به هر فرهنگي احترام گذاشت و در حفظ آن كوشيد؟ معيار براي حفظ ارزشهاي فرهنگي چيست؟ به نظر من مهمترين معيار براي تعيين
و تبيين ارزشهايي كه بايد براي حفظ آن كوشيد، خرد جمعي و وجدان بينالمللي است.
آنچه مسلم است، در مقابل پيشرفت تكنولوژي نميتوان ايستادگي كرد، و نميتوان با روشهاي سرهنگي به مقابله با فرهنگها رفت. همجنين عدم اعتماد به جوانان، به عنوان انسانهاي ذيشعور باعث ايجاد دوگانگي و چندگانگي فرهنگي شده است. تنها راهي كه باقي ميماند، بازخواني نظام ارزشي و پالايش آن و عقلاني نمودن بيشتر امور است.
همچنان كه با انفجار اطلاعات «حجيت متن» اعتبار خود ر ا از دست ميدهد، جامعه مجازي، جامعهاي كه مردم از سراسر جهان در آن درباره همه مسائل، از جمله خود معناي زندگي، گفت و گو و اظهار نظر ميكنند، جاي جامعه چاپي را ميگيرد.
شبكه جهاني از طريق گسترش دادن و … بحث و ميدان دادن به شركتكنندگان بيشتر در آن در تقويت آزادي (با ايجاد گزينههاي بيشتر و توانايي بخشيدن به مردم در انتخاب اينگونه گزينهها) و برابري مؤثر بوده است.
به نظر ميرسد بايد تعاريف تازهاي از حوزه عمومي، جامعه مدني، نهادهاي اجتماعي با توجه به شكل گيري جامعه شبكهاي و ارتباطهاي شبكهاي ارائه شود.همان گونه كه پيشتر نيز اشاره كردم هنوز اثرات اينترنت و گفتگوهاي بين افراد در اينترنت رنظام ارزشي اجتماعي چندان مشخص نيست و بررسي دقيق آن نيازمند تحقيقات ميداني با توجه به اطلاعات آماري و مصاحبه با كاربران و با متدهاي علمي است، كه جا دارد از جامعهشناسان، روانشناسان و ساير انديشمندان جامعه در فضايي آزاد و دمكراتيك و حضور آزاد همه انديشمندان علوم اجتماعي است.
بدون شكلگيري انديشه انتقادي و بدون اجازه دادن به نگرشهاي نو و قرائتهاي جديد از ارزشها و با سیطره نگاه ايدئولوژيك و حداكثري به مباحث دینی، علمي و فرهنگي، ناچار در برابر دستاوردهاي دنياي مدرن منفعل خواهيم بود و شكاف بين نسلها و دولت ـ ملت در جامعه بيشتر خواهد شد.
آنچه مسلم است پیشرفت تکنولوژی پایگاه اجتماعی محافظه کاران را که در اقشار سنتی جامعه است تجت تاثیر قرار خواهد داد، و اگر آنها قادر به بازخوانی اندیشه های خود در فضای جدید نشوند زوالشان حتمی خواهد بود.
محمد جواد طواف
متنی که میخونید توسط یکی از اعضای گروه ISITU برای یقیه اعضا فرستاده شده امیدوارم که خوشتون بیاد.
اینترنت، چت و تحولات فرهنگی
زماني الكسي دوتوكويل نوشت: «جهاني دارد به وجود ميآيد، هنوز تا نيمه پيكرش در زير خرده ريز آوار دنيايي دست و پا ميزند كه دارد فرو ميريزد … ودر ميان درهم برهمي و آشفتگي عظيمي كه در امور انساني وجود دارد، هيچكس نميتواند بگويد چه چيزي سرپا خواهد ماند و چه چيزي با زوال آنها منهدم خواهد شد.»
همزمان با آن ماركس نه تنها از دود شدن و به هوا رفتن «هر آنچه سخت و استوار است» سخن گفت، بلكه از برهنگي و عرياني روابط در دنياي جديد سخن گفت: سود عريان، استثمار عريان، كنار رفتن توهمات سياسي و ايدئولوژيك. دنياي جديد همه چيز را عريان به نمايش ميگذارد.
بعدها مك لوهان از دهكده جهاني سخن گفت، اما در دهه 1980 تكنولوژيهاي جديد، دنياي رسانهها را دستخوش دگرگوني ساخت و به دنبال آن در دهه 1990سيستم چندرسانهاي شكل گرفت كه قلمرو ارتباط الكترونيكي را به كل زندگي، از خانه تا كار، از مدرسه تا بيمارستان و از تفريحات تا مسافرت گسترش داد. اين سيستم، تغييراتي بنيادين ايجاد خواهد كرد كه هنوز پيامدهايش بر زندگي انسانها معلوم نيست.
هر تكنولوژي جديد بحرانهايي را همراه با خود به وجود ميآورد و بر فرهنگ جامعه اثر ميگذارد. اما اين اثرات در كشورهاي توسعه نيافته شدت بيشتري دارد. ورود گسترده تعداد بيشماري از فرآوردههاي مادي زندگي توسعه يافته به کشورهاي توسعه نيافته از شيوههاي زندگي گرفته (نظير شهرنشيني، آپارتماننشيني، چگونگي گذراندن اوقات فراقت و …) تا اشياء و ابزارها (خودروها، تلفن، وسايل ارتباط جمعي و ...) بدون انتقالبخش معنوي اين فرهنگها باعث شده است، تا بين ذهنيت افراد جوامع توسعه نيافته و عينيت زندگي آنها شكاف ايجاد شود. به عبارت ديگر اشيايي كه به اين ترتيب وارد كشورهاي در حال توسعه شدند به جاي بخش معنوي خود ناچار به هماهنگي با بخش معنوي فرهنگي بيگانه شدند. و اين امر سبب پيدا شدن گروه بزرگي از اختلالها در تمام جبهههاي زندگي مردم اين كشورها شده است. چنانچه امروز در كشور ما همچون بسياري از كشورهاي در حال توسعه ديگر مشكلات در زمينه شهرنشيني، آپارتماننشيني، استفاده درست از خودروها و غيره … به معضلات مهمي در زندگي افراد تبديل شده است. هر اندازه كه ما به سوي جامعه مدرن آمدهايم به دليل افزايش تماس ميان فرهنگها و به سبب شكوفايي و سرعت تغييرات تكنولوژيك، سطح نوآوري و تغيير فرهنگي نيز افزايش يافته است، به گونهاي كه امروز در اغلب جوامع، بيش از آنكه با مشكل ركود روبهرو باشيم با مشكلات ناشي از سرعت در تغييرات فرهنگي روبهرو هستيم. زيرا بسياري از افراد جامعه فرصت كافي و يا امكان و قابليت كافي را در خود براي انطباق دادن خويش با تغييرات نمييابند و دچار سردرگمي و ناهنجاري اجتماعي ميشوند. بايد توجه داشت كه در طول تاريخ چند سده گذشته گروه بزرگي از جوامع، كه همان جوامع توسعه يافته كنوني هستند، فرصت آن را داشتهاند كه در يك فرآيند نسبتا طبيعي يعني بدون آنكه زير فشار خرد كنندهاي از خارج از جوامع خود قرار گيرند، به تغييرات فرهنگي گستردهاي برسند و جوامع خود را نوسازيكنند. تبلور اين امر را در پيدايش صنعت، تكنولوژي درون و نظامهاي سياسي ـ اداري، اقتصادي و اجتماعي مدرن كه داراي كارآيي بسيار زياد هستند و رفاه در سطح بالايي را براي اين كشورها ممكن كردهاند ميتوان مشاهده كرد.اينكه چرا و چگونه چنين شده است و ما نتوانستيم هنوز تكليف خود را با دنياي جديد روشن كنيم در اين مقوله نميگنجد و نياز به بحث كارشناسي توسط صاحبنظران دارد. اما آنچه مشخص است آن است كه انديشه انتقادي در جهان غرب نهادينه شده است و اثرات فرهنگي هر پديده جديد، با كنكاش و بررسيهاي گسترده و علمي و عقلاني مواجه ميشود و هر معضلي به مدد نيروي خٍرد و تعقل تا جاي ممكن موشكافي و ريشهيابي ميشود. اما در كشور ما، ما تنها مصرفكننده ابزارهاي توليد شده توسط غربيان بودهايم و توسعهمان «درونزا» نبوده است.يكي از پديدههايي كه در چند سال اخير رايج شده، پديده گفتگوي آني (چت) از طريق اينترنت است. اينترنت ابعاد زمان و مكان را درنورديده است و اثرات شگرفي بر تمام ابعاد زندگي انسان معاصر گذاشته است. برخلاف بسياري از دستاوردهاي تمدن غرب كه پس از چندين سال به كشورهايي مثل ايران ميرسيد، اينترنت به علت جهاني شدن و افزايش ارتباطات و اثرات شگرفش در تمام زمينهها، پس از مدت اندكي به كشورمان راه يافته است.هر چند به علت آنكه حدود 25% مردم كشورمان براي رفع نيازهاي غذايي خود دچار مشكل هستند و 45% نيز براي تامين نيازهاي اوليه زندگي خود مشكل دارند، و هزينه استفاده از اينترنت نسبتا گران است، تعداد افرادي كه در كشورمان با اينترنت آشنايي دارند و از آن استفاده ميكنند، زياد نيست، ولي به علت جوان بودن جامعه، افزايش تعداد دانشجويان، رشد سريع تكنولوژي و ضرورت استفاده از اينترنت در دانشگاهها، شركتها و ادارات به زودي تعداد كاربران اينترنت بسيار فزوني خواهد يافت. از اين رو بررسي اثرات فرهنگي و اجتماعي اين پديده بسيار ضروري است.
از آنجايي كه پرداختن به مباحث جامعهشناسي و روانشناختي در حد توان و دانش من نميباشد، در اين مقاله تنها كوشيدهام كه با بررسي چند مورد كه برخورد كردهام، به گشايش بحثهايي كمك كنم و اميدوارم كه كارشناسان و متخصصان علوم اجتماعي و ارتباطات بيش از پيش به اين مباحث بپردازند. «پيشبيني كابوس هولناك داستانهاي تخيلي به حقيقت ميپيوندد. هر كس در خانه خود به تنهايي نشسته و در انزوايي ترسناك به سر ميبرد، اما در عين حال در شبكه اينترنت با تمام جهان در ارتباط است. اين نوعي پايان جهان مادي،
تجربه، تماس ملموس و جسمي، و از بين رفتن ارتباط عاطفي و معنوي بدنها و انسانهاست.» روژه ساراماگو نويسنده معروف پرتغالي رمان معروف «كوري» با جملات فوق هراس
خود را اثرات اينترنت بر روابط انساني بيان كرده است. البته پيش از اين جامعهشناساني مثل نيل پستمن جامعهشناس معروف آمريكايي از بحران معنويت و جدايي انسانها و سست شدن بنيان خانوادهها در اثر تكنولوژي ماهواره و تلويزيون گفته بود و از اتميزه شدن در اثر سيطره تكنولوژي، بر زندگي بيم داده بود.واقعيت آن است كه تغيير شكل زندگي اجتماعي روزمره و سرعت تغييرات تكنولوژيك پيامدهاي ژرفي براي فعاليتهاي شخصي دربر داشته است. به قول آنتوني گيدنز «هويت شخصي» افراد عملا بر اساس روايت خاصي از «خود» باطني آنها ساخته و پرداخته ميشود كه بر حسب بازتابهاي تغيير نهادهاي اجتماعي مدرن مورد تجديد نظرهاي مداوم قرار ميگيرد.امروزه جوانان بسياري هستند كه زندگي مجازي دارند و شايد با افرادي فرسنگها دور از خود از طريق اينترنت و در دنياي مجازي ارتباطي عميق دارند ولي نسبت به واقعيتهاي پيرامون خود چندان واكنش نشان نميدهند.
اما فائزه.م، 23 ساله، دانشجوي كارشناسي ارشد جامعهشناسي معتقد است برخلاف تلويزيون و ماهواره كه بر افراد سيطره دارند و به طور يك طرفه فرد را مورد «هجوم» قرار ميدهند، اينترنت اين امكان را بوجود آورده است كه خود فرد به عنوان يك كنشگر فعال امكان انتخاب و اثرگذاري متقابل را داشته باشد. وي معتقد است ايرانيان برخلاف گذشته كه با تكنولوژي جديد احساس بيگانگي ميكردند و مدت زيادي طول ميكشيد تا آن تكنولوژي بومي شود، امروز چنان حسي ندارند، بلكه به سرعت تكنولوژي اينترنت بومي شده است. امكانهاي انتخاب بسياري پيش روي افراد گشوده شده است و امكان به فعليت رساندن فرديت خود بيشتر شده است. آنچه غيرقابل انكار مينمايد اين است كه مخرب يا مفيد بودن اينترنت كاملا به فرد بستگي پيدا كرده است. ساراماگو ميگويد: «قطار هنگام حمل انسانها و بار چيز خوبي است، اما اگر افرادي را به سمت اردوگاههاي مرگ، هدايت و يا تجهيزات نظامي حمل كند، ديگر چيز خوبي به شمار نميرود. اينترنت نيز چون قطار، محصول يك فنآوري است كه بخودي خود نه خوب است و نه بد، بلكه تنها به نوع استفادهاي كه از آن ميبريم بستگي دارد، به همين سبب است كه اكنون عقل بايد بيش از هر زمان ديگري بيدار باشد و به خواب نرود.» مانيا.ص، 24 ساله و ساكن تهران كه در محيط كارش به اينترنت و محيطهاي گفتگوي آني دسترسي دارد، معتقد است مشكلاتي كه به سبب استفاده نادرست از اينترنت و صرف وقت زيادي براي گفتگوي آني وجود دارد، تنها مختص به ايران نيست، بلكه
حتي در انگليس و ساير كشورهاي توسعه يافته مقررات ويژهاي در محيطهاي كاري وضع شده است، چرا كه كاركنان به جاي پرداختن به كارهاي خود، وقتشان را صرف چت كردن ميكنند! صحبت مانيا درست است، اما تفاوت كشورهاي توسعهيافته با ما در اين است كه آنها ساختارهاي نقد و بررسي علمي مشكلات و حل آنها را نيز در كشورشان فراهم كردهاند. در هر حال انقلابي كه در اطلاعرساني رخ داده مزايا و محاسن بيشماري دارد، اما فراموش نكنيم كه مسائل و گاه مصيبتهايي را هم به دنبال خواهد داشت. فدريكومايور رئيس سابق يونسكو ميگويد: «بزرگراههاي اطلاعاتي حامل بدترين و بهترين محتويات هستند.» يكي از مزاياي ارتباط اينترنتي را بايد در افزايش همبستگي بين انسانها يافت. البته نوع همبستگي افراد با گذشته متفاوت است در گذشته همبستگي افراد حول محور قوميت، فرهنگ مشترك يا زبان مشترك، بوجود ميآمد ولي به نظر ميرسد امروزه با گسترش جهاني شدن، ادغام فرهنگها و افزايش امكان گفتگو و همدلي بيشتري بين مردم جهان پديده ميآيد. علي.ن، 27 ساله كارشناس ارشد مهندسي صنايع مدت زمان 3 سال است كه از اينترنت و مخصوصا محيطهاي چت آن استفاده ميكند، وي دوستاني از همه جاي دنيا از جمله، مكزيك، آمريكا، آلمان، فرانسه، كره و … دارد و با برخي زا آنها چنان ارتباط عاطفي برقرار كرده است كه وقتي مادر دوست آمريكائيش فوت كرد، ساعتها با هم صحبت ميكردند و او نزد علي از غمها و خاطراتش ميگفت و يا وقتي دوست مكزيكيش با دوست پسرش دچار مشكل شده بود و غمگين بود، علي يك شب تا صبح با وي در مورد ارزش دوستي و محبت و انديشههاي دكتر شريعتي حرف ميزد.
علاوه بر اين استفاده از اينترنت اثرات جالبي هم در روابط اجتماعي افراد دارد، ما انسانها روزانه از كنار دهها نفر انسان ديگر بيتفاوت ميگذريم، بدون آنكه به آنها توجه كنيم، در حاليكه در محيط مجازي راحت با افراد ناشناس سلام و احوالپرسي و حتي درددل ميكنيم! علي فردي به شدت حجالتي بود، كه پس از چند كلمه گفتگو با جنس مخالف تا بناگوش سرخ ميشد! وي قادر به برقراري ارتباط با افراد نبود و در اين زمينه مشكلات زيادي داشت، اما امروز به راحتي قادر به برقرار ارتباط است. او معتقد است گفتگو در محيطهاي مجازي اين امكان را به فرد ميدهد تا فارغ از فشارهايي كه به خاطر عرفهاي اجتماع و سنتهاي خانواده و يا نگاههاي اطرافيان به آدم وارد ميشود، با افراد مختلف ارتباط برقرار كند. و در اين محيطهاي مجازي افراد چون همديگر را نميبينند، زواياي پنهان وجود خود را نشان ميدهند و يكديگر را عميقتر و بهتر ميشناسند.البته در اين ميان احتمال آنكه افراد در مورد خود غلو كنند و چهرهاي غيرواقعي از خود نمايش دهند نيز بيشتر است. برخي از افراد با چند چهره و با ايفاي چند نقش وارد محيطهاي گفتگوي اينترنتي ميشوند. كم نيستند پسرهايي كه اسم دختر براي خود انتخاب ميكنند و يا افرادي كه اطلاعاتي غلط از خود ميدهند. اين افراد دچار بحرانهاي شخصيتي هستند كه در محيطهاي مجازي تشديد ميشود. شايد بحرانهاي روحي و رواني آنها هم ناشي از مواجهه با دنياي مدرن باشد. آنتوني گيدنز در كتاب تجدد و تشخص به بررسي اثرات دنياي مدرن برهويت شخصي انسانها پرداخته است.
امروز بسياري از پدرها و مادرها نگران فرزندان خود هستند، سارا 27 ساله ساكن اهواز، هر چند در خانوادهاي تحصيل كرده و روشنفكر زندگي ميكند، ميگويد وقتي در يك چت روم (اتاق گفتگو) با تعدادي دختر و پسر ديگر در مورد عشق زميني و عشق آسماني گفتگو ميكرده، مادرش وارد اتاق شده و با گوش دادن به حرفها از طريق هدفون، از اينكه دخترش با تعدادي پسر گفتگو ميكند ناراحت شده است. مادر سارا به وي ميگويد تو يك دختر هستي و برايت خوب نيست كه با تعدادي پسر حرف بزني، اگر بفهمند كي هستي، برايت مشكل ايجاد ميشود. سارا براي توجيه مادرش ميگويد اينجا بحثهاي جدي و متنوعي از جمله بحثهاي سياسي هم ميشود، و مادرش در جوابش ميگويد: نگراني من بيشتر شد، سياست پدر
و مادر ندارد، اگر در محل كارت بفهمند كه به سياست علاقه داري از كار بيكار ميشوي!
شيرين 21 ساله ساكن تهران دانشجوي رشته مديريت هم از حساسيتهاي پدرش ميگويد، پدر شيرين مرتب بالاي سر دخترش حاضر ميشود و اجازه گفتگو با افراد ناشناس را به وي نميدهد. البته شيرين دور از چشم پدر در دانشگاه يا كافينت، با پسرهاي ديگر صحبت ميكند! البته در مقابل اين برخوردها، نوع برخوردهاي ديگري هم وجود دارد. اما در هر حال نگراني از اثرات منفي ارتباطات اينترنتي، وابسته شدن بيش از حد به يكديگر، دسترسي به اطلاعات مضر و سايتهاي ناسالم بسياري از خانوادهها و مسئولان را نگران كرده است.
بسياري از متفكران، انديشمندان و حقوقدانان به اين نتيجه رسيدهاند كه حمايت از ارزشهاي فرهنگي يك جامعه در برابر هجوم برنامههاي اينترنت سانسور محسوب نميشود. اما ارزشهاي فرهنگي يك جامعه چيست؟ آيا بايد به هر فرهنگي احترام گذاشت و در حفظ آن كوشيد؟ معيار براي حفظ ارزشهاي فرهنگي چيست؟ به نظر من مهمترين معيار براي تعيين
و تبيين ارزشهايي كه بايد براي حفظ آن كوشيد، خرد جمعي و وجدان بينالمللي است.
آنچه مسلم است، در مقابل پيشرفت تكنولوژي نميتوان ايستادگي كرد، و نميتوان با روشهاي سرهنگي به مقابله با فرهنگها رفت. همجنين عدم اعتماد به جوانان، به عنوان انسانهاي ذيشعور باعث ايجاد دوگانگي و چندگانگي فرهنگي شده است. تنها راهي كه باقي ميماند، بازخواني نظام ارزشي و پالايش آن و عقلاني نمودن بيشتر امور است.
همچنان كه با انفجار اطلاعات «حجيت متن» اعتبار خود ر ا از دست ميدهد، جامعه مجازي، جامعهاي كه مردم از سراسر جهان در آن درباره همه مسائل، از جمله خود معناي زندگي، گفت و گو و اظهار نظر ميكنند، جاي جامعه چاپي را ميگيرد.
شبكه جهاني از طريق گسترش دادن و … بحث و ميدان دادن به شركتكنندگان بيشتر در آن در تقويت آزادي (با ايجاد گزينههاي بيشتر و توانايي بخشيدن به مردم در انتخاب اينگونه گزينهها) و برابري مؤثر بوده است.
به نظر ميرسد بايد تعاريف تازهاي از حوزه عمومي، جامعه مدني، نهادهاي اجتماعي با توجه به شكل گيري جامعه شبكهاي و ارتباطهاي شبكهاي ارائه شود.همان گونه كه پيشتر نيز اشاره كردم هنوز اثرات اينترنت و گفتگوهاي بين افراد در اينترنت رنظام ارزشي اجتماعي چندان مشخص نيست و بررسي دقيق آن نيازمند تحقيقات ميداني با توجه به اطلاعات آماري و مصاحبه با كاربران و با متدهاي علمي است، كه جا دارد از جامعهشناسان، روانشناسان و ساير انديشمندان جامعه در فضايي آزاد و دمكراتيك و حضور آزاد همه انديشمندان علوم اجتماعي است.
بدون شكلگيري انديشه انتقادي و بدون اجازه دادن به نگرشهاي نو و قرائتهاي جديد از ارزشها و با سیطره نگاه ايدئولوژيك و حداكثري به مباحث دینی، علمي و فرهنگي، ناچار در برابر دستاوردهاي دنياي مدرن منفعل خواهيم بود و شكاف بين نسلها و دولت ـ ملت در جامعه بيشتر خواهد شد.
آنچه مسلم است پیشرفت تکنولوژی پایگاه اجتماعی محافظه کاران را که در اقشار سنتی جامعه است تجت تاثیر قرار خواهد داد، و اگر آنها قادر به بازخوانی اندیشه های خود در فضای جدید نشوند زوالشان حتمی خواهد بود.
محمد جواد طواف
اشتراک در:
پستها (Atom)