۱۳۸۲/۰۴/۲۴

بنام او كه تنهاست كه كاش من هم تنها بودم تنهاي تنها
سلام
بعده عمري دوباره اومدم نه بخاطر شما فقط به خاطر دلم دلی سرشار از آرزو که همه بهشون می خندن راستی اگه یکی به شما گفت من ازفلان خوشم میاد ازاون بدم میاد شما مسخره اش می کنین اگه مسخره می کنین که ناراحت نباشید چون مثل بقیه هستین اگه نه پس هنوز امیدی هست
شاد باشید

۱۳۸۲/۰۴/۱۶

سلام
همگي خوبين؟ بعد از عمري دارم مي نويسم دارم پر در ميارم خلاصه فعلا داريم:
سه ره پيداست.
نوشته بر سر هر يك بسنگ اندر،
حديثي كه ش نمي خواني بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش راحت و شادي.
به ننگ آغشته اما رو به شهرو باغ و آبادي
دوديگر: راه نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر بركني غوغا و در دم كشي آرام،
سه ديگر: راه بي برگشت، بي فرجام.
من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي كه مي بينم بدآهنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي برگشت بگذاريم،
ببينيم آسمان «هركجا» آيا همين رنگ است؟
{مهدي اخوان ثالث}

۱۳۸۱/۰۶/۱۴

سلام
خوبين؟ اصلا وقت ندارم بنويسم مدرسه و امتحانه ديگه. راستي در مورد سه تارها سمت راستيه مال منه وسطيه مال محمد و چپيه مال محمود. شايد بعدا يه چيزايي نوشتم. راستي پروفايل منو توي ياهو! ببينين. عكسمو گذاشتم اونجا.

۱۳۸۱/۰۶/۰۳

اينم ستارهاي ما:






سلام
ببخشيد ديگه! آخه مدرسه ها شروع شده! يعني مدرسه ما! من و محمود شروع كرديم! آره 10 ماه ديگه كنكور داريم ديگه! خلاصه مدرسه ديگه واسم وقت نذاشته! حالم گرفته است! حالا اينو بخونيد تا بعد:
اي كاش خدا سه چيز را نمي آفريد: عشق و غرور و دروغ را. چرا كه اگر اين سه نبودند ديگر هيچ كس به خاطر عشق با غرور دروغ نمي گفت!

۱۳۸۱/۰۵/۲۵

سلام
اگه بدونین از یه سلام تا سلام بعدی ای که به شما می گذره چی به من میگذره! جاتون خالی!!!!!!! این عمو اکبرم یه موتور ( بیشتر شکل لگنه!) داره که می خواد بفروشه! موتور بدی نیست فقط ظاهر نداره حالا یه عکس ازش توی وبلاگ میذارم. خلاصه منم می خوام بخرمش. حالا هی آقاجونم (همون بابا) می گه که عموت باید بره اون موتوره فیمت کنه بعد! می گه حساب حسابه، کاکا برادر! نمی دونم والا! خلاصه دیروز صبح اومدیم با عموم سوار موتور شدیم بریم قیمتش کنیم موتور پنچر شد! امروزم که عموم گفته خودت برو قیمت کن با محمود راه افتادیم بریم قیمتش کنیم دوباره پنچر شد! خلاصه بعد از کلی مکافات کاری کردیم که کمتر باد خالی کنه! یه تیکه راه می رفتم بعد دوباره موتور بادش میکردم دوباره میرفتم! واسه اینکه کمتر باد خالی کنه نشستم روی باک موتور! خلاصه با این وضعیت تا سر کوچمون اومدم! سر کوچه که رسیدم اومدم ترمز کنم چون روی باک نشسته بودم پام سُر خورد ( افتادم تو حوض نقاشی ) و افتاد روی پدال ترمز! خلاصه ماجرا اینکه موتو افتاد زمین و منم همراهیش کردم! چشمتون روز بد نبینه! همین جور کشیده شدم رو آسفالت! به اندازه یه دایره به شعاع 5 سانتی متر روی زانوی چپم داغون شده. روی دستامم که نگو! هر گوشش یه زخمی هست! خلاصه خیلی شانس آووردم.
:: آنگاه قانون گری گفت درباره قانون های ما چه می گویی، ای استاد؟
و او پاسخ داد: شما به قانون گذاری دل خوشید، اما از شکستن قانون دل خوش ترید. مانند کودکانی که در کنار دریا با جد و جهد از ریگِ تر برج می سازند و با خنده آن را ویران می کنند. اما هنگامی که شما آن برج های ریگیِ خود را می سازید، دریا بازهم ریگ به ساحل می آورد، و هنگامی که شما آن برج ها را ویران می کنید، دریا با شما می خندد. به راستی، دریا همیشه با بی گناهان می خندد!
اما چه باید گفت درباره کسانی که از برای آنها نه زندگی دریاست و نه قانونِ انسانی برجِ ریگ،
کسانی که زندگی از برای شان خَرسَنگی ست و قانون تیشه ای تا با آن سنگ را به هیئت خود در آورند؟
و درباره لنگانی که از رقاصان بیزارند؟!
و درباره وَرزاوی که یوغِ خود ار دوست می دارد و آهوانِ دشت و گوزنانِ جنگل را جانورانی سرگشته و سرگردان می بیند؟
و درباره مار پیری که نمی تواند پوست بیندازد و ماران دیگر را برهنه و بی شرم می نامد؟
و درباره آن کس که زود به بزم عروسی می آید و چون پر خورد و خسته شد به راه خود میرود و می گوید هر بزمی بزهی ست و هر بزم نشینی بزهکاری؟
چه بگویم درباره این کسان، جز آنکه آن ها هم در آفتاب ایستاده اند، اما پشت من به خورشید دارند؟ این کسان فقط سایه های خود را می بینند و سایه آن ها قانون آن هاست. و از برای آن ها خورشید چیست، مگر چیزی که سایه می اندازد؟ و به جا آوردن قانون چیست، مگر خم شدن و کشیدن خطِ سایه بر روی خاک؟
اما ای شما که رو به خورشید گام بر میدارید، با کدام خطی که روی خاک کشیده شود از رفتن باز می مانید؟
و ای شما که همراه باد میروید، کدام بادنما راهبرتان خواهد شد؟ کدام قانون انسانی راهتان را خواهد بست، اگر یوغ تان را بر در زندان کسی نکوبید؟
از کدام قانون خواهید ترسید، اگر برقصید ولی بر غُل و زنجیر کسی پا مگذارید؟ و کیست که شما را به داوری بکشاند، اگر جامه خود را پاره کنید اما بر سرِ راهِ کسی نیفکنید؟
ای مردمان اُرفالِس، شما می توانید دُهُل را در پلاس بپیچید و سیم های ساز را بازکنید، اما کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟ ( کتاب پیامبر، نوشته جبران خلیل جبران )

۱۳۸۱/۰۵/۱۹

عشق من نه درد دارد و نه سوختن ... ديگر از جفايش شکوه نمی کنم. کاش می دانستيد که او چگونه در من و با من است و از او جدايی نتوانم که از دوری اش شکايتی بنمايم.
هزار بوسه بر عشق پاک ... هزار بوسه ...
تازه فهميده ام که مجنون عاشق نبود ... مجنون بود!! ... عشق درد نمی شناسد ... ديگر دردی ندارم.
خدايم ... دوست دارمش ... دوست دارمش ... که روز به روز عاشقترم می کند.

سلام
من قرار بود تا شنبه گذشته ننویسم از اون به بعد بنویسم ولی برعکس شد!!! منم دیگه!!! متن زیر رو از کتاب پیامبر می نویسم که در مورد آزادیه:
:: آنگاه مرد سخنوری گقت با ما از آزادی سخن بگو.
و او پاسخ داد: « در دروازه شهر و در کنار آتش اجاقتان دیده ام که خود را به خاک می اندازید و آزادی خود را می پرستید، همچنان که بردگان در برابر فرمانروا خم می شوند و او را ستایش می کنند، با آنکه بر دست او کشته می شوند.
آری، در باغ معبد و در سایه برج دیده ام که آزادترین کسان در میان شما آزادی خود را مانند یوغی به گردن و مانند دست بندی به دست دارند. و از دلم خون می ریزد؛ زیرا که شما فقط آنگاه می توانید آزاد باشید که حتی آرزو کردن آزادی را هم بندی بر دست و پای خود ببینید، و هنگامی که دیگر از آزادی همچون هدف و غایت سخن مگوئید.
شما آنگاه به راستی آزادید که گرچه روزهاتان عاری از نگرانی و شب هاتان عاری از اندوه نباشد، چون این چیزها زندگی را بر شما تنگ کنند، از میان آنها برهنه و وارسته فراتر بروید. اما چگونه باید از روزها و شبهای خود فراتر بروید، مگر با شکستن زنجیری که در بامداد هشیاری خود بر گرد ساعت نیمروز خود بسته اید؟ به راستی، آن چیزی که شما نامش را آزادی گذاشته اید سنگین ترینِ این زنجیرهاست، اگر چه حلقه های آن در آفتاب بدرخشند و چشمتان را خیره کنند.
مگر آن چیزهایی که باید دور بیندازید تا آزاد شوید پاره های وجود شما نیستند؟
اگر فانون ستمگرانه ای ست که می خواهید از میانش بردارید، آن قانون را به دست خود بر پیشانی نوشته اید. این نوشته با سوزاندن کتاب های قانون پاک نمی شود، یا با شستن پیشانی داورانتان، اگرچه دریا را بر سر آنان بریزید.
وگر فرمانروای خودکامه ای ست که می خواهید از تخت سرنگونش کنید، نخست آن تخت را که در درون شما دارد از میان ببرید. زیرا چگونه خودکامه ای می تواند بر آزادگان و سرفرازان فرمان براند، مگر با خود کامگی سرشته در آزادی آنها و با سرافکندگی همراه با سرافرازی آنها؟
وگر خواهشی ست که میخواهید از خود دور کنید، آن خواهش را خود برگزیده اید، کسی بر گردن شما نگذاشته است.
وگر ترسی ست که می خواهید از دل برانید، جای آن ترس در دل شماست، نه در دل کسی که از او می ترسید.
به راستی در درون شماست که همه ی چیزها مدام دست به گردن یکدیگرند و پیش می روند-- آنچه او را می خواهید و آنچه از او می ترسید، آنچه شما را از خود میراد و آنچه شما را به خود می کشد، آنچه در پی اش می گردید و آنچه از او می گریزید. این چیزها در درون شما در گردش اند، مانند روشنی ها و سایه ها که به هم پیوسته اند. و هنگامی که سایه ای محو می شود ودیگر نیست، آن روشنی که بر جا می ماند سایه ی روشنی دیگری ست.
و بر این سان آزادی شما هنگامی که زنجیر خود را از دست می دهد، باز خود زنجیر آزادی بزرگتری میگردد.



۱۳۸۱/۰۵/۱۴

بسمه تعالی
شفیع و مطاعُ نبیٌ کریم__________قسیمُ جسیمُ بسیمُ وَسیم
خیلی تشکر می کنم که نوشته ی من را می خوانید.تلاش می کنم که بتوانم بهتر بنویسم.
می خواهم از سه تار بگویم .راستی چقدر سه تار را می شناسید؟شما بعنوان یک فارس زبان به عنوان یک ایرانی آیا تا به حال سه تار را به دست گرفته اید؟ یا از نزدیک دیده اید کسی بنوازد؟
می خواهم اعتراف کنم که من به شخصه از سه تار خیلی کم میدانم ولی باید این رو هم بگم که سه تار مرا به یک عالم دیگر می برد؛ من صدای انرا با هچ چیز دیگر عوض نمی کنم!
اگر با آن اشنا باشید می دانید که چقدر زیباست. اینو داشته باشد تا فردا . حتماً ادمه اش می دهم بخونید.
یک حکایت:
یکی از بزرگان گفت پارسایی را:چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخنها گفته اند؟ گفت:بر ظاهرش عیب نمی بینم ؛ و در باطنش غیب نمی دانم.
هرکه را جامه پارسا بینی
پارسا دان و نیک مرد انگار

ور ندانی که در نهادش چست
محتسب را درون خانه چه کار

به راستی همه را خوب و عالی بدان تا در زندگی موفق باشی.
نظر بدهید : محمد حسین پور

۱۳۸۱/۰۵/۱۰

آنگاه المیترا باز به سخن در آمد و گفت درباره زناشویی چه می گویی، ای استاد؟
و او در پاسخ گفت: « شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود. آری، شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند.
به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید: بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما. جام یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام منوشید. از نان خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده نان مخورید. با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همانگونه که تارهای ساز تنها هستند، با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند.
دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگهداری. زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ: زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند، و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند.

۱۳۸۱/۰۵/۰۹

سلام
:: قبلا گفتم که کتاب پیامبر رو دارم میخونم. تصمیم دارم یه قسمت هاییش رو اینجا بذارم! شایدم همشو. فقط یه توضیحاتی لازمه که میگم. اول از همه بگم این کتاب از اموال محمد می باشد! دوم اینکه نویسنده کتاب یعنی جبران خلیل جبران یه مسیحی لبنانیه و پیامبر او در این کتاب خیالی است و هیچ ربطی با هیچ کدوم از پیامبرا نداره. این پیامبر در شهر اُرفالِس 12 سال منتظر کشتی ای بوده تا اون رو به زادگاهش ببره. وقتی که کشتی میرسه مردم ارفالس ناراحت می شن و می گن که نرو و از این حرفا! پیامبر هم میگه جون شما نمیشه و از این حرفا! بالاخره مردم شهر ازش میخوان که با اونا حرف بزنه و اونم در جواب مبگه که: « ای مردمان ارفالس، من از چه میتوانم سخن بگویم، مگر از آنچه هم اکنون در روح شما می گذرد؟» و قبول میکنه. حالا هر نفر یه سوالاتی میکنه که خوب درباره یه موضوعیه و پیامبر هم به زیبایی جواب میده. حالا بخونین:
......... آنگاه المیترا گفت: «با ما از مهر سخن بگو.»
پس او سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او با صدای بلند گفت: « هنگامی که مهر شما را می خواند، از پی اش بروید، اگر چه راهش دشوار و ناهموار است. و چون بالهایش شما را در بر می گیرد وا بدهید، اگر چه شمشری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند. و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید، اگر چه صدایش رؤیاهای شما را بر هم زند، چنان که باد شمال باغ را ویران میکند.
زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما میگذارد، شما را مصلوب میکند. همچنان که می پروراند، هرس میکند. همچنان که از قامت شما بالا میرود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش می کند، به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آن ها را تکان می دهد. شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد. شما را می کو بد تا برهنه کند. شما را می بیزد تا از خس جدا کند. شما را می ساید تا سفید کند. شما را میورزد تا نرم شوید؛ و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید، بر خوان مقدس خداوند. همه این کارها را مهر با شما میکند تا رازهای دل خود را بدانید، و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید.
اما اگر از روی ترس در پی آرام مهر و لذت مهر باشید، پش آنگاه بهتر است که تن برهنه خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی مهر دور شوید، و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید، اما نه خنده تمام را، و می گریید، اما نه تمام اشک را.
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را، و چیزی نمی گیرد مگر از خود. مهر تصرف نمی کند، و به تصرف در نمی آید؛ زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است.
هنگامی که مهر می ورزید مگویید «خدا در دل من است،» بگویید «من در دل خدا هستم.» و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید، زیرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد برد.
مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد.
اما اگر مهر میورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید، زنهار که خواهش ها این باشند:
آب شدن، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند.
آشنا شدن با درد مهربانی بسیار.
زخم برداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید؛ و خون دادن از روی رغبت و با شادی.
بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده پرواز و به جا آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهرورزی؛
آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه مهر؛
بازگشتن با سپاس به خانه در پسینگاهان؛
و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوستشان می دارید، با نغمه ستایشی بر لب.»

۱۳۸۱/۰۵/۰۸

سلام!
:: گفتم که درگیرم! تازه به بدبختیای قبلی کتاب پیامبر و دیوانه هم اضافه شده! حالا!!!!
:: جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت، و سر را به تازیانه او خم می کنم. افسوس به دو روزه هستی می خورم و زاری بر این سراچه ماتم می کنم. جان سختم! بنگر که چگونه فریبم می دهد این بندگی که زندگی اش نام کرده اند. در تنگنای ملال آور حیات، گر آسوده و یک نفس زنده باشم حرامم باد! ای سرنوشت، از تو کجا می توان گریخت؟ من راه آشیان خود را از یاد برده ام، کوتاه کن به زخم خود دگر این افسانه را یا رهایم کن!
............................. مهدی....7/5/1381...............

۱۳۸۱/۰۵/۰۵

سلام!
:: من جمعه صبح زود همراه خانواده راه افتادیم رفتیم کاشان! آخه شیرین خورون پسر خالم بود! (همونی که هی میگه نون بگیرم؟ ، نفت نمی خواین؟) حال شرح واقعه !!!!!
صبح زود از خواب بیدار شدیم. منم شبش دیر خوابیده بودم اخه میدونین اصولا جوونای امروز معتقدن که خواب سر شب واسه مرغاست!!! گقتم جوونا ای بابا حیف از جوونی که دادن به اینا یا خوابن یا فوتبال میبینن یا می لمبونن یا وقت خودشون رو به بطالت میگذرونن! گفتم وقت اصلا میدونین وقت یعنی چی؟ یعنی طلا!!! اگه بدونین طلا چقدر گرون شده. اصلا من نمی دونم این طلا به چه درد میخوره؟ حالا حتما رنگ نحس زرد باید گرون باشه؟ مگه قرمز به این قشنگی چشه؟ پرسپولیس بهترین تیم دنیاست! اصلا فوتبال بهترین ورزش دنیاست! گفتم فوتبال میدونین، این جوونا به جای فوتبال بازی کردن میشینن پای تلویزیون ، تلویزیون این بلای خانمان سوز که پدر همه رو در آوورده. پدر بودن خیلی مسئولیت سنگینیه ها مثل مس واقعا دقت کردین مس چقدر سنگینه! یه کیلو مس به اندازه چهار پنج کیلو آهنه! آهنم که گرون شده نامرد! اِ اِ اِ این کلمه نامرد چقدر شایع شده!! یکی نیست بگه این بدترین فحش دنیاست!! خلاصه برگردیم سر اصل مطلب این جوونا اصلا فکر وقت رو نمیکنن آخه بشینن یه کم کنکور بخونن!! کنکورم بد دردسریه ناکس ( با کسره زیر "ک") یه مشت جوون و از کار و زندگی انداخته. راستی میدونین قدیما مشت چقدر کاربرد داشته؟ یکی برای اندازه گیری کردن چیزی ، یکی برای جنگ! ، یکی برای تهدید ( مثل یه مشت میزنم تو دهنتا) جنگم بد چیزیه چقدر کشته میدن واسه اینکه این یکی به اون یکی گفته کش شرتت تنگه!!! راستی میدونین کش شرت چقدر برای سلامتی مهمه؟ حواستون باشه کش شورتتون تنگ نشه! البته مهم تر از کش شرت خود شرته که تنگ نباشه!!!! حالا برگردیم به اصل مطلب! صبح با هزار جون کندن از خواب پا شدیم! من اصلا نمیدونم این جون کندن رو کی وارد زبان فارسی کرد؟ اصلا زبان فارسی رو کی وارد دروس مدرسه کرد؟ اصلا مدرسه رو کی ساخت؟ اصلا ساختن بنا رو کی مد کرد؟ اصلا کی اسم مد رو رواج داد؟ ای بابا هر کی بوده خدا ازش نگذره!!! خلاصه یه صبحونه با چشم بسته خوردیمو رفتیم تا از مادر بزرگم اجازه بگیریم! آخه مادر بزرگه عجب آدمای خوبین ما باید قدرشون رو بدونیم آدم خوب کم گیر میاد! بعد از اجازه راه افتادیم وسایل رو گذاشتیم تو ماشین. بعضی از این ماشینا چقدر جاشون کمه! انگار طراحاشون کنس بودن! ماشین نیستن که لونه سگن!!!! این سگم عجب حیوون با وفاییه! اصلا وفداری توی این دوره زمونه کم شده. زمونه هم که داره مثل جت میگذره. راستی شما تا حالا جت دیدین. این دیدنم شده مکافات! هر روز باید بری چشم پزشک هی عینک عوض کنی. اصلا کاش آدم با دستاش میدید آخه اونا دیگه احتیاج به دکتر ندارن! دکترا هم عجب نامرد شدن آی مردم و تیغ میزنن! راستی تیغ زدنم هم شده مکافات. القصه!! با ماشین حرکت کردیم و رفتیم. از اینجا تا کاشان راه درازی است اَه اَه. یه 700 کیلومتری راه بود آخه نمیدونم این واحد کیلومتر چرا اینقدر مسخره است؟ چرا گیگامتر نذاشتن؟ راستی باید یه هارد 60 گیگ بخرم ! خریدم توی این کشور کار سختیه! از این سر شهر باید بری اون سر شهر تا یه کیلو سیب زمینی بخری! مردای امروزم شدن مثل سیب زمینی بیرگ بیرگ!!!! دریغ از یه جو غیرت!!! نون جو بهترین خوراکی واسه قندیاست! نونا هم که خدا زیادشون کنه یا سوختن یا خمیرن! یا پر نمکن یا بی نمک! این محمد ما هم چقدر بی نمکه، نه! اصلا به من چه.
:: بالاخره فهمیدین من چرا چند روزی ننوشتم نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۳۸۱/۰۵/۰۴

با یاد دوست که هرچه داریم فدای اوست

از اینکه نتوانستم چند روزی بنویسم شرمنده ام (ولی با عذر موجه).این مهدی ما رو کشت ، هی میگه بنویسین ولی ما حال نوشتن نداریم!!!!!! چه کار کنیم شما بگین با این همه بدبختی بازم میشه نوشت؟ ادم می بینه همه ی آدما اعم از باسواد و بی سواد همه چشمشون به نتاج کنکورِ و کی قبول میشه کی نمی شه.وای به حال اونی که قبول نمی شه.با ید از همه طرف تحمل تیر بارون و داشته باشه.اخه یکی نیست بگه بابا مگر قبول شدن توی کنکور سعادت و نشدنش بدبختیه ؟
حالا این تازه یه مشکله ، همین طور اگه بخواهیم بگیم باید تا صبح بگیم.
مثلاً ارزش توی کشور ما توی جامعه ی ما چیه؟ ها جداً چیه؟ مگه پول نیست؟ نیگاه نمی کنن به شخصیت طرف ، به کارآمدی طرف و فقط به پول طرف نگاه میکنن.
شنیدم که توی کشور های اروپایی و آمریکایی تفاوت حقوق پایین ترین شغل با بالاترین شغل کمتر از هزار دلاره! یعنی چی؟ یعنی اونا کافر بی دینن و ما مسلمان با ایمان؟
وقتی تو کشور همه ی ارزش ها و کار ها به یک چیز ختم بشه اونم به کثیف ترین چیز ، دیگه کی دنبال درس خوندن و مهندسی و دکتری میره ؟ وقتی درآمد یک آدم بی سوادِ بی همه چیز ، تنبل درس نخون ، یا آقا زاده ی مرفه بیشتر از یک آدم زحمت کش که خدا می دونه چه شبهایی رو بیدار خوابی کشیده و چه سختی هایی را تحمل کرده، باشه دیگه.............؟؟؟
منو ببخشید.بشتر می نویسم.



راستی هرکی محمود و مهدی رو دید یکم آب قند بهشون بده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟

نظر بدهید .بابا از هیجا تون کم نمیشه نترسین (پای من). راستی آخ پام آی.............................................................



مخلص همگی محمد حسین پور.





۱۳۸۱/۰۵/۰۳

:: هر کی با ساعت مشکل داره بگه لطفا!!! مخصوصا شما آیدا خانوم.
سلام
یه چند روزی نبودم! خلاصش اینه که خیلی کار داشتم. هنوزم دارم احتمالا تا سیزدهم همین ماه چیزی ننویسم آخه یه امتحان ورودی دارم. امتحان ورودی به پیش دانشگاهی بوعلی! خیلی ناراحتم که نمیتونم چیزی بنویسم ولی بالاخره تلافیش رو در میارم! حالا فعلا امروزو غنیمت شمرده مینویسم!!!!!
:: نمیدونم چه حسیه؟ آدم وقتی میبیندشون که لای یه پرچم سه رنگ پیچیده شدن گریش میگیره! امسال عید ما ( من و یه چند نفر) رفتیم دیدن مناطق جنگی. وقتی که داشتیم از اهواز به سمت خرمشهر میرفتیم یه تابلو بود که روش نوشته بود: "منطقه عملیاتی رمضان" آقاجونم (پدرم) پیچید توی فرعی ای که تابلو نشون میداد. میخواست خاطره هاش رو زنده کنه. آخه توی عملیات رمضان شرکت کرده بود. اولش یه دژبانی بود که چند تا سرباز توش بودن. آقاجون پرسید: "میشه رفت جلو" گفتن: "آره" و راه رو باز کردن. یه جاده خاکی بود به سمت مرز عراق. دور تا دورش بیابون. آثاری از سنگرا به چشم میخورد. بوی خاصی میداد. هوا نیمه گرم بود. یه جوری بود، یه حس خاص، بوی عشق می یومد. ناله باد با هق هق آقاجون ست شده بود. اشکامون ناخودآگاه زد بیرون. یه کم که جلوتر رفتیم بغضش ترکید. دیگه نتونست رانندگی کنه. پیاده شد، زار زار گریه می کرد ما هم همراهیش میکردیم. نمیتونستیم بفهمیمش. چند دقیقه بعد دوباره نشست پشت فرمون. آروم آروم اشک از چشماش میریخت. حرکت کرد. از خاطراتش گفت. رسیدیم به چند تا کمپ وایسادیم. باد می یومد چند تا شهید گمراه اون طرفتر دفن شده بودن. یه سنگر بود. یه تانک نیمه سوخته. آقاجون رفت توی یکی از کمپ ها. اومد گفت: "خوابن" همون موقع یکیشون اومد بیرون. سلام کردیم. گفت: "توی این کمپ چند تا شهیدن که تازه پیدا شدن اگه میخواین برین ببینین." رفتم طرف کمپ. درش با صدای مویه باز شد. چند تا پرچم لوله شده که طول هر کدوم از نیم متر تجاوز نمیکرد. گریه نذاشت برم تو. بغضم ترکید. یعنی اینا بهترین افراد ایرانن؟ ما چه کاری در حق اینا کردیم؟. یه گوشه وسایل شهدا بود. عکسهای زیادی از امام بود که از توی جیب شهدا در آوورده بودن. تفنگها و خمپاره های عمل نکرده، چاقوها و در بازکنها، کنسروهای لوبیا، تیرهای مختلفی که همه رو از زیر زمین در آوورده بودن. خاک عراق معلوم بود. تازه اینجاها رو از مین پاک کرده بودن. باد میومد. گریه امونم نمیداد. راه افتادم به طرف قبر شهدای گمنام. یه فاتحه خوندم و یه نگاه غمگین به تانک نیمه سوخته. آروم آروم برگشتم. آهنگ بوی پیراهن یوسف رو میشنیدم. دوباره صدای گریه آقاجون بلند شد. برگشتیم تو ماشین و آروم دنده عقب گرفت. برگشتیم و دوباره توی راه نوار بوی پیراهن یوسف آروممون میکرد. توی جاده خرمشهر بودیم مردم زیر درختای دو طرف جاده نشسته بودن و بچه ها توپ بازی میکردن، غافل از اینکه روزگاری ابر مردانی همچون چمران در زیر این درختها می جنگیدند و جان میدادند. رسیدیم خرمشهر و راه افتادیم به سمت شلمچه. دو طرف جاده دشت بود ولی این دشت مرده نبود زنده بود، جون داشت و با ما صحبت میکرد. آهن پاره ها و وسایل نقلیه سوخته همه دشت رو پوشونده بودن. آقاجون دیگه گریه نمیکرد، فقط نگاه میکرد. آخه اینجا محل شهادت برادرش بود. منطقه عملیاتی کربلای 5. نخل های بی سر از دور پیداشون شد. البته اونارو بعد از جنگ اونجا گذاشته بودن. بالاخره رسیدیم. خیلی شلوغ بود، یه عده گریه میکردن، یه عده سینه میزدن. هر کسی تو حال خودش بود. خاک عراق به راحتی قابل رؤیت بود. باد میومد. پالایشگاه عراق رو میشد دید و همین طور دروازه تبادل اسرا و جنازه ها رو. اینجا دیگه گریه نکردم بلکه فکر کردم. فکر کردم که چرا چنین جنگی، چنین افرادی، چنین جاهایی و چنین عشقی به نسل من معرفی نشدن؟ چرا از جنگ در فقط کشتن و کشته شدن رو به من و نسل من یاد دادن؟ پس خون امثال عمو و دایی من چرا پایمال میشه؟ چرا شهدا شعار تبلیغاتی شدن؟ و هزار تا چرای دیگه.

۱۳۸۱/۰۴/۲۵

سلام
امروز روز عطفي در زندگي من است چون به خودم مطمئن شدم و فهميدم مي توانم بنويسم و با كمي فكر كردن مي توانم سفيدي ما نيتور را به سياهي كربن تبديل كنم نه كربني كه الماس را به وجود مي آورد بلكه كربني كه ذغال را.
طنز نويس فردي است كه انتقاد مي كند و تا هنگامي فرد از اوضاع نا راضي باشد انتقاد مي كند به معناي كلمه كه اوضاع بر وفق مرادش نباشد و كسي كه ناراضي باشد منتظر مي شود و تنها منتظر كسي است كه اوضاع او را راضي نگه نمي دارد ومنتظر دنبال راه و فردي مي گردد تا اوضاع را بهتر كند يا منتظر مي ماند تا كسي آيدوكمكش كند همان كس معروف كه سالهاست منتظران واقعي را پيدا نكرده و مو قعيت را بد نديده و حامي رابه اندازه كافي پيدا نكرده و هنوز نيامده است وهنوز خورشيد پشت ابر هويدا نگشته .
شايد نوشتن در مورد مهدي موعود كه ديدارش را به منتظرانش داده اند كار هر كس نباشد چگونه مي توان اقيانوسي رادر خطي جاي داد يا در متني گنجاند .
امروزمي خواهم از صحبتهاي خودم با گل محمدي كه در گلداني درگوشه اي از حياط همگان را به سمت خود مي كشاند بنويسم .
نزديك گل شدم با خود گفتم عجب گياهي بااستفاده از خاك و آب عجب گلهايي دارد با اين اب و خاك گلي با اين بو را چگونه توليد مي كند و چگونه غنچه را باز مي كند و چگونه عطر گلهايش خونه رو معطر مي كنه.
شايد يه جرياناتي داره.
جلوتر رفتم با هاش احوالپرسي كردم .
گفتم: راستي از همون بچگي اين سوال تو كله ام اين ور واون ور مي پريده چرا بو ميدي؟
گفت:آن كه مرا آفريد اينگونه آفريد
گفتم:خب چرا اين قدر با كلاس با من حرف مي زني مگر از روي كتاب مي خوني
گفت:من اولا اين طورم وقتي پسر خاله شدم خوب مي شم
گفتم : خوبه . راستي چرا اين قدر قشنگي
گفت : قشنگ نديدي!
گفتم : تو ديدي؟
گفت : ديدم
گفتم : كي
گفت : در جهان جز حسن يو سف نديد
حسن آن دارد كه يوسف آفريد
يا حق
سلام
من یه ساعت نوشتم یهو همش پاک شو.
::به پیشنهاد آیدا صاحب وبلاگ !Carpe Diem ساعت رو برداشتم آخه ایشون معتقدن (منم همینطور!) که موقع خوندن وبلاگ نباید نگاهت به ساعت باشه! و همچنین ایشون فرمودن که "ذر" با "ز" هستش نه با "ذ" منم درستش کردم!
:: در مورد سخنرانی آغاجری دیدگاههای مختلفی وجود داره که چند تاش رو مینویسم:
1- اصلاح طلبان یا آزادی خواهان واقعی: هر فرد میتواند نظرات خود را در هر زمینه ای بدون واهمه مطرح کند! از این دیدگاه باید سخنرانی آغاجری در دسترس عموم قرار گیرد و اگر فرد دیگری با سخنان ایشان مخالفتی دارد نظرات خود را با دلیل بیان کند تا خود مردم تصمیم نهایی را بگیرند! به اعتقاد اینان مردم هیچگاه اشتباه نمیکنند و دانستن حق مردم است. (چقدر اینجوری خوبه! من همین رو دوستدارم)
2- چپ افراطی: این گروه به علت وابسته بودن آغاجری به جناح خود سخنان وی را کاملا تایید می کنند یا حداقل دلایل و بهانه هایی برای برداشتن گناه از دوش وی می آورند مثلا میگویند: «نذاشتن حرفشو تموم کنه وگرنه منظورش چیز دیگه ای بوده! یه مشت نفهم ریختن تو سخنرانی نگرفتن چی میگه!»
3- راست ( تقریبا همشون افراطین): سخنان آغاجری نباید پخش شود و هر کس آن را بخواند باید مجازات شود! خود آغاجری هم باید مجازات شود چون زر زده خاک بر سر بی منطق! احمق به ولایت فقیه توهین کرده! مرگ بر ضد ولایت فقیه! چوب خدا صدا نداره! حالشو میگیریم! نفوذی دشمنه! منافق! می خواسته مردم رو گمراه کنه!
4- مردم عامه: هر گوهی خورده به ما چه بریم دنبال یه لقمه نون اینا که نون و آب نمیشه!
5- مردم مذهبی: نباید به روحانیت توهین میکرد میخواد توی دین بدعت ایجاد کنه!!!! حتما از دین هیچی نمیدونه! (این گروه افراد خوبین ولی چون اکثرا حرف آخوندا رو بی چون و چرا قبول میکنن و از طرفی متن سخنرانی به دستشون نمیرسه ممکنه اشتباه کنن که میکنن)
6- فرد منطقی: خواهان برقراری عدالت است و دنبال متن سخنرانی میگردد با خواندن آن تصمیم خود را میگیرد که آغاجری منافق و ضد ولایت هست یا نه!
7- آخوند ها: یه سریشون که واقعا روحانین! میگن نباید خدشه ای در دین وارد بشه و بهتره که با بحث و تبادل نظر مسئله حل بشه. یه سری که از این راه نون می خورن می ترسن کارو کاسبیشون کساد بشه به همین خاطر میگن: «مادر فلان نامرد گه خوردی به دین مبین اسلام توهین کردی به ریش بابا خندیدی نکبت ضد دین تو اصلا نماز میخونی!» یه سری از همین گروه قبلی که شجاعت کمتری دارن میگن: «بابا ما که کاری با تو نداشتیم چرا می خوای مارو بدبخت کنی؟ بیا اصلا هر چی ما در میاریم نصف نصف!» یه سری دیگه که ازون کله گندهان و مطمئنا که هیچ اتفاقی نمی یوفته میگن: «حرومی نامرد تو نمی تونی زیر خ*ه ما ماست بمالی!!!! زر زیادی میزنی! فردا میگیم زنت رو به عقد ما در بیارن اون وقت حالیت میکنیم!!!»
8- خود آغاجری بدبخت میگه: «اِ اِ اِ عجب گوهی خوردم! اگه اینا منو شیر نکرده بودن اینطوری نمیشد! حالا اگه زنمو ازم بگیرن چی!!! از کار که افتادیم هیچ از حالم افتادیم!!!»
9- من: گور پدر همشون کرده بشینین وبلاگ بخونین حال کنید حالا اینکه آغاجری پته کی رو ریخته روی آب به من و تو چه ربطی داره؟ هر گوهی خورده حالا باید پای لرزش بشینه!
:: اینم چرندیات من!!! خوب بود؟ امروز ساعت 5 صبح از خواب بلد شدم رفتم کوه این محمود هم دهن مارو صاف کرده! خیلی بد پیله میکنه اولا بهتر پیله میکرد!! ولی بی شوخی خیلی حال میده! فعلا خداحافظ.
.............................................. مرده متحرک!! (خیلی خوابم می یاد) ...................................................

۱۳۸۱/۰۴/۲۴

به نام او كه هميشه بوده و هميشه هست .
سلام
امروز صبح كه ساعت 6 بيدار شدم و بعد از صرف صبونه به كلاس رفتم و خلاصه بعد از اون...
اصلا ولش كن تا ظهر كمي كسل كننده بود ولي از حالا كه وب لاگ مي نويسم با حاله .
مي خواستم يه قصه بنويسم ولي حالي نداد ولي يه متن توپ تر!

امروز كه از كنار جوب خونه گذشتم يه دفعه نظرم رو به خودش جلب كرد يه چشمك بهم زد منم جوابشو همون طوري دادم .
بهش گفتم آخه پسر تواگر دريا بودي چي مي شد؟
گفت : اين جا رشت مي شد وتو رشتي !
گفتم : يخ بزني پدر .گ
گفت : فحش نده.
با خودم گفتم حالشو بگيرم يه نگاهي بهش كردم و گفتم راستي اگر تو يه رود بودي خيلي بهتر از اين بود حداقل فايده اي داشتي !
گفت : حالا كه تو آدمي مگر فايده اي داري؟
گفتم : داري شلوغش مي كني ها!
گفت : حقيقت تلخه!
گفتم : برو بابا نه از اون وقت كه چشمك مي زني نه از حالا كه فضولي مي كني.
گفت : سالهاست اينجا مسير رفت و اومد منه تا حالا به خيليا چشمك زدم ولي كسي جوابمو نداده نمي دونم تو ديگه كي هستي كه به چشمك مي زني
گفتم : اينم از سادگيم بود.
حال نداشتم با هاش حرف بزنم هي خودش به نزديك مي كرد هي از خودش حرف مي زد هي...
گفتم : خب كاري با ما نداري من دارم مي رم
گفت : بري ور نگردي بي ظرفيت!
گفتم : چرا بي ظرفيت
گفت : هنوز يه گپ نزديم داري شوتش مي كني
گفتم : برو از سايت ياهو مسنجر داون لود كن . با خودم گفتم حتما حالا كم مياره
ميره دنبال كارش.
گفت : دارم ورژن جديدوداون لودمي كنم بچه؟
واقعا حالم گرفته شد .
گفتم : پس منو هم اد كن.
گفت : o.k
گفتم :bye
راستي چرا فقط مي خونيد ايميل زدن هم خيلي از وقتتون رو نمي گيره.
از آريا و احسان هم تشكر مي كنم.

يا حق
با سلام
به نام اقدس حضرت دوست که "هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست"
امیدوارم حال همه ی شما عاشقان با صفا خوب باشد و همواره با دیدی عاشقانه دنیا را نظاره کنید.به قول سهراب عزیز:"چشم ها را باید شست......جور دیگر باید دید".
شعری را خواندم که خوشم آمد گفتم بد نیست که شما هم در این خوشی شریک باشید به همین دلیل برایتان نوشتمش.

در جام آینه این درد خواب چیست
بر پهنه ی حضور سبز من این سرخ ناب چیست؟

در پشت چهره صد نقش آفتاب کیست
نقاش صفحه صفحه ی گل و این ماهتاب کیست؟

در لابلای پرده ی بانگ هزار چیست
در محتوای نغمه ی چنگ و رباب چیست؟

در یک نگاه زیرکانه ی پر شرم دلستان
در حلقه ی تلاقی ی عشق و شباب کیست؟

در لحظه ی فتادن آتش به نی ستان
بر ناله های درد جدایی جواب کیست؟

در عمق آبی چادر نماز عشق
در منتهای اصل عتاب و صواب کیست؟

بر چلچراغ پر از رمز اشتیاق
در دامن معرق سار و عقاب کیست؟

در غوطه ور شدن جام می کشان
در ایه های چشمه ی رقص حباب کیست؟

یادمان نرود در لحظه های مقدس, وفا و صفا,علم و عشق را از عاشق ازلی مسئلت کنیم.

ارادتمند شما محمد

نظر بدهید