۱۳۸۴/۰۵/۲۶

یه روز پرکار و شلوغ. از صبح تا شب اینور و اونوری. همچین روزی تا حالا داشتی؟ بعد از همچین روز پرکاری وقتی دراز می کشی روی تختت تا بخوابی تازه می فهمی چقدر خسته ای! این روزها همین جوری ام. این چند روز، لحظاتِ قبل از خوابِ من است. فکر می کنم زیادی سعی کردم دست گل به آب ندم. خسته شدم. بین گفتن و نگفتن تردید مجسم شدن حقیقتی بود که پدر درآورد! هرچه بیشتر سعی کردم نگویم بیشتر فهمید. رابطه ی مستقیم بین نگفتن و فهمیدن. باورت می شه؟ چه می شود کرد؟ بعد این مدت پرکار و شلوغ استراحتی طولانی چسبید.
پ.ن: من به خدا به هیچ کس درددلی نکرده ام
بند به آب می دهد چهره ی زرد و زار من (ارفع کرمانی)

۱۳۸۴/۰۵/۱۴

خاطرات شیرین
یادش به خیر اون روزای مدرسه چه روزایی بود چه قدر خوش می گذشت چه قدر با معرفت و با گذشت بودن همکلاسیا. حالا توی دانشگاه توی 100 نفر یه آدم درست و حسابی که بتونی باهاش دوست صمیمی بشی پیدا نمی شه. نمی دونم چی شد این شب جمعه ای یاد گذشته ها افتادم یاد اون وقتا که می گفتیم و می خندیدیم و از سختی های دنیا هیچ چی حالیمون نبود هنوز مزه ی تلخ ناملایمی های دنیا رو نچشیده بودیم. هنوزم که هنوزه از خیلی چیزا بی خبریم.بی خیال این چیزا می خوام از دوستای خوبم بگم که هیچ وقت فراموششون نمی کنم. کسایی که به جرات می تونم بگم تو زندگی کمکم کردن تا راه درستو انتخاب کنم حتی خیلی جاها هولم دادن به جلو. خدا رو شکر، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که افتخار دوستی با اینچنین آدمای پرباری رو داشتم. دوستایی مثل مهدی - حمید - حامد - قاسم - هادی - امین - آرمان - احسان - امیر مسعود - بهنام - علی - محمود - نادر- رضا و خیلی کسای دیگه که در حال حاضر همشون دانشجواند. بین همه ی این پسرای گل می خوام از دوستیم با مهدی بنویسم.این پیوند نا گسستنی از سال 1380 شروع شد ، سوم دبیرستان بودیم و از قضا توی یک کلاس درس می خوندیم. من تازه یک کامپیوتر خریده بودم و یه آماتور به تمام معنا و مهدی از اون حرفه ای ها بود البته توی سه ماه تعطیلی یه دوره ی کوچیک کامپیوتر گذرونده بودم. خدا به حامد خیر بده می اومد خونمون و برام کلاس کامپیوترمی گذاشت.بنده خدا الان بد جوری گرفتار شده و از دست من هم کاری ساخته نیست جز دعا کردن.اون سال بعضی بعد از ظهر ها که کلاس برنامه نویسی داشتیم از زمان تعطیل شدن کلاس صبح تا شروع کلاس بعد از ظهریکسر با مهدی راجع به کامپیوتر و اینترنتی که من تا اون موقع فقط اسمشو شنیده بودم گپ می زدیم. یادمه یه روز با چه اعتماد به نفسی در کیسو باز کردم وهارد دیسکو از توش در آوردم و بردم مدرسه و دادم بهش تا برام ویندوز ایکس پی نصب کنه آخه اون موقع خودم بلد نبودم. اون سال گذشت و سال بعد از هم جدا شدیم.اون زمانا بیشتر با محمود صمیمی بود تا من. یادمه بعد از کنکور سراسری یکی از همکلاسی های دوره ی دبیرستانو دیدم وایستادیم به صحبت و درد دل. یه دفعه وسط حرفاش گفت از اسماییلی خبری نداری؟ گفتم نه بیشتر از یک ساله که ندیدمش. گفت حیف شد از دستش دادیم عجب آدم پری بود همیشه توی مدرسه کتابای کت و کلفت دستش می گرفت و می خوند. همون موقع تصمیم گرفتم پیداش کنم در ضمن کلی سوال کامپیوتری و اینترنتی داشتم که می خواستم ازش بپرسم. شنیدین می گن عاقبت جوینده یابنده بود؟ توی کتابخونه ی ملی پیداش کردم. با این که رتبش از من خیلی بهتر شده بود ولی می خواست دوباره واسه ی کنکور بخونه.خلاصه بگم از طریقه ی فرستادن یه ایمیل ساده و نصب مودم تا پارتیشن بندی هارد دیسک رو بهم آموزش داده.از همه مهم تر این که از زمان دوستیم با مهدی میل و رغبتم به کتاب خوندن و نماز خوندن خیلی خیلی بیشتر شده. دیگه چی بگم، تو این چند سال خدا می دونه چقدر با هم بحث و تبادل نظرداشتیم که به عقیده ی من همشون سازنده بوده.یکی از بزرگترین نکاتی که توی این مدت باعث شد تا دیدگاهم نسبت به خیلی مسائل تغییر کنه این بود که فهمیدم هم عقیده بودن و سلیقه ی مشترک داشتن چندان نقش مهمی رو در روابط دوستانه بازی نمی کنه ، اون چه مهمتره ارزش نهادن به ارزش ها و باور ها و عقاید طرف مقابله گرچه با ارزش ها و عقاید تو مغایرت داشته باشه و این همون معنای حقیقی تفاهمه.یه چیزی رو فراموش کردم که بگم، از همون روزای اول دیدار دوبارمون توی کتابخونه مخشو تلیت کردم و حسابی خودمو توی دلش جا دادم.به طوری که الان می تونم بگم از خیلی از بهترین دوستاش براش دوست داشتنی ترم. به من می گن یه سیاست مدار عالی رتبه مگه نه؟ آرزو می کنم دوستیمون تا ابد قرص و محکم بمونه تا من هم از وجود نازنینش بیشتر استفاده ببرم.

۱۳۸۴/۰۵/۱۲

به یاد یک دوست قدیمی

هرگز ازدواج نخواهم کرد
چرا که خودارضایی را کاملن یاد گرفتم!

۱۳۸۴/۰۵/۰۹

اکنونم چنین است

دیدی بعضی وقتا مثلن داری یه ایمیل می خونی، یا وبلاگ می خونی، یا چت می کنی، یا با تلفن صحبت می کنی، یا اصلن داری فیلم می بینی دلت می خواد بپری نویسنده اون ایمیل یا وبلاگ رو، یا اونی که باهاش چت می کنی رو، یا اونی که باهاش تلفن صحبت می کنی رو، یا اصلن اون بازیگر فیلم رو بغل کنی و محکم فشارش بدی. دهنتو ببری دم گوشش و یواش زمزمه کنی: "هی! ببین حواسم به توئه. دوست دارم." و نفس عمیقی رو که کشیدی ول کنی تا بخوره به گوش و گونه ش. بخوای با همه وجودت، با ذره ذره ی سلول های بدنت، با همون فشار دادنش به سینه ت بهش حالی کنی که چقدر به فکرشی. حالیش کنی که هیچ وقت پشتشو خالی نمی کنی، که دوسش داری، که حاضری (اگه بتونی) همه دردشو از رو شونه ش ورداری بذاری رو شونه ی خودت! دیدی؟ خواستی؟ بعد شده نتونی هیچ غلطی بخوری؟ هان؟ اگه شده می فهمی من الآن چه حالی دارم!

۱۳۸۴/۰۵/۰۸

خریت

شده حس کنی یه نفر رو خیلی خوب میشناسی و خیلی ازش خوشت میاد؟ بعدش شده بعد چند ماه این طرف رو ببینی؟ بعدش شده همون حس رو بهش داشته باشی؟ بعدترش شده اون طرف یه حرفی بزنه که تو بکلی گیج بشی؟ بعدترترش شده که وقتی اون طرف این حرف رو زد و تو گیج شدی تازه بفهمی اون طرفی که انقده فکر می کردی می شناسیش رو اصلن نمی شناختی؟ آخرش شده بفهمی اون کسی که به نظرت فرد پخته ای بود هیچی نیست جز یه توده عقده های روانی؟ هووووم؟ نشده؟ خوش به حالت!!
پ.ن: عجب حکایتیه! اگه فونت نوشته Tahoma نباشه نمی تونم بخونمش!! حتمن باید فونتش رو عوض کنم! نوشتنم هم همینطوره. اگه Tahoma نباشه من نه می تونم بنویسم نه می تونم بخونم. بی سوادم.

۱۳۸۴/۰۴/۲۰

همسايه‌ی عزيزنوشی‌جان به من بگو به جز اين که خبر گرفتاری‌ات را اين‌جا بگذارم و درخواست کنم که ديگران هم از گرفتاری حقوقی تو غافل نباشند و به قول ملکوت صدای تو را به عنوان يک زن انعکاس دهند تا شايد به گوش مسولان قضايی برسد، خودت بگو همسايه‌ی سر به زير همه‌ی ما؛ چه کار ديگری می‌توانم بکنم؟
پ.ن: نقل از خوابگرد

۱۳۸۴/۰۴/۱۶

هوس کردم به نظرات جواب بدم!!

اسم: سمیرامیس
سلام مهدی.. وبلاگ شما رو خوندم.. و به نظرم اگر در صفحه اینترنتی شخصیتون بنویسید..ان طور که میخواهید..بسیار بهتر از اونه که در ایران کلابز زمان با ارزش رو از دست بدید..البته اونجا هم مکانیست برای بازگویی انچه در دل دارید..ولیکن خودتون هم آگاهید که ارزش ؛بلاگ؛ در شراطی فعلی بسی بالاتر از نوشتن در سایت است البته این یک نظر شخصیه.. من نظرات شما رو در کلابز میخونم.. امیدوارم همیشه سرافراز باشید..
علیک سلام. من شما رو نشناختم. کدوم یکی از بچه های ایرانکلابز هستید؟ راستش نمی تونم از ایرانکلابز دست بکشم. سعی میکنم که به هر دوجا برسم. هم وبلاگ و هم ایرانکلابز. موفق باشید و پیروز.

اسم: نوید
اي ميل: navid_kc@yahoo.com
صفحه خانگي: http://iaum.co.sr
سلام ... جالب بود مهدي جان .. اميدوارم تو امتحانات موفق باشي .. باي

ممنونم نوید جان. گرچه تو امتحانام آنچنان هم موفق نبودم.

اسم: امین
سلام مهدي جان . من واقعا از اين از ته دل نوشتن هاي تو لذت مي برم اميدوارم که هميشه تنت سالم باشه و توي زندگي پيروز و موفق باشي
.
لطف داری بازم. لذت ببر.

اسم: لیلا
صفحه خانگي: http://www.harfhaye-nagofte.persianblog.com
سلام... اصل تاريخي رو که بيان کردي قبول دارم... اگه ترکي بلد بودي برات يه شعر از شهريار ميگفتم...! ... و اين فيلم ظاهرآ ديدنيه... اميد که موفق به تماشا بشم.. شاد زي..//ليلا//ر

حیف که ترکی بلد نیستم. مگه تو بلدی؟ هوووم؟ در ضمن لیلاجان کدوم فیلم رو میگی؟ اینی که عکسهاش رو گذاشتم یه تئاتره. خوش باشی.

اسم: محمود
مهم اينه براي هدفت تلاش کني .... تلاش ...تلاش ....تلاش...
بعله. مهم همینه.

اسم: پریا
با عشق زمان فراموش مي شود و با زمان عشق فراموش مي شود موفق باشي و هميشه شاد
با عشق زمان فراموش می شه، قبول. ولی با گذر زمان عشق فراموش می شه؟ نمی دونم. دوباره ملت نظر بدن! تو هم همینطور.

اسم: امین
سلام اول از همه این که تو دچار خود کم بینی هستی وگر نه تو همون عاشق حقیقی هستی که ازش گفتی. مغرور، توانا،سرکش،طغیانگر و در یک کلام عاشق. دوم این که من فکر می کنم آدم عاشق نه مغروره نه طغیانگر بلکه طرف مقابلشو برای خودش دوست داره نه برای داشته هاش پس رفتارتو درست کن تا عاشق باشی نه بد اخلاق سوم این که درست بنویس عزیزم (می نیسم) یعنی چی؟؟؟
اول اینکه خب نظر تو اینه که هستم. منم می گم هستم. بحث سر زمانیه که نبودم. ها؟
دوم اینکه آدم عاشق مغرور و طغیانگر هست ولی نه در برابر معشوق. در برابر روزگار وزندگیش. بداخلاقیم هم شامل تو می شه چون دقیقن کارایی رو می کنی که اعصاب منو به هم می ریزه.
سوم این که ملا نقطه ای!

اسم: لیلا
صفحه خانگي: http://www.harfhaye-nagofte.persianblog.com
چشمانم چراغاني از نوع رنگارنگ باد... عاشق کي
اینو باید سری بنویسم! توی پنجره پی ام یاهو مسنجر اینو تایپ کن:
:-$

۱۳۸۴/۰۴/۱۵

عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

می شود دو جورش خواند، بلاکِش یا بلاکُش و من بلاکُشان را دوست تر دارم. عاشقانی که سر تسلیم ندارند. مغرورند و عاشق. زار نمی زنند تا دل کسی بسوزد. هدفمندند و می جنگند برای رسیدن به هدفهاشان. هرچه پیش آید، خوش آید نیستند و خود آنچه خوش است را پیش می آورند! عاشقانی که به جای گریه و زاری و ناز و... به توانایی های خود برای رسیدن به معشوق تکیه دارند. می دانند چه می خواهند و در نتیجه می توانند. ازین دست عاشقان سراغ دارید؟ انگشت شمارند به نظرم. عاشقان ادبیات ما که اینچنین نیستند: مغرور، توانا ، سرکش و طغیانگر و در یک کلام عاشق.
این ها را می دانستم. مدت ها بود می دانستم! ولی نمی دانم چرا یادم رفته بود؟ من هم شدم همان عاشق بیچاره که فقط از دوری یار می نالد و زجه می کشد تا معشوقش (شاید) نگاهش کند. هدفم از یاد رفت، به بند افتادم و با سر، زمین خوردم. چرا یادم رفت؟ چطور شد که غرور و عشقم یادم رفت؟ نمی دانم! به هر دلیل، مهم نیست، ولش! مهم این بود که یادم رفت و زندگی ام مسخره شد و بی هدف. همینگونه ترم اول را بی هدف گذراندم و حال مثل سگ پشیمانم. می نیسم که یادم بماند: عاشقم، مغرورم و هدفمند!

۱۳۸۴/۰۴/۱۳

اصل تاریخی؟

سه ساعت از نیمه شب گذشته و من هنوز بیدارم. اصول خوابیدن در شب های تابستانیِ کویر کاری احمقانه است! بیدارم و می نویسم در حالی که خوشحالم خواهرم بدون استرس خواب است. کنکور هم بد دردی شده! این روزها به این فکر می کنم: "بنی هاشم خون داد، بی امیه را نابود کرد آنگاه بنی عباس روی کار آمد!" گویا شریعتی گفته این جمله را. راستش از اول هم همینطور بوده انگار. هابیل و قابیل را که همگی می شناسیم. آنجا هم خوب مُرد و بد بر سرکار آمد. آیا این یک اصل تاریخی است؟
پ.ن: دلم حسابی می خواهد فنز را ببیند. بازی پرویز پرستوئی، حبیب رضایی، ترانه علیدوستی و مهتاب نصیرپور با کارگردانی محمد رحمانیان. کاش بشود.

۱۳۸۴/۰۴/۱۲

پرواز
باز قلمی در دست دارم به قصد نوشتن. بلکه درد های درونی ام اندکی تسکین یابند. دیر زمانیست که دگر دستم به نوشتن نمی رود. حواسم جایی دگر است. در پی عشقی دیگر به این سو و آن سو پرسه می زنم. گمان دارم از مسیر زندگی ام کمی منحرف گشته ام. از درجات خلوصم کاسته شده. دیگر دلم تنها برای یک نفر پر نمی کشد. به خیال خوش،خود را از بند کسی رها ساخته ام. اما این بار نه یک بند تازه که هزار و یک زنجیر به دست و پای خویش افکنده ام. این قصه ی شوم و بلا تا کجا ادامه دارد، نمی دانم. ولی خوب می دانم که عمرم را به رایگان به دست زوال می سپارم. حس می کنم مثل یک حیوان درنده در پی شکار این و آن دندان تیز می کنم. دیگر خسته شده ام از این همه جستجو و کنکاشت.آخر این همه تقلا و پیکار از بحر چه؟ در خیال دستیابی به چه بهشت و گلستانی خود را به دست این اوقیانوس بی انتها سپرده ام؟ نه، دیگر تحمل ندارم. از این پس تنها به خود خواهم اندیشید و تنها در مسیر رسیدن به خواسته های شخص خودم قدم خواهم نهاد.از این به بعد به تمام ذرات بدنم خواهم فهماند که دستان و پاهای پرتوانم هیچ محتاج تکیه زدن به آن موجود خیالی پرورش یافته در ذهنم نیست.درها و پنجره های ذهنم را به هوای تازه تری خواهم گشود. نفسی عمیق خواهم کشید و طراوت و آرامش را به جان و روحم هدیه خواهم داد و غبار جنون و انجماد را از سر بیرون خواهم راند وانگاه پرهایم را رو به خورشید طلایی خواهم گشود و پرواز خواهم کرد تا بیگرانه ها، تا سر منزل مقصود وینگونه عطر خوش جاودانگی را در تار و پود زندگی ام احساس خواهم کرد

۱۳۸۴/۰۴/۰۵

خودمان را ببينيم و کمی آن طرف‌تر را...

...
گيرم که نفس کشيدن سخت بشود ، يا که بخندند به روياهايمان که فعلا ناتمام مانده‌اند . حالا مي‌شود با خيال راحت به فردايي فکر کرد که ديگر هيچ کس جز من و تو قرار نيست بار بودن يا که ساختنش را بر دوش بکشد ؛ نه نجات دهنده‌اي درکار است و نه معجزه‌اي . حالا به جاي سياست ، از بهترين کتابي که تازگي‌ها خوانده‌اي برايم بنويس ، از بهترين يادداشتي که در روزنامه نوشته‌اي ، از بهترين عکسي که گرفته‌اي ، از دوست داشتني ترين و باهوش ترين کودکي که در جنوبي‌ترين نقطه شهرت ديده‌اي ، ازآخرين مرد يا زني که « خواندن » را برايش « دغدغه » کرده‌اي ، از...
پ.ن: عجیب حرف دلم را زده این پدرام رضایی زاده

بازی

داور به نفع می‌گیرد
حریف دو‌پینگ کرده
دروغ هم که حناق نیست

زمین اما مال ماست

وطن را می‌شود فروخت

ولی
نمی‌توان خرید
پ.ن: این سارا محمدی ازوناس که خیلی حال می ده بهم.

۱۳۸۴/۰۴/۰۳

دلی که دل نباشد دل نیست!

راحت شدم. نمی دونم چرا تموم کردن این ترم اونم به هر قیمتی برام خوشحال کننده بود. خوب تموم شد! با چه قیمتی؟ شاید خیلی گزاف بود. وشاید هم اصلن مهم نباشه! افتادن چند واحد مهم نیست (گرچه اگر مشروط می شدم ترک تحصیل می کردم.) مخصوصن اگه هنوز معلوم نباشه که نمره ت رو می دن یا نه. به هرحال می گذره و همین گذشتنش مایه ی لذت و رنج می شه. این روزها از دست دلم شاکی ام. دلی که احساس بی نیازی از خدا بکنه خونه ی شیطونه. نیس؟ دلی که دلش واسه نماز خوندنای باحال تنگ نشه دل نیس. زندگی کردن بدون دلی که دلش تنگ باشه خیلی برام سخته. بیخیال نمی شه بود در این مورد. می شد از انتخابات نوشت و از خیلی چیزهای دیگه. این که به کی رای دادم و چرا؟ و این بار به کی رای میدم و بازم چرا! یا اینکه چقدر تعجب کردم از رای بعضیا که می شناختم و خیلی چیزای گفتنی دیگه. و خب نکته اینجاست که دلی که دل نباشد دل نیست!
داد از این دل من، که بسوزد چون شمع
گه به ناکامی دوست، گه به حال دشمن
این دل من چون است؟
گاه چون شمع برافروخته دل
گاه چون لاله دلش سوخته دل
گاه چون ابر گرفتست دلم،
گه چو دین می رود از دست دلم
گه چو دریاست که اندردلِ آن،
سخت طوفان برپاست.
گاه چون کهنه اجاقی دَم سرد،
جای خاکسترهاست
یا نمود دگری از آمال
گاه آرام چو طفلی در خواب
گه خروشنده چنان جیحون است
گاه همرنگ شفق
آری آری خون است
دلم از دست دلم
!
پ.ن: چه می دونم چی جوریه! تازگی ها هر وقت محاوره ای می نویسم نوشتم فقط بدرد دفتر خاطرات می خوره.
پ.ن2: ای بابا! بزرگ شدم انگار. 23 روز دیگه می رم تو 21اُمین سال.
پ.ن3: تیرماه رو عشقه.

۱۳۸۴/۰۳/۲۴

ساعت می گذرد. هیچ حسی ندارم. از روی بی کاری می نویسم. صدای اذان مغرب از دوردست می آید. دلم تنگ است اما درد نمی کند! یادم هست زمانی خیلی خیلی دور (شاید به اندازه یک قرن) دخترکی که گمانم همکلاسیم بود، آری همان دخترک که هنوز هم همکلاسیم هست، چند ماه پیش، چند ماه نه، یک ماه یا شایدم دوماه! اَه اصلن چه اهمیتی دارد؟ دخترکی زمانی در جایی که باد می آمد و صدای اتوبوس هایی و درختانی داشت. همان موقع که روبروی هم ایستاده بودیم و من از بالای سرش (قدش کوتاه بود احیانن!) به زوال خورشید روزی بهاری در بین گلدسته های مسجد سبزرنگ تک افتاده خیره بودم. همانجا همان دخختر چیزی گفت که یادم نیست! فقط می دانم اینگونه شنیدم که ما برای عاشقی بچه ایم. یا شاید اینگونه که عاشقی برای ما زود است. دلم پر شد و کلمات همچون استفراغ از گلویم بالا زدند ولی من دهانم را بستم تا خارج نشوند و نپاشند به صورت دختر. چرا که دلم برای دخترک می سوخت و البته دهنم هم می سوخت از داغی کلمات و بعدش که آن ها را به زور فرو دادم گلویم هم سوخت و تیزی سرکش ها و کلاه هاشان گلویم را خراشید و نمی دانم چرا دیگر چشمانم می سوخت و سرم هم! بعدتر هرچه دست در حلقوم کردم آن کلمات بالا نیامدند تا بریزمشان توی دفترم و نمی دانم از کدام سوراخ در رفتند. فقط حس هایم با مرور آن غروب کویری زنده می شوند. نمی دانم چه می خواستم بگویم فقط می دانم من یک سال ونیم قبل از آن که برای عاشقی بچه باشم عاشق شده بودم . آتش گرفته بودم و شناخته بودم و فهمیده بودم و حال آن دختر پرهیاهو به من می گفت که برای عاشقی بچه ایم؟! باشد بچه ام ولی عاشق هم هستم. هرچه می خواستم بگویم نگفتم و گذشت. مهم نیست. شاید زمانی دخترک از اورکات یا این که چه می دانم این قزاق یا گزگ یا هر کوفت دیگر! آدرس اینجا را پیدا کرد و آمد خواند. شاید هم نیامد و شاید زمانی خودم اینجا را بهش نشانی دهم. شاید، چه می دانم؟ مهم نیست. به قول کسی که دوستش دارم، که خیلی دوستش دارم و نمی دانم خودش می داند یا نه و دوست دارم بداند که دوستش دارم. به قول همان موجود که کم حرف می زند ولی بدرد بخور و منتظرش ماندم تا زنگ بزند و لذت بردم از درد انتظارش. آری به قول همان آدم باید برای خودش زندگی کند. به ما چه که دیگران چه فکری در موردمان می کنند؟ ها؟
نَفَس می کشم در حالی که فکر می کنم ریاضی یک را افتاده ام و دلم می گوید پاس می کنی و از غرورم لذت می برم.
پ.ن: فقط معین، تا اطلاع ثانوی!!!
پ.ن2: ... در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف، در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق اینست...

۱۳۸۴/۰۳/۱۹

۱۳۸۴/۰۳/۱۶

هاشمی؟!

یه نفر دیگه به جمع ما پیوسته! یکی که خیلی گله. چهارتا شدیم.
خوب نمی خواستم انتخابات رو وارد این وبلاگ کنم. ولی به هرحال امین با یک حرکت سریع مجبورم کرد که منم نظراتم رو بگم. هاشمی؟ گرچه همه میگن شانس اول ریاست جمهوری هاشمیه ولی من خداخدا میکنم رئیس جمهور نشه. با کاندیدا شدن هاشمی مخالف بودم و با رئیس جمهور شدنش هم مخالف هستم. چرا؟ خواهم گفت!:
1- هاشمی اصولا اعتقادی به آزادی و دموکراسی نداره. یا حداقل از عملکردش اینجوری بر میاد.
2- ایران امروز نیازمند فکر تازه است. چرا باید دوباره به گذشته بر گردیم و فردی رو انتخاب کنیم که عمده مشکلات امروز مملکت از دوران ریاست جمهوری هشت ساله همین فرد ناشی میشه؟
3- میگن هاشمی تجربه داره. من سئوالم اینه آیا تجربیاتش مفید بوده؟ اون تورم وحشتناک و وضعیت اقتصادی افتضاح دولت هاشمی رو میشه تجربه حساب کرد؟
4- هاشمی خودش رو به هیچ کس پاسخگو نمیدونه و فکر میکنه که بالاتر از قانونه. نقدپذیر نیست و مخالف رو تحمل نمیکنه. در یک کلام انحصارطلبه
به طور کلی سئوالم اینه که چرا باید دوباره به کسی رای بدیم که دولت هشت ساله اون یک قدم در راه دموکراسی برنداشته و هرگز پاسخگو نبوده و در هیچ کدوم از حوزه های فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی عملکرد خوبی نداشته؟
به نظر من این یک عقبگرد و پس رفت حساب میشه.
چرا هاشمی در دوران ریاست جمهوریش به فرهنگ اصیل ایرانی بها نداده یا به جوانان؟
و همون هاشمی که هشت سال ریاست جمهوریش رو در حسرت یه سفر خارجی مهم به پایان برد و اونقدر در سیاست خارجی ضعیف عمل کرد که روابط ایران با پاکستان حتی به حالت تعلیق در اومده بود میخواد موضوع غنی سازی اورانیوم رو حل و فصل کنه؟
نه، به نظر من ملت ایران نباید برای بار چندم برگرده به عقب. صدساله که ما داریم که یه مسیر رو میریم و برمیگردیم . باید قدم دوم رو برداشت. باید بفهمیم که اصلاحات یک فرآیند وقتگیره و باید صبوری کنیم تا به جائی برسیم. خواسته های من بر محور دموکراسی و عدالت در همه زمینه ها و حقوق بشر میچرخه. و به همین دلیل به معین رای میدم.

۱۳۸۴/۰۳/۱۵

یک سلام گرم و صمیمی به تک تک شما دوستان عزیزم. این روزها بحث انتخابات ریاست جمهوری خیلی داغ شده به طوری که اکثر وبلاگ ها حتی اگر شده مطلبی کوچک راجع به این مقوله نوشته اند خوب ما هم از این دسته مستثنا نیستیم. دوست دارم بی پرده صحبت کنم و نظر شخصی خودمو راجع به کاندید ها بگم. من فکر می کنم همه ی کاندید ها دوست دارند در صورت انتخاب شدن با کمک اعضای کابینه ی خود گام بلندی در جهت پیشرفت کشور بردارند. اما در این بین باید دید که کدام شخص توانا تر است و صلاحیت بیشتری دارد. خوب طبیعتا آقای هاشمی رفسنجانی نسبت به دیگر آقایان از قدرت و نفوز بیشتری برخوردار است و همین طور با تجربیات فراوانی که هم در دوران جنگ و هم در دوران ریاست جمهوری و هم بعد از آن زمانی که ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام را عهده دار بودند به دست آورده اند قادرند که به گفته ی خودشان با در پیش گرفتن سیاست های سودمند برای منافع ملی چالش ها را تبدیل به فرصت کنند.از جمله وعده هایی که ایشان پس از انتخاب شدن بدان عمل خواهند کرد به شرح زیر است
باید اسلام حقیقی به جوانان شناسانده شود اسلامی که در آن هم به این دنیا ارزش داده می شود و هم به دنیای آخرت . نه این که این دنیا در آن کاملا بی ارزش پنداشته شود و مردم تصور کنند که مسلمان کسی است که از دنیا دل بریده باشد وبه ریاضت کشیدن روی آورده باشد. یکی از بزرگترین دعا هایی که قرآن به ما آموخته این است که ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة
فرهنگ و تمدن ایرانی و اسلامی ما بسیار گسترده و وسیع است. این فرهنگ از همان کودکی و بعد از خانواده توسط آموزش و پرورش به فرزندان ما منتقل می شود اما معلمان نقش بسیار مهمی در انتقال فرهنگ ایرانی و اسلامی و همینطور آموزش به فرزندان ما دارند بنابراین باید از رفاه نسبی خوبی برخوردار باشند تا بتوانند این وظیفه ی سنگین را به خوبی عهده دار شوند
آزادی مطبوعات و نشریات در بیان عقاید از جمله وعده هاییست که ایشان داده اند
ایجاد امکانات بیشتر برای خانم ها و همین طور ایجاد اشتغال برای جوانان و کوچک کردن بدنه ی دولت به منظور مبارزه با فساد دستگاه ها و قانع کردن اروپا و آمریکا برای استفاده ی ایران از انرژی هسته ای به صورت صلح آمیزاز دیگر سیاست هاییست که ایشان با روی کار آمدنشان در پیش خواهند گرفت
والسلام

زمستان

زمستان
زمستان برف ویخبندان سکوت وظلمت وعصیان
به تاریکی کشیدن بود فصل فصل زندگی هامان
عبور ترسناک نا امیدی بر لب دیوار خانه بی تفاوت بودن
دل های ما را مدعی می شد
همه خوابیده در بستر دوچشم خویش بخشیده به سقف ذلت وخواری
نوائی گنگ وناموزون کتابی بود خندیدن
فقط گاهی شهابی به سان خرده کاهی
از ورای خستگی ها دزدکی رد می شد
وابردهن دره ای میکرد
کبوتر بال های به خون آلود خود را بی صدا لرزان تکان می داد که شاید
یادش آید یاد پریدن پر گشودن یا رهائی را
ازآن روزی که دست کودکی شیطان
دو بالش را به خون آغشت
پریدن را به جز در خواب دروغی محض می دانست
افق خونابهء سرخ شقایق بود

۱۳۸۴/۰۳/۰۵

تازه صبحونه خوردم. می شینم پشت میز تا درس بخونم. موبایلم زنگ می خوره و زود قطع می شه. شماره رو نگاه می کنم و بلافاصله می فهمم کار کیه. می دونم که باز هم زنگ می زنه و قطع می کنه و دقیقا برای بار دوم همین کار رو می کنه. روی شماره نگاه می کنم و به این فکر می کنم که چقدر دلم تنگ شده. تردید نمی کنم. شصتم رو روی دکمه سبز رنگ فشار می دم و جالب اینجاست که بلافاصله شروع می کنه بوق زدن! (برعکس همیشه که هی می نویسه Network Busy) یه بوق، دو بوق! چندتایی بوق می خوره ولی اون جواب نمی ده. "حتما منتظره قطع کنم؟ ولی نه، امروز می خوام حرف بزنم." بالاخره گوشی رو بر می داره. می گه: " اِ چرا زنگ زدی؟! حوصله م سر رفته بود گفتم زنگ بزنم قطع کنم!" یه خرده در مورد امتحانا حرف می زنیم و کمی در مورد اینترنت. البته اینا هیچ کدوم برام مهم نیست. مهم حرف زدنه و به همین دلیل خیلی راحت و سطحی (برعکس همیشه) می گذرم. صحبت تموم می شه. خداحافظ. نگاه می کنم به صفحه نمایشگر، نوشته 00:04:42 . به این فکر می کنم که با پنج دقیقه، حتی کمتر از پنج دقیقه می شه از حال هم باخبر شیم، می شه رفع دلتنگی کنیم، ولی چرا نمی شه که همیشه به هم زنگ بزنیم؟ حرف زدن نمی تونه بی بهونه باشه؟ نمی تونه بچگونه باشه؟ فقط واسه اینکه همدیگه رو دوست داریم؟ حیف که نمیشه!!