۱۳۸۴/۰۷/۰۸

همیشه فکر می کردم هرغمی هر چقدر هم سنگین باشه با دوتا قطره اشک سبک می شه.
خوشحالم که همیشه فکر می کردم هر انسانی می تونه اشتباه فکر کنه!
پ.ن: نظر تو چیه؟؟

۱۳۸۴/۰۶/۲۲

روح من

ایستاده است. پسربچه ای شادو سرکش و گستاخ، با موهایی بور، چشمانی میشی، بدنی لاغر و نحیف و چهره ای زردرنگ و رقت آور! ایستاده شاشیدن را یاد گرفته است. به آموخته ی جدیدش افتخار می کند. از این کار لذت می برد انگار! هر بار می ایستد، دابره ای فرض می کند و با وسواس سعی می کند که نقطه ی فرود ادرارش از دایره خارج نشود! اگر موفق شد دفعه ی بعد دایره را عقب تر می برد و روز از نو، روزی از نو. روزی که چه عرض کنم، شاشیدن از نو! بازی بچه گانه ای است که این عمل رقت آور را -که نتیجه مستقیم خوردن است و در جایی معمولن نه چندان دلپذیر صورت می گیرد- قابل تحمل تر می کند. اما، بیچاره پسرک! نمی داند همان دایره ی فرضی که با وسواس داخلش می شاشد، خودِ خودِ زندگی و آینده اش است! پسر بچه ی گستاخ و سرکش و نحیفی که همان روح من است!
...............................................................
ایستاده ام. احساس می کنم بزرگ شده ام و سرمست از اینکه توانایی ایستاده ادرار کردن را یافته ام. فرقی نمی کند، چه به تکرار و تمرین و چه به گذر زمان. مهم این است که یاد گرفته ام و ایستاده ام تا توی دایره ای فرضی دقت این توانایی را - کاملن بچه گانه!- بسنجم. موفق می شوم. می توانم ایستاده و در دایره ای فرضی و دلخواه ادرار کنم در حالی که خبر ندارم همان دایره ی فرضی خودِ زندگیِ خودِ من است!
..............................................................
پسر بچه ای رو در نظر بگیر که تازه ایستاده شاشیدن رو یاد گرفته و داره با دقت خاصی روی یه نقطه خاص تر می شاشه. حسم دقیقن شبیه همون پسر بچه است! با این تفاوت که خبر ندارم اون نقطه ی خاص همه زندگی مه!!
...............
پ.ن: نظرتون رو جا بذارید لطفن!

۱۳۸۴/۰۶/۱۶

تعالی عشق که این متن باشه برا بعد!


السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
میلاد با سعادت ائمه بزرگواری که اسلام را با خون خود زنده نگه داشتن مبارک و خجسته باد
یا علی ذاتت ثبوت قل هوالله احد

۱۳۸۴/۰۶/۱۰

دوست

هممون بعضی وقتا قاطی می کنیم، عصبی می شیم، غمگین می شیم. منم مثل بقیه آدما. البته اگه به آدما بر نخوره! کم و بیش قاط می زنم ولی خب، اهل ناز کردن نیستم. معمولن کمتر کسی می فهمه من قاطی کردم. یعنی معمولن تا خودم نخوام کسی نمی فهمه. این مربوط به روابط واقعی (اسم بهتری واسش پیدا نکردم) من در دنیای این ور شیشه است. من نود درصد اوقات خنده رو هستم. ولی دنیای مجازی نه! عادت کردم همونجوری که دلم هست باشم اینجا. اگه عصبانی ام، عصبانی ام! و اگه غمگینم، غمگین. بارها شنیدم و خوندم که آدما توی نت فرق می کنن با آدمای واقعی. نمی شه اعتماد کرد (یا بهتر بگم: نباید اعتماد کرد). آدما تو دنیای مجازی اونجوری هستن که آرزو دارن باشن ولی در دنیای واقعی .... . ازین حرفا زیاد شنیدیم و همشون هم درستن. شاید دوستی با کسی که احتمالن هرگز نمی بینیش، صداش رو نمی شنوی و حتا هرگز شخصیت واقعی ش، وضعیت خانواده و زندگیش رو نمی شناسی، خیلی احمقانه باشه. تازه دوست صمیمی شدن احمقانه تر! خیلی خریت می خواد که یه آی دی رو توی زندگی واقعیت وارد کنی؟ هووووووووم؟ خیلی خریت می خواد؟ آره خب، فکر کنم که بخواد! ولی من اونقدر خر هستم که اینکار رو بکنم و به همین خاطر وقتی آن (On) می شم و یه دوست قدیمی - که نه صداش رو شنیدم و نه اگه توی خیابون ببینمش می شناسمش - بهم پی ام (PM) می ده و حالم رو می پرسه و می گه دوست نداره ناراحت ببینه منو مثه خر کیف می کنم! بله می دونم، ممکنه اصلن حتا یه لحظه هم به یاد من نبوده یا اصلن مُرده و زنده ی من براش فرق چندانی نداشته باشه. ممکنه تا من تق تق کردم یادش اومده که: " آره، اوندفه می گفت حالم گرفتست. بیا خرش کنم! بگم به فکرش بودم" اینا قبول. ولی من دوست دارم فکر کنم که از ته یه دل مهربون داره واسم آرزو می شه که شاد باشم. دوست دارم فکر کنم از ناراحتی من ناراحت می شه. چرا؟ شاید چون خودم اینجوریم. الله اعلم!
پ.ن1: ممنونم از همه دوستای حقیقی و مجازی ام (به معنای عام). از همه ی اونایی که دیدمشون یا اونایی که ندیدمشون. از همه اونایی که حضورشون رو در کنارم حس می کنم، چه مجازی و چه حقیقی.
پ.ن2: از به کاربردن تعابیری مثل مجازی و حقیقی متنفرم چرا که مرز حقیقت رو نمی شناسم و خیلی وقتا چیزای مجازی برام خیلی حقیقی ترن از هر حقیقتی! افسوس که کلمه ی دیگه ای به ذهنم نرسید.
پ.ن3: این جا اگر هذیان بگویم می شوم دیوانه، من مشکلی ندارم فقط نمی فهمم چرا انتظاری غیرازاین از من دارند. در حالی که من خوشم با حال خودم.

مارگریتا

مارگریتا
مارگریتا
سوزن گرامافون
روی نام تو گیر کرده است!
من هم مارگریتای خودم رو دارم. با اسم خودش. سر دوراهی موندم. سئوالم اینست: عشق را باید عاشقی کرد یا فراموش؟ یا اصلن من باید عاشقی اش کنم یا فراموشش؟ سوزن گرامافونم را به مارگریتای خودم گیر بدهم و هی تکرارش کنم و عاشق تر شوم و شیدایی کنم و بنویسم و دوباره تکرار کنم و عاشق ترتر شوم و شیدایی ام تر شود و بازهم تکرارش کنم و عاشق تَرَک شوم و شیدایی ام ترتر شود و همینگونه تا... تا کجا؟ عاشق تَرَک؟ حرفی نیست ولی اگر این تَرَک باعث شکستنم شود چه؟ عاشق به تنهایی هم نمی ارزد چه برسد به تَرَک خورده اش! می شود یک کار دیگر کرد. بگویم گور پدر مارگریتا! ولی نه، نمی شود. تا گرامافونم هست مارگریتایم هم خواهد بود. خب به درک! اصلن جهنمِ ضرر، گور پدر مارگریتا و گرامافون و سوزنش که آتش می زنند به وجودم. باشد تا دیگر سوزنش را به هر ناکجاآبادی گیر ندهد! عاشقی کردن هم پیش کشِ همانی که مارگریتا دارد و گرامافون که گرامافونش سوزنی دارد و سوزنش گیر کرده به نام مارگیتا!
این وسط یکی نیست بگه از چی می ترسی؟ مهم نیست کی باشه. هرکی باشه جوابش رو می دم. می گم: به تو چه؟!!
به هرحال یه کاریش می کنم. یا همچنان گیر می دهم به مارگیتایم و تکرارش می کنم و... . یا گور پدر همه شان باهم!
پ.ن: پیش خودمون بمونه. نمی تونم از گرامافونم، مارگریتام و سوزنش بگذرم. (در گوش ت گفتم، به کسی نگی!)

۱۳۸۴/۰۶/۰۷



بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است
عیش با آدمئی چند پری زاده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
اجر ها باشدت ای خسرو شیرین دهنان
گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم باز گذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی
ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن
که جهان پر سمن و سوسن آزاده کنی

۱۳۸۴/۰۵/۲۸

قلمرو ادراک آدمی
ای عزیز همانا که در خاطرت گذر کند که چندین بلا که در جهان است اگر او قادر است که برگیرد،ارحم الراحمین کجا بود؟ این اشکال
از آن می افتد ترا که کار های الهی را به ترازوی عقل مخصوص خود می سنجی. این بدان قدر است که عالمی بزرگ تصنیفی می کند در علمی و فرزندی دارد یکساله، بر او اعتراض می کند که تو را این به چه کار می آید که بدان مشغولی؟ کاغذ چرا بعضی سیاه می کنی و حواشی اوراق سفید می گذاری؟ اگر صلاح در سپیدی کاغذ است، پس همه سپید بگذار! و اگر کمال کاغذ در سیاهیست، پس همه را سیاه کن که تو قادری که همه سیاه کنی. و تو دانی که پدر از جواب کودک عاجز بود، نه از عجز خود، یا از آنکه اعتراض او را جواب ندارد، بلکه از قصور آن کودک که از عالم پدرش هیچ خبری نیست. اگر نه این سوال را این همه قدر و خطر نیست که پدر از جواب آن عاجز آید
اکنون بدان که ملائکه و انبیا و علما همه نسبت وا کمال علم و قدرت ازلی قاصرترند به بسیاری ازین کودک به نسبت وا پدر خویش. و اهل غفلت، که عموم خلق اند، نسبت وا انبیا و علما قاصر تر از آن کودک اند وا نسبت به پدر خویش. اگر عالمی جواب ابلهی ندارد در حقیقت جریان قضا و قدر و کیفیت ترتیب احکام ازلی، یکی بر یکی، تو تعجب مدار
(عین القضاة همدانی ، نامه ها)

۱۳۸۴/۰۵/۲۶

از لوئیس بونوئل خوشم می آد. گرچه هیچ کدوم از فیلم هاش رو ندیدم وفقط دوتا از فیلم نامه هاش رو خوندم ولی هیچ وقت این حرفش رو فراموش نمی کنم: "من از چیزهایی می نویسم که ازشون لذت می برم. از سکس و مذهب و البته رابطه ی میان این دو" (نقل به مضمون) وقتی به رابطه ی جنسی فکر می کنم از دامنه ی گسترده ی روح آدمی شگفت زده می شم.از تجاوز و قتل دختربچه های 8، 9 ساله (که همیشه منو یاد فیلم مسیر سبز اثر فرانک دارابونت می ندازه و بازی فراموش نشدنیه تام هنکس. اون صحنه از فیلم که سیاه پوسته جنازه ی دو دختر بچه رو روی پاهاش داره و زجه می کشه توی ذهنم نقش می بنده و تکرار مدوم صدای دوبله شده ش که می گه: "اون ها به خاطر عشقشون به هم کشته شدن" بگذریم) تا رابطه ی جنسی عاشقانه دو نفر با روح هایی بهم پیوسته. آنقدر عظیم و بزرگ که پائولو کوئلیو توی کتاب بریداش این نوع رابطه رو به عنوان یکی از مراحل عرفان بریدا ذکر می کنه! به نظر من مذهب الهی و برداشت صحیح و مترقی از اون سکس حیوانی و پست رو به معاشقه ی دو روح شیفته تبدیل می کنه که لذتش بسیار بیشتر از رابطه جنسیِ دو جسمه.
دوباره بیدارم! هم سحرخیز بودن رو دوست دارم هم شب زنده داری رو. نمی دونم چیکار کنم. بیدارم، دراز کشیدم و به هیچ فکر می کنم در حالی که یه عالمه کتاب نخونده، خاطره ی ننوشته، عکس نگرفته و نُتِ نواخته نشده دارم. در نتیجه قید شب زنده داری رو می زنم! صبح زودم که حرفشو نزن. اصلن می دونی چیه؟ هم شب زنده داری رو دوست دارم، هم سحرخیز بودن و هم خوابیدن رو! تازه کجای کاری؟ خوندن و نوشتن و ساز زدن (و تازگی ها عکاسی رو) هم دوست دارم. در نهایت به نظرم بهترین کار خوابیدن باشه. نیس؟
یه روز پرکار و شلوغ. از صبح تا شب اینور و اونوری. همچین روزی تا حالا داشتی؟ بعد از همچین روز پرکاری وقتی دراز می کشی روی تختت تا بخوابی تازه می فهمی چقدر خسته ای! این روزها همین جوری ام. این چند روز، لحظاتِ قبل از خوابِ من است. فکر می کنم زیادی سعی کردم دست گل به آب ندم. خسته شدم. بین گفتن و نگفتن تردید مجسم شدن حقیقتی بود که پدر درآورد! هرچه بیشتر سعی کردم نگویم بیشتر فهمید. رابطه ی مستقیم بین نگفتن و فهمیدن. باورت می شه؟ چه می شود کرد؟ بعد این مدت پرکار و شلوغ استراحتی طولانی چسبید.
پ.ن: من به خدا به هیچ کس درددلی نکرده ام
بند به آب می دهد چهره ی زرد و زار من (ارفع کرمانی)

۱۳۸۴/۰۵/۱۴

خاطرات شیرین
یادش به خیر اون روزای مدرسه چه روزایی بود چه قدر خوش می گذشت چه قدر با معرفت و با گذشت بودن همکلاسیا. حالا توی دانشگاه توی 100 نفر یه آدم درست و حسابی که بتونی باهاش دوست صمیمی بشی پیدا نمی شه. نمی دونم چی شد این شب جمعه ای یاد گذشته ها افتادم یاد اون وقتا که می گفتیم و می خندیدیم و از سختی های دنیا هیچ چی حالیمون نبود هنوز مزه ی تلخ ناملایمی های دنیا رو نچشیده بودیم. هنوزم که هنوزه از خیلی چیزا بی خبریم.بی خیال این چیزا می خوام از دوستای خوبم بگم که هیچ وقت فراموششون نمی کنم. کسایی که به جرات می تونم بگم تو زندگی کمکم کردن تا راه درستو انتخاب کنم حتی خیلی جاها هولم دادن به جلو. خدا رو شکر، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که افتخار دوستی با اینچنین آدمای پرباری رو داشتم. دوستایی مثل مهدی - حمید - حامد - قاسم - هادی - امین - آرمان - احسان - امیر مسعود - بهنام - علی - محمود - نادر- رضا و خیلی کسای دیگه که در حال حاضر همشون دانشجواند. بین همه ی این پسرای گل می خوام از دوستیم با مهدی بنویسم.این پیوند نا گسستنی از سال 1380 شروع شد ، سوم دبیرستان بودیم و از قضا توی یک کلاس درس می خوندیم. من تازه یک کامپیوتر خریده بودم و یه آماتور به تمام معنا و مهدی از اون حرفه ای ها بود البته توی سه ماه تعطیلی یه دوره ی کوچیک کامپیوتر گذرونده بودم. خدا به حامد خیر بده می اومد خونمون و برام کلاس کامپیوترمی گذاشت.بنده خدا الان بد جوری گرفتار شده و از دست من هم کاری ساخته نیست جز دعا کردن.اون سال بعضی بعد از ظهر ها که کلاس برنامه نویسی داشتیم از زمان تعطیل شدن کلاس صبح تا شروع کلاس بعد از ظهریکسر با مهدی راجع به کامپیوتر و اینترنتی که من تا اون موقع فقط اسمشو شنیده بودم گپ می زدیم. یادمه یه روز با چه اعتماد به نفسی در کیسو باز کردم وهارد دیسکو از توش در آوردم و بردم مدرسه و دادم بهش تا برام ویندوز ایکس پی نصب کنه آخه اون موقع خودم بلد نبودم. اون سال گذشت و سال بعد از هم جدا شدیم.اون زمانا بیشتر با محمود صمیمی بود تا من. یادمه بعد از کنکور سراسری یکی از همکلاسی های دوره ی دبیرستانو دیدم وایستادیم به صحبت و درد دل. یه دفعه وسط حرفاش گفت از اسماییلی خبری نداری؟ گفتم نه بیشتر از یک ساله که ندیدمش. گفت حیف شد از دستش دادیم عجب آدم پری بود همیشه توی مدرسه کتابای کت و کلفت دستش می گرفت و می خوند. همون موقع تصمیم گرفتم پیداش کنم در ضمن کلی سوال کامپیوتری و اینترنتی داشتم که می خواستم ازش بپرسم. شنیدین می گن عاقبت جوینده یابنده بود؟ توی کتابخونه ی ملی پیداش کردم. با این که رتبش از من خیلی بهتر شده بود ولی می خواست دوباره واسه ی کنکور بخونه.خلاصه بگم از طریقه ی فرستادن یه ایمیل ساده و نصب مودم تا پارتیشن بندی هارد دیسک رو بهم آموزش داده.از همه مهم تر این که از زمان دوستیم با مهدی میل و رغبتم به کتاب خوندن و نماز خوندن خیلی خیلی بیشتر شده. دیگه چی بگم، تو این چند سال خدا می دونه چقدر با هم بحث و تبادل نظرداشتیم که به عقیده ی من همشون سازنده بوده.یکی از بزرگترین نکاتی که توی این مدت باعث شد تا دیدگاهم نسبت به خیلی مسائل تغییر کنه این بود که فهمیدم هم عقیده بودن و سلیقه ی مشترک داشتن چندان نقش مهمی رو در روابط دوستانه بازی نمی کنه ، اون چه مهمتره ارزش نهادن به ارزش ها و باور ها و عقاید طرف مقابله گرچه با ارزش ها و عقاید تو مغایرت داشته باشه و این همون معنای حقیقی تفاهمه.یه چیزی رو فراموش کردم که بگم، از همون روزای اول دیدار دوبارمون توی کتابخونه مخشو تلیت کردم و حسابی خودمو توی دلش جا دادم.به طوری که الان می تونم بگم از خیلی از بهترین دوستاش براش دوست داشتنی ترم. به من می گن یه سیاست مدار عالی رتبه مگه نه؟ آرزو می کنم دوستیمون تا ابد قرص و محکم بمونه تا من هم از وجود نازنینش بیشتر استفاده ببرم.

۱۳۸۴/۰۵/۱۲

به یاد یک دوست قدیمی

هرگز ازدواج نخواهم کرد
چرا که خودارضایی را کاملن یاد گرفتم!

۱۳۸۴/۰۵/۰۹

اکنونم چنین است

دیدی بعضی وقتا مثلن داری یه ایمیل می خونی، یا وبلاگ می خونی، یا چت می کنی، یا با تلفن صحبت می کنی، یا اصلن داری فیلم می بینی دلت می خواد بپری نویسنده اون ایمیل یا وبلاگ رو، یا اونی که باهاش چت می کنی رو، یا اونی که باهاش تلفن صحبت می کنی رو، یا اصلن اون بازیگر فیلم رو بغل کنی و محکم فشارش بدی. دهنتو ببری دم گوشش و یواش زمزمه کنی: "هی! ببین حواسم به توئه. دوست دارم." و نفس عمیقی رو که کشیدی ول کنی تا بخوره به گوش و گونه ش. بخوای با همه وجودت، با ذره ذره ی سلول های بدنت، با همون فشار دادنش به سینه ت بهش حالی کنی که چقدر به فکرشی. حالیش کنی که هیچ وقت پشتشو خالی نمی کنی، که دوسش داری، که حاضری (اگه بتونی) همه دردشو از رو شونه ش ورداری بذاری رو شونه ی خودت! دیدی؟ خواستی؟ بعد شده نتونی هیچ غلطی بخوری؟ هان؟ اگه شده می فهمی من الآن چه حالی دارم!

۱۳۸۴/۰۵/۰۸

خریت

شده حس کنی یه نفر رو خیلی خوب میشناسی و خیلی ازش خوشت میاد؟ بعدش شده بعد چند ماه این طرف رو ببینی؟ بعدش شده همون حس رو بهش داشته باشی؟ بعدترش شده اون طرف یه حرفی بزنه که تو بکلی گیج بشی؟ بعدترترش شده که وقتی اون طرف این حرف رو زد و تو گیج شدی تازه بفهمی اون طرفی که انقده فکر می کردی می شناسیش رو اصلن نمی شناختی؟ آخرش شده بفهمی اون کسی که به نظرت فرد پخته ای بود هیچی نیست جز یه توده عقده های روانی؟ هووووم؟ نشده؟ خوش به حالت!!
پ.ن: عجب حکایتیه! اگه فونت نوشته Tahoma نباشه نمی تونم بخونمش!! حتمن باید فونتش رو عوض کنم! نوشتنم هم همینطوره. اگه Tahoma نباشه من نه می تونم بنویسم نه می تونم بخونم. بی سوادم.

۱۳۸۴/۰۴/۲۰

همسايه‌ی عزيزنوشی‌جان به من بگو به جز اين که خبر گرفتاری‌ات را اين‌جا بگذارم و درخواست کنم که ديگران هم از گرفتاری حقوقی تو غافل نباشند و به قول ملکوت صدای تو را به عنوان يک زن انعکاس دهند تا شايد به گوش مسولان قضايی برسد، خودت بگو همسايه‌ی سر به زير همه‌ی ما؛ چه کار ديگری می‌توانم بکنم؟
پ.ن: نقل از خوابگرد

۱۳۸۴/۰۴/۱۶

هوس کردم به نظرات جواب بدم!!

اسم: سمیرامیس
سلام مهدی.. وبلاگ شما رو خوندم.. و به نظرم اگر در صفحه اینترنتی شخصیتون بنویسید..ان طور که میخواهید..بسیار بهتر از اونه که در ایران کلابز زمان با ارزش رو از دست بدید..البته اونجا هم مکانیست برای بازگویی انچه در دل دارید..ولیکن خودتون هم آگاهید که ارزش ؛بلاگ؛ در شراطی فعلی بسی بالاتر از نوشتن در سایت است البته این یک نظر شخصیه.. من نظرات شما رو در کلابز میخونم.. امیدوارم همیشه سرافراز باشید..
علیک سلام. من شما رو نشناختم. کدوم یکی از بچه های ایرانکلابز هستید؟ راستش نمی تونم از ایرانکلابز دست بکشم. سعی میکنم که به هر دوجا برسم. هم وبلاگ و هم ایرانکلابز. موفق باشید و پیروز.

اسم: نوید
اي ميل: navid_kc@yahoo.com
صفحه خانگي: http://iaum.co.sr
سلام ... جالب بود مهدي جان .. اميدوارم تو امتحانات موفق باشي .. باي

ممنونم نوید جان. گرچه تو امتحانام آنچنان هم موفق نبودم.

اسم: امین
سلام مهدي جان . من واقعا از اين از ته دل نوشتن هاي تو لذت مي برم اميدوارم که هميشه تنت سالم باشه و توي زندگي پيروز و موفق باشي
.
لطف داری بازم. لذت ببر.

اسم: لیلا
صفحه خانگي: http://www.harfhaye-nagofte.persianblog.com
سلام... اصل تاريخي رو که بيان کردي قبول دارم... اگه ترکي بلد بودي برات يه شعر از شهريار ميگفتم...! ... و اين فيلم ظاهرآ ديدنيه... اميد که موفق به تماشا بشم.. شاد زي..//ليلا//ر

حیف که ترکی بلد نیستم. مگه تو بلدی؟ هوووم؟ در ضمن لیلاجان کدوم فیلم رو میگی؟ اینی که عکسهاش رو گذاشتم یه تئاتره. خوش باشی.

اسم: محمود
مهم اينه براي هدفت تلاش کني .... تلاش ...تلاش ....تلاش...
بعله. مهم همینه.

اسم: پریا
با عشق زمان فراموش مي شود و با زمان عشق فراموش مي شود موفق باشي و هميشه شاد
با عشق زمان فراموش می شه، قبول. ولی با گذر زمان عشق فراموش می شه؟ نمی دونم. دوباره ملت نظر بدن! تو هم همینطور.

اسم: امین
سلام اول از همه این که تو دچار خود کم بینی هستی وگر نه تو همون عاشق حقیقی هستی که ازش گفتی. مغرور، توانا،سرکش،طغیانگر و در یک کلام عاشق. دوم این که من فکر می کنم آدم عاشق نه مغروره نه طغیانگر بلکه طرف مقابلشو برای خودش دوست داره نه برای داشته هاش پس رفتارتو درست کن تا عاشق باشی نه بد اخلاق سوم این که درست بنویس عزیزم (می نیسم) یعنی چی؟؟؟
اول اینکه خب نظر تو اینه که هستم. منم می گم هستم. بحث سر زمانیه که نبودم. ها؟
دوم اینکه آدم عاشق مغرور و طغیانگر هست ولی نه در برابر معشوق. در برابر روزگار وزندگیش. بداخلاقیم هم شامل تو می شه چون دقیقن کارایی رو می کنی که اعصاب منو به هم می ریزه.
سوم این که ملا نقطه ای!

اسم: لیلا
صفحه خانگي: http://www.harfhaye-nagofte.persianblog.com
چشمانم چراغاني از نوع رنگارنگ باد... عاشق کي
اینو باید سری بنویسم! توی پنجره پی ام یاهو مسنجر اینو تایپ کن:
:-$

۱۳۸۴/۰۴/۱۵

عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

می شود دو جورش خواند، بلاکِش یا بلاکُش و من بلاکُشان را دوست تر دارم. عاشقانی که سر تسلیم ندارند. مغرورند و عاشق. زار نمی زنند تا دل کسی بسوزد. هدفمندند و می جنگند برای رسیدن به هدفهاشان. هرچه پیش آید، خوش آید نیستند و خود آنچه خوش است را پیش می آورند! عاشقانی که به جای گریه و زاری و ناز و... به توانایی های خود برای رسیدن به معشوق تکیه دارند. می دانند چه می خواهند و در نتیجه می توانند. ازین دست عاشقان سراغ دارید؟ انگشت شمارند به نظرم. عاشقان ادبیات ما که اینچنین نیستند: مغرور، توانا ، سرکش و طغیانگر و در یک کلام عاشق.
این ها را می دانستم. مدت ها بود می دانستم! ولی نمی دانم چرا یادم رفته بود؟ من هم شدم همان عاشق بیچاره که فقط از دوری یار می نالد و زجه می کشد تا معشوقش (شاید) نگاهش کند. هدفم از یاد رفت، به بند افتادم و با سر، زمین خوردم. چرا یادم رفت؟ چطور شد که غرور و عشقم یادم رفت؟ نمی دانم! به هر دلیل، مهم نیست، ولش! مهم این بود که یادم رفت و زندگی ام مسخره شد و بی هدف. همینگونه ترم اول را بی هدف گذراندم و حال مثل سگ پشیمانم. می نیسم که یادم بماند: عاشقم، مغرورم و هدفمند!

۱۳۸۴/۰۴/۱۳

اصل تاریخی؟

سه ساعت از نیمه شب گذشته و من هنوز بیدارم. اصول خوابیدن در شب های تابستانیِ کویر کاری احمقانه است! بیدارم و می نویسم در حالی که خوشحالم خواهرم بدون استرس خواب است. کنکور هم بد دردی شده! این روزها به این فکر می کنم: "بنی هاشم خون داد، بی امیه را نابود کرد آنگاه بنی عباس روی کار آمد!" گویا شریعتی گفته این جمله را. راستش از اول هم همینطور بوده انگار. هابیل و قابیل را که همگی می شناسیم. آنجا هم خوب مُرد و بد بر سرکار آمد. آیا این یک اصل تاریخی است؟
پ.ن: دلم حسابی می خواهد فنز را ببیند. بازی پرویز پرستوئی، حبیب رضایی، ترانه علیدوستی و مهتاب نصیرپور با کارگردانی محمد رحمانیان. کاش بشود.

۱۳۸۴/۰۴/۱۲

پرواز
باز قلمی در دست دارم به قصد نوشتن. بلکه درد های درونی ام اندکی تسکین یابند. دیر زمانیست که دگر دستم به نوشتن نمی رود. حواسم جایی دگر است. در پی عشقی دیگر به این سو و آن سو پرسه می زنم. گمان دارم از مسیر زندگی ام کمی منحرف گشته ام. از درجات خلوصم کاسته شده. دیگر دلم تنها برای یک نفر پر نمی کشد. به خیال خوش،خود را از بند کسی رها ساخته ام. اما این بار نه یک بند تازه که هزار و یک زنجیر به دست و پای خویش افکنده ام. این قصه ی شوم و بلا تا کجا ادامه دارد، نمی دانم. ولی خوب می دانم که عمرم را به رایگان به دست زوال می سپارم. حس می کنم مثل یک حیوان درنده در پی شکار این و آن دندان تیز می کنم. دیگر خسته شده ام از این همه جستجو و کنکاشت.آخر این همه تقلا و پیکار از بحر چه؟ در خیال دستیابی به چه بهشت و گلستانی خود را به دست این اوقیانوس بی انتها سپرده ام؟ نه، دیگر تحمل ندارم. از این پس تنها به خود خواهم اندیشید و تنها در مسیر رسیدن به خواسته های شخص خودم قدم خواهم نهاد.از این به بعد به تمام ذرات بدنم خواهم فهماند که دستان و پاهای پرتوانم هیچ محتاج تکیه زدن به آن موجود خیالی پرورش یافته در ذهنم نیست.درها و پنجره های ذهنم را به هوای تازه تری خواهم گشود. نفسی عمیق خواهم کشید و طراوت و آرامش را به جان و روحم هدیه خواهم داد و غبار جنون و انجماد را از سر بیرون خواهم راند وانگاه پرهایم را رو به خورشید طلایی خواهم گشود و پرواز خواهم کرد تا بیگرانه ها، تا سر منزل مقصود وینگونه عطر خوش جاودانگی را در تار و پود زندگی ام احساس خواهم کرد

۱۳۸۴/۰۴/۰۵

خودمان را ببينيم و کمی آن طرف‌تر را...

...
گيرم که نفس کشيدن سخت بشود ، يا که بخندند به روياهايمان که فعلا ناتمام مانده‌اند . حالا مي‌شود با خيال راحت به فردايي فکر کرد که ديگر هيچ کس جز من و تو قرار نيست بار بودن يا که ساختنش را بر دوش بکشد ؛ نه نجات دهنده‌اي درکار است و نه معجزه‌اي . حالا به جاي سياست ، از بهترين کتابي که تازگي‌ها خوانده‌اي برايم بنويس ، از بهترين يادداشتي که در روزنامه نوشته‌اي ، از بهترين عکسي که گرفته‌اي ، از دوست داشتني ترين و باهوش ترين کودکي که در جنوبي‌ترين نقطه شهرت ديده‌اي ، ازآخرين مرد يا زني که « خواندن » را برايش « دغدغه » کرده‌اي ، از...
پ.ن: عجیب حرف دلم را زده این پدرام رضایی زاده