۱۳۸۲/۰۷/۱۹

سلام
ميخواستم بگم من نميدونم اين داستان رو از كي يا كجا گرفتم فقط ميدونم بهم ايميل شده و خلي دوسش دارم!!!

مرا ببوس
اثر محسن مخملباف


قسمت آخر

روايت حسن از سلول شش بند سه كميته ي مشترك ضد خرابكاري:

روزي كه مرضيه را بـه سلـول كنـار سلـول مـا آوردند، من هنوز بازجـو ييـم تمـام نشـده بـود. شلاق زيادي خـورده بـودم. و پاهايم پانسماني بود. علت لو رفتن گروه را نمي دانستم. اما كم كم متوجه شدم كه همه ي كساني را كه من مي شناختم و مرتبط با گروه بـوده اند دستگير كـرده اند. مرضيه سـاده ترين سمپات اين تشكيلات بود. من حتي از اينكه مصطفي توانسته بـود او را جذب جريانات سياسي كند، تعجب مي كردم. بخصوص با آن آشنايي مضحك خياباني. مي توانستم بفهمم كه قضيه بيشتر يك حالت عاطفي دارد. چنـد بار هم به مصطفي گفته بودم "مواظب باش" و او گفته بود "مواظبم" خيلي دلم مي خواست از مرضيه علــت دستگيـري اش را بپــرسـم. امـا وضعيـت بنـد طـوري بـود كـه نمي توانستيم از اين سلـول به آن سلـول حـرف بزنيم. حتي اگر كسي
قرآن يا آوازي را با صداي بلند مي خواند تنبيـه مي شـد. چند بار از اين طـريق اطلاعات رد و بـدل شـده بود و نگهبانها سخت مـراقـب بودند. در سلول كوچكم كه يك و نيم متر عرض و دو متر طول داشت سه زنداني ديگـر هم بـودنـد كه پاي هر سه پانسماني بود و از شكنجه ي زياد نمي توانستند روي پـايشـان راه بـروند و هر چهار نفر نشسته نشسته خود را روي زمين مي كشيديم. نگهبـانها چهـار سـاعت يك بار عوض مي شدند و هر كدام يكبار در سلول را باز مي كـردنـد تـا بـه دستشويي برويم. بعضي ها از آن سوي بند شروع مي كـردنـد، بعضي ها از اين سو. اينستكه گاهي بين دو بار دستشويـي رفتـن يك سلول هشت ساعت فاصله مي افتاد. و تقريبا همه از دلهره ي بازجو ييهايي كه پس مي داديم، دچار اسهال شده بوديم. يكي از ما كه پيـرتـر از بقيه بـود اسهـال خـوني گرفته بود، اما جـرات اينكـه در بـزنيـم و از نگهبانهاي بد اخلاق و وحشـي بخـواهيم كه يكبار فوق العاده اجازه ي دستشويي رفتن به پيرمرد را بدهنـد نداشتيم. راستش يكبار اين كار را كرديم. و هر چهار نفر وسط بند شلاق خورديم. چـون با صداي بلند در زده بوديم. مرضيه اما اين حرفهـا حاليش نبود. از همـان لحظه ي اولي كه او را به سلول انداختند و من فهميدم كتك مفصلي هم خورده است، شروع كرد از نگهبانها مصطفي را خواستن.
نگهبان اول كه زندانيان اسم او را حسن انگليسي گذاشته بودند، سـرش داد كشيـد كه "خفه شـو بلند حـرف نزن". اما مرضيه گفت "مـن مصطفي رو بايد ببينم" و او مرضيه را بيـرون كشيـد و با كشيـده و لگد به جانـش افتاد. و مرضيه از رو نـرفت و مـدام حـرف خـودش را تكرار كرد. نگهبان بعـدي او را پيـش بـازجويش برد و وقتي برگشت، نشسته خود را روي زمين مي كشيد. اما به محض اينكه به سلول برگشت با صدايي گريه دار و بلند مصطفي را صدا كـرد. هـرچه فكر كردم يك طوري به او بفهمانم كه موقعيت اينجا را درك كند، طـرحـي به نظرم نرسيد. دلم مي خواست مي شد به او بگويم نگهبانها نه عشق تـرا به
مصطفي مي فهمند و نه تصميم گيرنده ي اصلي هستند. مصطفي براي آنها يك زنداني زير بازجويي است كه هنوز اطلاعاتش تخليـه نشده و مرضيه يك زنداني ديگر. و اين دو از نظر آنها تحت هيچ شـرايطي نمي بايد با هم روبرو شوند. او حتي نمي فهميد كه دهها چـريك بسيار مهم در هميـن بنـد و هميـن سلولها هستنـد كه تا بيـخ مقـاومـت شكنجه پس داده اند و هنوز اطلاعاتشان را نگهداشته اند اما براي وخيم تر نشدن اوضاع صدايشان را بلند نمي كنند.

چهار شبانه روز تمـام، هـر چهـار ساعت نگهباني عوض شد و همه ي آنها با مرضيه كلنجار رفتند، او را زدند، به اتاق بازجويي بردند و او حالي اش نشد كه نبايد توي بنـد بلنـد حـرف بـزنـد. خيلـي از نگهبـانهـا از عصبـانيـت و درگيـري اي كه با او داشتنـد فـرامـوش مي كردند ما را به دستشويي ببـرند و ما مجبـور شديم به پيـرمـرد اجازه بدهيم توي كاسـه اي كـه ناهار مي خـورديم مشكلش را حل كند. روز پنجم دوباره نوبت پست حسن انگليسي شد. در سلول مرضيه را باز كرد و گفت "اين مصطفي چه تخم دوزرده اي كرده كه هي صداش مي كني؟" مرضيه گفت "عـاشقشـم". حسن انگليسي گفت "آدم كـه اينقـدر عـاشـق نمي شه. چرا عـاشق من نيستي؟" مرضيه گفت "تـو كه مصطفي نيستـي". حسن انگليسي گفت "فقـط اگـه كسـي مصطفي باشه، بايد عاشقش شد؟ ما دل نداريم. حالا خواستگاري ات اومـده يا نه؟" مرضيه گفت "من رفتم خواستگاريش". حسن انگليسي كٌفت "زكي، لابد مهرشم كردي"!در آن پست هم از دستشويي رفتن ما خبـري نشد و تمام چهار ساعت را حسن انگليسي با مرضيه حرف زد و من كم كم حـس كردم، گلويش پيش مرضيه گير كرده، طوري كه يكبار گفت "اگه كسي حـاضـر بـود اينقدر كتك بخوره باز منو بخواد، خودمو براش مي كشتم". نوبت تعـويض پست رسيد، اما حسن انگليسي به جاي پست بعدي هم ماند.
ساعـت يك بعد از ظهـر بود كه حسن دوباره در سلول مرضيه را كه گـريه مي كـرد بـاز كـرد و گفت "ايـن مصطفي كه تـو دوستـش داري، مي خواسته شاهو بكشه؟" مرضيه گفت "نه". حسن انگليسي پـرسيـد "پس چه گهي مي خواسته بخوره؟" مرضيه گفت "مصطفي خـودش شـاهه، به قلب من حكومت مي كنه". حسن انگليسي گفت "اگـه بيارمش يواشكي ببينيش، قول ميدي ديگه سر و صـدا نكني". مرضيه گفت "آره". و حسن انگليسي رفت و دو دقيقه ي بعـد در سلـول مرضيه را باز كرد. براي چند لحظه سكوت همـه ي بنـد را گرفت و صداي مرضيه هم خوابيد. من احساس كردم همه ي زنـدانيان بنـد سه، گـوش ايستـاده انـد تا عاقبت مـاجـرا را بفهمند. هم سلولي پيرم گفت "اون به مصطفي عـاشقتـره، تا ماها به مبارزه، جراتش اينو ميگه". هم سلولي دانشجـوم گفت "اول كه صـداي اين دخترو مي شنيدم ياد نـامـزدم مي افتـادم، امـا حـالا از ايـن نامزدي پشيمون شدم، اگه عشق اينه كه پس ما بايد راجع به همه چيز تجديد نظر كنيم". و من احساس كـردم كم كم همه عاشق مرضيه شده اند و دارد يادشان مي رود كه در كميتـه هستنـد و زير بـازجويـي اند. خودم مسوول مصطفي بودم و او سمپات من بود. دروغ نگويم آرزو كردم كاش او مسوول من بود و من سمپات او بودم.
حسن انگليسي گفت "مصطفي وقت ملاقات تمومه، راه بيفـت. براي من مسووليتت داره. تو اين سلولها هزار تا جـاسـوسـه كـه لاپورت مارم مي دن". مرضيه التماس كرد كه مصطفي را پيـش او بگـذارد. اما حسن مصطفي را برد و در سلول مرضيه را بست. يكـربـع بعـد دوباره خودش پيش مرضيه برگشت و گفت "حـالا از مـن راضي شدي؟" مرضيه گفت "چرا موهاشو زدين؟ من عاشق مـوهاش بودم. مـوهاش كجـاست؟" حسن انگليسي گفت "اتفاقا خودم موهاشو زدم". مرضيه گفت "لابـد موهاشو ريختي تو سطل آشغال؟"! حسن انگليسي گفت "نه پس فكـر كردي فرستادم كلاه گيس درست كنند". مرضيه گفت "تو رو خدا برو مـوهاشو بيار بده من" حسن انگليسي گفت "حالا از كجا بفهمم تو يه سطـل مو كـدومـش موي مصطفي است؟" مرضيه گفت من موهاشو مي شناسم خودشو بردي كجا؟"
حسن انگليسي گفت "تـو سلـول شمـاره 20، ته بنـده". مرضيه گفت "آواز بخـونـم صدام بهش مي رسه؟" حسن انگليسي گفت "آواز بخـونـي مي برمـت پيـش بـازجـوت". مرضيه گفت "اونـوقـت مصطفي رم مي آري، ببينمـش؟" حسن انگليسي گفت "خيلـي پـررويي. اين اخلاقت به ... ها مي بره". و مرضيه بلند شروع كرد به آواز خـوانـدن و مرا ببوس را خواند. حسن انگليسي هي به او تشر زد و حتي ما احسـاس كرديم رفته توي سلول و دستش را گذاشته دم دهان او كه صدايـش هي قطـع و وصـل مي شود. خيلي عصبي شدم. احساس كـردم هميـن حـال به هـم سلوليهاي ديگرم دست داد. خواستم فرياد بـزنـم و به نگهبان فحـش بدهم، اما جلوي خودم را گرفتم. دوباره صـداي مرضيه بالا گرفت و مرا ببوس را خواند. وقتي به جمله "كه مي روم به سوي سرنوشت" رسيـد صداي سيلي حسن انگليسي آمد و كمي صـداي مرضيه لـرزيد وقتـي بـه جملـه ي "در ميان طوفان هم پيمان با قايقرانها" رسيد، ديگر صداي كشيده و لگد حسن انگليسي قطع نشد. و مرضيه هم آواز را قطع نكرد. بلنـد شدم و با مشت به در سلول كوبيدم. احساس كردم، سلولهاي ديگـر هـم تك تك درهايشان با مشت كوبيده مي شـود. حـالـي داشتـم كه اگر مي شد در سلول را مي كندم و نگهبان را بي بيم از هر چيز مي كشتم. ديگر هر چهار نفري به در سلول مي كوبيـديـم و همه ي سلولها همصداي ما شده بودند. حسن انگليسي وحشـت كـرد و دسـت از زدن برداشت، اما مرضيه دست از خواندن بر نـداشت. از ميان صداي درهايي كه با مشت كوبيده مي شد و فرياد حسن انگليسي كـه بـي دريغ فحش مي داد، صداي مصطفي را شنيدم كه از اين جمله با مرضيه همـاوازي كرد" .اي دختر زيبا، امشـب بر تو مهمانم "... من هم با آنها هـم صـدا شـدم. بعـد هـم سلوليهاي من همـاواز شـدند. البته پيرمرد كمي ديرتر و بعد كم كم همه ي سلولها با فرياد "مرا ببوس" را خواندند. فردا صبح زود، خبر مرگ مرضيه را همه ي سلولها باور كردند به جز مصطفي. براي همين از
آن سوي بند شـروع كـرد يكـريـز مرضيه را صدا كردن و مرا ببوس را خواندن.

اسفند 68
محسن مخملباف

0 نظر:

ارسال یک نظر