۱۳۸۴/۱۲/۱۵

سکوت من علامت رضایتم نیست!

تصویری از جهان
کارگران جنسی آسیای دور

پی نوشت:
من هفته ای چند بار اینجا رو بروز می کنم. شاید هم هر روز! دیگه خبرتون نمی کنم. خودتون دوست داشتین بیاین.

بعد از تحریر:
روی لینک که کلیک کنید یه صفحه باز می شه با یه عکس. روی START کلیک کنین.
برای اینکه بتونین این لینک رو ببینین باید فلاش پلیر رو سیستمتون نصب باشه. اگه نصب نباشه حدود 15 تا 30 دقیقه طول می کشه تا دانلود و نصب بشه. پس صبوری پیشه کنین!
لینکش هیچ مشکلی نداره...

۱۳۸۴/۱۲/۱۴

درس و درس و درس و درس، همه حرف ها از درس، دغدغه ها از درس، دوستی ها برای درس، شوخی ها درباره ی درس و حتا آغاز یک رابطه با درس...عشقِ درسی!
آهای ملت، من از درس متنفرم!

پی نوشت:
چه جای غریبی است این دانشگاه... تازگی ها فهمیده ام جزوه گرفتن هم ماجرا دارد!

۱۳۸۴/۱۲/۱۲

1- جواب کامنت ها رو توی خود کامنت دونی ها می دم. اگه دوست دارین بخونین.

2- مدت هاست که صبحانه تخم مرغ آب پز نخورده بودم. با اینکه ربع ساعت دیگه سرویس دانشگاه می ره خیلی آروم و از روی حوصله تخم مرغ رو پوست می کنم. می ذارمش تو بشقاب و نمکپاش رو تکون می دم، نع! انگار نمی خواد نمک بریزه. تا نمک از اون سوراخا بیرون نیاد که تخم مرغ شور نمی شه. یک دوبار نمکپاش رو می کوبم زمین. بازم نمی ریزه! اینبار محکم تر می کوبم. نخیر! عین خیالش نیست. این بار تصمیم می گیرم نمکپاش رو سریع تر و محکم تر تکون بدم بلکه یه ذره نمک از سوراخاش بریزه، گدا!! می برمش بالا و میارم پایین...

تخم مرغ زیر نمک ها مدفون می شه! نمی دونم چرا در نمکپاش رو سفت نمی بندن آخه...

ولش، انگار تا مدت های دیگه هم صبحانه، تخم مرغ آب پز نمی خورم!


پی نوشت:

نمک در نمکپاش شوری ندارد

دل من طاقت دوری ندارد

۱۳۸۴/۱۲/۱۱

می رم بخوابم...

هزارتا حرف دارم، یه عالمه نوشته، کلی متن قشنگ، هوارتا حس...

زیادن! بیشتر از قدرت پردازش مغزم هستن. ای کاش دستگاهی بود که می تونست هر چی که تو مغزمه رو آرشیو کنه، اونوقت سر فرصت بهشون فکر می کردم.

خب، حالا که نیس...

پس بیخیال

می رم بخوابم!!


۱۳۸۴/۱۲/۰۵

بچه که بودیم

ما ماندیم و این خاطره که «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی می‌کرد.»
شایان الهامی|داستان|پایگاه ادبی خزه

پی نوشت:
قشنگه. از دستش ندین.

۱۳۸۴/۱۲/۰۴

زن خوبی بود. تا پيش از ازدواج‌مان، خيال می‌کردم که هيچ زنی به خوبی او وجود ندارد. اما درست از روزی که ازدواج کرديم، ديدم ديگر به آن خوبی که خيال می‌کردم نیست. زن‌های زيادی به آن خوبی، به خوبی او و خيلی بهتر از او بودند که زن من نبودند. اما اين‌که به‌سرعت با او ازدواج کرده بودم، مال اين نبود که فکر می‌کردم بهترين و زيباترين زن دنيا بود. مال اين بود که از بچگی دلم می‌خواست مال من باشد. و از وقتی که ديگر به من محل نمی‌گذاشت، هيچ باورم نمی‌آمد که روزگاری مال خودم باشد. و وقتی که ديدم به اين آسانی دارد مال خودم می‌شود، چه‌طور می‌توانستم با او ازدواج نکنم؟"
گاوخونی اثر جعفر مدرس صادقی

۱۳۸۴/۱۲/۰۱

آرزو بر جوانان عیب نیست!

می دونی،
اگه به شریک زندگی ای که دلم می خواد نرسم، یه واحد 50 60 متری توی یه برج پیدا می کنم. رنگ داخلش رو می ذارم یه چیزی تو مایه های قرمز تیره! یه سیستم صوتی عالی، یه تلویزیون 36 اینچ و ...
توی اتاق خوابش یه تخت دو نفره می ذارم تا اگه یه وقتایی حس کردم تنهایی داره داغونم می کنه یه آدم بسازم و بخوابونمش روی تخت، خودم بخوابم کنارش و بغلش کنم!
احتمالن سیگاری می شم، آخه اگه همیشه هم بوی گند سیگار بدم و دهنم مثل دم مار تلخ باشه برام مهم نیست. موهام از اینی که هست به هم ریخته می شه و دیگه صورتم رو هر روز اصلاح نمی کنم!
همه ی آدمایی رو که می شناسم راه می دم توی خونه م و هر وقت ازشون خسته شدم پرتشون می کنم بیرون. اینجوری خیلی زود همه ولم می کنن!! اونوقت تنها راه اینه که خودمو توی کار غرق کنم و احتمالن خیلی زود پیشرفت می کنم.
خیلی زود...
به زودی یه عمر

پی نوشت:
یه تلفن منشی دار (به انسرینگ چی میگن؟ پیغام گیر؟ از همونا) هم می خوام تا هرکی زنگ می زنه کلی التماس کنه تا برم جواب بدم :دی

اضافه شد:
انگاری بعضیا دچار سوء تفاهم شدن! گرچه از توضیح دادن خودم شدیدن متنفرم... ولی خب! چاره چیه؟
1- منظورم از شریک زندگی دختری نیست که عاشقش باشم! شریک زندگی می تونه یه دوست صمیمی باشه... می تونه یه هدف باشه ... می تونه یه تلویزیون 36 اینچ باشه ... می تونه هر چیزی باشه. افتاد؟
2- این نوع زندگی که نوشتم ممکنه به نظر خیلیا بد بیاد ولی برای من بدبختی نیست. خوب هم هست. پس فکر نکنید اگه به شریک زندگیم نرسیدم بدبخت می شم!
3- فکر کنم الآن دیگه مشخصه که منظورم از این نوشته لوس کردن خودم نبود. منظورم این نبود که تو رو خدا یکی بیاد شریک زندگی من بشه. آهان؟؟

۱۳۸۴/۱۱/۲۴

دل خوشی!

دلم خوش بود به سه تارم! که حداقل یه چیزی تو این دنیا هست که حرف دل منو خوب می فهمه و اصلن هم مهم نیست که من نفهمم اون چی می گه!
دلم خوش بود به دوربینم که همیشه همراهم باشه تا هر لحظه ای رو که دلم خواست جاودانه کنم. اصلن هم مهم نیست که چه چیزی رو جاودانه می کنم.
دلم خوش بود به دانشگاهم که کوچیکه و جمع های کوچیک معمولن صمیمی ترن. اصلن هم مهم نبود توش خوب درس می دن یا نه.
دلم خوش بود به خدا که هر چی حرف داشتم بهش می گفتم، هر چی آرزو داشتم واسش رو می کردم. اصلن هم مهم نبود که به حرفام اهمیت می ده یا نه! مهم نبود آرزوهام رو برآورده می کنه یا نه.
سه تارم که افتاده یه گوشه،
دوربینم خراب شد،
توی دانشگاه نسبتن کوچیکمون به سختی میشه یه رابطه ی سالم پیدا کرد چه برسه به رابطه ی صمیمی!
خدا هم که باهام قهره، می دونم تقصیر خودمه اما نمی دونم چرا نمی تونم باهاش دوباره دوست بشم...
حالا دیگه دلم به این کاغذ و قلم خوشه! به کاغذم و قلمم

پی نوشت:
قلم توتم من است!

هالوکاست

بعله!
هالوکاست یک افسانه است!
هالوکاست واقعی امروز در عراق و فلسطین رخ می دهد.
و فردا در ایران، ان شاء الله!

پ.ن: تکبیر

۱۳۸۴/۱۱/۱۷

همیشه،
وقتی به انتهای تردید می رسم
می فهمم ای بابا! دلواپسی هایم را یکجایی جا گذاشته ام...

۱۳۸۴/۱۱/۱۶

تنهام، خودمو بغل کردمو چسبیدم به بخاری! هنوز باورم نمی شه که خودمم که اینجا نشسته...
اما، خب...
من خوبم
خوبم چون گشنگیمو حس می کنم!
باید برم یه چیزی بخورم
با اجازه

۱۳۸۴/۱۱/۰۶

نامه ای به هیچ کس!

سلام
ساعت حوالی 3 صبح است! کارم با اینترنت تموم شد و تلافی یک هفته و خورده ای رو درآوردم. دراز کشیدم که بخوابم ولی تمرکز عجیبی که در ذهنم پیدا کردم و نیازی که به نوشتن داشتم مانع شد. نه این که نتوان خوابید که اگر دراز می کشیدم خوابم می برد ولی گفتم از موقعیت استفاده کنم و چیزی بنویسم. می خواستم چیزی بگم که البته وقتی با علی چت می کردی هم می خواستم بگم ولی خب، تو کار داشتی و من هم! خوشبختانه دیگه هیچ نیازی به دلبری کردن و جلب توجه حس نمی کنم که بترسم و چیزی که شدیدن به آن محتاج شده ام بی توجهی است. چیزی به شروع ترم جدیدم نمانده و احتمالن قبل از به کلاس رسیدن دوباره خواهمت دید. حقیقت این است که به دور از همه ی حکایت ها و وقایع گذشته الآن و در حال حاضر احساس می کنم تو را از خودم رنجانده ام. برایم مهم نیست که چه فکر می کنی ولی نمی خواهم سبب فشاری یا اثر تحمیلی باشم بر تو! نمی دانم می فهمی یا نه، امید که بفهمی. یهو پخته شدن را فهمیده ای یا حس کرده ای؟ احساس می کنم در طول ماه گذشته سالها پیر شده ام. تصمیم های جدیدی گرفته ام. می دانی، تو و شاید روح تو ، بهتر بگویم آنچه از تو را که من شناخته ام برایم جذاب و دوست داشتنی است. از آن مدل هایی است که کمیابند و من چیزهای کمیاب را دوست دارم. شاید همین دلیل سلسله کارهای من بود. گرچه دیگر نمی خواهم به آنها فکر کنم و به همین دلیل از آنها حرفی نخواهم زد. در هر حال فکر می کردم حرف های زیادی برای گفتن دارم ولی خب الآن می بینم نه! حرف دارم، ولی نه برای گفتن. خلاصه اش می شود نوعی عذاب وجدان که باید خاموشش کرد. لفظ بازیچه را یادت هست؟ همان چنین تکانم داد. می دانم، می دانم که منظورت چی بود و قبول دارم. ولی چه عمدن، چه سهون تاثیر خوبی بر من گذاشت. به خود آمدم. حقیقت این است که من ناخودآگاه نوشته هایم به سمتی رفت که توجه تو را بیشتر به خودم معطوف کند. بنده ی غریزه شدم و باور کن که خودم نفهمیدم و نمی دانم از کجا به چنین بی راهه ای افتادم. مهم این نیست. می خواهم بدانی که دلبری کرده ام و خب برای من گناه بزرگی است. می پرسی دلبری چیست؟ دلبری از دید من یعنی اینکه حقایق را در مسیری به کار بگیرم که تو بیشتر به من راغب و متمایل شوی. نمی دانم چه فکری خواهی کرد و نمی خواهم بدانم. خوشحالم که جلوی ابتذالم را گرفتم و ناراحت که چرا اینطور شد. "معذرت" دقیقن با لفظ و حالت کلاه قرمزی تمام حسم را بیان می کند! بعد از آن ماجرای رفتن به معدن ذغال سنگ تمام بدنم درد می کند و نوشتنم با این خودکار خیلی زجرآور و سخت است. خطو انقدر افتضاح است که می ترسم موقع تایپ نتوانم بخوانم و خب مهمترین اش اینکه حرفی ندارم دیگر! شادباش و شاد زی.
پ.ن: جواب ندادن به نامه برایم بهتر از جواب دادنت است. ولی باز خودت تصمیم بگیر.
شهریور ماه 1384

۱۳۸۴/۱۰/۱۴

لیلا

نوشته:
"راستش خیلی وقته دیگه کمتر نوشته های دیگرونو میخونم..به کامنتدونیه خودمم اصلآ اهمیت نمیدم! ..منتها بعضی حرفا و بعضی آدما هستن که نمیشه ازشون گذشت..شاید یه وجه مشترک..شاید یه حق....نمیدونم اما در مورد تو این حس رو دارم ...این حس یخ زدن تو اوج گرما یا آروم شدن تویه انتهای بیقراری حس غریبه ای نیست .. حداقل به جرات میگم بارها و بارها درکش کردم ... برای من اون لحظه ها به قیمت حروم شدن خیلی چیزا گذشت... نمیخوام بگم عشق دروغه ... مهدی کاش بدونی تو دل اونم چی میگذره ... کاش بدونی هر لحظش با چی سر میشه ... کاش بدونی به جای خدا عشقشو میپرسته.. ولی خواهرانه بهت التماس میکنم با دل خودت بازی نکن ...تکه تکش نکن..سهم سهم به هر کس و ناکسی نبخشش ...اون فقط ماله یه نفره ..."
حس غریبه ای نیس؟ فک نکنم... بهتره اینجوری بگی:
این حس یخ زدن تو اوج گرما یا آروم شدن توی انتهای بی قراری واسه ی من و تو حس غریبه ای نیست!
مشکلم همینه که نمی دونم. کاش می دونستم. کاش میگفت. یا شاید کاش من نمی گفتم. یا اون نمی فهمید. کی به کیه؟ نمی فهمید. منم با خودم بودم. ها؟
نمی فهمم. تیکه تیکه ش نکن یعنی چی؟ کس و ناکس؟ اون فقط مال خودشه. نیس؟

این منم

این منم
به کثافت یک روزمرگی دچار
و در تناقض روابط درگیر
تا آن حد
تا بدان حد
که دوستانم را مرده ام!



اینم از رفقا...
اگر یادشون نکنی یادت نمی کنن!
همین

۱۳۸۴/۰۸/۲۳

می نویسم: بارون می آد، من فقط صداشو می شنوم. با این که چسبیدم به شومینه بازم سردمه. چقدر دلم می خواست یکی اینجا بود و بغلم می کرد!
می نویسه: ولی من می تونم جلوی خودمو بگیرم.
می نویسم: در چه مورد جلوی خودتو بگیری؟
می نویسه: هیجی شوخی کردم! جیش، بوس، لا لا.
می نویسم: یکی طلبت تا منم ازین شوخیا بکنم.
برم تو بغل پتو شاید گرم شدم.
شبت خوش
گرم باشی
علی علی
کنار شومینه دراز می کشم. سردمه و به هیچ کس مربوط نیست به چی فکر می کردم!
بعد ده دقیقه با نوز آبی گوشی به خودم میام.
می نویسه: نتونستم جلوی خودمو بگیرم. من تو رو خیلی دوست دارم. حالا برو زیر پتو. من نمی خوام گرم شم. سرمای اتاقم رو بیشتر دوست دارم. گرما واسه تو.
می رم زیر پتو. یادم نیست گرم شدم یا نه چون اونقدر آروم شدم که یهو خوابم رفت!
ولی اون سردشه.

۱۳۸۴/۰۸/۰۲

تسلیت

شقشقه چیزی است شبیه بادکنک که، هنگامی که شتر عشق و شور، یا خشم و خروش می گیرد، در اوج غلیان، از دهانش بیرون می زند و ساعتی بعد فرو می نشیند.
روزی در یکی از خطابه های خود در کوفه، علی – که از شمشیرش مرگ می بارد و از زبانش شعر! بازویی از پولاد داشت و دلی از آتش – ناگهان، در اثنای سخن، کلماتش آتش می گیرند و آنچه در این بیست و پنج سال رنج، فرو خورده بود، با جرقه ی خاطره ای، یکباره در درونش منفجر می شوند و او را که هیچ گاه – جز در خلوت میان خدا و خویش – ننالیده بود، بر می افروزند و چنان بی تاب می کنند که – بی آن که بخواهد – با خلق، از خویش سخن می گوید و از سرگذشت دردناک خویش و از آن حق کشی ها و نامردمی ها که از دوست دید و آن نقاب ها و نفاق ها و آن دست ها! دست های اصحاب کبار مهاجر و انصار که به خون حقیقت آغشته بودند و آن خنجرها که از پشت زدند و آن شکنجه ها که بر جانش ریختند و ... آن خاطره ها! مرگ دردناک پیامبر، سرگذشت فاطمه، ابوذر تنها... سقیفه و شورا و عثمان و معاویه و مروان! و... سکوت بیست و پنج سال تمام، و صبر «خار در چشم و استخوان در حلقوم»!
جان گرفتن دردها و اشتعال خاطره ها، علی را چنان بی تاب کرده بود که به خشم و خروش سخن می گفت و کلماتش دردناک و آتشین شده بود و گویی بر سر منبر کوفه، در پیش چشم های به اشک نشسته ی خلق، آتش گرفته می سوزد!
ناگهان، یکی از آن آدم های پرت که هیچ گاه تحت تاثیر هیچ احساسی قرار نمی گیرند و جز همان که در حافظه شان راه یافته، هیچ جاذبه ای و حادثه ای تکان شان نمی دهد، و گویی هرگز معنایی یا احساسی بر آنها نمی گذرد و جنساً امبرمآبل اند! – بی آن که احساس کند که چه جوی در این جمع پدید آمده است و علی در چه حال و حالتی است – با خاطر جمعی مطلق، یک سئوال خیلی شرعی! مطرح می کند که مثلا: «یا امیرالمومنین! اگر در وسط یک بیابانی قرار گرفته باشیم، چهار فرسخ در چهار فرسخ در چهار فرسخ در چهار فرسخ از مس! از نظر زمانی هم فقط چهار رکعت داریم به غروب آفتاب، تکلیف نماز ما چیست؟ چون فرصت نیست، از طرفی هم زمین از مس است یعنی نه آب هست که وضو بگیریم و نه خاک که تیمّم کنیم»!
و علی را ببین! ناگهان از این آب سرد که مرد خنک بر جان آتش گرفته اش می ریزد، سرد می شود و بی درنگ، به حرمت مرد، سئوالش را به آرامی و ادب جواب می گوید.
مردم، که از این شیعه ی عوضی و سئوال بی ربطش عصبانی شده بودند، با التهاب از علی خواستند که سخنش را دنبال کند و داستان غم انگیز و عبرت آموز زندگیش را ادامه دهد و باز هم از خودش و رنج هایش بگوید.
و علی، که اکنون آرام گرفته بود و پس از لحظاتی که دردها در او زبانه کشیده بود، سبک دردتر شده بود، باز سرپوش نیرومند کظم و کتمان را بر سر انبوه رنج ها و ناگواری ها و حریق کلمات ملتهبی که برای گفتن بی قراری می کنند و نباید گفت و سوزش آن همه اسراری که روح را از درون به آتش می کشند و باید در درون دفن کرد... کشید و سکوت سنگینی را که از مرگ پیامبر تا حال، بر سینه ی پر از سخنش، حمل کرده بود، دوباره برگرفت، تا... مرگ خویش!
و مردم علی شناس باید بدانند که سکوت علی، همچون سخنش، جلوه ای از رسالت او است و این سکوت سی سال، پیام صامت او، نهج البلاغه ی سپید او!
و این ها است «حرف هایی که علی، برای نگفتن، دارد».
و این است که در پاسخ شیفتگانش، که تشنه ی نوشیدن جرعه هایی از کوثر رنج های او بودند، سکوت کرد. و برای توجیه آن لحظات بی قراری که از چنگش گریختند و به فریادش آوردند، تعبیری دارد که در صمیمیت، سادگی، زیبایی و بلاغت درد، تعبیری از «احساس علی» است، که:
«هذه شقشقة هدرت»،
این «شقشقه ای بود که بیرون پرید،
«ثم قرت»
سپس، فرو نشست.» و همین خطبه است که آن را «شقشقیه» نامیده اند.
از کویر- کتاب هبوط در کویر- اثر دکتر علی شریعتی

۱۳۸۴/۰۷/۲۷

سلام ....خوبي ؟ خيلي وقته کم پيدايي(آقا مهدي) چرا فکر ميکني دلت زندونيه؟ اونم زندونيه چيزي که ميشه شکسته بشه! ... اميد وار باش دوستم//ليلا
شکسته بشه؟
اوووووم...
نع! چه فایده داره تقلا کردن؟ هان؟ فوق فوقش دیوارا می رن اونورتر...
زندونم بزرگتر میشه....
زندون زندونه، بزرگ و کوچیک نداره که. داره؟

می دونی لیلا، اسم قشنگی دارم. خیلی قشنگ. هربار که صدام میکنن. هر بار که میگن: "مهدی" یاد اونی میوفتم که خودِ امیده! همونی که یه روزی میاد. ازین امید بالاتر می خوای؟ امیدی که با هر صدا زدنی زنده میشه!
محو و حیرانت هم مبارک!!

۱۳۸۴/۰۷/۲۶

تصویر قاب گرفته ای در قلبم
و قلبی قاب گرفته روی دیوار
چار دیواری
-نع! بدون اختیار-
زندان...
همین و دیگر هیچ!
عینک آفتابی روی دسته صندلی،
از قهوه ای پررنگ تا زرد چرکین...
خسته از تابش آفتاب های دور
و در انتظار چشمانی که پشتش پنهان شوند،
چشمانی که در نور آفتاب
دروغ نشان می شوند!