۱۳۸۳/۰۹/۱۹

براي آن که از همه بيشتر دوستش دارم
سلامي به طراوت باراني که امروز دلم را برد
و مهتابي که هر شب عاشقان را مست ميکند
اي طلوع اميد و اي زيبنده زيبايي
نغمه هايت در وجودم زخمه مي زند و نگاهت را ديگر تاب تحمل نيست
اي زيبا ترين آفريده زيبايان
اي ماهتاب ماهرو
...... فاصله ها با آن که زيادند ولي دلها در آغوش هم به سر مي برند
........ديگر هيچ شکي ندارم يقين کردم که
تنها تويي که با من چنين کردي که هيچ کس نکرد و اين است فرقت با تمام دختران دنيا
........به اميد روزي با هم

سلام
شبه و همه خوابن. می دونم فردا سالگرد روزیه که وبلاگ نویس شدم. باید چیزی بنویسم و الآن بهترین فرصته. همه تاریکه. تنها چیزی که میبینم خطهای کاغذ کلاسوره. نوشیتن بدون اینکه ببینی چی مینویسی!! تجربه جالبیه. دقیقا در چنین روزی (نهم دسامبر 2001) من اولین نوشته وبلاگ رو پست کردم. از سالگرد خوشم نمیاد و دقیقا به همین خاطر هیچ وقت فراموششون نمیکنم. نه اینکه هیچ وقت خوشم نمیومده. چند سالی میشه خوشم نمیاد. روزای تولدم غمگین ترم با اینکه اطرافیام خیلی شادن. مدتیه عجله ای برای بزرگ شدن ندارم. واقعا ترجیح میدم کوچیکتر شم! روزای تولدم همش تو این فکرم که سال گذشته رو چه جوری گذروندم و همیشه هم به این نتیجه میرسم که میتونستم بهتر استفاده کنم و نکردم! امروزهم برام همین حس رو داره. یاد اون موقع ها می افتم. دوستانی که داشتم و دیگه ندارم. ارتباط تنگاتنگی که بین من و وبلاگ نویسای دیگه بود. احساس گناه میکنم. نباید اینترنت و دوستای مجازیم رو فدای درس خوندن میگردم. به هر حال معتقدم حسرت گذشته رو خوردن کار بیخودیه. امروزدیگه از دنیای وبلاگها جدا افتادم. دیگه ارتباط چندانی با هیچ وبلاگی ندارم. دوستای قدیمی رو از دست دادم. همش هم به خاطر اینه که من قبل از کنکور وبلاگ نویس بودم. سه سال وبلاگ نویسی! هه. این دنیای دیگه اونی نیست که من میشناختم. دیگه نمیشه با همه وبلاگ نویسا دوست شد. درسته، اون دهکده کوچولو حالا بعد از سه سال تبدیل به یه شهر خیلی خیلی بزرگ شده. شایدم یه کشور! من چه میدونم؟ ولی توی شهرهای بزرگ، توی کشورهای بزرگ، آدما دوستای خودشون رو دارن. نمیدونم میتونم دوباره خودمو به این شهر وصل کنم یا نه ولی میدونم که دوست دارم این کار رو بکنم. وبلاگ نویسی رو خیلی دوست دارم. اگه کسی اتفاقی این طرفا پیداش شد حتما یه خبری بده، یه نشونی بذاره! کسی چه میدونه؟ شاید دوستای خوبی شدیم!
پ.ن.: فکر کنم باید این وبلاگ رو دوباره متولد کنیم!! خیلی خوب.
یاعلی

۱۳۸۳/۰۹/۱۷

Arabian Gulf

تو آینه نگاه می کردم...دو تا نقطه بهم زل زده بودن...خیلی ترسیدم...دستم رو بردم بالا و اونا رو از تو صورتم کندم...خون صورتم رو پر کرده بود...توی دستام هی بازو بست می شدن....خودم رو به باغچه رسوندم...یه گودال کندم و اونارو گذاشتم وسط باغچه و روش خاک ریختم....
نشسته بودم...یه چیزی داشت توی سرم تکون تکون می خورد...انگار هزارتا کرم دارن تو هم می لولن و اون فندق کوچولو رو می خورن...نمی تونستم تحمل کنم...داغ کرده بودم...بخار از تو سرم می زد بیرون...پیچ گوشتی رو آوردم و پیچای سرم رو باز کردم...دستام دنبای یه فندق می گشتن...پیداش کردم و کشیدمش بیرون...درد توی سرم پیچیده بود و یه مایع لزج دستام رو پر کرده بود...یه پارچ آب یخ آوردم و مغزم رو گذاشتم توش...چه حسی!!!

توی سینم یه چیزی خودش رو به در و دیوار می زد...یه پرندهء کوچک...می خواست بیاد بیرون...نمی گذاشت نفس بکشم...تاپ...توپ...تاپ...توپ...اعصابم به هم ریخت...یه کارد آوردم و وسط سینم یه خط کشیدم....دستام رو بردم داخل سینم...یه تیکه گوشت نا آروم...تو دستم هم آروم نمی گرفت...می خواست بپره...کشیدمش...اونقد که با یه صدای بلند از جاش در اومد...بدنم یخ شده بود...اما اون هنوز می تپید...توی دستم گرفتمش و دنبال جایی واسه گذاشتنش می گشتم...هیچ جا رو پیدا نکردم...هنوز دنبال یه جام واسه اینکه اروم بگیره...
کجا بگذارمش...هان؟

۱۳۸۳/۰۹/۱۶

بنام حضرت دوست که هر چه داریم
دیگه از غم و غصه و تنهایی حرف نمی زنم چون فهمیدم اینا هم مثل خوشی ها همیشه کنارتن ÷س باید با هاش راه بیای احساسشون رو درک کنی
ولی بگم ازتون از روز دانشجو
اولا بروبچ اینجا همه دانشجون پس روزشون مبارک
نیم قرن پیش در چنین روزی دانشجوهای دانشگاه تهران به اعتراض به ظلم و ستم حاکم وبه خاطر سفر رییس جمهور امریکابه ایران تظاهرات کردن که 3 تاشون شهید شدن که فامیل یکی شریف داشته که اسم دانشگاه شریف رو به خاطر همون گذاشتن..
دوباره نرم تو مسایل اجتماعی و سیاسی که وقت زندون رفتن ندارم!!
پاییز هم داره خوش خوش تموم میشه ولی هیچ فصلی به زیبایی پاییز نیست چون نوید سرمای زمستان و نغمه بهار سر می دهد
یا حق

۱۳۸۳/۰۹/۱۵

بعضی وقتا که حس نوشتن بهم دست می ده می رم روی حیاط خونه و یه چند دوری دور باغچه می چرخم و به درختای به خواب رفته نگاه می کنم خلاصه اینقدر می چرخم و می چرخم تا یه چیزجدید جلوی چشام بیاد و توجهمو به خودش جلب کنه مثل همین قفس پرنده ای که گوشه ی حیاط زیر داربست درخت انگور آویزونه و توش هیچ پرنده ای نیست راستش این یه تله هست برای یه طوطی ی مزاحم که تموم انارای باغچه رو سوراخ کرده و از بین برده قفس برای پرنده مثل زندون می مونه ولی هر زندونی مثل فقس میله نداره خیلی وقتا خیلی آدما خودشونو توی زندون تعصباتشون اسیر می کنن اونوقت دیگه قدرت فکر کردن در مورد مسائلی که درش تعصب دارن رو از خودشون صلب می کنن درست مثل این که دست و پاشون زنجیر شده و دارن به یه سمت کشیده می شن بعدش هم خدا می دونه آخر و عاقبت تصمیم هایی که گرفته می شه چه طورییه مسلما اینجوری هم خودشون رو از پیشرفت و ترقی باز می دارن و هم اطرافیانشون رو چون انسان هیچ وقت نمی تونه بدون فکر و اندیشه قدم در مسیر ترقی و پیشرفت بذاره و جلو بره مثلا همین دختر شمسی خانوم دلم براش می سوزه 10 سال پیش توی کنکور سراسری شرکت کرد و با رتبه ای که آورد نتونست توی دانشگاه شهر خودش قبول بشه در عوض توی یکی از شهر های اطراف یه رشته ی خوب قبول شد ولی از شانس بدی که داشت بابا جونش یه آدم تعصبی بود اون موقع یه چرخی به سبیلای چنگیزیش داد وغرش بلندی هم کرد وگفت حق نداری پاتو از این شهر بیرون بذاری دختر شمسی خانوم هم با بغضی که توی گلوش داشت دوید توی اتاقشو روی تختش خوابید و شروع کرد به گریه کردن ولی الان که ده سال از اون روز می گذره و بهترین سال های جوونیشو کنج خونه به سر برده بابا جونش مدام بهش سر کوفت می زنه که چرا از این خونه بیرون نمی ره و چرا برای خودش کاری پیدا نمی کنه و باز هم دختر شمسی خانوم بغض می کنه و می ره روی اون تخت همیشگی گریه می کنه براستی چرا ما آدما اینقدر تابع هوس های زندگی هستیم من فکر می کنم این تعصب داشتن هم خودش یه هوسه چرا که یه وقت دلمون می خواد ناموسمون پاشو از خونه بیرون نذاره که نکنه چشم یه نا محرم تو چشش بیفته و یه وقتم قافیمون تنگ می شه و برخوردمون خلاف گفته های قبلیه این هوس ها انسان رو اونچنان حلقاویز می کنه که حتی زندگیشو به تباهی می کشه ولی ما باید پند بگیریم باید یاد بگیریم که همیشه جانب عقل روداشته باشیم و از احساسات و تعصبات دوری کنیم در برخورد با تمام مسائل زندگی باید اول فکر کرد بعد حس کرد و بعد عمل کرد نه مثل بابای دختر شمسی خانوم اول حس کرد بعد عمل کرد و 10 سال بعد تازه فکر کرد ولی من فکر می کنم نمی شه تمام تقصیرا رو گردن بابایی انداخت شاید اگه اون روز دختر شمسی خانوم جلوی بغضشو گرفته بود و مظلومانه روی تختش گریه نکرده بود اگه ذره ای به خود متکی بود و اعتماد به نفس داشت مسلما امروز حسرت 10 سال گذشته رو نمی خورد چرا که من مثل خیلی های دیگه معتقدم در جامعه ی انسانی این رفتار ما هست که تعیین می کنه که اطرافیان ما به ما چه قدر آزادی عمل و احترام و اختیار بدند به عبارتی این ما هستیم که با نمایش مرزهای توانمندی و با رعایت همه ی اصول اخلاقی به اطرافیان خود اعلام می کنیم که حریم حرمت ما رو درک و رعایت کنند من معتقدم که همه ی ما باید برای زندگی خود هدف مشخصی تعیین کنیم و با اقتدار در مسیر رسیدن به این هدف گام برداریم و از پستی ها و بلندی های پیش رومون نهراسیم تا بتونیم قله های موفقیت رو یکی پس از دیگری فتح کنیم نظر شما در این رابطه چیه؟

۱۳۸۳/۰۹/۱۳

دنگ دنگ . . .، دنگ . . .
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذراست
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
دنگ . . .، دنگ . . .
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است.
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:
خندة لحظة پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر اومي ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ . . .
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهانيده از انديشة من رشتة حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.
پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
دنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ:
دنگ . . .، دنگ . . .
دنگ . . .
سهراب سپهری

۱۳۸۳/۰۸/۲۵


((باران عشق))
هوا ابری آسمان تار فصل فصل خزان فصل برگریزان پرند ه های خسته از سفر در پی ساختن آشیانه ی جدید و گربه ها در پی شکار و خورشید خسته از تشعشع گرما و ابر مملو از اشک مملو ازبغض های تلمبار شده در گلوگاه آسمان زمین تشنه ی آب گیاه بی حوصله و خواب برگ زرد و نارنجی من بی کس و تنها من گریانتر از ابر گونه هایم سیراب تر از دریا دلم سوزانتر از آتش چشام کمسو تر از آینه ی خاک آلود آخر باغ انگشتانم لرزانتر از بید فاصله ی من از تو هزار منزل راه دیگر چاره ای جز اشک ریختن ندارم چهره ام به زردی برگ های پاییزیست برگ هایی که سوز و سرمای باد و باران از پایشان در آورده و اما من اسیر گرمی عشق تو ام عشق تو توای که چشات بلور الماس لبات گل سرخ موهات به کمندی شاخ بید مجنون دستات به گرمی تنور نون سنگک دلت به نرمی گلبرگ اقاقی صورتت به روشنی مهتاب صدات به وضوح یک ترانه ی ناب زمزمه ی من هوو هووی جغد پیر ذهنم آشفته تر از دریای مواج کمکم کن کمکم کن لحظه ای دیگر شاید غرقه ی گرداب درون خود باشم دستم رو بگیر انجماد رو از پاهایم بگسل منو با خود به فردا ها ببر تا شاید بتونم برم مثل ابرا به آسمون یک لحظه غرشی کنم با تمام وجود باران عشق بر سر و روت ببارونم

۱۳۸۳/۰۸/۲۴


۱۳۸۳/۰۸/۲۳

يه گوشه نشستم. توي تاريكي اي كه با نور سفيد رنگ مونيتور روشن شده. نگام به صفحه سفيديه كه بايد سياش كنم.يه حسي دارم. نمي دونم چمه. فكر ميكنم دلم شكسته ولي نگاش كه ميكنم اينطور نيست. حتي ترك هم بر نداشته. يه جوري بي قراري ميكنه. اين دفعه تو بغل تنهائيم آروم نميشه. ووول ميخوره. انگاري دل درد گرفته دلم! نمي دونم. يه جاهايي توي توي بدنم مورمور ميشه. يعني ميشه خدايا؟ اين چه حسيه؟
دوستاي خوبي دارم. محمود خيلي شبيه خودمه فكر كنم. دوست قديميمه و صميمي. يه وقتايي آرزو ميكنم كاش مثل دوران راهنمائي با هم بوديم. دلم واسش تنگ شده. خوش به حالش. يه ساعت خوشگل داره. تازه بهش دادن. خودش ميفهمه يعني چي. ايشالله خوشبخت شه.
دلم واسش تنگ شده؟ نمي دونم. چرا اينقدر حساس شدم؟ اين روزها زياد گريه ميكنم؟ يا قبلا كم گريه ميكردم؟ خدايا ماه رمضون هم تموم شد. كي خريت من تموم ميشه.
اي كاش الآن اينجا بود. اگه بود بغلش ميكردم؟ نميدونم. ولي حتما بهش ميفهموندم دوسش دارم. بهش ميگفتم عاشقتم. تا ديگه واسه لجبازي با خودش دلتنگي منو بيشتر نكنه.
بعضي وقتا هيچ چيز به اندازه اوني كه منتظرشي واست درد آور نيست. منتظر يه حادثه تلخم. نمي دونم چي ولي بدجوري منتظرم كه بدبخت شم!
دلم يه ليوان هويج بستني داغ ميخواد! شايدم يه ليوان قهوه سرد و بي رمق
آخه اين ابره هم بايد بذار دقيقا غروب امروز بباره؟؟
يادمه يه دوستي داشتم دوران بچگيمو باهاش شريكم.از دستش دادم. نه اينكه فكر كنين مرد. نه فقط عوض شد. يعني يه آدم ديگه شد. ديگه نميشناسمش. فقط نميدونم چمه. وقتي ياد بچگيم ميوفتم دلم واسش تنگ ميشه.
آخ. چرا نميتونم راحت بهش بگم؟ آخه .... هيچي ولش كن.
هميشه آرزوي يه خواهر بزرگتر از خودمو داشتم. يه خواهر دوست داشتني و مهربون. اين روزا يكي پيدا كردم. خيلي خوبه. قرار شد بياد اينجا بنويسه. ايشالله خودش خودش رو معرفي ميكنه. حالا شديم چهار تا.
ببين دلم پيش دلت كم آورده. ميفهمي كه؟
پ.ن.:
امروز فهميدم چه چيزاي بزرگي رو نميفهمم. چقدر دونستني هست كه نميدونم.

۱۳۸۳/۰۸/۲۱

محبت ...عشق ... نياز ... تنهايي ... غربت .... سکوت .... عاشق ... معشوق ...اشک
اينها ارمغان کدامين آيينند؟
..... کجاي دنيا با ارزشند
آيا دنيوي هستند ؟اگر هستند که پستند اگر نيستند چه هستند!!؟
با نياز به عشق, با محبت معشوق ,با قلب تنها ,با غربت سکوت, با اينها چه بايدکرد به که بايد گله برد .....
با که بايد سخن گفت
تنهايي مژده وصال است وغربت ارمغان نزديکي ........ و اشک جلوه گر عشق ... تنها حس الهي
تنهايي تموم وجودمه......... منو تنها بزارين

۱۳۸۳/۰۸/۱۹

y mahdi write many wife/girl weblogs?
this is a problem!!
Hi
I'm so sorry , I have not persian font !
but I write 4 u!!
I sit alone in the dark room black and black....
think about everything ... love.. money .. science ....
non of them can watered me and need something else ....
So what?
so Think....I need non of them so what I need?
help .... help .... help... please....
I said to my self.
I remembered something so I happy . . .
God only & only....

۱۳۸۳/۰۸/۱۷

پ.ن.:
عجب روزگاريه!!! فكر خلاق بعضيا رو بايد طلا گرفت
نوشتن را، ياد تو نياز است. ياد تو، پيام آورغم است برايم. غم، هياهوي فراق است و فراقت با موسيقي خو كرده است. نه ، دلم با فراقت به موسيقي مي پيوندد و موسيقي، مرا به خلسه اي مي برد كه نوشتنم نمي آيد. رمضان ماه عزيزي است، دروغ نگويم! مي آيد، ولي در اين خلسه نگفتني ها را به گفتن وا مي دارم و زماني كه خلسه ام تمام شود نوشته ها را بايد سوزاند! سرانجام اين حرف درست در مي آيد كه حرف هايي هستند كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند. اكنونتر كه مي شوم نوشتنم مي گيرد و به آينده كه بروم نوشتن تنها چاره است(هي! امان از بال خيال). همين!
و يك چيز ديگر:
به هر سو چشم من رو مي كند فرداست
تو را از دور مي بينم كه مي آيي
تو را از دور مي بينم كه مي خندي
تو را از دور مي بينم كه مي خندي و مي آيي
تو را در بازوان خويش خواهم ديد
سرشك اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تبسم هاي شيرين تو را با بوسه خواهم چيد
وگر بختم كند ياري
در آغوش تو....... آه
اي افسوس، افسوس، افسوس
!
پ.ن.:
1- كاش آهنگشم نوشتني بود!
2- اين آلبوم اشتياق (با صداي عليرضا قرباني) هم شاهكاري است.

۱۳۸۳/۰۸/۱۶

۱۳۸۳/۰۸/۱۵

تو نمي داني من
چه شبي سحر كردم!
پ.ن.: جاتون خالي

۱۳۸۳/۰۸/۱۳


کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
کاش برگ های آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت